دین و اندیشه

چگونه به اوج برسیم و سقوط نکنیم؟

زندگی انسان در مسیر کمال، میدان توقف نیست. هر اندازه علم، تقوا، توانایی، تجربه و اثرگذاری او افزایش یابد، همچنان می‌تواند افقی بالاتر پیش روی خود قرار دهد و مسئولیت بیشتری بر عهده گیرد. بلندترین نگاه آن است که انسان به آنچه امروز بدان دست یافته بسنده نکند،

روح انسان از توانایی شگفت‌انگیزی برای رشد و تکامل برخوردار است؛ توانایی‌ای که می‌تواند او را در مسیر کمال، پیوسته از مرتبه‌ای به مرتبه‌ای بالاتر برساند. با این حال، پرسش اساسی این است که چرا با وجود چنین ظرفیت عظیمی، بسیاری از انسان‌ها به سطحی معمولی از توانایی و اثرگذاری بسنده می‌کنند و کمتر به قله‌هایی که می‌توانند بدان دست یابند، نزدیک می‌شوند؟

از نگاه شرع، پیشرفت و تعالی در عرصه‌های گوناگون، اعم از علم و دانش، تقوا، توانایی‌های اجتماعی و حتی ثروت و جایگاه، اگر در مسیر صحیح و شایسته آن باشد، امری مطلوب و پسندیده است. مؤمن، از آنجا که پیشوایان و مقتدایان او (علیهم‌السلام) در بلندترین مراتب کمال قرار دارند، باید آنان را الگوی خویش قرار دهد و تا آنجا که در توان اوست، در مسیر رشد و تعالی گام بردارد. بنابراین، نباید به مرتبه‌ای که اکنون در آن قرار دارد بسنده کند؛ بلکه باید همواره افقی بالاتر پیش روی خود داشته باشد.

اما رسیدن به قله‌های بلند، تنها با آرزو و برخورداری از استعداد امکان‌پذیر نیست. انسان برای عبور از وضع موجود و دستیابی به مراتب بالاتر، به مجموعه‌ای از عوامل نیاز دارد که در طول بحث به برخی از مهم‌ترین آنها اشاره خواهیم کرد.

ازاین‌رو، رسیدن به قله تنها به معنای صعود نیست؛ بلکه انسان باید بتواند جایگاه به‌دست‌آمده را حفظ کند، از توقف و عقب‌گرد در امان بماند و حرکت خود را به سوی قله‌ای بلندتر ادامه دهد. در چنین نگاهی، هر مرتبه‌ای که انسان به آن دست می‌یابد، می‌تواند آغاز مرحله‌ای تازه از رشد و تعالی باشد.

تکامل و مسئولیت انسان، پایانی ندارد

شناخت ظرفیت‌های انسان، مقدمه‌ای مهم برای بهره‌گیری درست از توانایی‌هایی است که خداوند در وجود او قرار داده است. بسیاری از این ظرفیت‌ها تنها در جریان تلاش، تجربه و رویارویی با مسئولیت‌های بزرگ‌تر آشکار می‌شوند؛ ازاین‌رو، انسان هرچه بیشتر در مسیر رشد و عمل پیش می‌رود، زمینه کشف توانایی‌های تازه‌ای را در خود فراهم می‌کند. این معنا در آموزه‌های قرآن کریم و روایات نیز به‌روشنی دیده می‌شود؛ جایی که انسان به افزایش علم و ایمان، پیشی گرفتن در کارهای نیک و طلب فضل گسترده الهی فراخوانده شده است.

خداوند متعال درباره دانش، حتی به پیامبر اکرم (ص) می‌آموزد که چنین دعا کند: «وَقُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً»؛ «و بگو: پروردگارا، بر دانش من بیفزا» و درباره ایمان نیز می‌فرماید: «لِيَزْدَادُوا إِيمَاناً مَعَ إِيمَانِهِمْ»؛ «تا ایمانی بر ایمانشان بیفزاید.»

این تعبیرها، افق رشد در علم و ایمان را نشان می‌دهد و بیانگر آن است که این مراتب، قابل افزایش و تعالی‌اند.

این معنا در عرصه عمل و مسئولیت اجتماعی نیز جریان دارد. خداوند متعال می‌فرماید: «فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ»؛ «پس در کارهای نیک بر یکدیگر پیشی گیرید.»

بر این اساس، انسان مؤمن می‌تواند دامنه خیر و خدمت خود را متناسب با توان و امکاناتش گسترش دهد؛ اگر به گروهی از نیازمندان کمک می‌کند، به افراد بیشتری یاری رساند؛ اگر برای یتیمی مسکن فراهم می‌کند، در اندیشه یاری رساندن به یتیمان بیشتری باشد؛ و اگر مرکزی تربیتی، آموزشی، علمی یا فرهنگی ایجاد می‌کند، در صورت فراهم بودن امکانات، بر شمار یا کیفیت چنین فعالیت‌هایی بیفزاید.

این گسترش گاهی کمّی است؛ یعنی افزایش تعداد افراد، مراکز و دامنه فعالیت‌ها، و گاهی کیفی است؛ یعنی ارتقای سطح و کیفیت همان کاری که انجام می‌شود.

