یادداشت سیاسی

تابستانی که خاورمیانه را برای همیشه تغییر داد

تابستان ۱۹۸۲ نقطه عطفی در تاریخ خاورمیانه بود. برای درک جنگ‌های امروز منطقه و رفتار سه بازیگر اصلی آن، یعنی اسرائیل، آمریکا و ایران، باید به همان تابستان بازگشت.

سفیر آمریکا از اقامتگاه خود بر فراز تپه‌ای در بیروت، به سمت غرب و دریای مدیترانه نگاه می‌کرد. از آنجا می‌شد بخش بزرگی از پایتخت لبنان را دید؛ شهری که تا ساحل امتداد یافته بود و فرودگاه بین‌المللی بیروت در جنوبی‌ترین بخش آن، در امتداد جاده ساحلی، قرار داشت.

صبح ۹ ژوئن ۱۹۸۲ بود؛ چهار روز از حمله تازه اسرائیل به لبنان می‌گذشت. رابرت دیلون، سفیر آمریکا، از بالای تپه به‌وضوح می‌دید که گلوله‌های توپخانه در نزدیکی فرودگاه فرود می‌آیند و تانک‌های اسرائیلی به بیروت نزدیک می‌شوند. او فوراً به واشنگتن هشدار داد.

اسرائیل اعلام کرده بود که هدفش بیرون راندن شبه‌نظامیان فلسطینی از جنوب لبنان است؛ نیروهایی که بیش از یک دهه از خاک لبنان به سوی اسرائیل راکت شلیک می‌کردند. آریل شارون، وزیر دفاع وقت اسرائیل، به آمریکا اطمینان داده بود که نیروهایش بیش از ۴۰ کیلومتر وارد خاک لبنان نخواهند شد؛ مسافتی که با برد راکت‌های فلسطینی مطابقت داشت.

کمی بعد، دیلون ستونی از تانک‌های اسرائیلی را دید که تنها چند صد متر با ورودی اقامتگاهش فاصله داشتند. تپه‌ای که اقامتگاه سفیر و کاخ ریاست‌جمهوری لبنان در آن قرار داشت، به موقعیتی راهبردی برای ارتش اسرائیل تبدیل شده بود؛ نقطه‌ای که از آن می‌شد بر پایتخت لبنان تسلط داشت. دیلون فوراً با مرکز عملیات وزارت خارجه آمریکا تماس گرفت تا مقام‌های ارشد را در جریان بگذارد.

اما پاسخ واشنگتن او را خشمگین کرد: «از تل‌آویو به ما اطمینان داده اند که نیروهای اسرائیلی هنوز فاصله زیادی با بیروت دارند.»

دیلون دوباره توضیح داد که تانک‌ها را با چشم خود می‌بیند، اما پاسخ همان بود. واشنگتن به اطلاعات اسرائیل اعتماد کرده بود، نه به گزارش سفیر خودش که از نزدیک شاهد پیشروی نیروهای اسرائیلی بود.

سرانجام دیلون با عصبانیت فریاد زد: «به خدا قسم تل‌آویو دارد به شما دروغ می‌گوید. آیا هیچ‌کس آنجا اهمیت نمی‌دهد؟»

فرود بمب های آمریکایی بر فراز یک شهر عربی برای ویلیام کیسی، رئیس سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، سیا، اهمیت نداشت. او تنها به این فکر می کرد که چگونه می‌توان این وضعیت را به سود منافع ملی آمریکا تبدیل کرد.

در نهایت، آنچه قرار بود عملیاتی محدود در جنوب لبنان باشد، به تهاجمی گسترده تبدیل شد. شارون اهداف بزرگ‌تری در سر داشت: بیرون راندن سازمان آزادی‌بخش فلسطین، معروف به ساف، از غرب بیروت، ضربه زدن به ارتش سوریه که بخش‌هایی از لبنان را در اختیار داشت و روی کار آوردن رئیس‌جمهوری مسیحی و متحد اسرائیل در بیروت.

اسرائیل به جنگ داخلی ویرانگری وارد شده بود که از سال ۱۹۷۵ لبنان را از هم گسیخته بود. در این جنگ، شبه‌نظامیان مسیحی راست‌گرا با نیروهای فلسطینی و متحدان چپ‌گرای لبنانی آن‌ها می‌جنگیدند و سوریه نیز برای گسترش نفوذ خود بر این کشور کوچک تلاش می‌کرد.

