تغییر جایگاه روحانیت از گذشته تا به امروز

twitter sharefacebook share۱۳۹۶ آبان ۲۱ - 2017-11-12

بررسی ساختار نهاد روحانیت، نقد قدرت، دین حکومتی، آسیب‎های ورود روحانیت به حکومت و سخنگویی قدرت و ....سرآغاز گفت و گویی با آیت‎الله سیدعباس قائم‎مقامی بود که به شرح تفاوت مفهوم جرم و معصیت رسید و اعلام اینکه «حجاب یک ضرورت شرعی است و اجباری نیست».

گزیده سخنان آیت الله قائم مقامی در گفت و گو با خبرآنلاین را در ادامه بخوانید:

-مهمترین وجه اجتماعی و تاریخی روحانیت، تقابل آن با قدرت بوده است. نقد قدرت و فاصله گیری انتقادی از قدرت، مهمترین ویژگی اجتماعی روحانیت بوده که صد البته ماهیت اعتقادی و اخلاقی نیز داشته و همین به خودی خود این نهاد را به سمت بدنه جامعه و به تعبیر امروز بخش های مدنی جامعه نزدیکتر می کرد. اما بالاتر از این، روحانیت از امتیازهای دیگری هم برخوردار بود از جمله اینکه روحانیت از یک نخبگی توامان برخوردار بود. نخبگی توامان به این معنا که از سواد، علم و دانش  - مخصوصا در دوره هایی که طبیعتا قشر باسواد و فرهیخته کمتر بوده اند- بهره مند بودند اما هیچگاه این نخبگی باعث نشد که روحانیان و نهاد روحانیت، متمایز از بدنه اجتماعی قرار گیرند و هم زبانی خود با عامه مردم را از دست بدهند. حالا سخنگویی روحانیون از جانب دین، باز عمیقا بر این ویژگی می افزاید. دین در اعماق فطرت و درون انسان ها حضور دارد و برآمده از عمیق ترین خواسته ها و باورهای انسان است.

-مجموعه این سه ویژگی «نقد قدرت و تقابل با آن»، «نخبگی همراه با هم زبانی با بدنه جامعه» و «سخنگویی دین»، نهاد روحانیت را می تواند تبدیل به یک نهاد بی رقیب کند، چنانکه کرده بود. علاوه بر این سه وجه، در طول این هزاره علی الاصول خود روحانیان نیز در ارتباطتشان با مردم، با اخلاق، رفتار و معنویتی که داشتند دائما بر این سرمایه می افزودند. یعنی نه تنها از سرمایه نهادی خود هیچ کم نمی کردند بلکه تصاعدی برآن می افزودند و این نکته بسیار مهمی است.

-البته در طول این هزار سال در خیلی از مقاطع تاریخی، روحانیت در کنار قدرت هم بوده. مثلا در دوره صفویه، مقام شیخ الاسلامی داشته اند. اما مهم آن است که نتیجه کار، نقد قدرت باشد. با قدرت بودن اگر به معنای تقدیس قدرت و کمک به لجام گسیختگی آن باشد، آلودگی و تباه شدن است. اما اگر با راهیابی به قدرت و یا با کنار آن قرارگرفتن، می توان به دریده شدن پرده دروغین قداست از چهره قدرت و مهارِ نهادینه آن کمک کرد، و در عین حال آن را به خدمت عدالت و استیفای حداکثری حقوق عامه درآورد چرا نباید چنین کرد؟ مهم این است که نباید به قدرت قداست بخشید.