همین نگاه را می‌توان در مسئله رزق و توانایی مالی نیز مشاهده کرد. در دعا، انسان از خداوند رزقی گسترده، حلال و پاکیزه می‌خواهد: «اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي مِنْ فَضْلِكَ الْوَاسِعِ الْحَلَالِ الطَّيِّبِ رِزْقاً وَاسِعاً حَلَالًا طَيِّباً بَلَاغاً لِلدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ...»؛ «خدایا! از فضل گسترده و حلال و پاکیزه‌ات، روزی فراوان، حلال و پاکیزه‌ای به من عطا فرما که برای دنیا و آخرت کافی باشد...» .

پس اصلِ برخورداری از رزق گسترده، در نگاه دینی، امر ناپسندی نیست؛ آنچه نکوهیده است، تبدیل شدن مال به هدفی برای حرص، طمع و انباشتن ثروت است. رزق گسترده می‌تواند وسیله‌ای برای گشایش در زندگی خانواده و خدمت به جامعه، دین و اهل آن باشد؛ به‌گونه‌ای که پس از تأمین حقوق شرعی، مانند خمس و زکات و مانند آن، آثار خیر آن به دیگران نیز برسد و دامنه این خیر، از افراد معدود به گروه‌های بزرگ‌تر گسترش یابد.

از همین رو، خداوند درباره کسانی که ثروت را می‌اندوزند و آن را در راه خدا به کار نمی‌گیرند، می‌فرماید: «وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا يُنْفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ»؛ «و کسانی را که طلا و نقره می‌اندوزند و آن را در راه خدا انفاق نمی‌کنند، به عذابی دردناک بشارت ده.»

و درباره کسانی که فزون‌طلبی آنان را از هدف اصلی زندگی غافل کرده است، می‌فرماید: «أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ * حَتَّىٰ زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ...»؛ «افزون‌طلبی و تفاخر، شما را به خود مشغول داشته است؛ تا آنجا که به دیدار قبرها رفتید.»

اما افق رشد و تعالی، حتی به اینجا نیز محدود نمی‌شود. انسان می‌تواند در کنار افزایش توانایی‌ها و گسترش دامنه خیر و خدمت، چنان در مسیر تقوا و کمال پیش رود که خود، الگو و راهنمای دیگران شود. این افق بلند را می‌توان در دعای مؤمنان مشاهده کرد؛ آنجا که از خداوند می‌خواهند: «رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَاماً»؛ «پروردگارا، از همسران و فرزندانمان مایه روشنی چشم به ما عطا کن و ما را پیشوای پرهیزگاران قرار ده.»

این تعبیر، افقی بسیار بلند را پیش روی انسان می‌گشاید: اینکه نه‌تنها خود در مسیر تقوا و کمال حرکت کند، بلکه چنان رشد یابد که برای دیگران نیز الگو و پیشوا باشد.

سپس قرآن کریم می‌فرماید: «أُولَئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمَا صَبَرُوا وَيُلَقَّوْنَ فِيهَا تَحِيَّةً وَسَلَاماً»؛ «آنان به پاس شکیبایی‌شان، غرفه‌های بهشتی را پاداش می‌گیرند و در آنجا با درود و سلام روبه‌رو می‌شوند.»

از مجموع این آیات و موارد بسیار دیگری از این دست، روشن می‌شود که تکامل انسان پایانی ندارد؛ هر مرتبه‌ای می‌تواند مقدمه‌ای برای مرتبه‌ای بالاتر باشد و هر قله، نقطه آغاز حرکتی تازه به سوی قله‌ای بلندتر.

در چنین مسیری، انسان نه‌تنها باید توانایی‌های خود را بشناسد و آنها را در راه خیر به کار گیرد، بلکه باید همواره افقی فراتر از جایگاه کنونی خود در نظر داشته باشد؛ تا آنجا که بلندترین آرزوی او، رسیدن به جایگاهی باشد که از خداوند می‌خواهد: «وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَاماً».

معصومان در بلندترین قله‌های کمال‌اند؛ پس تو نیز به سوی قله‌ها صعود کن

مرحوم سید والد (قدس سره) همواره ما را به این امر توصیه می‌کرد و مضمون سخنش چنین بود: معصومان (علیهم‌السلام) در بلندترین قله‌های کمال قرار دارند؛ قله‌هایی چنان بلند و دست‌نیافتنی که اندیشه و تصور بشر از درک عظمت آن ناتوان است. پرواز خیال، هر اندازه اوج گیرد، و عقل، هر اندازه بیندیشد و درنگ و تأمل کند، باز هم نمی‌تواند به حقیقت عظمت، رفعت مقام و جلالت شأن آنان پی ببرد؛ چنان‌که روایات نیز بر این حقیقت تصریح کرده‌اند .

اگر چنین است، پس ما که آنان را پیشوایان و سروران خویش می‌دانیم و در شمار پیروان و دوستداران آنان قرار داریم، شایسته است با جدیت و تلاش، راه کمال را در پیش بگیریم و تا آنجا که در توان ماست، به آن قله‌های بلند نزدیک شویم. رسیدن به مقامات معصومان (علیهم‌السلام) برای ما ممکن نیست، اما این به معنای آن نیست که انسان از حرکت در مسیر رشد و کمال بازبماند؛ بلکه باید در این مسیر پیوسته پیش رود و تا آنجا که ظرفیت یک انسان غیرمعصوم اجازه می‌دهد، مراتب بالاتری از کمال را به دست آورد.

