twitter share facebook share ۱۳۹۵ آبان ۲۲ 692

آزادی، بارزترین نیاز بشر است که آدمی در سایه آن به کمال و سعادت می رسد. خداوند پیمودن راه سعادت و شقاوت و در نتیجه بهشت و دوزخ خویش را به اختیار انسان گذاشته و کسی را در رفتن به بهشت مجبور نکرده. پس چرا حکومتها ازادی انسانها را سلب میکنند و نقش نهضت عاشورا در این میان چیست؟

بی شک هر حرکتی را مبدأ و مقصودی است و آفرینش آدمی نیز از این امر مستثنی نمی باشد؛ اما سعادت و کمال وی در گرو شناخت هدف خداوند از خلقت و نقطه پایانی است که برای او مقرر داشته است، امری که بدون بهره مندی از اختیار و آزادی حاصل نخواهد شد.

شعر معروف جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولوی رومی، شاعر پارسی گوی ایرانی:

ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟         به کجا می روم آخر ننمائی وطنم

گویای این حقیقت است که فلسفه وجود، چیستی منزل و مقصود و طریقه وصول بدان، از دیرباز وجدان های بیدار و اذهان پرسشگر بی شماری را به خود مشغول داشته است. ولی نکته اینجاست که درک و دریافت این امر، خود مقدمه طرح مفاهیم دیگری همچون اختیار و آزادی آدمی است. ماهیت انسان در گرو اعطای حق آزادی است و آنکه از روی جبر و اکراه عمل می کند، هیچگونه مسئولیتی در قبال آثار به بار آمده نخواهد داشت. پاسخگو بودن و پذیرش مسئولیت اعمال، انگاه در مورد او معنا می یابد که با آزادی کامل دست به انتخاب زند، خواه این مسئولیت برآمده از قانون باشد، خواه شرع و خواه اخلاق و وجدان آدمی. از این روست که تمام اندیشه های دینی و غیر دینی مفهوم آزادی را ارج می نهند، آن را پاس می دارند و بر حفظ و حراست از آن اهتمام می ورزند.

آزادی اصلی است فرادینی که هر انسان از بدو تولد، حق برخورداری از آن را دارد و مرام و مسلک، در این بین اثری ندارد. در مکاتب دینی یکی از اهداف تربیت ایمانی، شکستن غل و زنجیرهایی است که به دست و پای انسان بسته شده و مانع ازادی او می گردد؛  وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ[1]. همچنانکه سیره معصومین علیهم السلام شاهد صدقی است بر ارزش والای آزادی در زندگی انسان.

در آغاز ظهور اسلام و تشکیل حکومت اسلامی توسط پیامبر اکرم صل الله علیه و اله، شاید اولین چیزی که بیش از هر امر دیگر مورد توجه اسلام و پیامبرصلی الله علیه وآله قرار گرفت، مساله آزادیهای مشروع بود، چرا که دین اسلام، دین آزادگی و رهایی بشر از هر گونه بردگی و بندگی غیر خدا و مبارزه با هواپرستی است. اولین شعار اسلام کلمه طیبه «لا اله الا الله» است که مشتمل بر اصول و مبانی اسلامی و در بر دارنده نفی تمام وابستگی ها و اثبات آزادگی و بندگی حضرت حق تعالی می باشد. بدین ترتیب اولین نفخه آزادی اسلام به وسیله همین جمله دمیده شد.

بحث آزادی در حوزه تفکر اسلامی - در وجه فلسفی و کلامی آن - در قالب دو اصطلاح «اختیار و اراده» مطرح شد و در برابر اندیشه آزادی و اختیار انسان، مذهبی بنام «جبر» در زمان حکومت معاویه و آل مروان در میان مسلمانان گسترش یافت. امامان معصوم علیهم السلام هر کدام در زمان خود به دور از سیاستهای وقت، اندیشه آزادی و اختیار بشر را در اعمال و سرنوشت خود، در میان امت اسلام رواج دادند اما فرمانروایان بنی امیه که این اصل را خطری برای حکومت خود می دانستند سخت در پی آزار و کشتار طرفداران اختیار برآمدند. آنان برای اینکه قدرت و ثروت مسلمین را در انحصار خود دراورند، از اعمال هرگونه ظلمی به مردم کوتاهی نکردند و حق آزادی و سایر حقوق اولیه و انسانی آنان را پایمال نمودند.

