twitter share facebook share ۱۴۰۵ فروردین ۱۰ 68
آخرین پیچ در مسیر طولانی زندگی سیاسی محمدباقر قالیباف چیزهای زیادی، هم درباره خود او و هم درباره سیستمی که او را پرورش داده آشکار می‌کند.

آخرین پیچ در مسیر طولانی زندگی سیاسی محمدباقر قالیباف چیزهای زیادی، هم درباره خود او و هم درباره سیستمی که او را پرورش داده آشکار می‌کند. هنگامی که گزارش‌هایی منتشر شد مبنی بر اینکه نام او به‌عنوان یک شریک احتمالی برای آمریکا ـ مشابه نقشی که دلسی رودریگز در ونزوئلا ایفا می‌کند ـ مطرح شده است، قالیباف سریعاً به تکذیب آن‌ها پرداخت. او اصرار داشت که هیچ گفت‌وگویی با ایالات متحده انجام نشده است. به گفته او، این گزارش‌ها «اخبار جعلی» بوده‌اند که با هدف دستکاری بازارهای نفت و مالی و منحرف کردن توجه از تله‌ای که آمریکا و اسرائیل در آن گرفتار شده‌اند منتشر شده‌اند.

در داخل نیز رسانه‌های نزدیک به نظام این روایت را مطرح کردند که: پیوند دادن نام قالیباف با چنین داستانی نه‌تنها نادرست، بلکه اقدامی مغرضانه بود؛ تلاشی برای بی‌اعتبار کردن او در داخل، ایجاد شکاف در درون حکومت، و شاید حتی فراهم کردن زمینه حذف فیزیکی او.

در ایران امروز، اینکه کسی به‌عنوان فردی آماده معامله با واشنگتن تصویر شود لزوماً یک امتیاز به حساب نمی‌آید. در زمان جنگ، چنین تصویری به همان اندازه می‌تواند به یک نقطه ضعف تبدیل شود.

با این حال، اینکه اصلاً نام قالیباف مطرح شده نیز به همان اندازه قابل توجه است. با وجود لحن تندروانه و سابقه طولانی او در دستگاه امنیتی، او یکی از معدود چهره‌های ارشد باقی‌مانده در تهران است که می‌توان همزمان او را یک «خودی» نظام و یک سیاستمدار عملیاتی دانست. او به نخبگان نظامی جمهوری اسلامی تعلق دارد، اما سال‌ها کوشیده است این پیشینه را به نوعی اقتدار حکمرانی گسترده‌تر تبدیل کند. همین ترکیب است که او را مهم می‌کند.

از نسل جنگ

قالیباف در سال ۱۹۶۰ در طرقبه نزدیک مشهد به دنیا آمد و به نسلی تعلق دارد که جنگ، بسیاری از قدرت‌مندان بعدی جمهوری اسلامی را از دل آن بیرون آورد. خاستگاه او اهمیت دارد. او روحانی نیست و برخلاف برخی ایدئولوگ‌های سخت‌گیر نظام، مسیر صعودش از حوزه‌های علمیه یا شبکه‌های الهیاتی نگذشت. مسیر او متفاوت بود: فعالیت‌های مسجدی پیش از انقلاب، سپس حضور در جنگ ایران و عراق در سپاه پاسداران، و بعد ورود به دستگاه گسترده حکومت.

این مسیر به او چیزی داد که در جمهوری اسلامی از نظریه‌پردازی ایدئولوژیک هم ارزشمندتر است: اعتبار انقلابی از معتبرترین نوع آن ؛ فداکاری، تجربه فرماندهی و وفاداری نهادی.

او خیلی زود به تلاش‌های جنگی ایران در برابر عراق پیوست و به سرعت نیز پیشرفت کرد. در اوایل دهه بیست زندگی‌اش فرماندهی یگان‌های مهمی را بر عهده داشت؛ از جمله تیپ امام رضا و سپس لشکر ۵ نصر، یکی از مهم‌ترین یگان‌های خراسان در جنگ ایران و عراق. در نظامی اسلام‌گرا که هنوز به خدمت در زمان جنگ تصویری رمانتیک می‌دهد، آن سال‌ها همچنان سنگ‌بنای مشروعیت او به شمار می‌آیند.