امیرالمؤمنین (ع) نیز می‌فرماید: «أَلَا وَإِنَّكُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ وَلَكِنْ أَعِينُونِي بِوَرَعٍ وَاجْتِهَادٍ وَعِفَّةٍ وَسَدَادٍ»؛ «آگاه باشید که شما توان رسیدن به آن مرتبه را ندارید؛ اما مرا با پرهیزکاری، تلاش، پاکدامنی و استواری یاری کنید.»

قناعت به پایین‌ترین درجات بهشت؟

از نکات قابل تأمل، سخن برخی افراد است که می‌گویند: اگر خداوند آنان را حتی در پایین‌ترین جایگاه بهشت قرار دهد، خشنود و مسرور خواهند بود. بی‌تردید، اصل ورود به بهشت و رهایی از آتش دوزخ، خود بزرگ‌ترین رستگاری است؛ چنان‌که خداوند متعال می‌فرماید: «فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَأُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فَازَ» ؛ «پس هر کس از آتش دور داشته شود و به بهشت وارد گردد، قطعاً رستگار شده است.»

بااین‌حال، اگر انسان می‌تواند برای رسیدن به مراتب والاتر بهشت تلاش کند، شایسته نیست همت خود را به کمترین مرتبه آن محدود سازد. هرچه جایگاه انسان در بهشت والاتر باشد، بهره او از رضوان و خشنودی الهی و نیز از الطاف، فیوضات، عطایا و مواهب الهی بیشتر خواهد بود.

افزون بر این، تفاوت مراتب بهشت می‌تواند در میزان بهره‌مندی انسان از قرب و تشرف به محضر رسول خدا (ص)، حضرت فاطمه زهرا و ائمه هدی (علیهم‌السلام) نیز آشکار شود. ممکن است کسی در مراتب پایین‌تر بهشت، از این شرف محروم باشد یا بهره بسیار کمتری از آن داشته باشد؛ در حالی که هرچه جایگاه انسان والاتر باشد، قرب او به آن بزرگواران، صلوات‌الله‌علیهم، بیشتر و توفیق بهره‌مندی از انوار وجود و فیوضات آنان افزون‌تر خواهد بود.

برای روشن‌تر شدن این معنا، می‌توان از زندگی دنیوی مثال زد. اگر کسی معلم دوره ابتدایی باشد، بی‌تردید جایگاه او ارزشمند و شایسته است؛ اما اگر توانایی آن را داشته باشد که در مسیر علمی و آموزشی پیشرفت کند و به تدریس در دوره متوسطه، دبیرستان و سپس دانشگاه برسد، چرا باید به همان جایگاه بسنده کند؟ مگر آنکه ضرورتی او را در همان سطح نگه دارد.

در حوزه علمیه نیز همین‌گونه است. اگر استادی توانایی آن را داشته باشد که از تدریس کتاب‌هایی مانند «تبصرة» به «شرائع» و «عروة» برسد و سپس به تدریس «لمعة»، «المکاسب المحرّمة»، «البیع»، «الخیارات» و مانند آن بپردازد، چنین پیشرفتی امری مطلوب است؛ هرچند ارتقای سطح علمی و آموزشی هرگز با تواضع و تدریس کتاب‌های ساده‌تر منافات ندارد؛ چه‌بسا گاهی ضرورت چنین اقتضا کند و گاهی نیز انسان برای فروتنی و مبارزه با نفس، آگاهانه تدریس مباحث ساده‌تر را برگزیند.

بنابراین، هنگامی که روشن شد، رشد و تعالی همواره امری مطلوب و پسندیده است، باید توجه داشت که رسیدن به یک جایگاه بلند، پایان راه نیست. حتی در برخی موارد، اگر انجام واجباتی که بر زمین مانده، جز با دستیابی به دانش بیشتر، تدبیر و مدیریت قوی‌تر، توان مالی گسترده‌تر، روابط مؤثرتر و مانند آن ممکن نباشد، فراهم کردن این توانایی‌ها می‌تواند به وظیفه‌ای ضروری تبدیل شود.

از سوی دیگر، توقف در جایگاهی که انسان به آن دست یافته است، می‌تواند به‌تدریج موجب عقب‌ماندن او از دیگران شود؛ زیرا دیگران نیز در حال حرکت و پیشرفت‌اند و گاه با شتابی پیوسته مسیر خود را طی می‌کنند. ازاین‌رو، کسی که روزی در صف نخست قرار داشته است، اگر حرکت خود را متوقف کند، ممکن است به‌تدریج جایگاه خود را از دست بدهد و دیگران از او پیشی گیرند.

در این مسیر، همت بلند و تجربه عمیق از عوامل مهمی هستند که می‌توانند انسان را در ادامه حرکت و دستیابی به مراتب بالاتر یاری کنند؛ و در کنار آنها، برنامه‌ریزی، بهره‌گیری درست از امکانات و استفاده از توان دیگران، می‌تواند زمینه گسترش و استمرار این حرکت را فراهم سازد.

نخست: همت بلند

نخستین عامل در مسیر صعود انسان به مراتب بالاتر، همت بلند است. هنگامی که انسان ظرفیت گسترده خود برای رشد و تعالی را شناخت، باید این ظرفیت را با هدفی بلند و اراده‌ای استوار به فعلیت برساند؛ زیرا صرف برخورداری از توانایی، بدون داشتن مقصدی متناسب با آن و عزم حرکت به سوی آن، انسان را به مراتب بالاتر نمی‌رساند.