-در نقد عملکرد 40 ساله روحانیت پس از انقلاب باید این تناسب را در نظر بگیریم که روحانیت هزار سال تجربه دیگری داشته که یکباره با تجربه دیگری مواجه شده. ممکن است بپرسید که روحانیت مگر مجبور بود در چنین جایگاهی قرار بگیرد؟ پاسخ من این است که بله این یک الزام ضروری بود، چون جامعه از او خواسته بود. مردم در آن دوران عمدتا فقط به روحانیت اعتماد داشتند. اما اشکال این است که این ضرورت حضور روحانیت، بعدها تا حدی تبدیل به عادت شد که این مورد نقد است. بسیاری از ما روحانیون، بعد از اضطرارات اول انقلاب و دهه اول انقلاب، نیازمند استراحت فکری، رفتاری و اخلاقی بودیم؛ اما متأسفانه این استراحت را نه تنها به خودمان ندادیم بلکه گاه بر بارهایمان هم افزودیم و اضطرار را تبدیل به عادت کردیم. خصوصیت ضرورت این است که مادامی (مادام الضروره) است اما چرا باید تداوم پیدا کند؟ آسیب این تداوم آن است که در خیلی از بخش ها، قدرت بازسازی و نوسازی را از نظام و به صورت خاص از روحانیت گرفت و نتوانستیم یک نظام جامع و هندسه معرفتی قابل قبولی ارائه دهیم. ضمن اینکه تا زمانی که در قدرت و اجرا هستید چه بخواهید و چه نخواهید، این تعبیر قرآن کریم هم هست که انسان تحت تاثیر تمایلاتش عمل می کند و این موقعیت ها برای انسان تمایل سازند. معمولا من وقتی که در موضع قدرت هستم و می خواهم یک آئین نامه بنویسم، یک جور می نویسم، وقتی که بیرون بیایم و پست و مسئولیتم را تحویل می دهم، همان آئین نامه طور دیگری می نویسم. روحانیت برای تعریف ساختارها و تدوین برنامه ها در آن بخشی که به مسولیت و کارکرد او برمی گردد، ضمن اینکه نیاز به تجربه دارد، به شدت نیازمند فاصله انتقادی است. در خیلی از جاها این فاصله انتقادی را نداشتیم. منظور از فاصله انتقادی، دوری از تمایلاتی است که یکجانبه نگری و به تعبیر قرآن کریم زیغ را بدنبال دارد و مانع حقیقت نگری می شود. در این صورت شما اگر تفکر و اندیشه ورزی هم که بکنید، باز به تعبیر دقیق و عمیق قرآن کریم تفکر تقدیری خواهد بود( إِنَّهُ فَكَّرَ وَقَدَّرَ- مدثر/14 ). به این معنا که می اندیشید تا تمایلات و پیش داوری های خود را ثابت و تثبیت کنید و ردای اندیشه و استدلال را بر قامت همان باورهای خود اندازه می گیرد. آلودگی به قدرت یکی از بزرگترین و وحشتناکترین انواع تفکر تقدیری است.چنین اندیشه ای به جای انکه آفت زدایی از قدرت کرده و به اصلاح نظامات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی کمک کند و از این راه موجب پایداری قدرت و نظام سیاسی اجتماعی گردد، صرفا رفتارها و اندیشه پردازی هایش معطوف به انباشت و تثبیت قدرت انجام می پذیرد و این بسیار خطرناک است.

- روحانیت باید بپذیرد که وقتی ادعا می کند لباسش، لباس پیامبر است یعنی معیارش را یک معیار کامل قرار داده و همین را به مثابه معیار نقد، دست مردم می دهد. کسی که غنیمت می برد باید غرامت هم بپردازد. شما وقتی که این لباس را منتسب به انسان کامل می کنید، تلویحا این را به مخاطب تان گفته اید که معیار نقدتان هم باید کامل باشد و می توانید من را با آن کامل بسنجید. ما داریم از موضع خدا، پیامبر و دین سخن می گوئیم. کوچکترین خطایمان هم بزرگ محاسبه می شود چه رسد به خطاهای بزرگمان! بارها گفته ام، دیگران اگر خطا کنند، خطا کرده اند. اما خطا و اشتباه ما می تواند تبدیل به «افتراء علی الله» شود. این تعبیر خود قرآن است: «مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ کَذِباً- انعام/21» بقیه اگر دروغ بگویند، بی انصافی کنند و تضییع حقوق بکنند و چه و چه و چه ...، ظلم کرده اند و عملشان زشت و قبیح است؛ اما در مورد ما، به تعبیر قرآن کریم «أَظْلَم» است. یعنی این ظلمی افزون و فاعل آن ظالم تر است. چون در اینجا لازمه ظلم و زشتی ای که منسوبان به دین انجام می دهند آن است که عملکرد آنان به نام خدا و دین نوشته شود و این، مصداق افترا و تهمت بر خدا است. در حالی که دیگران، حتی اگر به نام روشنفکری دینی هم سخنی بگویند که نقد پذیر و یا نادرست باشد، افترا به خداوند نمی زنند. حتی آن کسی که توحید و یگانگی حقیقت مطلق را انکار می کند در بدترین شرایط، به تصریح قرآن، عمل او مصداق «ظلم بزرگ» می شود (إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ - لقمان/13). اما عمل و گفتار نادرست منسوبان به دین، مصداق أظلم است که در هیچ مورد دیگری جز در مورد إفتراء علی الله قرآن این تعبیر را بکار نبرده است.

