غروب ۲۱ فوریهٔ ۲۰۲۲ بود که ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه، سخنرانی معروفش را آغاز کرد؛ سخنرانیای که عملاً اعلام جنگ علیه اوکراین بود. آن شب من در هتلی در وین بودم و همهچیز نشان میداد که ایران، آمریکا و دیگر طرفهای مذاکرات هستهای فقط چند ساعت با اعلام یک توافق فاصله دارند. هماهنگکنندگان اتحادیهٔ اروپا و اعضای هیئت مذاکرهکنندهٔ ایران هم همین را میگفتند.
اما بعد جنگ اوکراین شروع شد و توافق هرگز نهایی نشد. خیلی زود، مشاوران نزدیک به تیم ایرانی به این نتیجه رسیدند که دنیای بعد از جنگ روسیه و اوکراین دیگر شبیه دنیای قبل از آن نخواهد بود. این ارزیابی به تهران منتقل شد. یک جمله مدام بین مقامهای ایرانی میچرخید: «زمستان در راه است»؛ جملهای برگرفته از سریال "بازی تاجوتخت". انتظارشان روشن بود: اروپا با بحران شدید انرژی روبهرو میشود، اتحاد غرب از هم میپاشد و موقعیت چانهزنی ایران بهتر میشود.
زمستان آمد و رفت، اما این قمار شکست خورد. این خوشبینی باعث شد ایران فرصتی را از دست بدهد که میتوانست در دوران ریاستجمهوری جو بایدن بخشی از تحریمها را کاهش دهد. حسگرهای راهبردی تهران یا درست کار نکردند یا دقیقاً همان چیزی را تأیید کردند که از قبل میخواستند باور کنند.
اما این اشتباه یک اتفاق مقطعی به نظر نمیرسد، بلکه الگویی تکرارشونده است؛ الگویی که این بار در زمانی بسیار خطرناکتر دوباره خود را نشان داده است. افرادی که در مسیر فعلی دیپلماسی نقش دارند، میگویند شکاف بزرگی بین برداشت تهران از مذاکره و شیوهٔ جدید عمل واشنگتن وجود دارد. یکی از دیپلماتهای منطقهای که در میانجیگری نقش داشته، از چیزی به نام «شکاف سرعت» حرف میزند. به گفتهٔ او، اگر مداخلهٔ منطقهای نبود، جنگ شاید هفتهها پیش شروع شده بود. «دولت فعلی آمریکا با دولتهای قبل فرق دارد. ترامپ دنبال پیروزیهای سریع و قابلنمایش است. صبر، جزو غریزهٔ راهبردی او نیست.» اگر تهران فکر میکند میتواند مذاکرات را تا انتخابات میاندورهای آمریکا کش بدهد و از این راه امتیاز بگیرد، دچار اشتباه جدی است. تحمل واشنگتن برای تعلل ممکن است خیلی زودتر از آن چیزی که ایران فکر میکند تمام شود.
در آستانهٔ جنگ اسرائیل علیه ایران در ژوئن گذشته، مقامهای ایرانی بر اساس پیامهای دیپلماتیک تصور میکردند اسرائیل پیش از پایان دور ششم مذاکرات در مسقط حمله نخواهد کرد. برنامهریزان نظامی هم فکر میکردند هر حملهای محدود به تأسیسات هستهای خواهد بود، نه خود تهران.
اما برعکس، پایتخت ایران پیش از طلوع آفتاب با حملات هوایی هماهنگ و عملیات پهپادی داخلی از خواب بیدار شد؛ حملاتی که بخش بزرگی از فرماندهان ارشد نظامی کشور را از میان برد. جنگ ۱۲ روز طول کشید و در روزهای پایانی، دونالد ترامپ دستور حملات مستقیم آمریکا به تأسیسات هستهای ایران را صادر کرد.
شاید تکاندهندهترین نکته بعد از جنگ فاش شد: مقامهای ایرانی اذعان کردند که اورانیوم غنیشدهٔ ۶۰ درصدی پیش از حملات از سایتها خارج نشده بود. تهران انتظار ورود آمریکا به جنگ را نداشت؛ اما آمریکا وارد شد.
وقتی درگیری با آتشبس پایان یافت — بعد از آنچه ایران آن را حملهای عمدتاً نمادین به پایگاه العدید در قطر توصیف کرد — تصور غالب در تهران این بود که مذاکرات میتواند مثل قبل از سر گرفته شود. اما واقعیت کاملاً تغییر کرده بود. جنگ رخ داده بود، زیرساختهای کلیدی آسیب دیده بودند و غنیسازی عملاً به صفر رسیده بود. اهرمهای چانهزنی ایران، چه هستهای و چه منطقهای، بهشدت تضعیف شده بودند.
با این حال، تهران طوری رفتار میکرد که انگار چارچوب قدیمی مذاکرات هنوز پابرجاست. یکی از مقامهای سابق ایرانی در گفتوگویی صادقانه گفت مشکل ناآگاهی نیست، بلکه مقاومت درونی نهادها در برابر تغییر و عدم تطابق خود با شرایط تازه است: «ساختار تصمیمگیری هنوز در مدل ۲۰۱۵ گیر کرده. اما آن شرایط در ۲۰۱۵ استثنایی بود و دیگر تکرارشدنی نیست.»
