جلسه خوب پیش رفت؛ در بیشتر موارد توافق حاصل شد، اما تنها موضوعی که واقعاً اهمیت داشت — هستهای — بینتیجه ماند. و بعد ناگهان رئیسجمهوردونالد ترامپ اعلام کرد که برای گرفتن توافقی بهتر، تنگه هرمز را مسدود میکند. برخی تحلیلگران حدس زدند که با شکست مذاکرات اسلامآباد، ایالات متحده ممکن است دوباره به سمت جنگی دیگر کشیده شود و این گفتوگوها شاید صرفاً پیشدرآمدی برای مرحلهای تازه و حتی خطرناکتر از درگیری بوده باشد.
اما بر اساس گفتوگوهایی که یکشنبه با افراد نزدیک به مذاکرات انجام شد، برداشت این است که بنبست اسلامآباد الزاماً به معنای بازگشت به جنگ نیست. این محاصره قطعاً یک ابزار فشار است، اما نه در درجه اول مقدمه یک اقدام نظامی. ترامپ تمایلی به درگیری مسلحانه بیشتر ندارد. او میداند که منافع چنین جنگی محدود است و ریسکها بسیار بزرگاند. هدف او این است که ایرانِ بهشدت آسیبدیده را در یک تنگنای اقتصادی قرار دهد تا ببیند آیا رهبرانش حاضرند مسیر متفاوتی را در قالب یک توافقی بزرگ و جامع انتخاب کنند یا نه.
طرف آمریکایی انتظار دارد که با وجود بنبست آخر هفته در اسلامآباد، تماسها احتمالاً از طریق میانجیهای پاکستانی ادامه یابد. مقصد نهایی ترامپ همچنان «خروج از بحران» است.
«اگر نمیتوانید مشکلی را حل کنید، آن را بزرگتر کنید.» این توصیه که اغلب به آیزناهاور نسبت داده میشود، به نظر میرسد راهبرد ترامپ را توضیح میدهد. با توجه به اینکه جمهوری اسلامی پس از هفتهها بمباران شدید همچنان پابرجاست و هنوز برگهای مهمی در برنامه هستهای باقیمانده و نیز توانایی ایجاد اختلال در عبور و مرور از تنگه هرمز را در اختیار دارد، ترامپ تصمیم گرفته چیزی را پیشنهاد دهد که خودش آن را یک توافق چشمگیر و وسوسه کننده می داند: بستهای بزرگ و درخشان از مزایای اقتصادی — از جمله رفع تحریمها — در ازای چشمپوشی کامل ایران از برنامههای هستهای و موشکی و نیز قطع حمایت از نیروهای نیابتی.
مذاکرات اسلامآباد طبق انتظار با مواضعی سختگیرانه آغاز شد؛ جایی که معاون رئیسجمهور آمریکا، ونس، و رئیس مجلس ایران، باقر قالیباف، خطوط قرمز خود را مشخص کردند. اما پس از ساعتها گفتوگو، قالیباف در نظر تیم آمریکایی بهعنوان مذاکرهکنندهای حرفهای و سنجیده و حتی رهبر بالقوه یک ایران جدید جلوه کرد. مقامها همچنین معتقدند برخی چهرههای دیگر از سپاه نیز در حال گشودن کانالهای ارتباطی خود هستند، چرا که میخواهند در آینده سیاسی کشور سهم داشته باشند.
البته ممکن است همه اینها نوعی خوشخیالی باشد؛ همانگونه که زمانی مقامهای آمریکایی درباره عراق یا افغانستان نیز چنین تصورات خوشبینانهای داشتند. قالیباف نزدیک به دو دهه تلاش کرده خود را بهعنوان گزینهای عملگرا و جایگزینِ مقبول محافل بین المللی برای روحانیت حاکم معرفی کند. نخستینبار در سال ۲۰۰۶ از او بهعنوان سیاستمداری یاد شد که میکوشد با احتیاط میان تندروها و عملگرایان حرکت کند؛ در آن سال او بهعنوان شهردار تهران میخواست چالههای خیابان را پر کند، زبالهها را جمع کند و شاید از تقابل آخرالزمانی با غرب که رقبایش دنبال میکردند فاصله بگیرد. اکنون، ۲۰ سال بعد، زمان آن رسیده که قالیبافِ مدعی تغییر، یا حرفش را ثابت کند یا کنار برود.