-روحانیت ، ناگزیر نسبت به حکومت مسئولیت دارد. نمی تواند خودش و حسابش را از حکومتی که به نام دین است جدا کند، چه بخواهیم و چه نخواهیم باید مسولیت بپذیریم. این بایستی هم که می گویم یک مسئولیت اخلاقی است و نه قانونی. حتی آن روحانی سنتی که در گوشه حجره قم یا نجف نشسته نسبت به حکومت دینی، مسئولیت اخلاقی دارد. حداقلش این است که می تواند مصلحانه و مشفقانه نقد کند ولی نمی تواند فارغ از این مسئولیت باشد و بگوید که من کاری به این ندارم. اما الان به طور عمده فضای غالب بصورت دوقطبی است و اینگونه است که یا عده ای کاملا از حکومت دینی فارغ شده اند یعنی می گویند ما را اصلا با حکومت کاری نیست، یا اینکه توجیه گر هر آن چیزی شده اند که به حکومت و قدرت بازمی گردد. وقتی یک روحانی توجیه گر قدرت شد، دیگر بحث دین مطرح نیست و این همان چیزی است که از دل آن تقدیس قدرت درمی آید. حال آنکه قدرت هرگز مقدس نیست. قدرت باید تحت تدبیر و مهارشده باشد، می تواند تحت تاثیر امر مقدس قرار بگیرد اما هرگز نمی تواند خودش مقدس باشد. برای همین است که حضرت امیرالمومنین قدرت دارند ولی قدرتی که تحت تاثیر امر مقدس است؛ لذا با وجودی که برای علی(ع) عصمت قائلیم اما قدرتش را هم قابل نقد می دانیم. چون خودش می گوید.

-خصوصیت روحانیت همیشه این بوده که از متن و همراه جامعه بوده و همین، تضمین کننده آن برجستگی و موفقیت تاریخی اش بوده. اما اگر در حکومت وارد شود و تبدیل به سخنگوی قدرت گردد و از وجه آمریت با مردم سخن بگوید، بدون تردید اولین اتفاقی که می افتد، این است که بین موجودیت فعلی خودش با گذشته تاریخی اش انقطاع حاصل می شود. و آنگاه ببینید چه اتفاقاتی با این انقطاع تاریخی، معرفتی و اخلاقی رخ می دهد! این همان خطری است که امروز روحانیت را تهدید می کند. وقتی روحانیت از موضع قدرت و با زبان آمریت صحبت کند، در اینصورت در بهترین شرایط، مردم او را یک حاکم صالح و مطلوب می دانند. حال آنکه وظیف و رسالت روحانیت بسی فراتر از این است. صریحا می گویم که در دین، زبان آمریت به مفهوم رایجش اصلا نداریم. زبان آمریت یعنی یک گزاره و خطابی، معطوف به قدرت و از یک مرتبه بالا به مرتبه پایین صادر شود. رئیس و مرئوسی اصلا در خطابات دینی نداریم.  یکی از اشکالات اینکه در موضع قدرت قرار بگیریم‎ این است که می خواهیم به هرشکل بر دین و ایمان مردم اضافه کنیم. آنوقت از خودمان غافل می شویم!

- آیت‌الله حق شناس می فرمودند که وقتی می خواستم از طرف آیت الله بروجردی به تهران بیایم، ایشان به من فرمودند «یادت باشد که هیچ تلاش نکن مردم را مومن بکنی، فقط کاری کن که از ایمانشان کم نشود! همینکه در این لباس باشی و بتوانی حرمت و اقتضائات آن را حفظ کنی دین مردم هم حفظ می شود. همین قدر که از ما رفتار و کرداری سر نزند که از داشته های مردم کم شود، کافی است».

-دین، دعوت است. در دعوت، محبت، لطف، صمیمیت، برابری و یکسانی است حتی اگر من در مرتبه برتر هم باشم وقتی از شما دعوت می کنم، یعنی در موضع برابر با شما قرار گرفته ام که دعوت تان می کنم. پس موضع دین، موضع قدرت نیست. در دین ما اصلا اجبار یعنی الزام معطوف به قدرت نداریم، اما وقتی همین گزاره های دینی مبنای قانون شود، در این صورت الزام قانونی پیدا می کند. هرقانونی که در یک روند دموکراتیک مبنای عمل اجتماعی قرار گیرد از الزامات حقوقی برخوردار می شود اما این الزامات اصالتا ربطی به دین ندارد.