همت بلند آن است که انسان به آنچه اکنون در اختیار دارد یا به جایگاهی که امروز در آن ایستاده است، بسنده نکند؛ بلکه هدفی والاتر و بزرگ‌تر پیش روی خود قرار دهد و برای رسیدن به آن، توانایی‌های خویش را به کار گیرد. انسانی که از همتی بلند برخوردار است، هر مرتبه‌ای را پایان راه نمی‌بیند؛ بلکه آن را سکویی برای حرکت به سوی مرتبه‌ای بالاتر قرار می‌دهد. ازاین‌رو، روح او پیوسته در جست‌وجوی مقصدی والاتر است و می‌تواند در مسیر کمال اوج بگیرد؛ اما اگر همت انسان کوتاه باشد، ممکن است به اندک قناعت کند و در همان جایگاهی که قرار گرفته است، متوقف بماند.

خداوند متعال در قرآن کریم درباره حقیقت روح می‌فرماید: «وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا»؛ «و از تو درباره روح می‌پرسند؛ بگو: روح از امر پروردگار من است، و از دانش، جز اندکی به شما داده نشده است.»

با آنکه حقیقت روح و ابعاد آن برای انسان ناشناخته است، همین حقیقت ناشناخته، منشأ توانایی‌های گسترده‌ای در وجود انسان است؛ و همت بلند می‌تواند این توانایی‌ها را در مسیر رشد و تعالی به کار گیرد. در وصف چنین همتی، بکر بن نطّاح می‌گوید: «لَهُ هِمَمٌ لا مُنْتَهى لِكِبارِها***وَهِمَّتُهُ الصُّغْرى أَجَلُّ مِنَ الدَّهْرِ***لَهُ راحَةٌ لَوْ أَنَّ مِعْشارَ جُودِها***عَلَى البَرِّ صارَ البَرُّ أَنْدَى مِنَ البَحْرِ»؛ « او همت‌هایی بلند دارد که برای بزرگی آنها پایانی نیست***و کوچک‌ترین همت او، از تمام روزگار برتر است***او دستی بخشنده دارد که اگر تنها یک‌دهم بخشش او بر خشکی جاری می‌شد***خشکی از دریا بخشنده‌تر و پربرکت‌تر می‌گشت.»

این ابیات، همت بلند را به‌گونه‌ای ترسیم می‌کند که حتی کوچک‌ترین همت صاحب آن نیز از حد معمول فراتر است؛ چنان‌که بخشش او نیز چنان گسترده توصیف می‌شود که دریا در برابر آن اندک می‌نماید.

ازاین‌رو، انسان در هر زمینه‌ای که در مسیر کمال و رضای الهی گام برمی‌دارد، باید افقی متناسب با ظرفیت‌های خود پیش رویش قرار دهد. این معنا تنها به عرصه‌های علمی، اجتماعی یا مادی محدود نمی‌شود، بلکه در تقوا و تهذیب نفس نیز جاری است. انسان می‌تواند راه را با ترک گناه آغاز کند، اما نباید در همین مرتبه متوقف بماند؛ بلکه باید همت خود را بالاتر ببرد و چنان در مسیر تهذیب نفس پیش رود که نه‌تنها از گناه دوری کند، بلکه دل و اندیشه‌اش نیز از آن فاصله بگیرد.

سید مرتضی معصیت نکرد و شریف رضی حتی به آن نیندیشید

یکی از نمونه‌های برجسته بلندهمتی در مسیر تقوا، ماجرای دو برادر بزرگوار، سید مرتضی علم‌الهدی و شریف رضی، گردآورنده نهج‌البلاغه، است. از سید مرتضی نقل شده است که در تمام عمر خویش خداوند متعال را معصیت نکرده بود؛ اما شریف رضی، به فضل الهی، به مرتبه‌ای فراتر دست یافته بود و نه‌تنها از گناه پرهیز می‌کرد، بلکه اساساً اندیشه معصیت نیز در ذهن او راه نمی‌یافت.

سید مرتضی نیز با شناختی که از حالات، صفات و شخصیت برادر خود داشت، این سخن را تصدیق کرد و کتابی را که هر دو برادر آرزو داشتند سهم آنان از میراث باشد، به شریف رضی بخشید.

و به‌راستی، اینکه انسان در تمام عمر خویش از معصیت پروردگار دور بماند، کاری بسیار دشوار است؛ اینکه دروغ نگوید، غیبت و سخن‌چینی نکند، به کسی تهمت نزند و از فریب، رشوه، ربا و تدلیس دوری کند و حتی در سخنان خود مراقب باشد با زبان خویش دل کسی را نیازارد، مرتبه‌ای ارزشمند از تقواست. اهمیت همین مراقبت را می‌توان در این سخن حکیمانه مشاهده کرد: «جِراحاتُ السِّنانِ لَها التِئامُ؛ وَلا يُلْتامُ ما جَرَحَ اللِّسانُ»؛ «زخم‌های نیزه بهبود می‌یابند، اما زخمی که زبان بر جای می‌گذارد، التیام نمی‌یابد.»

با این همه، میان این مرتبه و مرتبه‌ای که در آن اساساً اندیشه معصیت در دل و ذهن انسان شکل نمی‌گیرد، فاصله‌ای قابل توجه وجود دارد. چه‌بسا انسان در آستانه گناه قرار گیرد و با یاد خداوند متعال و مجاهده با نفس، از آن چشم بپوشد؛ اما در مرتبه‌ای بالاتر، دل انسان چنان با تقوا مأنوس می‌شود که میل و اندیشه گناه نیز در آن جای نمی‌گیرد.

