در سالهای اخیر، در محافل علمی و رسانهای از پدیدهای سخن گفته میشود که میتوان آن را «عصر غلبه احساس بر حقیقت» نامید؛ دورهای که در آن، احساسات، هیجانات و گرایشهای شخصی بیش از واقعیتها و دادههای عینی بر شکلگیری دیدگاهها و تصمیمها اثر میگذارند. در این وضعیت، حقیقت از میان نرفته، اما اقتدار خود را در برابر عاطفه و تمایلات از دست داده است.
این پدیده بهویژه پس از دو رویداد مهم در سال ۲۰۱۶ برجسته شد: انتخابات ریاستجمهوری آمریکا و همهپرسی خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا. در هر دو مورد، گفتمانهای احساسی، آمیخته با اغراق و وعدههای غیرواقعی، همراه با تحریک ترسها و احساسات ملیگرایانه، جایگزین زبان دادهها و واقعیتها شدند. مسئله این نبود که مردم حقیقت را نمیدانستند، بلکه آنگاه که حقیقت با احساسات یا هویت سیاسیشان تعارض داشت، ترجیح دادند آن را نادیده بگیرند.
بنابراین، آنچه با آن روبهرو هستیم، فقدان دانش نیست، بلکه بحران اعتماد و عقلانیت است؛ جایی که افراد میدانند، اما تصمیم میگیرند باور نکنند.
شبکههای اجتماعی نیز در گسترش این وضعیت نقشی کلیدی داشتهاند. الگوریتمهای پلتفرمهایی مانند فیسبوک، توییتر و یوتیوب، «حبابهای فکری» ایجاد میکنند که در آن افراد تنها با دیدگاههای همسو مواجه میشوند. در چنین فضایی، اخبار جعلی و «واقعیتهای جایگزین» رشد میکنند، زیرا هر فرد منابعی مییابد که باورهای مورد علاقهاش را تأیید میکنند.
در خاورمیانه، این وضعیت با گسترش رسانههای حزبی و سایتهای وابسته به جریانهای سیاسی تشدید شده است. هر جریان، روایت خاص خود از «حقیقت» را میسازد و با بهرهگیری از تصاویر، ویدئوها و شعارهای احساسی، مخاطب را بیش از عقل، از مسیر احساس تحت تأثیر قرار میدهد.
عراق نمونهای روشن از گسترش این فرهنگ است. احزاب و جریانهای سیاسی غالباً بهجای ارائه برنامههای شفاف، بر گفتمانهای هویتی یا وعدههای عوامگرایانه تکیه میکنند. در نتیجه، شهروندی که با بحران خدمات عمومی و فساد گسترده روبهروست، میان وفاداری هویتی و درک واقعبینانه از وضعیت کشور دچار دوگانگی میشود؛ و اغلب، وفاداری بر حقیقت غلبه میکند. برای مثال، در انتخابات، بهجای بحث درباره برنامههای اقتصادی و توسعهای، موضوعات حاشیهای یا شعارهای عوامپسندانه مانند «چه کسی وطندوست است و چه کسی خائن» محور گفتگو قرار میگیرد؛ امری که بهروشنی افکار عمومی را منحرف میکند.
مشکل اساسیتر آن است که بسیاری از مردم از نادرستیها آگاهند، اما با آنها کنار میآیند. سکوت در برابر خطا، به بهانه «واقعگرایی» یا «پرهیز از تنش»، در واقع مشارکت در بازتولید این وضعیت است. در چنین فضایی، دروغ به قاعده تبدیل میشود، استثنا جایگزین اصل میگردد و روح نقد از میان میرود.
با این حال، میتوان در برابر این پدیده ایستادگی کرد، از جمله با:
تقویت تفکر انتقادی و آموزش مهارتهای تحلیل و راستیآزمایی
حمایت از رسانههای مسئول و حرفهای
تربیت اخلاقی و تأکید بر ارزش ذاتی حقیقت
پرورش شجاعت فردی برای رد دروغ، حتی زمانی که پذیرش آن آسانتر است
در نتیجه، این وضعیت سرنوشتی اجتنابناپذیر نیست، بلکه بازتاب ضعف در آموزش، آگاهی و نظام رسانهای است. اگر جهان غرب سالهاست زنگ خطر را به صدا درآورده، جهان عرب –و بهویژه عراق– امروز بیش از هر زمان دیگر به بیداریای نیاز دارد که حقیقت را به ارزشی غیرقابل معامله تبدیل کند.
در همین راستا، قرآن کریم بهروشنی به این مسئله اشاره میکند: (فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَٰكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ) (حج: ۴۶)
این آیه نشان میدهد که بحران اصلی، کمبود اطلاعات نیست، بلکه نابینایی دلهایی است که حقیقت را، هنگامی که با خواستهها و پیشفرضهایشان ناسازگار است، نمیپذیرند؛ توصیفی دقیق از وضعیتی که در آن احساسات بر واقعیت غلبه میکند.
همچنین، امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) راهحل ریشهای این معضل را در این سخن حکیمانه بیان میکند: «حق را با اشخاص نمیشناسند؛ حق را بشناس تا اهل آن را بشناسی.»
این کلام، بنیان این وضعیت را که هویت گوینده را معیار تشخیص حق و باطل قرار میدهد، به چالش میکشد. در نگاه اسلامی، حقیقت همچون خورشید است و برای روشن بودن، نیازی به تأیید کسی ندارد. بنابراین، نمیتوان صرفاً به دلیل جایگاه یا شهرت یک فرد، سخنی را حق دانست.
در نهایت، رهایی از بتسازی از اشخاص و ایدئولوژیها، شرط اساسی برای دستیابی به حقیقت است. اگر حق را بشناسیم، اهل آن را نیز خواهیم شناخت و این مسیر، راه عبور از عصر غلبه احساس بر حقیقت به سوی جامعهای است که حقیقت را بر هر چیز مقدم میدارد.


نظر شما