- حجاب یک ضرورت شرعی است. ضرورت شرعی هم یک دعوت است یعنی می گوید تو اگر می خواهی دین دار باشی، لازمه این دینداری رعایت این حدود است. در اصل دینداری اجبار نیست، چطور در فرعش می تواند اجبار باشد؟ الزام را هرگز نمی توان مستقیما به شرع و دین نسبت داد. عیبی ندارد که این موضوع را به عنوان قانون اجرا کنند. ولی دیگر نگویند که این را دین گفته و دین حجاب را اجباری کرده! حجاب از نظر دینی ضروری است ولی اجباری نیست و حتی اگر کسی پیدا شود که روی برخی مبانی خاص اجتهادی، فتوایش چیز دیگری باشد نهایت این است که از استنباط فقهی خود می تواند خبر بدهد ولی نمی تواند هرگز اجباری بودن را بر گردن دین بگذارد. وقتی چنین اجباری از موضع قانون باشد نه دین، این را می توانید نقد و احیانا از همان مجاری قانونی نقض کنید. یعنی می توانید اصلا لغوش کنید.

-به تعبیر جناب شیخ طوسی که استادالفقهاست، هر تکلیف و واجب شرعی اساسا بدون اختیار معنا پیدا نمی کند، این یک قاعده است. وقتی گفته می شود چیزی جزو تکالیف و واجبات است معلوم می شود اختیاری است. اختیار در اینجا غیر از مفهوم عرفی آن است. اختیار در مقابل اجبار است نه در مقابل ضرورت و وجوب. تمام واجبات شرعی ضرورت قطعی دارند و بر یک مسلمان واجب است که با اختیار خودش آنها را انجام دهد ولی اجباری نیست، یعنی کسی نمی تواند به عنوان تکلیف شرعی دیگران را الزام به انجام آنها بکند. بنابراین حجاب هم در عین حال که وجوب شرعی دارد اختیاری است. بایدِ دعوتی دین، ضروری و واجب است ولی همانگونه که عرض کردم اجباری نیست. ترک آن معصیت است و کیفراخروی دارد ولی به خودی خود، حدّ و مجازات قانونی ندارد مگر اینکه به جرم تبدیل شود.