در اینجا تفاوت میان رسیدن به یک مرتبه و متوقف نشدن در آن آشکار می‌شود. همان‌گونه که شریف رضی به مرتبه‌ای فراتر از پرهیز عملی از گناه دست یافت، هر انسان نیز می‌تواند در مسیر تقوا، افقی بالاتر پیش روی خود قرار دهد و برای رسیدن به آن، به مجاهده با نفس ادامه دهد. این راه، راهی نیست که انسان در آن تنها بماند؛ خداوند متعال نیز به کسانی که در این مسیر گام برمی‌دارند، وعده هدایت و یاری داده است و می‌فرماید: «وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ»؛ «و کسانی که در راه ما جهاد و تلاش کنند، به‌یقین آنان را به راه‌های خود هدایت می‌کنیم؛ و خداوند با نیکوکاران است.»

از این منظر، آنچه انسان امروز با مجاهده به دست می‌آورد، می‌تواند مقدمه‌ای برای رسیدن به مرتبه‌ای بالاتر و سرانجام، تبدیل شدن آن فضیلت به بخشی از شخصیت و سرشت او باشد. گذشته هرچه بوده است، قابل تغییر نیست؛ اما آینده همچنان پیش روی انسان است و می‌توان از همین امروز، مرتبه‌ای بالاتر را مقصد خود قرار داد.

مردی که در شش سال به ۲۸ هزار خانواده وام داد!

در میدان عمل به داستان مردی از بنگلادش اشاره می کنیم، که همچنان در قید حیات است و «محمد یونس» نام دارد. او با هدف کمک به فقرا، صندوقی برای اعطای سرمایه به آنان تأسیس کرد تا بتوانند با استفاده از این سرمایه، کسب‌وکارهای ساده و مستقلی راه‌اندازی کنند و از این طریق، زندگی خود یا دست‌کم بخش عمده‌ای از هزینه‌های زندگی‌شان را تأمین نمایند.

بدین ترتیب، اعطای وام‌های آسان و کم‌هزینه را آغاز کرد و شمار افرادی که از سال ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۲ میلادی از این طریق وام دریافت کردند، به ۲۸ هزار نفر رسید؛ رقمی که در آن زمان بسیار قابل توجه بود. این فعالیت در سال‌های بعد نیز گسترش یافت و در سال ۲۰۰۷ میلادی، به رقمی شگفت‌انگیز رسید.

شایسته است به این نکته نیز توجه داشته باشیم که انسان نباید برای آغاز یک کار خیر، منتظر فراهم شدن امکانات بزرگ و شرایط ایده‌آل بماند؛ بلکه می‌تواند کار خود را با برنامه‌ای کوچک و متناسب با توانایی‌هایش آغاز کند و سپس، به‌تدریج آن را گسترش دهد، چرا که بسیاری از کارهای بزرگ، از گامی کوچک آغاز شده‌اند.

یک طرح کوچک محلی برای قرض‌الحسنه

نمونه روشن این رویکرد، طرحی است که برخی از طلاب برای قرض‌الحسنه راه‌اندازی کردند. آنان این کار را با سرمایه‌ای حدود پانصد دلار آغاز کردند و اکنون سرمایه این صندوق به بیش از صد هزار دلار رسیده است.

این صندوق توانسته است نیازهای بسیاری از اعضای خود را برطرف کند؛ اعضایی که در ابتدا تنها چند نفر بودند، اما به‌تدریج تعداد آنان به صدها نفر افزایش یافت. این صندوق به افراد نیازمند، مبالغی از یک میلیون دینار عراقی یا کمتر تا پنج میلیون دینار، برای اموری مانند ازدواج، تهیه برخی لوازم منزل و نیازهای مشابه، قرض‌الحسنه پرداخت می‌کند.

چنین صندوقی می‌تواند با شیوه‌های گوناگونی اداره شود که از جمله، دو شیوه آن عبارت‌اند از:

نوع اول: هر یک از اعضا، برای مثال، ماهانه مبلغ ده هزار دینار به صندوق اختصاص دهد یا هر عضو یک‌بار مبلغی مانند یک میلیون دینار پرداخت کند. سپس همه اعضا، مدیر صندوق را مأمور کنند تا بر اساس نوبت، قرعه یا هر روش دیگری که اعضا بر آن توافق کرده‌اند، به افراد وام پرداخت کند.

نوع دوم: هر یک از اعضا مبلغی را به‌عنوان امانت در صندوق قرار دهد و هر زمان که بخواهد، بتواند اصل سپرده خود را پس بگیرد؛ با این تفاوت که پس از دریافت آن، عضویت او در صندوق پایان می‌یابد.

چنین طرحی می‌تواند ابتدا در میان اعضای یک خانواده شکل بگیرد و سپس به دوستان و آشنایان توسعه یابد. اگر از همان ابتدا برنامه‌ای دقیق و حساب‌شده برای آن تنظیم شود و مدیریت صندوق نیز به فردی برخوردار از تجربه و توانایی سپرده شود، می‌توان به‌تدریج تیمی کاری و توانمند تشکیل داد و دامنه فعالیت آن را گسترش بخشید؛ به‌گونه‌ای که با لطف و کرم خداوند، ظرفیت وام‌دهی آن از چند نفر به هزاران نفر، سپس صدها هزار نفر و حتی میلیون‌ها نفر برسد.