ارتش اسرائیل با کمک شبه‌نظامیان مسیحی متحدش، بیش از هر زمان دیگری به عمق خاک یک کشور عربی نفوذ کرده بود. نیروهای اسرائیلی دو ماه بیروت را بمباران و محاصره کردند. در مجموع، در آن تابستان ۱۷ هزار نفر کشته شدند. با نگاهی به گذشته، این رویداد را می‌توان بخشی از الگویی دانست که در سال‌های بعد نیز تکرار شد؛ الگویی که در آن، از جنین تا غزه، دامنه خشونت‌ها پیوسته گسترش یافت.

تابستان ۱۹۸۲ نقطه عطفی در تاریخ خاورمیانه بود. برای درک جنگ‌های امروز منطقه و رفتار سه بازیگر اصلی آن، یعنی اسرائیل، آمریکا و ایران، باید به همان تابستان بازگشت.

حمله اسرائیل به لبنان، آمریکا را به جنگی کشاند که سرانجام به یکی از پرهزینه‌ترین مداخلات این کشور در منطقه تبدیل شد. جنگ داخلی لبنان از سال ۱۹۷۵ تا ۱۹۹۰ ادامه یافت و حدود ۱۵۰ هزار نفر را به کام مرگ فرستاد. تنها چند هفته پس از آنکه دیلون پیشروی تانک‌های اسرائیلی را دید، صدها تفنگدار دریایی آمریکا وارد بیروت شدند.

این تهاجم همچنین زمینه ورود نیروهایی از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران به سوریه و لبنان را فراهم کرد؛ نیروهایی که می‌خواستند با اسرائیل و آمریکا مقابله کنند. کمتر از یک سال بعد، برای نخستین بار مراکز دیپلماتیک و مواضع نظامی آمریکا در خاورمیانه هدف بمب‌گذاری قرار گرفتند.

چهار دهه بعد، آمریکا و اسرائیل آشکارا با ایران وارد جنگ شده‌اند؛ جنگی که هر دو طرف آن را نبردی برای بقا و موجودیت خود می‌دانند. موشک‌ها و پهپادهای حوثی‌های مورد حمایت ایران عربستان سعودی را هدف قرار می‌دهند و جنگنده‌های اسرائیلی جنوب لبنان را بمباران می‌کنند. همان‌طور که در سال ۱۹۸۲، درگیری از لبنان فراتر رفت، امروز نیز سراسر منطقه درگیر رویارویی شده است؛ رویارویی‌ای که پایان روشنی برای آن دیده نمی‌شود.

اما در میان این تحولات بزرگ، ماجراهای انسانی کوچک‌تری نیز وجود داشتند که مسیر رویدادها را تغییر دادند. دو ماجرای گروگان‌گیری در آن تابستان، سال‌ها تقریباً به فراموشی سپرده شدند؛ حال آنکه جزئیاتشان به درک چگونگی شکل‌گیری رویارویی ایران و آمریکا کمک می‌کند. بخشی از این جزئیات نیز تا همین اواخر روشن نشده بود.

ورود ایرانی‌ها به لبنان

در حالی که دیلون هنوز از پاسخ واشنگتن خشمگین بود، حدود ۶۰۰ رزمنده ایرانی در تهران سوار یک هواپیمای مسافربری بوئینگ ۷۴۷ شده بودند که برای حمل‌ونقل نظامی آماده شده بود. مقصد آن‌ها سوریه بود؛ از آنجا قرار بود از مرز وارد لبنان شوند و با نیروهای اسرائیلی بجنگند، یا دست‌کم چنین امیدی داشتند.

برخی از این افراد تا آن زمان هرگز از ایران خارج نشده بودند و حتی سوار هواپیما نشده بودند. آن‌ها پیش از پرواز، روی باند فرودگاه مانند جوانانی که راهی سفری تفریحی‌اند عکس گرفتند. سپس با کلاشینکف‌ها، مهمات، عکس‌های آیت‌الله روح‌الله خمینی، رهبر انقلاب ایران، و جعبه‌های کمک‌های اولیه وارد هواپیما شدند.

گروهی کوچک‌تر پیش‌تر برای شناسایی به دمشق رفته بود. محسن رضایی، از چهره‌های بنیان‌گذار سپاه پاسداران، یکی از فرماندهان این مأموریت بود. او بعدها به یکی از مقام‌های امنیتی مهم ایران تبدیل شد و در تصمیم‌گیری‌های مربوط به جنگ و مذاکرات با آمریکا نقش یافت. رضایی که از حامیان سرسخت انقلاب اسلامی بود، در ماه اوت به دبیری شورای عالی امنیت ملی منصوب شد؛ پس از آنکه علی لاریجانی، دبیر پیشین شورا، در حملات آمریکا و اسرائیل به ایران در ماه مارس ترور شد.