-آسیب بزرگی که روحانیت را در دوره دوم تاریخ خودش (یعنی روحانیت پس از نسبت یافتن با قدرت) تهدید می کند، مسئله انقطاعش از گذشته و ریشه های معرفتی و تاریخی و اخلاقی خودش است. یکی از مهمترین آسیب هایش عرفی زدگی روحانیت است. ما فلسفه روحانیت را در استمرار شأن تبلیغی پیامبران و حضرات معصومین تعریف می کنیم. عنصر اصلی بلاغ مبین زبان است . پیامبر حامل و دریافت کننده یک امر عظیم و سنگین قدسی است به نام وحی است این امر با این سنگینی و با این وزانتش قابلیت انتقال مستقیم به مردم را ندارد و نیازمند به یک فرآیند آسان سازی است جالب اینکه عامل آسان سازی، زبان است و زبان پدیده ای بشری است که در مقام ارتباط و گفتگو کاربرد پیدا می کند. تمام هنر پیامبر و اتفاقی که در دین می افتد این است که امر قدسی با حفظ ماهیت قدسی اش و بدون آنکه از حقیقت آن چیزی کاسته شود، زبانی می شود و نتیجه زبانی شدنِ پیام وحی عرفی شدن و قابل فهم شدن آن است. یعنی می توان گفت تمام فرآیند بلاغ مبین و کارکرد پیامبر و به دنبال آن ائمه، تبدیل امر قدسی به امرعرفی به معنای فهم پذیری عمومی آن است. روحانیت وظیفه داشته و دارد که این زبانی سازی و فهم پذیری پیام دین را متناسب با مخاطب عصری از یکسو و حفظ اصالت پیام دین از سوی دیگر ادامه دهد. ما روحانیون برای ابلاغ دینی در مواجهه با مخاطب عصری وظیفه داریم تا زبان و فهم او را در نظر بگیریم و متناسب با آن، امر قدسی را با حفظ هویت و اصالت قدسی اش فهم پذیر کنیم و اساسا یکی از اصلی ترین کارکردهای اجتهاد در مفهوم دقیق آن همین است. لذا اصالت وظیفه روحانیت همیشه در این بوده است که با تکیه بر توان و ابزار اجتهاد، هر میزان که ممکن است مفاهیم دینی را تبدیل به مفاهیم بین الاذهانی و قابل فهم کرده و دایره شمولش را بیشتر کند. این را روحانیت باید در دو شأن و مرحله انجام دهد؛ یکی در شأن تئوریک و نظری و یکی هم در شأن رفتاری. یعنی امکان عینی شدن و عملی شدن آموزه های دینی را در عمل و رفتار خود نشان دهد. اگر من بالای منبر و هر تریبون دیگر حرفهایی می زنم، اولا باید رفتار و زیست عملی من به صورت غالب نشاندهنده باور و التزام عملی من به این گفته ها باشد و ثانیا: حرف‎هایم باید چیزی باشد که عقل شما را بتواند اقناع کند و بتواند با شما رابطه إقناعی و تفاهمی برقرار کند، نه اینکه از شما فقط تسلیم و تبعیت بطلبم. متن قرآن را ببینید، از اول تا آخر ضمن دعوت به خردورزی(تعقل) و فکرورزی(تفکر)، مهمترین چیزی که در آن پیدا می کنید، گفت و گو است. حتی در قرآن خداوند با شیطان گفت و گو می کند. وقتی شیطان تمرد می کند سریع او را اخراج نمی کند بلکه به او می گوید که برای چه سجده نکردی؟ و در ضمن دلیل خود برای امر به سجده را برای او یادآوری می کند: (يَا إِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ- ص/74 ) خدا با این سوال و نقل مکرر آن در قرآن، خود را در موضع گفت و گو قرار داده و پرسشگری را برای طرف مقابل (شیطان ) و هر مخاطب عقل ورز دیگری به رسمیت می شناسد و به انسان این امکان را می دهد تا در موضع دفاع عقلانی از خودش قرار گیرد. و نهایت این گفت وگو این است که شیطان با وجود آگاهی از نادرستی عملش، لجوجانه بر آن اصرار دارد و لذا می پذیرد که حقش آن است که رجیم و رانده شود. یعنی وقتی شیطان رانده شد به اجبار رانده نشد، به ضرورت رانده شد. برای همین می گوئیم زبان دین زبان آمریت نیست بلکه زبان بیان ضرورت است در قیامت هم خداوند قاهر و قادر مطلق است و از همان اول می تواند یکباره نامه اعمال انسان را منتشر کند و بگوید این تویی! اما تمام مراحل قیامت تا قرار گرفتن در بهشت و جهنم در طی گفتگوهای مختلف انجام می گیرد. خداوند با بنده اش گفتگو می کند. اصحاب نار با اصحاب جنت، اصحاب جنت با اصحاب جنت. اصحاب نار با اصحاب نار، پیروان با رهبران، رهبران با پیروانی که گمراهشان کرده اند، گمراه شدگان با رهبرانی که موجب گمراهی شان بودند و....همه با هم گفت و گو می کنند و نتیجه گفتگویشان هم این است که همه به ضرورت و حق بودن آنچه که رخ می دهد قانع می شوند. بالاتر از آن اینکه به تصریح قرآن کریم پیامبران نیز با خداوند مُجادله دارند. مجادله نوع خاصی از گفتگوست. گفتگوی مستدل که طرف گفتگو اصرار بر سخن و اثبات مدعای خود دارد. در قرآن کریم مجادله حضرت ابراهیم با خداوند در خصوص عذاب قوم لوط را گزارش می کند: فلَمّا ذَهَبَ عَنْ اِبْراهيمَ الرَّوْعُ وَجائَتْهُ الْبُشْرى يُجادِلُنا فى قَوْمِ لُوطٍ (هود/ آيه 74). باز بالاتر از این، در قرآن سوره ای به نام مجادله داریم. این مجادله بین یک زن با پیامبر است و خداوند در نهایت به نفع آن زن حکم جدیدی را نازل می کند. بدون آنکه به زن تذکر دهد که دیگر کسی نباید با پیامبر خدا مجادله کند. پس معلوم می شود که گفتگو  و پرسشگری هر چقدر هم که جدی باشد برای انسان هیچ ممنوعیتی ندارد و بلکه لازمه خردورزی اوست. لذا باید ما روحانیان در مواجهه با مخاطبان خود بیش و پیش از همه، گفتگو را بپذیریم واز متکلم الوحده بودن خارج شویم. مخاطبمان باید احساس مشارکت در فرآیند تفکر دینی داشته باشد و احساس کند در فهم و تولید معرفتی که حاصل می شود مشارکت دارد و حق نقد دارد. اینکه وظیفه اصلی روحانیان را تلاش برای ارایه ماهیت بین الاذهانیِ پیام های دین دانستیم، لازمه بین الاذهانی کردن پیام دین، همان عقل ورزی قرآنی و برخورداری از عقل نقّاد است. یعنی من عقل نقاد مخاطبم را باید به رسمیت بشناسم و هرگز از او انتظار تبعیت محض نداشته باشم. در اسلام تقلید ابتدایی وجود ندارد به این معنا که شما در خلاء عقل نقّاد انتظار تبعیت و تسلیم داشته باشید، هرگز یک چنین چیزی نیست. اگر قرار است در برخی از حوزه ها هم تقلید کرد، که البته امری طبیعی و ضروری است ولی باید عقل قانع شود که در چه چیزهایی و از چه کسانی می توان تقلید کرد وگرنه تقلید ابتدایی منع عقلی و شرعی دارد. پس باید در مقام تبلیغ، پیام های دینی، عرفی به معنای فهم پذیرعقلانی شوند. یعنی منطق بیرونی دین برای مخاطبِ خردورز و اندیشمند تبیین گردد تا بتواند با آن ارتباط برقرار نماید.

