twitter share facebook share ۱۴۰۰ شهریور ۲۷ 1082

اساس دین و دین‌داری بر پایه آزادی و آزادگی استوار است. دین صرفاً کرده‌های ظاهری و اعمال خشک و بی‌روح نیست که اجبارپذیر و اکراه‌بردار باشد. عمل، آنگاه دینی محسوب می‌شود و ارزشمند است که مبتنی بر معارف علمی و موضع‌گیری‌های اعتقادی ‌باشد و نیاز به توضیح ندارد که اعتقادات نظری و موضع‌گیری‌های فکری هیچ‌گاه اجباربردار نیست.

ما می‌توانیم دیگران را به مدد زور و فشار به «عمل» نزدیک کنیم امّا هیچ‌گاه نمی‌توان کسی را مجبور کرد که چیزی را در حوزه اندیشه درست بداند و بپذیرد یا بالعکس. اصلاً دین با زور و تندی حاصل شدنی نیست؛ چون جنس دین با قلب و روح انسان سر و کار دارد. پس کسی که با درشت گویی می‌خواهد کسی را دیندار کند اصلاً دین را نشناخته.

بنابراین سئوال ازاینکه آزادی تفکر و اندیشه در اسلام وجود دارد یا نه، همانند آنست که بپرسیم آیا اسلام یک دین فطری و منطبق با خلقت الهی که تبدیلی در آن نیست، هست یا نه؟! همین بداهتی که در پاسخ به این سئوال وجود دارد در تمامی قرآن کریم و معارف اسلامی موج می‌زند، قرآن حقیقت و حجیّت خود و بالاتر از آن حقیقت توحید و وجود خداوند را در گرو استدلال و تفکر منطقی و برهانی می‌داند (قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین)، حقیقت دین را صرفا ً معلول و نتیجه تفکر آزاد و بدون کوچکترین فشار و تحمیل خارجی می‌داند (لاإکراه فی الدین) و دلیل این مطلب را هم فطرت حقیقت جوی آدمی و حق طلبی ذاتی او می داند که حق و باطل را هرگز یکسان نمی‌انگارد (قد تبیّن الرشد من الغیّ) و اساسا ً دعوت و راه ارائه شده توسط نبیّ اکرم را راه بینش و درایت و تشخیص آگاهانه حق و باطل معرفی می‌کند. (قل هذه سبیلی أدعُو الی الله علی بصیرة ٍ أنا و من اتَّبَعَنی وسبحان الله وما أنا من المشرکین)

در دسته‌ای از آیات قرآن كریم مثل آیه ١٢٥ سوره نحل، «ادْعُ إِلی‏ سبیلِ ربِّك بِالْحِكمةِ و الْموْعِظةِ الْحسنةِ و جادِلْهُمْ بِالّتی‏ هِی أحْسنُ» از اول منطق دعوت پیامبر (ص) و قلمروی مسوولیت او را مشخص كرده است و به پیامبر می‌فرماید: «مردم را با برهان و اندرز نیكو به راه پروردگارت فراخوان و با مخالفان به طریقی كه نیكوتر است مجادله كن». بنابراین بحث استدلال و برهان است نه چیزی بیشتر. اما دعوت غیر از اینكه باید منطقی باشد تا كجا باید باشد؟ آیا من حق دارم از زور برای هدف خود استفاده كنم یا خیر؟ آیا دین برای دعوت مردم حق دارد كه از زور استفاده كند؟ قرآن می‌فرماید: «ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر اینكه فقط مبشر یا هشدار‌دهنده باشد» یا در آیه دیگری نیز می‌گوید كه برای پیامبران، مسوولیتی جز رساندن پیام دین و آشكار كردن حق وجود ندارد. در واقع، كسی نمی‌تواند به زور مردم را به بهشت یا جهنم ببرد و وظیفه ما این است كه مسیر را برای آنها مشخص كنیم.