مرحوم سید والد و برانگیختن همت انسان‌ها

از روش‌های مؤثر در برانگیختن همت انسان‌ها، شناخت ظرفیت‌های آنان و ایجاد انگیزه و عزم برای به فعلیت رساندن این ظرفیت‌هاست؛ روشی که می‌توان از آن با تعبیر «نفخ روح» یاد کرد. خداوند متعال می‌فرماید: «وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»؛ «و از روح خود در او دمیدم».

در سیره مرحوم سید والد (قدس سره) نیز این روش جایگاه ویژه‌ای داشت. او با شناخت توانایی‌ها و استعدادهای افراد و ایجاد انگیزه و عزم در آنان، گاه افقی پیش رویشان می‌گشود که پیش از آن، حتی برای خودشان نیز دور از دسترس به نظر می‌رسید. بدین‌سان، ظرفیت‌های نهفته آنان به تدریج به فعلیت می‌رسید و زمینه برای آفرینندگی، پیشرفت و دستیابی به دستاوردهایی فراهم می‌شد که شاید پیش از آن، تصورش را نیز نمی‌کردند.

هدایت ۱۷ هزار نفر در جزایر کومور!

از میان نمونه‌های فراوانی که تأثیر برانگیختن همت و شکوفا کردن ظرفیت‌های انسان را نشان می‌دهد، ماجرای جوانی از جزایر کومور شایسته توجه است. او در سال ۱۴۲۲ هجری قمری، حدود دو ماه پس از رحلت مرحوم سید والد، به بعثه حج ایشان مراجعه کرد و از تجربه خود سخن گفت. مرحوم سید والد در ماه شوال همان سال از دنیا رفته بود.

این جوان در بخشی از سخنان خود چنین نقل می‌کند: « در ایران مشغول تحصیل علوم حوزوی بودم. در اوایل انقلاب، به دیدار سید (قدس سره) رفتم. ایشان مرا تشویق کرد که به کشور خود بازگردم و مردم را به مذهب حق، یعنی مذهب اهل‌بیت (علیهم‌السلام)، هدایت کنم.»

او در ادامه می‌گوید: «ایشان روح همت و عزم را در من دمید و به من گفت که باید هزاران نفر را هدایت کنی و مانند آن. من به توصیه او عمل کردم و به کشورم بازگشتم و به تبلیغ پرداختم، تا آنکه پس از گذشت چند سال، حدود هفده هزار نفر، چه به‌طور مستقیم و چه از طریق برخی از عالمانی که خود به دست من هدایت شده بودند، به مذهب اهل‌بیت (علیهم‌السلام) گرایش پیدا کردند و مستبصر شدند.»

فرازهایی گویا از زندگی اسدآبادی

از برجسته‌ترین داستان‌های گویایی که نقش همت بلند، همراه با علم را در تعالی انسان و دستیابی او به جایگاه‌هایی نشان می‌دهد که کمتر کسی به آن دست می‌یابد، داستان زندگی سید جمال‌الدین اسدآبادی، متوفای سال ۱۲۷۵ هجری قمری، است؛ یعنی شش سال پیش از وفات شیخ انصاری. در اینجا به چند فراز از زندگی او اشاره می‌کنیم که ابعادی گویا از شخصیت و مسیر زندگی او را روشن می‌سازد.

گفته‌اند که سید جمال‌الدین پیش از رسیدن به هجده‌سالگی، در علوم حوزوی به مرتبه‌ای از نبوغ و توانایی علمی دست یافته بود و همچنین نقل شده است که نزد شیخ اعظم (قدس سره) نیز به تحصیل پرداخته است.

همچنین گفته شده است که شیخ اعظم، او را در سال ۱۲۵۴ هجری قمری برای سفری تبلیغی و مطالعاتی به هند فرستاد تا از نزدیک با اوضاع این سرزمین، چگونگی حضور، رفتار و شیوه اداره آن از سوی انگلیسی‌ها، نحوه مواجهه مردم با آنان و مسائل مرتبط با آن آشنا شود.

سید جمال‌الدین پس از آن به ایران سفر کرد و با ناصرالدین شاه دیدار نمود او کوشید شاه را قانع کند که حکومت خود را بر پایه قانون و نظامی مشخص بنا کند و از حکومت بر اساس اراده و خواست شخصی خود دوری گزیند؛ زیرا اداره کشور باید بر پایه قانون باشد، نه بر اساس تصمیم‌های فردی و سلیقه شخص حاکم. اما هنگامی که در این زمینه بر شاه اصرار ورزید، ناصرالدین شاه از حضور او به تنگ آمد و دستور داد وی را از کشور اخراج کنند.

سید جمال‌الدین پس از خروج از ایران، به قفقاز رفت و سپس راهی مسکو و سن‌پترزبورگ شد و در آنجا نیز فعالیت‌های تبلیغی، مطالعات و بررسی‌های خود را ادامه داد. پس از آن به مونیخ سفر کرد و در آنجا بار دیگر با ناصرالدین شاه دیدار نمود؛ شاه نیز در آن زمان به مونیخ آمده بود و میرزا علی‌آقا بیک نیز همراه او بود. این بار، شخصیت قدرتمند و اطلاعات گسترده سید جمال‌الدین بر شاه تأثیر گذاشت و ناصرالدین شاه او را به بازگشت به ایران دعوت کرد.