ایرانی‌ها پیش‌تر با حافظ اسد، رئیس‌جمهور وقت سوریه و پدر بشار اسد، دیدار کرده بودند. آن‌ها پیشنهاد داده بودند در مقابله با اسرائیل به سوریه کمک کنند؛ کشوری که پیشروی اسرائیل در لبنان را تهدیدی برای امنیت خود می‌دانست. سوریه در جنگ سال ۱۹۶۷ بلندی‌های جولان را به اسرائیل واگذار کرده بود و نگران بود که نیروهای اسرائیلی با پیشروی در لبنان، به مواضع سوریه نزدیک‌تر شوند.

حافظ اسد، با وجود آنکه دیکتاتوری سکولار و سوسیالیست و متحد بلوک شوروی بود، جمهوری اسلامی تازه‌تأسیس ایران را شریکی در مقابله با آمریکا و اسرائیل می‌دانست. سوریه تنها متحد عرب ایران در جنگ با عراق بود؛ جنگی که صدام حسین در سپتامبر ۱۹۸۰ آغاز کرده بود.

جنگ ایران و عراق به نبردی فرسایشی تبدیل شده بود، اما در مه ۱۹۸۲ ایران به پیروزی مهمی دست یافت و خرمشهر را پس گرفت. این پیروزی روحیه ایرانی‌ها را بالا برد و صدام را با شکست بزرگی روبه‌رو کرد. جمهوری اسلامی اکنون می‌توانست توجه بیشتری به مقابله با اسرائیل معطوف کند.

هواپیمای حامل رزمندگان ایرانی هنگام غروب در دمشق فرود آمد. احمد متوسلیان، فرمانده ۲۹ ساله‌ای که در نبرد خرمشهر به چهره‌ای شناخته‌شده تبدیل شده بود، یکی از مسئولان این مأموریت بود. او که در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمده و از مخالفان فعال شاه بود، با شور و اشتیاق برای ورود به جبهه‌ای تازه آماده می‌شد.

نیروهای ایرانی در پادگان‌های قدیمی ارتش سوریه در زبدانی، نزدیک مرز لبنان، مستقر شدند. فرماندهان ارشد برای بررسی موقعیت دشمن به جنوب رفتند؛ از دشتی در زیر بلندی‌های جولانِ تحت اشغال اسرائیل گذشتند و به ارتفاعاتی رسیدند که بر لبنان مشرف بود.

متوسلیان پس از بررسی منطقه به این نتیجه رسید که اگر نیروی بیشتری در اختیار داشته باشد، ایرانی‌ها می‌توانند به‌راحتی با اسرائیلی‌ها مقابله کنند. ایران نیز توانایی اعزام نیروهای بیشتر را داشت، اما مشکل، تجهیزات بود. رزمندگان ایرانی تنها با سلاح‌های سبک به سوریه آمده بودند و انتظار داشتند دمشق تجهیزات لازم را در اختیارشان بگذارد.

سوری‌ها اما از کمک نظامی خودداری می‌کردند. حافظ اسد تمایلی به رویارویی مستقیم با اسرائیل نداشت. در کمتر از یک هفته پس از آغاز تهاجم، نیروی هوایی سوریه ۸۰ جنگنده و ۴۰ خلبان را در نبردهای هوایی بر فراز لبنان از دست داده بود. اسد می‌دانست که برای مقابله با اسرائیل باید به شیوه دیگری عمل کند: استفاده از نیروهای نیابتی، روشی که پیش‌تر نیز در آن تجربه داشت.

بیشتر رزمندگان ایرانی آماده بازگشت به کشور شدند. آیت‌الله خمینی همچنان جنگ با عراق را در اولویت قرار داده بود، اما علی خامنه‌ای، رئیس‌جمهور وقت ایران، فرصت را برای گسترش انقلاب اسلامی در لبنان مناسب می‌دید.

بسیاری از رزمندگان ایرانی از قبل با گروه‌هایی در لبنان ارتباط داشتند. برخی از آن‌ها پیش از انقلاب ۱۳۵۷ ایران، در اردوگاه‌های فلسطینی آموزش دیده بودند. به همین دلیل، فرماندهان ایرانی تصمیم گرفتند گروه کوچکی را در لبنان نگه دارند. این نیروها از مرز عبور کردند و در دره بقاع، به‌ویژه در اطراف شهر بعلبک، اردوگاه‌های آموزشی برپا نمودند.

آن‌ها جوانان شیعه لبنانی را جذب کردند و ساختارهایی شبیه سپاه پاسداران و بسیج ایران به وجود آوردند. بسیج نیرویی داوطلب بود که در اجرای اهداف انقلاب اسلامی نقش داشت.

این گروه کوچک به هسته اولیه حزب‌الله تبدیل شد؛ سازمانی که بعدها به یکی از قدرتمندترین گروه‌های مسلح منطقه و مهم‌ترین بخش شبکه متحدان ایران در خاورمیانه تبدیل گشت.

