هدف اسرائیل از کشتن علی لاریجانی و کمال خرازی، چیزی فراتر از حذف دو چهره ارشد از صحنه سیاسی جمهوری اسلامی بود. در میان محافل سیاسی و تحلیلی تهران، این اقدام بهعنوان تلاشی برای از بین بردن توانایی نظام برای سخن گفتن به زبان سازش، تعبیر شد. این ترورها همچنین بخشی از یک الگوی گستردهتر بود: حذف تدریجی چهرههایی که زمانی به ایران کمک میکردند با جهان خارج ارتباط برقرار کند.
لاریجانی کسی بود که میتوانست مواضع سخت و امنیتی ایران را طوری بیان کند که برای طرفهای خارجی قابلفهم و قابل مذاکره باشد. خرازی هم بهعنوان وزیر خارجه سابق، مراقب بود پیامهای مهم و حساس ایران بهدرستی و حسابشده به دیگر کشورها منتقل شود. هر دو نفر برای سالها از مشاوران ارشد سیاست خارجی آیتالله علی خامنهای، رهبر فقید جمهوری اسلامی، بودند. در ابتدا اینطور به نظر میرسید که حذف آنها نشاندهنده حرکت نظام به سمت فضایی بستهتر و سختگیرانهتر است؛ نظمی که در آن، منطق میدان نبرد جای دیپلماسی را میگیرد.
با این حال، نظام فرو نپاشید. روند تصمیمگیری متوقف نشد. جنگ ادامه یافت، اما در کنار آن، کانالهای غیرمستقیم، ارسال پیامها و محاسبات دقیق که ویژگی سیاستورزی ایران است ادامه داشت. پیامد فوری این رویدادها یک نکته اساسی را آشکار کرد: تابآوری جمهوری اسلامی نهادی است، نه فردی. قدرت در دست یک فرد خاص—حتی اگر بسیار برجسته باشد—متمرکز نیست، بلکه در ساختاری لایهلایه قرار دارد که دقیقاً برای جذب چنین شوکهایی طراحی شده است.
شورای عالی امنیت ملی، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و شبکه گسترده امنیتی-سیاسی همچنان موتورهای اصلی راهبرد هستند. ترور لاریجانی و خرازی ممکن است در طول زمان لحن و شیوه ارائه سیاست را تغییر دهد، اما مسیر بنیادین آن را تغییر نداده است.
تثبیت، نه دگرگونی
در اینجا خطر برداشت نادرست از وضعیت فعلی وجود دارد. خیلی راحت میشود سختگیریهای ناشی از شرایط جنگی را بهعنوان یک تغییر عمیق ایدئولوژیک تعبیر کرد. ظواهر امر بسیار تکاندهنده است: رهبری جدید، مجتبی خامنهای، نسبت به پدرش استقلال و اقتدار کمتری دارد و احتمالاً تا مدتی همینطور خواهد بود تا جایگاهش را تثبیت کند. در کنار آن، صحنه سیاسی از بسیاری از چهرههای باتجربه خالی شده است. نهادهای امنیتی، بهویژه سپاه پاسداران، در تصمیمگیریها نفوذ بیشتری یافتهاند و احتمالاً نقش فعالتری ایفا میکنند. پیامرسانی عمومیِ حکومت نظم بیشتری پیدا کرده و کمتر به ابهام یا امتیاز دادن به قدرتهای خارجی میدان میدهد. همه اینها ممکن است این تصور را ایجاد کند که نظام از نظر ایدئولوژیک سختتر شده: اسلامیتر در تعریف خود، سرکوبگرتر در داخل، و سازشناپذیرتر در برابر غرب و اسرائیل.
اما شواهد تا اینجا بهطور کامل از این نتیجهگیری حمایت نمیکند. جنگ و انتقال قدرت، نهادهایی را تقویت کرده که بیشترین توان را برای حفظ تداومِ نظام دارند؛ سپاه، دستگاههای اطلاعاتی و چهرههای سیاسی همسو با آنها. این امر منجر به ایجاد یک فضای بسته تر شده است که در آن افراد کمتری میتوانند آشکارا از رویکردهای جایگزین سخن بگویند. زبان سازش از بین نرفته است؛ بلکه کنترلشده تر، حسابشدهتر و محدودتر شده است.