همان سال‌ها همچنین بسیاری از ویژگی‌های او را توضیح می‌دهند. قالیباف در محیطی شکل گرفت که به انضباط، تفکر عملیاتی و بی‌رحمی پاداش می‌داد. او دهه‌ها تلاش کرده است این تصویر را با تکیه بر گفتمان مدیریت و توسعه نرم‌تر کند، اما آن نقش قدیمی هرگز کاملاً از بین نرفت.

پس از جنگ، او مسیری را دنبال کرد که از بسیاری جهات پیش‌درآمد تحول گسترده‌تر سپاه پاسداران بود. او به قرارگاه خاتم‌الانبیا، بازوی مهندسی و عمرانی سپاه، پیوست؛ در زمانی که سپاه در حال تبدیل شدن از یک نیروی نظامی به یک امپراتوری اقتصادی بود.

این دوره اغلب در معرفی‌ او نادیده گرفته می‌شود، اما نباید چنین باشد. این موقعیت او را در نقطه تلاقی اقتدار نظامی، قراردادهای دولتی و منافع تجاری نوظهور سپاه پس از جنگ قرار داد. او صرفاً یک فرمانده میدان جنگ نبود که به دنبال شغل دوم باشد؛ او بخشی از نسلی بود که به تبدیل سپاه به «دولتی در دل دولت» کمک کرد.

پس از آن، مجموعه‌ای از انتصاب‌ها نصیب او شد که بیش از آنکه از محبوبیت عمومی ناشی شوند، نشان‌دهنده اعتماد از بالا بودند. در سال ۱۹۹۷، علی خامنه‌ای او را به فرماندهی نیروی هوایی سپاه منصوب کرد. در سال ۲۰۰۰ نیز خامنه‌ای بار دیگر او را ارتقا داد و این بار به ریاست نیروی انتظامی کشور گماشت.

این الگو برای درک قالیباف کلیدی است. صعود او تصادفی نبود؛ حمایت شده بود. همانند علیرضا اعرافی در محافل روحانی، قالیباف از جمله افرادی بوده که مسیر حرفه‌ای‌شان فقط در چارچوب تلاش بلندمدت خامنه‌ای برای ساختن شبکه‌ای از وفاداران قابل اعتماد در همه ارکان اصلی حکومت معنا پیدا می‌کند.

مورد اعتماد رهبر

مشهد بخشی از این داستان است. در ایران پیوندهای قومی و هم شهری بودن اهمیت زیادی دارد. قالیباف و خامنه‌ای هر دو از فضای اجتماعی و سیاسی مشهد می‌آیند و مدت‌هاست در محافل سیاسی این تصور وجود دارد که خامنه‌ای او را «از خودی‌ها» می‌داند: فردی قابل اعتماد، منضبط و جاه‌طلب اما نه خارج از کنترل. طی سال‌ها، قالیباف در سمت‌های حساسی قرار گرفته که تعدادشان آن‌قدر زیاد است که نتوان آن را تصادف دانست.

این اعتماد در لحظات بحران داخلی نیز تقویت شد. یکی از مهم‌ترین مقاطع زندگی سیاسی قالیباف به ناآرامی‌های دانشجویی سال ۱۹۹۹ بازمی‌گردد. او از جمله فرماندهان سپاه بود که نامه معروف به رئیس‌جمهور وقت، محمد خاتمی، را امضا کردند و هشدار دادند اگر دولت نظم را برقرار نکند، سپاه مداخله خواهد کرد.

سال‌ها بعد خود قالیباف افتخار می‌کرد که او و قاسم سلیمانی آن نامه را نوشته و امضاها را جمع‌آوری کرده‌اند. او همچنین ادعا کرده بود که شخصاً با باتوم در خیابان حضور داشته تا ناآرامی‌ها را «پاکسازی» کند. این سخنان لغزش زبانی نبودند؛ زبان مردی بودند که به نظام یادآوری می‌کرد برای آن چه کرده است. در جمهوری اسلامی، سرکوب داخلی لکه ننگ محسوب نمی‌شود؛ در شرایط مناسب حتی نوعی اعتبار به شمار می‌آید.