توافق ۲۰۱۵، یعنی برجام، حاصل تلاقی نادری از عوامل بود: آمادگی سیاسی در واشنگتن، انعطاف راهبردی در تهران و محیط بینالمللی مساعد برای مصالحه. امروز هیچکدام از این شرایط وجود ندارد. حالا آمریکا میخواهد علاوه بر برنامهٔ هستهای، دربارهٔ موشکهای بالستیک و فعالیتهای منطقهای ایران هم مذاکره شود. در چنین شرایطی، ابزارهای قدیمی مذاکره عملاً کارایی خود را از دست دادهاند. از این زاویه، ایران با فرضیات مربوط به گذشته، وارد یک رویارویی جدید شده است.
این موضوع توضیح میدهد که چرا تصمیمگیران ایرانی افزایش حضور نظامی آمریکا — از جمله اعزام دومین ناو هواپیمابر — را بیشتر بهعنوان فشار برای مذاکره میبینند تا آمادهسازی برای تشدید درگیری. باور غالب این است که واشنگتن در نهایت به دنبال توافق هستهای است و نمیخواهد وارد یک جنگ منطقهای طولانی شود.
مشکل این نیست که ایران برای جنگ آماده نیست. ایران توانمندیهایش را به نمایش میگذارد و طبق گزارشهای غربی، در حال بازسازی ذخایر تسلیحاتی خود است. مشکل این است که ایران خیال میکند آخرش همهچیز مثل همیشه با مذاکره حل میشود و به پایانی خوش دل بسته است.
از نظر ژئوپلیتیکی، محیط اطراف ایران کاملاً دگرگون شده است. سوریه پس از سقوط دولت بشار اسد عملاً از معادلات راهبردی ایران خارج شده است. حزبالله و حماس در جنگ ۲۰۲۳–۲۰۲۴ با اسرائیل بخش زیادی از توان دفاعی خود را از دست دادهاند. عراق هم در حال بازتنظیم سیاستهای خود و فاصله گرفتن از تقابلهای منطقهای است.
بهطور خلاصه، خاورمیانهای که دکترین بازدارندگی ایران بر پایهٔ آن شکل گرفته بود، دیگر وجود ندارد؛ اما ایران هنوز طوری مذاکره میکند که انگار وجود دارد.
حتی پس از دیدارهای بنیامین نتانیاهو با ترامپ در واشنگتن، گفتوگوهایی که با هدایت علی لاریجانی در مسقط و دوحه انجام شد، عمدتاً به پروندهٔ هستهای محدود ماند. به نظر میرسد مقامهای ایرانی هنوز قانع نشدهاند که ترامپ حاضر است وارد درگیریای شود که با تبادل موشکی طولانی، کل منطقه را فلج کند.
این یک قمار آشنا برای هر دو طرف است؛ آمریکا و ایران هر دو فکر میکنند فشار فقط ابزاری برای گرفتن امتیاز است، نه مقدمهٔ یک فاجعهٔ بزرگ. اما خطر واقعی در تأخیر تصمیم برای عقبنشینی است؛ جایی که زمان پیش از اثرگذاری اهرمها به پایان میرسد.
در فضای داخلی ایران، نگرانی از جنگ پیش از آنکه سیاسی باشد، اقتصادی است و خودش را اول در نرخ ارز نشان میدهد. جامعه دو گرایش عمده دارد: گرایشی ایدئولوژیک که نارضایتی داخلی را امتداد نبرد با دشمن بیرونی میبیند، و گرایشی عملگراتر که ضمن انتقاد از حکومت، ثبات ملی را بر هر تحول پرهزینهای ترجیح میدهد.
در کنار اینها، گروه کوچکتر اما پرصداتری، بهویژه میان جوانان، جنگ را بهعنوان شوکی میبینند که شاید بتواند به آنچه «افول تدریجی کشور» مینامند پایان دهد. در گفتوگوهایی در تهران، بعضیها میگفتند شاید حملات خارجی نهادها را هدف بگیرد نه مردم را، و راه را برای یک نظم سیاسی کاملاً جدید باز کند. روشن است که آنها برای دیدن حملهٔ آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ و پیامدهایش زیادی جوان بودهاند.
واشنگتن همچنان فشار را افزایش میدهد و تهران همچنان مطمئن است که در نهایت مذاکره بحران را حل خواهد کرد. اما خواستههای جدید آمریکا مستقیماً یکی از ستونهای اصلی دکترین دفاعی ایران را هدف گرفته است: برنامهٔ موشکهای بالستیک. پذیرش این شروط میتواند ایران را از نظر راهبردی آسیبپذیر کند؛ رد کردنشان هم خطر تقابل را بالا میبرد.
تناقض اینجاست که شاید بزرگترین نقطهضعف ایران، اعتمادبهنفسش باشد. رویدادهای ژوئن ۲۰۲۵ چیزی را که قبلاً غیرقابلتصور بود، به یک گزینهٔ ممکن برای آمریکا و متحدانش تبدیل کرد. فشار مستمر شاید نه برای سرنگونی نظام، بلکه برای فرسودهکردن آن و تغییر مسیرش از طریق فشار داخلی طراحی شده باشد. اینکه چنین راهبردی موفق میشود یا نه، هنوز معلوم نیست؛ چراکه نظام سیاسی ایران دقیقاً برای مقاومت در برابر تغییرات ناگهانی ساخته شده است.
فعلاً تهران مطمئن است که میز مذاکره راهحل را به همراه خواهد آورد. شاید هم همینطور شود. اما خطر واقعی در فرض مشترکی است که هر دو پایتخت دارند: اینکه طرف مقابل اول عقب مینشیند؛ غافل از آنکه جنگها معمولاً نه بهخاطر اینکه طرفین خواهان جنگ هستند، بلکه بهخاطر این آغاز میشوند که هر طرف فکر میکند طرف دیگر را خیلی خوب فهمیده است.


نظر شما