twitter share facebook share ۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۶ 590

خشونت به یک معنا سلب عقلانیت و آزادی انسان هاست. کسی که هر موضوعی را واضح و مشخص شمرده و جواب همه مشکلات و مسائل را نزد خود بداند، ایدئولوژیک است و ایدئولوژیک اندیشی لزوما خشونت زاست؛ حال تفاوتی نمی کند که این ایدئولوژی مذهبی، لائیک، سکولار، سوسیال یا لیبرال باشد

طبق تعریفی که سیمون وی (دین شناس، عرفان پژوه، عارف و مبارز سیاسی در نیمه ی اول قرن بیستم) از خشونت دارد انسان، اگر عقلانیت فردی دیگر را در مقام نظر و بدون دلیل، و آزادی وی را در مقام عمل بدون حقی پاس ندارد نسبت به او خشونت ورزیده است.

به تعبیر کانت، انسانیت ما انسان ها، به عقلانیت نظری و آزادی عملی ماست و اگر انسانی نسبت به سایرین به این دو امر بی توجهی کند و آن ها را لگد مال نماید، در واقع انسانیت آن ها را لگدمال کرده است و به تعبیر فلسفی تر، آن ها را شخص ندانسته و شخص ندانستن یک انسان، همان شئ(چیز) دانستن اوست. در واقع، خشونت یک فرآیند است که منجر می شود تا انسان از شخص بودن به شئ بودن نزول کند.

چه علل و عواملی باعث می شوند تا شخصی دست به خشونت بزند؟

بحث در منظر روانشناسی اجتماعی مطرح می شود اما همین بحث از منظر جامعه شناختی هم قابل تکرار است. در واقع اگر بفهمیم که چه می شود که یک فردی، نسبت به دیگری دست به خشونت می زند، با اندکی جرح و تعدیل، متوجه می شویم که چرا یک جماعت نسبت به جماعتی دیگر خشونت می ورزد.

مبنای بحث نظریه ای است که باور-میل نام دارد. باور-میل نظریه ای در روانشناسی است که می گوید محال است انسان دست به عملی ارادی بزند مگر اینکه یک میل در درون او با چند باور او دست به دست یکدیگر دهند. بنابراین، مجموعه ای از میل و باورهای درون یک شخص است که منجر به عمل ارادی خشونت می شود.

در چرایی اعمال خشونت در مجموع، 6 عامل قابل طرح است:

1.اعتقاد به آشکارگی حقیقت

اگر انسان به لحاظ معرفت شناسی، قائل به آشکارگی حقیقت باشد و چنین بداند که حقیقت اشکار است، لامحاله دست به خشونت خواهد زد. فردی معتقد است که در باب یک موضوع یا مساله یا مشکل، حقیقت کاملا واضح و آشکار است و کسانی که در مقابل این حقیقت موضع می گیرند، از نظر او انکار یک حقیقت واضح می کنند. انکار این حقیقت عیان احساس منفی در فرد ایجاد می کند و او راهی جز ابراز خشونت در مقابل خود نمی بیند. این فرد، انکار حقیقت از جانب دیگران را، به جهل انها نسبت نمی دهد، بلکه چنین می پندارد که حقیقت عیان و اشکار است، و برای هر کسی مشخص و واضح است، و اگر کسی این حقیقت واضح را انکار کند علی رغم علم به این حقیقت، دست به انکار می زند و در این حال، فرد راهی جز خشونت پیش پای خود نمی بیند.