سید جمال‌الدین به ایران بازگشت و در شاه عبدالعظیم اقامت گزید؛ اما فعالیت‌های دعوتی و تبلیغی خود را ادامه داد و همچنان شاه را به پایبندی به قانون واداشت. با این حال، اصرارهای او بار دیگر موجب شد شاه از حضورش ناراضی شود و این‌بار نیز دستور اخراج و تبعید او را صادر کند. سید جمال‌الدین پس از آن به بصره و بغداد رفت و سپس راهی اروپا شد. او در آنجا نیز فعالیت‌های تبلیغی، مطالعات و بررسی‌های خود را ادامه داد و در کنار آن، به برانگیختن همت‌ها و دعوت مردم به آگاهی، بیداری و حرکت پرداخت.

سید جمال‌الدین در ادامه سفرهای خود، به افغانستان رفت. امیر افغانستان، محمدخان، و پس از او فرزندش، امیر شیرعلی‌خان، وی را به‌عنوان امین اسرار و مشاور خود در اداره امور کشور برگزیدند. به اعتقاد برخی از مورخان، دیدگاه‌ها و رهنمودهای او در پیشرفت و توسعه افغانستان در آن دوره، نقش مؤثری داشته است. وی پس از آن نیز سفرهای خود را ادامه داد و به کشورهای دیگری، از جمله حجاز، سفر کرد و در مکه نیز حضور یافت.

دیدار با سلطان عبدالحمید

سید جمال‌الدین به دعوت سلطان عبدالحمید به ترکیه سفر کرد. سلطان امیدوار بود بتواند از نفوذ و جایگاه فکری و اجتماعی او برای اداره سرزمین‌های گسترده اسلامی که تحت فرمان امپراتوری عثمانی قرار داشتند، بهره گیرد. سید جمال‌الدین نیز بر سلطان تأثیر گذاشت؛ اما با افزایش نفوذ او، سلطان دریافت که نمی‌تواند از حضور و نفوذ وی در جهت اهداف مورد نظر خود بهره‌برداری کند و حتی ممکن است نتیجه‌ای معکوس به همراه داشته باشد. ازاین‌رو، دیگر حضور او را برنتافت و سرانجام سید جمال‌الدین را از ترکیه اخراج کرد.

سید جمال‌الدین سپس به مصر سفر کرد و با بزرگان علمی آن سرزمین، از جمله مفتی اعظم مصر، شیخ محمد عبده، دیدار و ارتباط برقرار کرد. محمد عبده به‌شدت تحت تأثیر شخصیت و اندیشه‌های سید جمال‌الدین اسدآبادی قرار گرفت، تا آنجا که او را استاد خود می‌دانست. سید جمال‌الدین به دلیل جایگاه علمی و توانایی‌های فکری خود، به تدریس فلسفه و منطق در دانشگاه الازهر پرداخت. نفوذ فکری و فرهنگی و همچنین فعالیت‌های سیاسی او در مصر به اندازه‌ای گسترش یافت که دولت‌های غربی، به‌ویژه بریتانیا، بر دولت مصر فشار آوردند تا او را از این کشور اخراج کند. در پی این فشارها، سید جمال‌الدین به هند فرستاده شد و در کلکته تحت اقامت اجباری قرار گرفت. پس از مدتی، به او اجازه داده شد که هند را ترک کند و به اروپا سفر نماید.

در ماجرایی دیگر، هنگامی که سید جمال‌الدین پس از اخراج از مصر آماده می‌شد تا سوار قطار شود، گروهی از شاگردان و دوستدارانش گرد او جمع شدند. آنان مبلغ قابل توجهی پول برای او فراهم کرده بودند؛ زیرا می‌دانستند که او قرار است به سرزمینی بیگانه تبعید شود؛ سرزمینی که در آن نه دوست و آشنایی داشت و نه خویشاوندی که بتواند به او پناه دهد. افزون بر این، او حتی اندک پولی نیز همراه خود نداشت. با این حال، سید جمال‌الدین از پذیرفتن پول خودداری کرد. هنگامی که آنان بر این کار اصرار کردند، در پاسخ گفت: «شیر، هر جا برود و فرود آید، طعمه یا شکار خود را پیدا می‌کند!»

این سخن، بیانگر توکل عمیق او بر خداوند متعال بود؛ همان توکلی که قرآن کریم درباره آن می‌فرماید: «وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً» ؛ «و هر کس بر خدا توکل کند، خدا او را کفایت می‌کند. همانا خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است.»

سید جمال‌الدین پس از رسیدن به پاریس نیز فعالیت‌های خود را ادامه داد. از برجسته‌ترین اقدامات او در این دوره، انتشار مجله العروة الوثقى بود. او هجده شماره از این مجله منتشر کرد و در این مدت با اندیشمندان و شخصیت‌های مختلف ارتباط برقرار ساخت و به فعالیت‌های فکری و فرهنگی خود ادامه داد.