گسترش حزب‌الله یکی از پروژه‌های مهم آقای خامنه‌ای بود. او طی چهار دهه، ابتدا در مقام رئیس‌جمهور و سپس به‌عنوان رهبر جمهوری اسلامی، روند رشد این گروه را دنبال کرد. این راهبرد ایران را در رویارویی طولانی با غرب و برخی همسایگانش قرار داد؛ رویارویی‌ای که حتی پس از کشته شدن وی در حملات آغازین جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ نیز ادامه یافت. در این میان، مردم ایران همچنان هزینه تحریم‌ها و انزوای سیاسی کشور را می‌پردازند.

ناپدید شدن چهار ایرانی

متوسلیان نیز قصد داشت به تهران بازگردد، اما پیش از آن از مرز لبنان گذشت و به بعلبک رفت تا در ضیافتی با دوستان تازه لبنانی خود خداحافظی کند.

در میان حاضران، افرادی بودند که بعدها به چهره‌های مهم حزب‌الله تبدیل شدند؛ از جمله شیخ صبحی طفیلی، نخستین دبیرکل حزب‌الله، و حسین موسوی، بنیان‌گذار جنبش اسلامی امل. نام حسین موسوی بعدها با بمب‌گذاری اکتبر ۱۹۸۳ علیه تفنگداران دریایی آمریکا در بیروت و تلاش برای ترور شفیق وزان، نخست‌وزیر لبنان، در همان سال پیوند خورد. او بعدها رسماً به حزب‌الله پیوست و در سال ۲۰۰۹ به پارلمان لبنان راه یافت.

محسن موسوی، کاردار ایران در لبنان، نیز در آن ضیافت حضور داشت. به دلایلی که هنوز روشن نیست، تصمیم گرفته شد که متوسلیان و موسوی برای دیدار با سفیر ایران به غرب بیروت بروند؛ منطقه‌ای که در محاصره نیروهای اسرائیلی قرار داشت.

صبح روز بعد، چهارم ژوئیه، متوسلیان و موسوی به همراه یک فرمانده ارشد سپاه و یک روزنامه‌نگار، با یک خودروی مرسدس بنز ۲۳۰ کرم‌رنگ و پلاک دیپلماتیک ایرانی راهی بیروت شدند.

در مسیر آن‌ها، ایست بازرسی برباره قرار داشت؛ ایست بازرسی‌ای که شبه‌نظامیان مسیحی متحد اسرائیل، موسوم به نیروهای لبنانی، آن را اداره می‌کردند. نیروهای مستقر در آنجا به خودرو و چهار سرنشین ریش‌دار آن مشکوک شدند. برایشان سؤال بود که چرا این چهار ایرانی به سمت منطقه‌ای می‌روند که تحت کنترل نیروهای مسیحی است.

از سرنشینان خواسته شد از خودرو پیاده شوند و برای بازجویی برده شدند. پس از آن، دیگر هیچ‌کس آن‌ها را ندید.

ناپدید شدن این چهار ایرانی در کشوری که صدها نفر در جریان جنگ داخلی آن مفقود یا ربوده شده بودند، در ابتدا بازتاب چندانی نداشت. تلاش‌های سیاسی و دیپلماتیک نیز برای یافتن آن‌ها به نتیجه نرسید.

در نهایت، فرماندهان ایرانی و حسین موسوی از جنبش اسلامی امل تصمیم گرفتند برای یافتن پاسخ، دست به گروگان‌گیری بزنند و از گروگان‌ها برای مبادله استفاده کنند. در هفتم ژوئیه، اعضای جنبش امل حدود ۱۲ لبنانی، از جمله یک اسقف، را در نزدیکی بعلبک ربودند. اما این اقدام نتیجه‌ای نداشت. آن‌ها به گروگانی نیاز داشتند که ارزش بیشتری برای طرف مقابل داشته باشد و دسترسی به او نیز آسان‌تر باشد.

گروگان آمریکایی و راز چهار ایرانی

رابرت دیلون، سفیر آمریکا، به‌تدریج نگران ناپدید شدن دیوید دادج، رئیس موقت دانشگاه آمریکایی بیروت، شد. دادج از ۱۹ ژوئیه ناپدید شده بود؛ او در میانه روز از محوطه دانشگاه ربوده شده بود.

گزارش‌های اولیه از خودرویی قرمز، سه مرد جوان و یک تفنگ حکایت داشت، اما پس از آن هیچ خبر دیگری به دست نیامد. یک ماه گذشت و هنوز نشانی از دادج نبود.