اما اگر شخص به نظریه ی معرفتی نا آشکاری حقیقت باور داشته باشد، نتیجه چیز دیگری می شود. در این حالت، شخص معتقد است که حقیقت پیچیده است. در این حالت، فرد در برابر مخالفت دیگران، نرم می شود، چرا که واقف است که حقیقت آشکار و واضح نیست که همه بتوانند به راحتی به تمام لایه های آن پی ببرند و این قابل پذیرش و مقبول است که همه ی انسان ها، درباره ی یک موضوع یا مساله یا مشکل، موضع یکسانی اتخاذ نکنند و تفاوت آرا وجود داشته باشد. این مقبولیت و پذیرش، از آن جایی می آید که فرد باور دارد که حقیقت، واضح و آشکار و عیان، برای همه به نمایش در نیامده است. در این حالت، فرد در برابر مخالفان، خشونت نمی ورزد، چرا که نمی تواند بگوید که دیگران، با حقیقت آشکار و عیان به مخالفت پرداخته اند، لذا هیچ عداوت و انزجار و خصومتی هم نسبت به دیگران اتفاق نمی افتد.

پلورالیسم و تکثرگرایی، حقیقت را آشکار و عیان نمی داند فلذا، مدارای بیشتری نسبت به مخالفان خود نشان می دهد.

اما نظریه ی آشکارگی حقیقت، یک تعبیر مانوس تری هم دارد و آن ایدئولوژی اندیشی است. اگر فردی در موضوعی، حقیقت را آشکار و عیان پنداشت، حداقل در آن موضوع ایدئولوژیک اندیش است. ایدئولوژیک اندیش کسی است که معتقد است وضع هر مساله و مشکلی مشخص است. جواب هر سوالی واضح و معلوم است و جواب تمام این مسائل را، آن می داند که نزد خودش است. لذا ترکیب آشکارگی حقیقت با اینکه حقیقت نزد خود فرد است، وی را ایدئولوژیک می کند و هیچ انسان ایدئولوژیکی زندگی بدون خشونت ندارد. تفاوتی نمی کند که این ایدئولوژی مذهبی، لائیک، سکولار، سوسیال یا لیبرال باشد؛ ایدئولوژیک اندیشی، لزوما خشونت زاست.

علت دیگری که انسان را ایدئولوژیک می کند، این است که فرد فاقد دلیل برای مدعای خویش است. اگر انسانی، دلیلی برای مدعای خویش نداشته باشد، مجبور است که رگ گردن خود را به عنوان حجت قوی کند و این آغاز خشونت است که در زبان بدن و گفتار و کردار ظهور می کند.

به تعبیر سعدی، وقتی انسان از جواب عاجز است، فریاد می کشد، چرا که اگر استدلال داشته باشد ارائه خواهد کرد و نیازی به فریاد کشیدن نیست. اساساً اگر کسی بخواهد دیگران را به راه خود سوق دهد، سه راه بیشتر ندارد:

- با استفاده از نیروهای باوراننده و قوای استدلالی

- فریبکاری: انسان زمانی دست به فریبکاری می برد که توانایی اقناع و استدلال را ندارد. در این حالت، روی به مکر و فریب می آورد تا بتواند به مقصود برسد. اما باز هم ممکن است که طرف مقابل به دلیل تجربه، علم یا نیروی تفکر و فهم خود فریب نخورد.

- خشونت: خشونت آخرین راهی است که پیش پای فرد است و با استفاده از آن، می تواند دیگران را با خود همراه کند.

بنابراین کسی که استدلال ندارد، یا باید دست به فریب بزند یا خشونت بورزد. و معمولا توده ی مردم را فریب می دهند و خواص را مورد خشونت قرار می دهند.

2.احساس ضعف در برابر دشمن

اگر انسان در برابر دشمن و مخالف خود احساس ضعف کند، به خشونت روی می آورد. رژیم هایی که بسیار خشونت می ورزند، این خشونت ورزی، دلیلی بر قوتشان نیست، بلکه دلیلی بر ضعفشان است. انسان وقتی که اعتماد به نفس ندارد و خود را در برابر مخالف خود ضعیف می بیند، به خشونت روی می آورد. لذا رژیم های با طمانینه، رژیم هایی قوی هستند. اما حکومت هایی که طمانینه و مدارا ندارند، هر کسی در گوشه ای سخنی بگوید، آن را علیه خود می دانند و احساس خطر می کنند. و به تعبیر قرآن: «یحسبون کل صیحه علیهم» یعنی هر فریادی را، فریادی علیه خود تعبیر می کنند.