امت اسلام در آن دوره اراده اش را از دست داده بود. جمله ای که آن شخص خطاب به امام حسین علیه السلام بیان کرد: کوفیان «شمشیرهایشان بر تو و دل هایشان با توست»! به روشنی گویای مرگ اراده و آزادی انسانهاست. يزيد نخست عده ای را با تطمیع و وعده و وعید به بردگی کشید، زبان شاعران را خرید و سران قوم و اشراف کشور را با جوایز سنگین و پول‌های گزاف رام کرد؛ اما آنانی را که وعده قدرت و ثروت در انها کارگر نیفتاد، به مدد کشتار و ظلم و توحشی افسار گسیخته به سکوت واداشت؛ همانگونه که حضرت علی(ع) پیشتر در نهج البلاغه به این امر اشاره نموده بود: «...لَا یَبْقَی بَیْتُ مَدَرٍ وَ لَا وَبَرٍ إِلَّا دَخَلَهُ ظُلْمُهُمْ(وَ نَزَلَ بِهِ عَیْثُهُمْ) وَ نَبَا بِهِ سُوءُ رَعْیِهِمْ...؛ هیچ خانه و خیمه ای را باقی نمی گذارند، مگر آن که ظلمشان درآن جا راه یابد و فساد و بدی سیاستشان مردم را از خانه های خویش فراری می دهد(خانه ها ویران و بی صاحب می شود)»

بنی امیه فتنه های بزرگی پدید آوردند، اما شاید بزرگترین آنها فتنه ای است که امام صادق(ع) از آن یاد کرده است. امام فرمودند: «إِنَّ بَنِی أُمَیَّةَ أَطْلَقُوا لِلنَّاسِ تَعْلِیمَ الْإِیمَانِ وَ لَمْ یُطْلِقُوا تَعْلِیمَ الشِّرْکِ لِکَیْ إِذَا حَمَلُوهُمْ عَلَیْهِ لَمْ یَعْرِفُوهُ؛ بنی امیه تعلیم ایمان را آزاد گذاشتند اما اجازه ندادند مردم شرک را بشناسند، تا اگر مردم را به شرک واداشتند آن را نشناسند. »
 
در این حدیث، مقصود از شرک، شرک عملی است که اطاعت از طاغوت نوعی از آن می باشد. خداوند از مراجعه به طاغوت نهی کرده است، در حالی که خلفای آلوده و ستمگر بنی امیه که طاغوت های زمان بودند، خود را خلیفه اسلامی و واجب الاتباع معرفی می کردند و مردم را گمراه نموده، با جلب اطاعت مردم؛ هر خلافی را که می خواستند انجام می دادند بدون این که از مواخذه و انتقاد نگران باشند.

اسلام در حکومت بنی امیه از محتوا و اصول عدالت و اخلاق تهی شد؛ آن چه به صورت رسمی به عنوان اسلام یاد می شد جز یک سلسله ظواهر بی محتوا نبود، آن هم به صورت ابزاری در جهت کسب مشروعیت در افکار عمومی بود. امویان به تعبیر امیرمومنان(ع) اسلام را از محتوا تهی کرده بودند، آن حضرت درباره وضع اسلام در روزگار بنی امیه چنین خبر داده بود: «أَیُّهَا النَّاسُ، سَیَأْتِی عَلَیْکُمْ زَمَانٌ یُکْفَأُ فِیهِ الإِسْلاَمُ، کَمَا یُکْفَأُ الإِنَاءُ بِمَا فِیهِ...؛ ای مردم! بزودی بر شما زمانی فرا می رسد که اسلام در آن وارونه و(از محتوا خالی) می شود، همانند ظرف واژگون شده ای که از محتویاتش تهی می شود».  معاویه اسلام ظاهری را ابزاری برای رسیدن به اهداف شوم خویش قرار داد و به اسم اسلام هرچه می‌خواست می‌کرد. والی او نماز دو رکعتی را از مستی چهار رکعت خواند و گفت که اگر می‌خواهید بیشتر هم می‌خوانم. مسلمانان به چشم خود می‌دیدند که چه بر سر میراث پیامبر می‌رود، اما جهل، خرافات، ظاهر بینی و ایمان فاقد عمق و ریشه موجب می شد که یزید به آسانی آنان را قانع کند. امویان هرچه کردند، به نام اسلام بود. برداشتی از اسلام ارائه می‌دادند که در آن هر جرم و جنایتی مجوز می‌گرفت.