در ۲۰ اوت، یکی از مأموران سیا نامه‌ای را به دفتر دیلون آورد. نامه روی کاغذ خط‌دار نوشته شده و تاریخ همان روز را داشت. متن آن با عبارت «آقای سفیر محترم» آغاز می‌شد و دو صفحه بود. امضای دیوید اس. دادج در پایین آن دیده می‌شد.

دادج نوشته بود که گروگان گرفته شده، اما با او رفتار مناسبی دارند. سپس نکته‌ای نگران‌کننده را مطرح کرده بود: نگهبانانش به او گفته‌اند که اگر شبه‌نظامیان مسیحی، محسن موسوی و سه همراهش را آزاد کنند، او نیز آزاد خواهد شد؛ در غیر این صورت، کشته می‌شود.

دیلون تا آن زمان چندان به ناپدید شدن چهار ایرانی فکر نکرده بود. حالا به ذهنش رسید که شاید بشیر جمیل، رهبر نیروهای لبنانی و متحد اسرائیل، بتواند درباره سرنوشت آن‌ها اطلاعاتی بدهد. جمیل را به‌خوبی می‌شناخت؛ جنگ‌سالاری جوان که امیدوار بود رئیس‌جمهور لبنان شود. قرار ملاقاتی در اقامتگاه سفیر ترتیب داده شد.

دیلون به جمیل گفت: «کسانی که دادج را در اختیار دارند، می‌خواهند بدانند چه بر سر آن چهار ایرانی آمده است. آن‌ها می‌خواهند ایرانی‌ها را پس بگیرند، هر جا که باشند.» جمیل پاسخ داد که موضوع را بررسی خواهد کرد، اما دیلون احساس کرد در چهره او چیزی غیرعادی وجود دارد.

ده روز بعد، جمیل دوباره به دیدار سفیر رفت. در این فاصله، او به ریاست‌جمهوری لبنان انتخاب شده بود و سازمان آزادی‌بخش فلسطین نیز بیروت را به مقصد تونس ترک کرده بود. به نظر می‌رسید طرح شارون تا حد زیادی طبق برنامه پیش می‌رود.

دیلون چند تن از دیپلمات‌های آمریکایی را برای این دیدار در دفتر خود جمع کرد. جمیل عینک آفتابی خلبانی همیشگی‌اش را برداشت و با صدایی آرام و روشن سخن گفت. او می‌دانست که خبر مهمی برای اعلام دارد. جمیل گفت: «آن چهار ایرانی زیر آسفالت یک پارکینگ تازه‌ساخته دفن شده‌اند. آن‌ها دیگر برنمی‌گردند.»

او همه جزئیات را بیان نکرد، اما بعداً روشن شد که چهار ایرانی ابتدا به مقر اطلاعاتی نیروهای لبنانی منتقل شده و در آنجا بازجویی شده بودند؛ ظاهراً مأموران اطلاعاتی اسرائیل، موساد، نیز در بازجویی‌ها نقش داشتند. سپس آن چهار نفر تیرباران و دفن شدند. خودرویشان را هم به شمال لبنان بردند و رها کردند تا ردپای آن‌ها گم شود.

علت دقیق قتل این چهار نفر تا امروز مشخص نشده است. با این حال، اعتراف صریح جمیل دیپلمات‌های آمریکایی را شوکه کرد و پرسشی تلخ پیش روی آن‌ها گذاشت: حالا که می‌دانستند چهار ایرانی کشته شده‌اند، بر سر دیوید دادج چه خواهد آمد؟

در ابتدا، دیپلمات‌های آمریکایی تصمیم گرفتند این اطلاعات را فاش نکنند؛ زیرا می‌ترسیدند گروگان‌گیرها از دادج انتقام بگیرند و او را شکنجه کنند یا بکشند. اما دیلون نگران پیامدهای سکوت نیز بود. اگر تهران متوجه می‌شد که آمریکایی‌ها از مرگ چهار ایرانی خبر دارند، اما چیزی نگفته‌اند، چه اتفاقی می‌افتاد؟

سرانجام، او از مأمور سیا خواست حقیقت را به فردی که نامه دادج را به سفارت رسانده بود منتقل کند: چهار ایرانی کشته شده‌اند. دیلون نمی‌دانست این تصمیم جان دادج را نجات می‌دهد یا او را به مرگ نزدیک‌تر می‌کند.

ایران تا امروز اصرار دارد که آن چهار نفر زنده‌اند و حتی ممکن است در اسرائیل زندانی باشند؛ اما از این ماجرا درس مهمی نیز گرفت: گروگان گرفتن شهروندان آمریکایی در لبنان می‌تواند ابزاری برای فشار بر واشنگتن و چانه‌زنی با آن باشد.