صرفنظر از درستی یا نادرستی ادعای «تغییر رژیم» در تهران، نکته مهم این است که هسته ایدئولوژیک جمهوری اسلامی دچار دگرگونی نشده است. عناصر اصلی آن—مقاومت در برابر سلطه غرب، خصومت با اسرائیل، و درک خاصی از حاکمیت مبتنی بر نظم اسلامی—مدتها پیش از جنگ اخیر شکل گرفته بودند و همچنان پابرجا هستند.
اصول ریشهدار
اینها دکترینهای تازهای نیستند که در دل بحران شکل گرفته باشند. بلکه اصولی موروثی هستند که از سال ۱۳۵۷ در ساختار نظام نهادینه شده و در طول دههها تقابل و سازگاری تقویت شدهاند. آنچه ممکن است در حال تغییر باشد، نه محتوای این ایدئولوژی، بلکه شرایط بیان آن و نیز شرایطی است که نظام در آن حاضر به سازش، چه در داخل و چه در برابر فشار خارجی، میشود.
ظهور مجتبی خامنهای این تغییر را نشان میدهد. برخلاف پدرش که بهواسطه سالها رهبری، اقتداری بیرقیب میان جناحها داشت، او وابستگی بیشتری به سپاه پاسداران و ساختار امنیتیای دارد که زمینهساز قدرتگیریاش بودهاند.
این موضوع لزوماً به این معنا نیست که او ایدئولوژیکتر است. اما اکنون بیان ایدئولوژی بیشتر به نهادهایی گره خورده است که هویتشان در کنترل جامعه و مقاومت در برابر دشمنان خارجی ریشه داشته است. در چنین محیطی، نشان دادن انعطافپذیری دشوارتر میشود، حتی اگر در عمل همچنان وجود داشته باشد.
محدود شدن فضا
نحوه برخورد با مسعود پزشکیان، رئیسجمهور، این نکته را تأیید میکند. تلاش اولیه او در دوران جنگ برای کاهش تنش با کشورهای حوزه خلیج فارس—که در واقع ادامهای از دیپلماسی گذشته ایران بود—با واکنش سریع و منفی مواجه شد. این اتفاق نشان داد که فضای مجاز برای تغییر لحن تا چه اندازه محدود شده است. در دورههای گذشته، چنین اقداماتی ممکن بود در چارچوب کلی سیاستهای نظام جذب و مدیریت شود.
اما امروز، ممکن است بهعنوان نشانهای از ضعف تلقی گردد. همانطور که معمولاً دیده میشود، نظامهای ایدئولوژیک فقط از طریق آنچه اعلام میکنند شناخته نمیشوند، بلکه از طریق آنچه اجازه بیانش را نمیدهند نیز تعریف میشوند. این وضعیت لزوماً نشاندهنده تحول عمیق ایدئولوژیک نیست، بلکه نشانه نظامی است که تحت فشار، صفوف خود را فشردهتر کرده و مرزهایش را تنگتر ساخته است.
حذف چهرههایی مانند لاریجانی و خرازی این روند را تشدید کرده است. هر دو از درون نظام بودند و عمیقاً در ساختار قدرت آن ریشه داشتند، اما در عین حال نماینده سنتی خاص بودند: سنتی که برای مدیریت مشکلات از طریق دیپلماسی ارزش قائل بود، حتی در حالی که ژست مقاومت را حفظ میکرد. حذف آنها به معنای نابودی این سنت نیست.
تمایل طبیعی به یک سو
چهرههایی مانند عباس عراقچی، وزیر خارجه، همچنان حضور دارند. افراد دیگری مانند محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس، نیز ترکیبی از سابقه امنیتی (سپاه) و عملگرایی سیاسی را با خود دارند.