آیه ٢١ و ٢٢ سوره غاشیه نیز به این موضوع اشاره کرده، می فرماید: «فذكِّرْ إِنما أنْت مُذكِّرٌ* لسْت علیهِمْ بِمُصیطِرٍ؛ پس تذكر بده كه همانا تو تذكر‌دهنده‌اى* و بر آنان سیطره و تسلطى ندارى». آیه ٤٥ سوره «ق» نیز در این باره بیان تندتری دارد: «نحْنُ أعْلمُ بِما یقُولُون و ما أنْت علیهِمْ بِجبارٍ فذكِّرْ بِالْقُرْآنِ منْ یخافُ وعِیدِ؛ و تو مامور به اجبار آنها (به ایمان) نیستی پس به وسیله قرآن، كسانی را كه از عذاب من می‌ترسند متذكر ساز (وظیفه تو همین است.)» اینجا چیره‌گر «مُصیطِر» به «جبار» تبدیل می‌شود زیرا شأن پیامبران، شأن جباریت نیست و دین نیز چون امر قلبی و اعتقادی است نمی‌توان در آن از زور و تهدید و ترساندن استفاده كرد.

خداوند در آیه 99 سوره یونس خطاب به پیامبر فرمود: «وَلَوْ شَاء رَبُّکَ لآمَنَ مَن فِی الأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمِیعًا أَفَأَنتَ تُکْرِهُ النَّاسَ حَتَّی یَکُونُواْ مُؤْمِنِینَ؛ اگر خدا می خواست، خودش همه را مومن می کرد، آیا تو می خواهی مردم را به زور وادار به دین کنی در حالی که نمی خواهند.» به عبارت دیگر شما می خواهید به زور مردم را مومن کنید! اگر قرار به زور بود، خداوند زورش از همه بیشتر است، اصلا به واقع کسی زوری ندارد. همچنین در آیه 35 سوره انعام بر عدم اجبار در دین تأکید شده و آمده است: «وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَی الْهُدی‏ فَلا تَکُونَنَّ مِنَ الْجاهِلینَ؛ اگر خدا می خواست همه را بر طریق هدایت فراهم می کرد، پس شما از نادانان نباشید» یعنی اگر کسی بخواهد زور و اجبار را وارد دین و دینداری کند، او نادان است و موجب آسیب به دین و دینداری می شود.

بنابراین ارزش و کرامت انسان از دیدگاه اسلام چنان بالاست که بهر حال به او آزادی اندیشه و تفکر را داده است و با اینکه کفر بندگان را نمی‌پسندد بارها و بارها تاکید کرده است که نمی‌خواهد به زور کسی را مؤمن نماید.

علامه طباطبائی در دو جای تفسیرالمیزان به تحلیل فلسفه آزادی و مرزهای آن پرداخته است؛ خلاصه هر دو گفتار این است که انسان در اصل آفرینش موجودی دارای شعور و اراده آفریده شده و تفاوتش با دیگر موجودات هم در همین است که می‌تواند فکر کند و تصمیم بگیرد که کاری را انجام دهد یا ندهد. این همان چیزی است که از آن به آزادی تکوینی انسان تعبیر می‌شود. اکنون با توجه به لزوم هماهنگی عالم تکوین و عالم تشریع، بناچار باید پذیرفت که او در زندگی اجتماعی و در صحنه قوانین جامعه هم باید آزاد باشد تا هر طور می‌خواهد زندگی کند و عمل نماید. هیچ‌کس هم نمی‌تواند و نباید بر او برتری جوید و آزادی و اراده او را به نفع خود محدود نماید.