نظامی که 111 هزار یا 511 هزار نفر از مخالفانش در میدانی تجمع می کنند و با حکومت مخالفت می کنند، نظام قوی ای است، نه آن رژیمی که وقتی دو دانشجو هم با یکدیگر صحبت می کنند، احساس خطر کند. به زبان روانشناختی، عقده ی حقارت همیشه خشونت آور است. وقتی انسانی خود را حقیرتر از بقیه بداند (صدقا یا کذبا)، دست به خشونت می برد.

3.غیر واقع گرایی فرد

نکته ی دیگر این است که کسی بخواهد حلقه ی اقبال ناممکن بجنباند. یعنی بخواهد جهان را به صورتی که نشدنی است شکل دهد و بخواهد کاری را که نشدنی است انجام دهد، مجبور است که خشونت بورزد.

اگر والدین بخواهند که فرزند خود را که آیکیوی بالایی دارد در اموری متخصص کنند، کار سختی در پیش ندارند. اما اگر آیکیوی فرزندشان 10 باشد و بخواهند که او متخصص فلسفه شود، چاره ای ندارند جز اینکه فقط او را کتک بزنند!

لذا کسانی که آرمان های غیر واقع گرایانه دارند و از آدمی، توقعی دارند که برآورده شدنی نیست، در نهایت دست به خشونت می برند. برای نمونه حکومت لنینی-استالینی شوروی قصد داشت که جامعه ی بی طبقه ایجاد کند و انسانی ایجاد کند که به اندازه ی توان خود کار کند و اندازه ی نیاز خود بردارد. مردم شوروی چنین نشدند و اتحاد جماهیر شوروی نیز در طول حکومت خود، میلیون ها انسان را نابود کرد. لذا در تمام آرمان های فردی (مثل آرمان های برخی از عرفا یا عالمان اخلاق) و در تمام آرمان های اجتماعی (مثل آرمان های مصلحان اجتماعی و متفکران و روشنفکران) واقع بینی و واقع گرایی مهم و ضروری است چرا که در غیر این صورت، راهی جز خشونت باقی نمی ماند.

4.از دست دادن فضای حیاتی

زمانی که انسان احساس کند فضای حیاتی خود را از دست داده است، ابراز خشونت می کند. این فضای حیاتی در دو حالت ایجاد می شود:

1. اگر فردی یا اجتماعی چنین استنباط کند که در ادامه ی وضع کنونی، حتی از ضروریات زندگی هم محروم خواهد شد و ارضای نیازهای فیزیولوژیکی و بیولیژیکی خود را در خطر ببیند، خشونت می ورزد. به تعبیر آبراهام مزلو، اگر روزی انسان چنین استنباط کند که ضروریات زندگی نیز قابل تامین نیست، فضای حیاتی خود را در خطر می بیند و دست به خشونت می زند. چرا که فرد در این حالت چیزی برای از دست دادن ندارد و اگر به وسیله ی خشونت ورزی، احتمال به دست آوردن چیزی باشد، ممکن است که وی دست به خشونت بزند.

این نیازهای اولیه شامل: خوراک، پوشاک، مسکن، خواب، استراحت، ارضای غریزه ی جنسی و تفرج است و این حالت، در کشورهای بسیار عقب مانده یا عقب نگه داشته شده، ممکن است اسباب عمده ی خشونت ورزی باشد.

2. اگر نیازهای ضروری تامین شود، اما نهادهای اجتماعی اجازه ندهند که فرد نیازهایی چون پیوستن به گروه های اجتماعی، کسب حیثیت اجتماعی و تعلق خاطر را از طرق مسالمت آمیز تامین کند، فرد دست به خشونت می زند.

در میان این عوامل، ایدئولوژیک اندیشی و احساس از بین رفتن فضای حیاتی (فقر مفرط)، بیشترین تاثیر را در اعمال خشونت دارند.

*مصطفی ملکیان

نظر شما