-اگر امر قدسی را نتوانیم بگونه بین الاذهانی، عرفی و آسان سازی کنیم، دو اتفاق می افتد: یا اینکه در خلاء منطق بیرونی و عقلانی، در ارتباط با مخاطب صرفا ناگزیر به ارجاع به منطق درونی هستیم و دائما بگوییم «چون اسلام گفته! چون خدا خواسته! چون لازمه تعبد است! چون لازمه ایمان است! لازمه دینداری است!» اینها همه ارجاع به امر باطنی و منطق درونی است. امر درونی، امری است که شما فقط اگر با آن ارتباط شخصی و احساسی پیدا کردید، قابل درک است اما در یک ارتباط عقلانی و بین الاذهانی قابل تبیین و دفاع نیست. وقتی عناصر درونی مورد تاکید قرار گرفت، دائما ناگزیریم که به جای اینکه به معارف عقلانی بپردازیم، نشانه ها و نمادها را ترویج کنیم. نشانه ها جنبه نمادین و رمزی دارند و تا با آنها ارتباط خاص و درونی برقرار نشود نمی توان درکشان کرد و اینجاست که ناگزیر، از وجوه معرفتی و ماهیتی دین کاسته می شود و امور هویت ساز، به صورت متورم رشد پیدا می کنند. آنگاه در اینجا باردیگر دوحالت پدید می آید و یکی از دو اتفاق مهم و تاریخی رخ می دهد: یا به دلیل جایگزینی منطق درونی به جای منطق بیرونی و بین الاذهانی، محصول نهایی آن تفکرات داعشی خواهد بود، و یا مسالمت جویانه دچار عرفی زدگی می شویم. ما باید وجوه فارغ خودمان را با داعش بشناسیم و بشناسانیم و برای همه جهان بیان کنیم و توضیح دهیم که درک و اجتهاد ما از دین و نوع تبلیغ و معرفی ما از معارف و آموزه های دینی، چه تفاوت هایی با داعش دارد؟ باید مشخص کنیم ما چه تضمین های نظری و عملی داریم که تبدیل به داعش نشویم؟ تا زمانیکه به این پرسش ها بصورت جدی نپردازیم و پاسخهای شفاف و فهم پذیر ارایه ندهیم، مبارزه با داعش و داعش صفتی ناکام و ناتمام است. اینکه ما بخواهیم فقط در قالب مجموعه ای از گزاره های ایجابی به بیان ویژه گی های خود بپردازیم و گمان کنیم اینگونه تفاوت ما با دیگران و از جمله با داعشیان مشخص می شود کاملا اشتباه است. تعریف های ایجابی مهم هستند ولی هر قدر هم که انبوه باشند، به تنهایی در مقام انتخاب و داوری بکار نمی آیند. در مقام داوری و انتخاب همینکه شما بتوانید در مقابل انبوه گزاره ای ایجابی، فقط یگ گزاره ابطالی ارایه دهید که معیاری برای تفاوت شما با دیگران را بیان کند کافی است و برگ برنده را دراختیار خواهید داشت. امام صادق صلوات الله علیه بیان بلندی در اصول کافی دارند که می فرمایند خصوصیت بنی امیه به عنوان یک مَدرَسِ فکری در تقابل با مَدرَس اهل بیت (ع) این بود که تعریف و شناخت اثباتی و ایجابی توحید را آزاد گذارده بودند ولی اصلا هیچ سراغ نشانه های ابطالی توحید نمی رفتد و اجازه شناخت و معرفی آن را به مردم نمی دادند؛ چرا؟ چون مچ شان باز می شد! اگر مردم بر معیارهای إبطالی آگاه می شدند شرک آمیز بودن اندیشه بنی امیه و تفاوت آن با اندیشه توحیدی اهل البیت را می شناختند و فریب بنی امیه را نمی خوردند