چگونه گروگان‌گیری به ابزار سیاست خارجی ایران تبدیل شد؟

در سال ۲۰۲۲، زمانی که تحقیق برای نوشتن کتابم درباره شکل‌گیری رویارویی خونین ایران و آمریکا در بیروتِ دهه ۱۹۸۰ را آغاز کردم، انتظار نداشتم با معماهای تازه‌ای روبه‌رو شوم. گفت‌وگو با دیلون اطلاعات مهمی درباره سرنوشت چهار ایرانی ناپدیدشده در اختیارم گذاشت، اما هنوز معلوم نبود دیوید دادج چگونه توانسته بود از دانشگاه آمریکایی بیروت ربوده شود؛ آن هم در شرایطی که شهر در محاصره بود و مسیرهای ورودی آن در کنترل نیروهای اسرائیلی و متحدانشان قرار داشت. همچنین مشخص نبود او را به کجا برده بودند.

در مصاحبه‌هایی که در بیروت انجام دادم، پاسخ‌هایی برای برخی از این پرسش‌ها پیدا کردم. اما تعدادی از مهم‌ترین سرنخ‌ها در منابعی پنهان مانده بود که ظاهراً در دسترس همگان قرار داشتند: مصاحبه‌های علنی فرماندهان و مقام‌های ایرانی به زبان فارسی که بیرون از ایران کمتر کسی آن‌ها را خوانده بود.

یک سال پس از دیدار دیلون و جمیل، هنوز شایعات زیادی درباره سرنوشت دادج وجود داشت. برخی می‌گفتند او زنده است و در حومه جنوبی بیروت نگهداری می‌شود؛ عده‌ای دیگر از دره بقاع نام می‌بردند. تماس‌های ناشناس و پیام‌های مختلفی نیز به دانشگاه می‌رسید.

مالکوم کر، که پس از دادج ریاست دانشگاه را بر عهده گرفته بود، در اواخر اوت ۱۹۸۲ وارد بیروت شد. او باید دانشگاه را در کشوری جنگ‌زده اداره می‌کرد و در همان حال، به دنبال دوست و همکار ناپدیدشده‌اش می‌گشت.

کر حتی به سفر به دمشق فکر کرد تا شاید بتواند اطلاعاتی به دست آورد. اما در پاییز همان سال، در شمال لبنان که تحت کنترل سوریه بود، با سلیمان فرنجیه، رئیس‌جمهور پیشین لبنان و متحد حافظ اسد، دیدار نمود. فرنجیه صریح بود: با مقام‌های دمشق صحبت کرده و دادج در سوریه نبود.

در همین زمان، به نظر می‌رسید اوضاع برای حافظ اسد بهتر پیش می‌رود. در ۱۴ سپتامبر ۱۹۸۲، بشیر جمیل به دستور اسد در بیروت ترور شد. چند ماه بعد، در آوریل ۱۹۸۳، سفارت آمریکا در بیروت هدف بمب‌گذاری انتحاری قرار گرفت و ۶۳ نفر کشته شدند. طرح شارون برای تغییر موازنه قدرت در لبنان به‌تدریج در حال فروپاشی بود.

در بهار ۱۹۸۳، کر تلاش کرد از طریق یکی از استادان نیمه‌وقت دانشگاه که اهل بعلبک بود، با حسین موسوی تماس بگیرد. پس از مدتی پیامی از موسوی دریافت کرد که در آن از دوستان دادج خواسته شده بود جست‌وجو برای یافتن او را متوقف کنند.

تلاش‌های کر برای یافتن همکارش به گوش جورج شولتز، وزیر خارجه آمریکا، نیز رسیده بود. شولتز در اواسط مه تلکسی فوری به سفیر دیلون فرستاد و هشدار داد که ادامه جست‌وجو می‌تواند خطرناک باشد. با این حال، در اواسط ژوئن، کر و همکارانش از طریق فردی مورد اعتماد که به ایران سفر کرده بود، مطمئن شدند که دادج زنده است و در ایران نگهداری می‌شود.

آن‌ها این اطلاعات را به دیپلمات‌های آمریکایی منتقل کردند. حدود یک ماه بعد، دادج ناگهان آزاد شد. خبری از کنفرانس مطبوعاتی تلویزیونی یا مراسم استقبال رسمی نبود و دولت ریگان نیز هیچ‌گاه جزئیات کاملی درباره دوران اسارت و شرایط آزادی او منتشر نکرد.

اسناد محرمانه‌زدایی‌شده سیا که بازجویی از دادج را ثبت کرده‌اند، نشان می‌دهند او شش ماه پایانی اسارتش را در زندان اوین در ایران گذرانده بود. دادج به دست عماد مغنیه، جوان شیعه لبنانی، به ایرانی‌ها تحویل داده شده بود. مغنیه می‌خواست وفاداری خود را به آیت‌الله خمینی ثابت کند. او و گروهی از جوانان شیعه حومه جنوبی بیروت، در آشوب ناشی از جنگ توانسته بودند به دانشگاه دسترسی پیدا کنند.