سال‌های ریاست او بر نیروی انتظامی لایه دوم تصویر عمومی‌اش را شکل داد. از یک سو، او تلاش کرد چهره‌ای مدرن از خود ارائه دهد. استفاده از واژه «پلیس» را به جای عنوان طولانی «نیروی انتظامی» ترویج کرد، سامانه تلفنی اضطراری ۱۱۰ را راه‌اندازی کرد، دفاتر خدمات پلیس را گسترش داد و تلاش کرد با نوسازی تجهیزات، تصویر کارآمدتری از این نهاد ارائه دهد.

اما از سوی دیگر، او در هسته خود همچنان یک مرد امنیتی باقی ماند. بعدها نقل شد که او افتخار می‌کرد در ناآرامی‌های دانشگاهی سال ۲۰۰۳ مجوز دخالت مسلحانه پلیس در دانشگاه را در صورت لزوم گرفته است. این تناقض چشمگیر بود، اما برای قالیباف کاملاً معمولی: او می‌خواست هم به‌عنوان کسی شناخته شود که می‌تواند نهادها را کارآمد کند و هم کسی که در صورت تهدید نظام، آماده شکستن سرهاست.

همین تصویر دوگانه ـ مدیر و مجری سرکوب ـ به تم اصلی زندگی سیاسی او تبدیل شد. هنگامی که وارد سیاست انتخاباتی شد، خود را بیش از آنکه ایدئولوگ معرفی کند، یک محافظه‌کار «مدیریتی» معرفی کرد؛ مردی اهل عمل. او زبان تکنوکراتیک را برگزید، بی‌آنکه واقعاً پیوندش با دولت امنیتی را قطع کند.

نخستین نامزدی او در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۰۵ هم جاه‌طلبی او و هم محدودیت‌هایش را نشان داد. قالیباف تلاش کرد خود را به‌عنوان یک محافظه‌کار مدرن عرضه کند: آراسته، تحصیل‌کرده، خلبان، فرمانده‌ای که می‌تواند کت‌وشلوار بپوشد و درباره کارآمدی صحبت کند. برای مدتی به نظر می‌رسید یکی از پیشتازان باشد.

اما این تصویرسازی نتیجه معکوس داد. برای بخشی از پایگاه محافظه‌کاران بیش از حد شیک و مدرن بود و برای رأی‌دهندگان متمایل به اصلاحات نیز چندان باورپذیر نبود. در نهایت محمود احمدی‌نژاد با تصویر عامه‌پسندتر و زمخت‌تر اما «اصیل‌تر» از او پیشی گرفت. قالیباف شکست خورد و نظام جایزه تسلی‌بخش مهمی به او داد: شهرداری تهران.

دوازده سال شهردار

این منصب به پل سیاسی او تبدیل شد. از ۲۰۰۵ تا ۲۰۱۷، او پایتخت را اداره کرد و تلاش کرد از آن سکویی برای رسیدن به ریاست‌جمهوری بسازد. این همان سال‌هایی بود که او موفق شد تصویر عمومی خود را بیش از هر زمان دیگری بسازد. او می‌توانست به پروژه‌های قابل مشاهده اشاره کند: تونل‌ها، بزرگراه‌ها، پل‌ها، توسعه مترو و طرح‌های نوسازی شهری.

او خود را مدیری معرفی می‌کرد که کشور به آن نیاز دارد؛ کسی که کارها را انجام می‌دهد در حالی که دیگران فقط حرف می‌زنند. برای بخشی از رأی‌دهندگان محافظه‌کار خسته از نزاع‌های جناحی و حتی برخی رأی‌دهندگان اصلاح‌طلب ناامید از سخت‌گیری‌های ایدئولوژیک، این تصویر تا حدی جذاب بود.