- امروز داعش و داعش صفتی، دامنه و بسط تاریخی همان تفکر بنی امیه است که بر نشانه های اثباتی توحید تاکید می کند. اگر نشانه های اثباتی صرفا معیار شناخت باشد، تشخیص تفاوتها میان ادعاها، یا ممکن نیست و یا بسیار بسیار دشوار است. کسی با نشانه های اثباتی توحید مشکلی ندارد. نماز می خواند و روزه می گیرد، جهاد می کند، به زعم خود در راه خدا جان می دهد و جان دیگران را هم می ستاند. و... همه این کارها اثباتی است و در جای خود هم لازم است اما وجه ابطالی اش چیست؟ در کجا تمام این اثبات ها نقض می شود و توحید رخت برمی بندد و شرک اتفاق می افتد؟ پاسخ این پرسش از نظر قرآن و اهل بیت (ع) اهمیت دارد. اینکه هر چیزی غیر از خدا را مطلق دانستن، می شود شرک. مطلق نگر و مطلق اندیش نباشیم. اگر اندیشه ات و سلیقه ات و خودت را مطلق کردی، باورت را مطلق کردی و قدرتت را مطلق کردی، مرتکب شرک شده ای.

-عرفی زدگی همان تجربه ای است که مسیحیت بعد از قرون وسطی و در رنسانس مجبور به پذیرش آن شد. اگر روحانیت نتواند ثابت کند که پیام قدسی دین قابلیت عرفی شدن، همگانی شدن و فهم بین الاذهانی، به مفهومی که عرض کردم را دارد؛ در نتیجه دین و امر قدسی به یک امر کاملا خصوصی تبدیل خواهد شد که در کنار انبوهی از مسائل و موضوعات خصوصی دیگر در گوشه ای از زندگی انسان می تواند حضور داشته باشد، بدون اینکه توان و ظرفیت لازم برای حضور در متن زندگی و اثرگذاری در حوزه های رفتار ارتباطی و اجتماعی انسان را داشته باشد و بدون آنکه بتواند مخاطب خود را نسبت به الگوی اخلاقی و زیست اجتماعی خاصی قانع کند. در اینصورت برای اینکه بیشتر بتوانیم در جامعه و در نگاه مخاطبان پذیرفته شویم، ناگزیر از آنیم که روز به روز بر دامنه شباهتها و همسانی های صوری و سطحی خود با اقشار و افراد جامعه بیافزائیم تا آنان ما را نه به عنوان یک روحانی و سخنگو و مبلغ دینی، بلکه به عنوان عضوی از جامعه بپذیرند. برای یک روحانی، هم شکلی و همسانی صوری با مردم به خودی خود ارزش و فضیلت نیست. چراکه برای این کار لازم نیست کسی روحانی باشد، هر فردی در هر صنف و گروه اجتماعی دیگری که باشد عضوی از جامعه بشمار آمده و این همشکلی و همراهی رفتاری با سایر افراد جامعه را خیلی بهتر و بیشتر دارد. پس چه ضرورتی است که یک صنف متمایز به نام روحانیت در میان باشد؟ و این پرسشی بی پاسخ است که روحانیت مسیحی با توجه به مبانی خود قرن هاست در برابر آن قرار دارد. همشکلی و همراهی روحانیت با افراد جامعه وقتی ارزشمند است و می تواند به عنوان یک فضیلت اخلاقی بشمار آید که برخواسته از شأن روحانی او باشد، یعنی برخواسته از هم ادراکی و هم زبانی اش با مردم در تبیین و ابلاغ پیام های دینی باشد. و این همان نخبگی توأمان است که گفتم نسل های پیشین و سَلَف روحانیت عمدتا از آن برخوردار بودند و اینک در اثر انقطاع نسبی نسل پسین، آسیب دیده است و در نتیجه متاسفانه اکنون در میان بخش هایی از روحانیت نشانه های جدی از این عرفی زدگی را مشاهده می کنیم. کار روحانی این نیست که فلان مسابقه را برگزار کند. یا بیلیارد آموزش دهد یا ورزشکار شود ویا وزیر یا وکیل شود یا رئیس فلان اداره و سازمان شود ویا در هر همایش بی ربط حضور پیدا کند و.... حال اگر یک روحانی با تکیه بر علایق و توانایی های شخصی اش می رود پزشک می شود، مهندس می شود، نقد فیلم می کند، مشاوره خانواده گی می دهد، سیاستمدار می شود، عضو حزب و جناح می شود و... به عنوان یک امر شخصی و نه صنفی هیچ منعی ندارد؛ اما نباید اینها را به وجه روحانیتش تعمیم بدهیم هرچیزی برای خودش فلسفه وجودی ای دارد. وظیفه اصلی یک روحانی در این لباس و جایگاه خاص از حیث نظری، زبانی سازی، عرفی سازی و ارایه فهم پذیر مفاهیم اصیل قدسی است. و در مقام عمل و رفتار، وظیفه عینی سازی و الگوسازی همان آموزه هایی را بر عهده دارد که در فراز منابر تبلیغ می کند، تا مردم بفهمند سخنان او هم از جهت عقلانی قابل پذیرش است و هم از جهت رفتاری قابل عمل است.