پس بشر همانگونه که در قاموس خلقت اولیه آزاد است درحوزه زندگی دنیایی خود هم آزاد است اما از آن رو که همزیستی با دیگران و اجتماعی بودن هم خواست دیگر فطرت اوست، اضطراراً از دو جهت بهره‌برداری او از موهبت آزادی محدود می‌شود؛ نخست آنکه احترام به هم نوعان و کرامت دیگران موجب آن می‌شود که هرکس از آزادی خود به نوعی استفاده کند که به آزادی و حقوق دیگران آسیب نرساند. در حقیقت این چشم‌پوشی از برخی آزادی‌هاست برای بهره‌برداری بهتر از برخی دیگر. دومین جهت هم قوانینی است که برای حفظ نظم اجتماعی و رعایت منافع و مصالح عمومی وضع می‌شود. برای مثال رعایت حقوق دیگران از قبیل خلع ید از غاصب که به مال دیگران تعدی کرده است؛ در اینجا ضرورت همزیستی در جامعه اقتضا می کند که از قوه قهریه هم استفاده شود؛ ولی در این موارد ادعا نمی شود که با اعمال قوه قهریه می خواهیم غاصب را تربیت کرده و روح آلوده او را پاک کنیم و لذا باید بین این دسته از احکام با احکامی که غایت اخلاقی دارد (همچون مناسک عبادی) تفکیک قائل شد.

امام موسی صدر در کتاب انسان و آسمان به این نکته اشاره می کند که: «دین یعنی تغییر باور و ذهنیت انسان و انسان زمانی قانع می شود که احترام ببیند و تکریم شود. محال است که انسانی مورد زور و اجبار قرار گیرد و به کرامتش اهانت شود و او جلب دین گردد. در سوره طاها آیه ۴۳ تا ۴۶ هم آمده است که با فرعون نرم صحبت کنید چه بسا دل او نرم شود و به شما بپیوندد. در واقع ۳ ابزار برای دعوت به دین معرفی شده است: حکمت و استدلال عقلانی، موعظه حسنه و دعوت عاطفی و گفت و گوی بسیار نیکو».

دين حقيقتى است معنوى و گوهرى روحانى كه با جان و دل آدمى سر و كار دارد، و اگر پذيرش قلبى نسبت به آن نباشد، كردار و رفتار و سلوك دينى عارى از هويت حقيقى و به دور از ماهيت فطرى دين خواهد بود. باور دينى و ايمان چيزى نيست كه با اكراه و اجبار، و با تهديد و تطميع، و با شدّت و خشونت شكل بگيرد، چون باور دينى و ايمان از سنخ دلدادگى و پيوند يافتن قلب آدمى با زيباترين جلوه رحمانيت حق يعنى دين است، و اگر اين زيباترين جلوه رحمانيت با اكراه و اجبار، و با تهديد و تطميع، و با شدّت و خشونت، قلبِ ماهيت بيابد، ديگر دلدادگى و پذيرش با همه وجود، و تسليم حقيقى و پيروى آگاهانه و انتخاب‌گرانه معنا نخواهد يافت.

ملّاى روم در ضمن داستانى مفصل  به اين واقعيت هم توجّه داده است. در ميان جهودان پادشاهى خودكامه و ستمگر بود كه نسبت به عيسويان سخت كينه‌توز بود و درصدد بود كه دين و آيين عيسويان را براندازد و با اكراه و اجبار همه آنها را به دين و آيين يهود وادارد.

بود شاهی در جهودان ظلم ساز            دشمنِ عیسی و نصرانی گُداز

پس به كشتار آنها پرداخت تا آنها را به دين و آيين خود وادارد، حال آن‌كه توجّه نداشت كه دين و ايمان را نه مى‌توان با اكراه و اجبار ايجاد كرد، و نه با اكراه و اجبار گرفت. 