بررسی‌های من نشان می‌دهد این ماجرا نخستین عملیات مغنیه بود. او بعدها به یکی از چهره‌های اصلی عملیات مخفی حزب‌الله تبدیل شد و در سازمان‌دهی حملات علیه اهداف آمریکایی و اسرائیلی نقش داشت. مغنیه تا زمان ترورش به دست اسرائیل در سال ۲۰۰۸، از مهم‌ترین چهره‌های عملیاتی حزب‌الله به شمار می‌رفت.

دادج هفته نخست اسارت خود را در حومه جنوبی بیروت و دره بقاع گذراند. پس از آنکه مغنیه او را به ایرانی‌ها تحویل داد، در طبقه سوم سفارت ایران در دمشق نگهداری شد. در اوایل سال ۱۹۸۳، ایرانی‌ها او را به فرودگاه بین‌المللی دمشق منتقل کردند. سپس او را با هواپیما به تهران بردند.

تا بهار همان سال، حافظ اسد از ماجرا باخبر شده بود و از اینکه یک گروگان غربی از پایتخت کشورش عبور کرده بود، خشمگین بود. اسد همواره می‌خواست در حملات علیه منافع غربی، امکان انکار نقش خود را حفظ کند. تلاش‌های کر برای یافتن دادج احتمالاً در دمشق و تهران نگرانی‌هایی ایجاد کرده بود.

اسد به تهران فشار آورد تا دادج را آزاد کند؛ اقدامی که می‌توانست به بهبود روابط او با آمریکا کمک نماید. در داخل ایران نیز بر سر سرنوشت گروگان اختلاف‌نظر وجود داشت. برخی مقام‌ها می‌خواستند از آزادی دادج برای بازگرداندن متوسلیان، یا دست‌کم پیکر او، استفاده کنند. گروهی دیگر معتقد بودند می‌توان از این گروگان برای گرفتن امتیازی مهم‌تر، مانند دریافت سلاح، بهره برد.

در نهایت، تهران در ازای تحویل دادج به آمریکایی‌ها سلاح دریافت کرد؛ احتمالاً از طریق اسرائیل. اسرائیل پیش‌تر نیز بخشی از سلاح‌هایی را که در جریان حمله سال ۱۹۸۲ از فلسطینی‌ها در لبنان ضبط کرده بود، به ایران فروخته بود. شارون همان تابستان علناً فاش کرده بود که اسرائیل به ایران سلاح می‌فروشد؛ موضوعی که واشنگتن را خشمگین کرد. استدلال او این بود که اسرائیل با این کار می‌تواند راه ارتباطی خود با ایران را برای دوران پس از سقوط خمینی باز نگه دارد.

این ارزیابی از اهداف و دوام جمهوری اسلامی به‌شدت اشتباه از آب درآمد. چهار دهه بعد، آمریکا و اسرائیل همچنان در تلاش‌اند به همان آینده‌ای برسند که آن زمان تصور می‌کردند؛ این بار با ترکیبی بی‌سابقه از حملات نظامی و فشار اقتصادی.

میراث گروگان‌گیری؛ از بیروت تا امروز

ماجرای گروگان‌گیری و آزادی دیوید دادج به‌تدریج از حافظه عمومی محو شد، اما تجربه‌ای مهم برای ایران بود و بر شیوه تعامل تهران با آمریکا تأثیر گذاشت.

بحران گروگان‌گیری سفارت آمریکا در تهران در سال ۱۹۷۹، زمانی آغاز شد که گروهی عمدتاً متشکل از دانشجویان انقلابی، ۵۲ آمریکایی را به مدت ۴۴۴ روز در سفارت این کشور نگه داشتند. آیت‌الله خمینی بعدها از این بحران برای پیشبرد اهداف سیاسی خود استفاده کرد.

اما ماجرای دادج در چند سال بعد نشان داد که گروگان‌گیری می‌تواند از یک اقدام انقلابی و خودجوش فراتر برود و به ابزاری در سیاست خارجی تبدیل شود؛ ابزاری که با آن می‌توان دولت آمریکا و دیگر کشورهای غربی را تحت فشار گذاشت. در عین حال، ایران آموخته بود که می‌توان از گروگان‌ها برای مبادله با سلاح استفاده کرد؛ آن هم نه‌فقط با اسرائیل، بلکه با خود آمریکا. این روش بعدها دولت ریگان را در رسوایی ایران-کنترا گرفتار کرد؛ ماجرایی که در آن مقام‌های آمریکایی به‌طور مخفیانه با ایران معامله تسلیحاتی انجام دادند.