اما شهرداری او ضعف‌هایش را نیز آشکار کرد. نخست، اتهام‌های فساد مطرح شدند که به مرور آن‌قدر زیاد شدند که دیگر نمی‌شد آن‌ها را صرفاً حملات جناحی دانست. ماجرای «املاک نجومی»، اتهام‌ها درباره قراردادهای شهری، پرسش‌ها درباره مؤسسه خیریه امام رضا مرتبط با همسرش، نقش نزدیکان او، پرونده هلدینگ یاس مربوط به معاونش عیسی شریفی، و بعدتر رسوایی تحقیرآمیز «سیسمونی‌گیت» درباره خریدهای خانوادگی در ترکیه . مجموعه این موارد تصویری از مردی ترسیم کرد که شبکه‌های پیرامونش بیش از حد با رانت، معاملات غیرشفاف و پشتوانه‌های سیاسی خو گرفته‌اند.

هیچ‌کدام از این اتهام‌ها به تنهایی او را نابود نکرد. دقیقاً همین نکته مهم است. در جمهوری اسلامی، بقا اغلب کمتر به بی‌گناهی و بیشتر به میزان محافظت سیاسی بستگی دارد.

سپس حادثه پلاسکو رخ داد. فرو ریختن مرگبار این ساختمان در تهران در سال ۲۰۱۷ به تنهایی به زندگی سیاسی او پایان نداد، اما به تصویر دقیق و کارآمدی که سال‌ها ساخته بود آسیب زد. شهرداری که خود را نماد مدیریت کارآمد معرفی کرده بود، اکنون با اتهام‌های بی‌کفایتی و شکست نهادی روبه‌رو شد. زمان‌بندی نیز بسیار بد بود، زیرا درست هنگامی رخ داد که او دوباره می‌خواست برای ریاست‌جمهوری موقعیت خود را تقویت کند.

قالیباف بار دیگر در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۱۳ و ۲۰۱۷ نامزد شد. در ۲۰۱۳ از همیشه به پیروزی نزدیک‌تر شد و پس از حسن روحانی دوم شد. اما همان رقابت یکی از مشکلات همیشگی چهره سیاسی او را آشکار کرد: او نمی‌توانست از این تصور فرار کند که پشت زبان مدیریتی‌اش یک افسر امنیتی قرار دارد. جمله طعنه‌آمیز روحانی ــ «من سرهنگ نیستم، حقوقدانم» ــ ماندگار شد، زیرا احساسی را بیان می‌کرد که بسیاری از رأی‌دهندگان داشتند.

توانایی تطبیق

قالیباف می‌خواست به‌عنوان مدیر شناخته شود؛ اما بسیاری هنوز او را فرمانده می‌دیدند. در سال ۲۰۱۷ حتی تا پایان رقابت هم نرسید و به نفع ابراهیم رئیسی کنار رفت. این تصمیم در عین حال که تحقیرآمیز بود، منطقی نیز بود. نظام در حال تمرکز بر چهره‌های دیگر بود و قالیباف بار دیگر خود را با شرایط تطبیق داد.

همین توانایی تطبیق یکی از دلایلی است که هنوز در صحنه باقی مانده است. پس از شکست‌های پیاپی در رسیدن به ریاست‌جمهوری، مسیرش را به سمت مجلس تغییر داد. در سال ۲۰۲۰ در انتخاباتی با مشارکت پایین ــ که عملاً به نفع تندروها مهندسی شده بود و اصلاح‌طلبان اساساً از سوی خامنه‌ای از رقابت کنار گذاشته شدند ــ وارد مجلس شد و به سرعت به ریاست آن رسید.

این منصبی نبود که بیش از همه می‌خواست، اما چیزی به او داد که مدت‌ها فاقد آن بود: نقشی ملی در سیاست که بر یک مقام انتخابی مستقیم استوار است، هرچند محیط انتخاباتی به شدت محدود شده بود. این جایگاه همچنین او را در میان رؤسای نهادهای اصلی حکومت قرار داد و سکویی فراهم کرد تا در سیاست جانشینی و تصمیم‌گیری‌های دوران جنگ همچنان چهره‌ای اثرگذار باقی بماند.

منبع: المجله


نظر شما