كم كُش ايشان را كه كشتن، سود نيست         دين ندارد بوى، مُشك و عود نيست

سرّ پنهان است، اندر صد غلاف         ظاهرش با تو، چو تو باطن خلاف

هرجا در دين و ديندارى پاى اكراه و اجبار به ميان بیايد، روى و ريا، و نفاق و دورويى پا مى‌گيرد كه بدترين و آسيب‌زننده‌ترين بيمارى‌هاى انسانى است. ممكن است ظاهر انسان‌ها به‌گونه‌اى باشد كه جبّاران و خودكامگان مى‌پسندند و مى‌خواهند، ولى باطن برخلاف ظاهر و چيزى ديگر است.

پيامبر به شدّت مسلمانان را پرهيز مى‌داد از اينكه دين و ديندارى را به اكراه و اجبار بيالايند و آسيب‌زده نمايند، چنانكه در سخنى والا اين‌گونه رهنمود داده است: «إِنَّ هذَا الدِّينَ مَتيِنٌ، فَأَوْغِلُوا فِيهِ بِرِفْقٍ، وَ لاَ تُكَرِّهُوا عِبَادَةَاللهِ إِلَى عِبَادِاللهِ، فَتَكُونُوا كَالرَّاكِبِ الْمُنْبَتِّ الَّذِي لاَ سَفَرآ قَطَعَ وَلاَ ظَهْرًا أَبْقى؛ بى‌گمان اين دين استوار و پابرجا است، پس با نرمى و ملايمت بدان وارد شويد و در آن پيش رويد، و عبادت خدا را بر بندگان خدا تحميل نكنيد و به اكراه به عبادت نكشيدشان، كه در اين صورت به سواركار درمانده‌اى مى‌مانيد كه نه راهى پيموده و نه مركبى برايش به جا مانده است.»

سؤالی که اینجا مطرح می شود این است که مسئولیت دولت در قبال «دینداری» شهروندان به چه معناست؟ آیا این بدان معناست که دولت باید تلاش کند تا «ایمان» را در میان شهروندان توسعه داده و سرمایه ایمانی آنان را تقویت کند؟ و یا بدان معناست که باید تلاش خود را برای حفظ «ظواهر دینی» در جامعه به کار گرفته و شهروندان را مقیّد به رعایت آن ها نماید؟

پرورش انسان دیندار، به تقویت باورهای اعتقادی و بنیاد های اخلاقی شهروندان است، لذا دولتی که خود را در قبال دینداری شهروندان، مسئول می داند، (هم چنین نهاد ها یا اشخاص) باید پاسخ دهند که آیا می خواهند صرفا «قالب های رفتاری» را تزیین کرده و مانند یک پیکر تراش، با استفاده از تیشه و رنده و ارّه، اعضای پیکره اجتماع را مطابق با الگو های خود، درآورند؟ با این نگاه البته می توانند پس از یک دوره زمانی کوتاه، با افتخار اعلام کنند که ما چند هزار «پیکره» ساخته ایم که هر کدام از آن ها، اسوه حجب و حیایند! البته آن ها در این ادعا کاملا صادق اند، ولی باید اضافه کرد که آن چه ساخته اند، «انسان» نیست، پیکره است! زیرا پیکره سازی غیر از انسان سازی است، و ساختن انسان، با ساختن شخصیت او و از راه رشد آگاهی و حاکمیت عقلانیت بر هوی و هوس او امکان دارد، و چون چنین کاری سخت و دشوار است، لذا گمان می کنند که چه بهتر از راه تحمیل و فشار، رفتار دیگران را کنترل نموده و خویش را در ساختن انسان دیندار، موفق جلوه دهند!