در اين اوضاع و احوال و در برابر اين وجدان‌های ترسان يا به خواب‌رفته، فداكاری بزرگی لازم بود تا وجدان‌های خفته را بيدار كند و احساسات را برانگيزد. در چنین شرایطی بود که قیام عاشورا رقم خورد؛ قیامی که گرچه یزیدیان درنده خویی و سبعیت بشری را در حد کمال و تمام به منصه ظهور رساندند، اما در اردوگاه امام حسین علیه السلام هرچه بود انسانیت بود و کرامت و حقانیت، نورانیتی بود که بشریت حق دارد در برابر آن به خود ببالد.

اما آنچه در این مکتب اخلاقی و انسان ساز بیش از همه خودنمایی می کرد، تلاش برای اقامه سه حق پایمال شده آزادی، کرامت انسانی و عدالت اجتماعی بود؛ همچون بسیاری از انقلابهای تاریخ، که فریاد آزادی خواهی در برابر عبودیتی است که به وسیله زورگویان و مستبدین به منظورحکومت بر جسم و فکر مردم بر آنان تحمیل می شود.

آری! امام حسین علیه السلام بدرستی بزرگترین مشکل جامعه ان روز را فقدان روح آزادگی می دانست، از این رو در گرماگرم جنگ خطاب به سپاهیان دشمن فریاد برآورد که اگر به خدا ایمان ندارید و معاد را باور نمیکنید لااقل در دنیا آزادمرد باشید: «إن كنتم لا تخافون الله ولا تؤمنون بالمعاد فكونوا أحرارا في دنياكم إن كنتم عربا كما تزعمون» و پیش از این نیز چنین فرمود: «لا تكن عبدا لغيرك وقد خلقك الله حرا؛ بنده غیر خود مباش زیرا که خداوند تو را حر آفریده است»؛ دعوتی که یاران حضرت با دل و جان لبیک گفتند و از آنجا که آزادی و آزادگی را در ادامه حیات نیافتند، رهسپار سفر شهادت شدند؛ همچون حربن یزید ریاحی که سخنان آزادی بخش حضرت، وجدان خفته او را بیدار ساخت و با جدا شدن از لشکر اموی نام خود را به عنوان اولین شهید راه کرامت، عدالت و آزادگی ثبت نمود.

کوتاه سخن آنکه آزادی در نهضت حسینی مقابله با ترسی است که به هنگام احقاق حق، ما را به بند می کشد و به بهانه حفظ جان و منافعی دیگر به سکوت وا می دارد و چه زیباست مکتب عاشورا که به ما هشدار می دهد هیچ زیور دنیوی و منفعت شخصی آنقدر پربها نیست که در ازای آن آزادی و کرامت انسانی خویش را محدود نمائیم و به ما می آموزد که انسان مسئول پاسداشت آزادی خویش است و باید در مقابل هرانکس که خواهان سلب این عطیه الهی است بایستد و بدین ترتیب چنان حیاتی را به ما هدیه می دهد که در آن تا جان در بدن داریم در برابر حکام جور و زور سر تسلیم فرو نمی آوریم و با ایمانی راسخ، هرآنچه را مانع از رسیدن خود به آزادی یافتیم درهم می شکنیم.


[1] اعراف 157

نظر شما