در عین حال، ایران هرگز ماجرای چهار ایرانی ناپدیدشده در لبنان را فراموش نکرد و حاضر نشد از آن چشم‌پوشی کند.

در میانه تابستان ۱۹۸۳، دیوید دادج و مالکوم کر پس از سال‌ها دوری، در آمریکا دیدار احساسی‌ای داشتند. دادج به کر هشدار داد که ممکن است در بیروت با خطر روبه‌رو شود. سفارت آمریکا پیش‌تر هدف حمله قرار گرفته بود. هدف بعدی، پادگان تفنگداران دریایی آمریکا بود. در ۲۳ اکتبر ۱۹۸۳، بمب‌گذاری در این پادگان به کشته شدن ۲۴۱ نظامی آمریکایی انجامید.

با وجود این خطرها، کر تصمیم گرفت در بیروت بماند و به اداره دانشگاه ادامه دهد. او نمادی از وجهی دیگر از حضور آمریکا در خاورمیانه بود؛ حضوری که بیش از صد سال سابقه داشت و از طریق دانشگاه‌ها، مراکز آموزشی و فعالیت‌های مذهبی شکل گرفته بود. در این شیوه، آمریکایی‌ها به‌جای آنکه از راه جنگ با مردم منطقه ارتباط برقرار کنند، در کنار آن‌ها زندگی می‌کردند، آموزش می‌دادند و کار می‌کردند.

کر در بیروت و در محوطه دانشگاه آمریکایی این شهر به دنیا آمده و بزرگ شده بود. او به زبان عربی صحبت می‌کرد و خود را به مردم لبنان نزدیک می‌دانست. هر سه فرزندش نیز در بیروت متولد شده بودند. اما شهری که دوست داشت، به‌سرعت در حال تغییر بود. گروه‌هایی در منطقه شکل گرفته بودند که آمریکا را دشمن می‌دانستند و معتقد بودند یک آمریکایی خوب، آمریکایی مرده است. علاقه کر به لبنان و جهان عرب و حمایت او از آرمان فلسطین نتوانست از او محافظت کند. در ۱۸ ژانویه ۱۹۸۴، دو مهاجم مسلح او را بیرون دفترش ترور کردند.

جنگی که هنوز ادامه دارد

چهار دهه بعد، جنگ‌های پنهانی، ترورها و گروگان‌گیری‌های دهه ۱۹۸۰ جای خود را به رویارویی‌های نظامی آشکار داده‌اند، اما بازیگران اصلی منطقه هنوز تا حد زیادی در همان چارچوب فکری گذشته عمل می‌کنند.

آنچه در سواحل مدیترانه در سال ۱۹۸۲ آغاز شد، برخورد دو مسیر متفاوت بود: از یک سو، تلاش اسرائیل برای تغییر موازنه قدرت در لبنان و از سوی دیگر، جاه‌طلبی انقلابی ایران برای گسترش نفوذ خود در منطقه. این برخورد به شکل‌گیری حزب‌الله، گسترش شبکه متحدان ایران و رویارویی طولانی تهران با آمریکا کمک کرد.

امروز نیز پیامدهای آن تصمیم‌ها همچنان آشکار است. آمریکا که درگیر دشمنی دیرینه خود با ایران شده، هنوز نتوانسته است از دهه‌ها مداخله و رویارویی نظامی به پیروزی راهبردی روشنی دست یابد. اسرائیل نیز با وجود قدرت نظامی گسترده‌اش، همچنان با پیامدهای راهبردهایی دست‌وپنجه نرم می‌کند که قرار بود تهدیدهای امنیتی را از میان ببرند، اما در عمل به شکل‌گیری تهدیدهای تازه انجامیدند.

تابستان ۱۹۸۲ تنها فصل دیگری از جنگ‌های خاورمیانه نبود؛ نقطه عطفی بود که مسیر تحولات منطقه را برای دهه‌ها تغییر داد. برای فهمیدن اینکه چرا خاورمیانه امروز در چنین وضعیتی گرفتار شده است، باید به همان روزها بازگشت؛ زمانی که تانک‌های اسرائیلی به بیروت نزدیک شدند، نیروهای ایرانی وارد سوریه شدند و تصمیم‌هایی گرفته شد که پیامدهایشان هنوز پایان نیافته است.

منبع: فایننشال تایمز

درج این مقاله به معنی تأیید مطالب مطرح شده نبوده و صرفا به منظور آشنایی با نظرات مختلف صورت گرفته است. تحریریه نبأ مسئولیتی در قبال ادعاهای نویسنده ندارد.


دیدگاه خوانندگان