 هدف اصلی قرآن از بیان احکام، تنها وضع قانون به منظور تنظیم روابط اجتماعی نیست بلکه هدف بالاتری را دنبال می کند و آن دست یابی انسان ها به کمالات معنوی و اخلاقی است، اهداف اخلاقیِ قرآن، بر اهدافِ حقوقی اش حاکم است. با این حساب، پس چه توجیهی برای مجاز بودن دولت در بکارگیری ابزار هایی است که شهروندان را به رعایت شریعت اجبار می کند، ولی آنان را از اهداف اخلاقی و معنوی دینی دور می سازد؟

مبنای کلامی مسأله نیز قابل طرح است که اگر «ثواب و عقاب»، مبتنی بر اراده و اختیار آدمی است، در این صورت تلاش برای «سلب اراده» از شهروندان، چگونه با سعادت اخروی انسان و نظام پاداش و کیفر تناسب دارد؟

حکیمان و متکلّمان مسلمان که نظام فلسفی و کلامی خود را بر پایه «اختیار بشر» بنیان نهاده اند، پاسخ روشنی به این گونه سؤالات می دهند، آنها هر چند به اقتضای زندگی جمعی از یک سری محدودیتها دفاع می کنند و سلب آزادی در این قلمرو را به عنوان یک «ضرورت» می پذیرند تا زیست جمعی امکان پذیر گردد، ولی توضیح می دهند که بنا نبوده و نیست که قدرت بر معصیت از انسان گرفته شود و زمینه گناه از میان برداشته شود، زیرا اگر «امکان شرّ» از انسان سلب شود، «امکان خیر» هم که به مراتب بیشتر و گسترده تر است از او سلب خواهد شد.

بیان علامه شعرانی در این باره چنین است: اگر خداوند می خواست، می توانست بندگان خود را بر کارهای خوب اجبار کرده زمینه ها و اسباب گناه را از بین ببرد، مثل اینکه برای آنان خمر و خنزیر نیافریده و یا کسی که قصد کار خلافی مانند دزدی دارد دستش را فلج کرده و کسی که قصد زنا دارد شهوتش را نابود کند. ولی خداوند انسانها را بر «خوبی» و «بدی» قدرت بخشیده و برای آنها اسباب و آلات هر کدام را آفریده و در اختیارشان گذاشته تا بتوانند «انتخاب» کنند. او هر چند گناه را نمی پسندد ولی می خواهد که انسانها با «اراده خود» از آن پرهیز کنند.

همین مبنای فلسفی، فقیه را به تأمل وا می دارد که آیا بنای شرع بر آن است که با جمع آوری اسباب گناه از جامعه، زمینه های معصیت را از میان برداشته و امکان خلاف کاری از انسانها سلب شود؟ آیا شریعت، جامعه بشری را به مثابه مهد کودکی می بیند که باید هر گونه وسیله خطرناک را از دسترس کودکان دور کرد تا مبادا برای آنها حادثه ای تلخ اتفاق افتد و یا به عکس اصل را بر برخورداری انسان از قدرت انتخاب و امکان بروز خیر و شرّ از او می گذارد، و جز در موارد ضروری، به سلب اختیار از شهروندان نظر نمی دهد؟

ردّ پای آن مبنای عقلی را در این استدلال فقهی آیت الله خوئی می توان دید که ایشان در برابر کسانی که می گویند به حکم عقل باید فساد را ریشه‌کن کرد، لذا باید کتابهای گمراه کننده را نابود کرد تا جلوی انحراف افراد گرفته شود، پاسخ می دهد: اگر این حکم عقل مبتنی بر قاعده حسن عدل و قبح ظلم است و چنین پنداشته می شود که حفظ این ابزار و آلات ظلم است و باید آنها را نابود کرد، اشکال آن این است که جلوگیری از هر گونه ظلمی لازم نیست و گرنه بر خداوند و پیامبران واجب بود با سلب اختیار از انسان جلوی ظلم را تکوینا بگیرند! در حالی که حق تعالی انسان را بر کارهای خوب و بر کارهای بد قدرت و توان بخشیده و در عین هدایت، او را بر شاکر یا کفور بودن، آزاد گذاشته است، و اگر این حکم مبتنی بر حکم عقل بر لزوم اطاعت و حرمت معصیت خداوند است، و لذا خداوند دستور به ریشه‌کن کردن فساد داده است، اشکال آن این است که این دستور به موارد خاصی مانند شکستن بتها اختصاص دارد. و به طور کلی نمی تواند درباره ابزار و آلات هر گناهی حکم به وجوب نابود کردن برای ریشه‌کن کردن فساد داد.