-یک سخن هم به کسانی دارم که گویا نقد و انتقاد از روحانیت را رسم و پیشه خود ساخته اند. اینکه هی می آیید و انتقاد از روحانیت می کنید، بسیار خوب نقد، حق شماست. اما اندکی هم از خودتان انتقاد کنید. یعنی مناسبات و تعاملات خود با روحانیت را به نقد بکشید. چقدر تلاش کرده اید از موضع مُطالِب، تعامل داشته باشید؟ سابق بر این عامه مردم دیندار از روحانیون مطالبه می کردند. پای منبر هر روحانی نمی نشستند. یک دیندار، اول از همه باید ببیند چه چیزی را از یک روحانی باید بگیرد. من طلبه و روحانی، لزوما هرچه که بگویم دینی نیست و هر رفتاری داشته باشم لزوما دینی و اخلاقی نیست. تشخیص کلیت اینکه چه چیزی صحت انتساب به دین دارد یا ندارد با شما به عنوان مخاطب دیندار است؛ مثل اینکه وقتی به دکتر مراجعه می کنید اولا پیش هر متخصصی نمی روید و ثانیا وقتی هم به دکترمتخصص مورد اعتماد مراجعه می کنید، باز هم باب خردورزی و داوری خود را مسدود نمی کنید بلکه آگاهانه و عقل ورزانه انتخاب می کنید که چه بخش از گفته ها و توصیه های او می تواند پزشکی و مرتبط با تخصص اش باشد و چه بخشی چنین نیست. اما انصافا چند درصد از مخاطبان ما چنین رویکرد و تعاملی با روحانیان دارند؟ یا کلا یک موضع انکاری و نفی جویانه دارند و یا کاملا یک موضع پذیرش صد در صدی و تقلیدیِ محض! گویا در اینجا راه میانه ای وجود ندارد. مثلا من اگر بگویم که دین می گوید آزار رساندن به غیر مسلمانان و تصرف در اموال آنان برای مسلمانان جایز است. شما چه می گویید؟ آیا می پذیرید؟ حتما نباید بپذیرید؛ چون می گویید که این در انسجام با اخلاق نیست. اما چند درصد مخاطبین روحانیت ما اینطوری هستند؟ تقریبا همه آنچه که از موضع روشنفکری توسط منتقدان وطنی نسبت به روحانیت در داخل و خارج کشور نوشته و بیان شده است را خوانده ام، بسیاری ازآنان وقتی می خواهند سخن و رأی برخی از روحانیان را نقد کنند چشم و گوش بسته آنها را به عنوان سخن قطعی دین می پذیرند آنگاه یکسره به نقد آموزه های دینی می نشینند. سرتاسر قرآن مخاطبش انسان عاقل است. و لذا هرچه به نام دین گفته می شود باید در انسجام با بنیان های عقلانی باشد. اما متاسفانه در حوزه های دیگر زندگی مان خیلی دقت می کنیم و معمولا نهایت تلاش را می کنیم تا بر اساس موازین و احتیاطات عقلانی عمل کنیم اما در حوزه دینداری خیلی مسامحه کاریم.

*خبرآنلاین