از نگاه مقامهای آمریکایی، ایران امروز — با وجود همه لحنهای پرطمطراق — فرسوده و ازهمگسیخته است. کشور عملاً نوعی تعطیلی را تجربه میکند، بهطوری که پس از ۴۰ روز جنگ، فعالیت اقتصادی بهشدت کاهش یافته است. ترامپ اکنون قصد دارد این فشار اقتصادی را بیشتر هم بکند؛ مانند یک مبارز مسابقاتUFC که حریفش را در فن خفهکننده نگه میدارد تا او تسلیم شود. باید گفت ترامپ از زمان آغاز جنگ در ۲۸ فوریه در انتظار چنین تسلیمی بوده و خوشبینی بیش از حد او از نظر منتقدان، بزرگترین اشتباهش به شمار میرود.
«تسلیم شدن» همان منطق پشت محاصره است. اگر بخواهیم نامی برای این راهبرد بگذاریم، شاید «عملیات خشم اقتصادی عظیم» مناسب باشد. گفته میشود ترامپ به این نتیجه رسیده که حمله زمینی یا تشدید نظامی میتواند آمریکا را در باتلاقی گرفتار کند. در کاخ سفید این درک شکل گرفته — همانطور که منتقدان هشدار میدادند — که جنگها در خاورمیانه آغازشان آسان اما پایان دادن به آنها بسیار دشوار است.
مقامهای دولت ترامپ سه سناریوی ممکن را با تشدید فشار اقتصادی ترسیم میکنند:
نخست، سقوط نظام؛ که بهباور آنها احتمال وقوعش پس از توقف بمبارانها بیشتر از حین آن است.
دوم، اینکه قالیباف یا رهبر جدیدی دیگر تصمیم بگیرد از آنچه تیم ترامپ «پل طلایی» به سوی آیندهای تازه نامیده عبور کند.
و سوم، اینکه تندروهای سپاه تلاش کنند محاصره را بشکنند یا حملات دیگری انجام دهند تا آمریکا را وادار به امتیازدهی بیشتر کنند.
منطق رویکرد ترامپ این است: در عین اینکه فشار اقتصادی بر تهران را بیشتر میکنی، همزمان ابعاد و جذابیت توافق پیشنهادی را هم بزرگتر میسازی. هدف این است که قالیباف و همراهانش قانع شوند از یک «جنبش انقلابی» که برای منطقه تهدید محسوب میشود، به یک «کشور عادی» تبدیل شوند؛ کشوری که بتواند مثل همسایگانش در آن سوی خلیج فارس به سرعت در مسیر مدرنسازی حرکت کند.
این مسیر — گذار از آرمان و ایدئولوژی به کشور — همان چیزی است که هنری کیسینجر، وزیر خارجه پیشین آمریکا، آن را لازمه ثبات ایران و خاورمیانه میدانست. او در کتاب نخست خود، A World Restored، توضیح میدهد که در طول تاریخ، چنین تغییرات بزرگی معمولاً پس از جنگها رخ دادهاند. کیسینجر مثال میزند که در سال ۱۸۱۵، پس از جنگهای ناپلئونی، کنگره وین توانست میان قدرتهای انقلابیِ در حال ظهور در اروپا و قدرتهای مدافع وضع موجود نوعی سازش برقرار کند.
آیا امروز جهان در یکی از همان لحظههای سرنوشتسازی قرار دارد که کیسینجر از آن صحبت میکرد؟ وقتی پای خاورمیانه در میان است، معمولاً عاقلانهتر این است که چندان روی چنین سناریوهای امیدوارکننده حساب باز نکنیم. طی ۴۷ سال گذشته، رهبران ایران بارها تصمیمهای اشتباه گرفتهاند و در بسیاری موارد، ایالات متحده و اسرائیل هم مسیرهای خطایی را دنبال کردهاند.
با این حال، تصاویر این آخر هفته از اسلامآباد — جایی که معاون رئیسجمهور آمریکا و رئیس مجلس ایران تا نیمههای شب درباره شکل یک توافق احتمالی گفتوگو میکردند — حالوهوایی دوگانه داشت: هم غیرقابلباور به نظر میرسید، و هم انگار دیر یا زود ناگزیر است اتفاق بیفتد.


نظر شما