با پذیرش این نظر مرحله سوم امر به معروف و نهی از منکر به وسیله اقدامات عملی و در جهت اجبار و اکراه نیز- به جز موارد خاص و استثنائی - دیگر مبنایی ندارد

آنچه در قرآن کریم مطرح است، این است که در دستورات عملی هم نباید اکراه و اجبار وجود داشته باشد یعنی علاوه بر اینکه در بسیاری از آیات قرآن، اساسا مصیطر بودن پیغمبر(ص) به صورت کلی نفی شده که شامل ایمان و عمل، هر دو می‌شود، فراتر از آن آیاتی داریم که ناظر به مقام عمل است و در همانجا هم مساله عدم به کارگیری زور و فشار و خشونت مطرح شده است. یکی از این آیات را با توجه به نظر مرحوم علامه طباطبایی اشاره می‌کنم. آیه قرآن این است که «واطیعوا الله واطیعوا الرسول فان تولیتم فانما علی رسولنا البلغ المبین».

در این آیه که مشابه آن هم در قرآن کریم وجود دارد، خداوند دو دستور داده است. یک اینکه از دستورات خداوند اطاعت شود که خواندن نماز، گرفتن روزه، پرداخت زکات و رفتن به حج از مصادیق اطاعت از فرمان الهی هستند که به رفتار انسان‌ها هم مربوط می‌شوند یعنی وظایف عملی است. دستور دوم الهی این است که از فرمان پیامبر هم اطاعت کنید. علامه در ذیل اینگونه آیات، مکررا توضیح داده اند که مقصود از اطاعت از پیغمبر(ص) پیروی از دستورات حضرت در قلمرو ولایت آن حضرت است. با اینکه هم دستورات الهی که شامل رفتار و اعمال انسان می‌شود و دستورات پیامبر(ص) که اختصاص به همان اعمال انسان‌ها در قلمرو مسایل سیاسی و اجتماعی دارد، در اینجا مورد تاکید قرار گرفته است، در عین حال خداوند در ادامه آیه می‌فرماید که «فان تولیتم فانما علی رسولنا البلاغ المبین». این بخش از آیه به این معناست که اگر رویگردان بودید، مسوولیتی جز بلاغ مبین برای پیامبر ما نیست.

علامه طباطبایی ذیل آیه، این توضیح را دارند که معنای آیه این است: «فإن أعرضتم عن طاعة الله فیما شرع من الدین او عن طاعة الرسول فیما امرکم به بما أنه ولی أمرکم فلم یکرهکم رسولنا علی الطاعة...» یعنی اگر از شریعت الهی یا از اطاعت پیغمبر در دستوراتی که می‌دهد، تخطی کردید (چه از دستورات شرعی خداوند و چه از دستورات حکومتی و ولایی پیغمبر(ص) تخلف کردید) پیامبر ما شما را اکراه به پیروی و اجبار به تبعیت نمی‌کند. همانطور که مشاهده می‌شود این آیه بسیار صریح است و بیان علامه طباطبایی هم در تفسیر آن بسیار روشن است که مساله، اختصاص به امور اعتقادی و قلبی ندارد. اصلا آیه ناظر است به همان دستورات شرعی که رفتار دینداران را تشکیل می‌دهد، چه این دستورات از ناحیه خداوند مستقیما ابلاغ شده باشد و چه دستوراتی که برحسب شرایط زمان خود پیامبر(ص) اتخاذ و اعلام می‌کند؛ حتی نسبت به این قسمت دوم هم در نظر علامه، قرآن اکراه و اجبار را نفی می‌کند و نباید فشار و تحمیلی برای اجرای این دستورات وجود داشته باشد.

نظر شما