اما توازن تغییر کرده است. طبقه سیاسیای که چهره اصلی دیپلماسی نظام بود، تضعیف شده و بهدنبال آن، نمود بیرونی انعطافپذیری نیز کمتر شده است. با از بین رفتن این تعادل، نظام بهطور طبیعی به سمت اجزای سختتر خود متمایل میشود.
آنچه در حال شکلگیری است، حذف دیپلماسی نیست، بلکه دگرگونی آن است. هرجا که مذاکرهای انجام میشود—مانند گفتوگوهای اخیر ایران و آمریکا در اسلامآباد—بیشتر توسط افرادی پیش برده میشود که میتوان آنها را «ترکیب نظامی-دیپلماتیک» نامید؛ افرادی که هم در حوزه امنیتی و هم سیاسی فعالیت میکنند. برای این افراد، سازش نه بهعنوان امتیاز، بلکه بهعنوان امتداد قدرت تعریف میشود. واژگان تغییر کردهاند، اما محاسبات اصلی همان است.
این موضوع پارادوکس وضعیت کنونی را توضیح میدهد. در ظاهر، نظام سختتر به نظر میرسد: متمرکزتر، سرکوبگرتر و شاید کمتر مایل به تعامل با خارج. اما در زیر این ظاهر، منطق راهبردی همچنان ادامه دارد. ایران همچنان در چارچوب محدودیتها عمل میکند. فشار اقتصادی، نابرابری نظامی و درگیریهای منطقهای، همگی محدودیتهایی بر «مقاومت صرف» تحمیل میکنند. بقا همچنان هدف اصلی است، و بقا همیشه نیازمند نوعی تنظیم و موازنه بوده است. اعزام هیأتی بزرگ و ارشد از ایران برای مذاکره با آمریکا در پاکستان نیز مؤید همین دیدگاه است.
تغییر رویه، نه تغییر ایدئولوژی
به همین دلیل، هنوز زود است که نتیجه بگیریم نظام وارد مرحلهای از رادیکالیزه شدن ایدئولوژیک شده است. نشانههای سختتر شدن واقعی هستند، اما بهتر است آنها را رویهای بدانیم، نه اعتقادی. نظام امنیتیتر شده، تحمل کمتری نسبت به انحرافات کلامی دارد و توازن خود را که توسط چهرههای دیپلماتیک حفظ میشد، تا حدودی از دست داده است. این تغییرات ممکن است تصویری از یک دولت ایدئولوژیکتر ایجاد کنند، اما این تصویر میتواند تداوم واقعی سیاست ها را پنهان کند. محدودتر شدن، به معنای دگرگونی نیست.
با این حال، یک خطر بلندمدت در این مسیر وجود دارد. نظامهایی که فضای داخلی خود را بیش از حد محدود میکنند، ممکن است نهتنها انعطاف در بیان، بلکه انعطاف در اندیشه را نیز از دست بدهند. حذف صداهای دیپلماتیک، تقویت بازیگران امنیتی و حساسیت بیش از حد نسبت به نشانههای نرمش، میتواند شرایطی ایجاد کند که در آن، سازگاری در بلندمدت دشوارتر شود. آنچه در ابتدا «تثبیت در زمان جنگ» است، اگر طولانی شود، ممکن است به وضعیتی دائمی تر تبدیل شود.
اما در حال حاضر، ارزیابی واقعبینانهتر این است: جمهوری اسلامی در باورهای ایدئولوژیک خود بهطور اساسی سختتر نشده است؛ بلکه در شیوه مدیریت و بیان این باورها متمرکزتر شده است.
بهطور خلاصه، ترور لاریجانی و خرازی و دیگر مقامها، توانایی نظام برای مذاکره را از بین نبرد. بلکه تنها «مجریان» این وظیفه را تغییر داد. به عبارت دیگر، تغییر واقعی که از ۲۸ فوریه به بعد رخ داده، حرکت به سوی یک ایدئولوژی سختتر نیست؛ بلکه همان ایدئولوژی همیشگی اکنون توسط بازیگرانی سختگیرتر، اجرا و بیان میشود.


نظر شما