گفت‌وگوی تأثیرگذار او با ارنست رنان، فیلسوف فرانسوی

هنگامی که خاورشناس و فیلسوف مشهور فرانسوی، ارنست رنان، استاد دانشگاه سوربن، در سال ۱۸۸۳ میلادی مقاله‌ای با عنوان «اسلام، علم و فلسفه» در یکی از روزنامه‌های فرانسوی منتشر کرد و در آن، اسلام را دینی بدوی و عقب‌مانده معرفی کرد که با علم سر ناسازگاری دارد و پیروانش در جهل و افسانه زندگی می‌کنند، سید جمال‌الدین اسدآبادی ـ که همواره مسائل و تحولات فکری روزگار خود را با دقت دنبال می‌کرد ـ پاسخی علمی و قدرتمند به او نوشت. این پاسخ به زبان فرانسوی ترجمه شد و در همان روزنامه به چاپ رسید. هنگامی که رنان این پاسخ را مطالعه کرد، تحت تأثیر قرار گرفت و پس از آن، میان او و سید جمال‌الدین مکاتباتی شکل گرفت. رنان به‌شدت تحت تأثیر شخصیت و دانش او قرار گرفت، تا آنجا که گفته شده است او را در جایگاه ابن‌رشد می‌دید؛ همان فیلسوفی که رنان رساله دکتری خود را درباره او نوشته بود.

همچنین نقل شده است که رنان درباره سید جمال‌الدین گفته بود که او از نظر قدرت عقل و آزاداندیشی، به ابن‌سینا و ابن‌رشد شباهت دارد. گفته‌ای نیز وجود دارد که ارنست رنان در پی گفت‌وگوهای خود با سید جمال‌الدین اسلام آورده است؛ با این حال، برخی معتقدند که سند تاریخی موثقی برای اثبات این ادعا وجود ندارد. آنچه مسلم به نظر می‌رسد، این است که دیدارها و گفت‌وگوهای سید جمال‌الدین با رنان، نگاه او را به اسلام تا حد زیادی تحت تأثیر قرار داد و در نگرش وی نسبت به این دین تغییراتی ایجاد کرد.

با این همه، سید جمال‌الدین اسدآبادی نیز از اتهام‌ها و سوءظن‌های گوناگون در امان نماند؛ تا آنجا که خود از این وضعیت شکایت می‌کرد و می‌گفت: «اهل سنت مرا رافضی می‌دانند، شیعیان مرا ناصبی می‌دانند و انگلیسی‌ها مرا روس می‌دانند... »

اما نکته مهم در زندگی سید جمال‌الدین آن است که او می‌توانست مانند بسیاری از طلاب دانشمند و برجسته، گوشه‌ای بنشیند، به تحصیل و تدریس بپردازد و تا پایان عمر در همان محیط محدود به فعالیت علمی مشغول باشد؛ اما چنین نکرد. او به افق‌های گسترده جهان قدم گذاشت و کوشید بر بزرگان، علما و اندیشمندان تأثیر بگذارد؛ هم بر مسلمانان و هم بر غیرمسلمانان.

بی‌تردید، همت بلند و دانش، نقش بزرگی در شکل‌گیری شخصیت و مسیر زندگی او داشت؛ شخصیتی که نامش را با حروفی برجسته در صفحات تاریخ ثبت کرد. با این حال، به نظر می‌رسد یکی از نقاط ضعف اساسی او، نداشتن یک تیم کاری منسجم و هماهنگ و نیز توجه ناکافی به توده‌های مردم بود؛ نکته‌ای که خود نیز به آن اشاره کرده است.

او برای نمونه می‌گوید: «افسوس می‌خورم که نتوانستم آنچه را با فداکاری‌ها و ازخودگذشتگی‌ها کاشته بودم، به ثمر برسانم... ای کاش همه اندیشه‌هایم را در زمین حاصلخیز اندیشه‌های امت می‌کاشتم. چه زیبا بود اگر بذرهای سودمند و پربار من در زمینی شور و نامساعد، زیر سلطه حاکمی فاسد، افکنده نمی‌شد. آنچه را در آن زمین [مردم] کاشتم، ثمر داد؛ اما آنچه را در این بیابان [سلاطین و نخبگان حاکم] کاشتم، تباه شد و از میان رفت.»

این سخنان، نکته مهمی را درباره مسیر اثرگذاری انسان‌های بزرگ آشکار می‌کند: همت بلند و دانش، هرچند دو عامل اساسی در موفقیت و اثرگذاری هستند، به‌تنهایی کافی نیستند؛ بلکه برای تبدیل اندیشه و آرمان به نتیجه‌ای پایدار، تجربه در کنار برنامه‌ریزی و برخورداری از یک تیم توانمند نیز ضرورت دارد. از همین‌رو، پس از بررسی نقش همت بلند و دانش، اکنون به دومین عامل، یعنی تجربه، می‌پردازیم.

دوم: تجربه عمیق 

دومین عامل، تجربه است؛ زیرا همت بلند، بدون تجربه، ممکن است نتواند ثمره‌ای متناسب با ظرفیت خود به بار آورد. تجربه با علم تفاوت دارد؛ چراکه علم بیشتر از راه آموختن و مطالعه حاصل می‌شود، اما تجربه غالباً از مسیر آزمودن، بررسی و سنجیدن امور و رویارویی عملی با آنها به دست می‌آید.

برای روشن‌تر شدن جایگاه اساسی تجربه، به چند نمونه جالب اشاره می‌کنیم:

دو ساعت کار در برابر ۲۵۰ هزار دلار!

چند دهه پیش، دستگاهی بزرگ در یکی از کارخانه‌ها از کار افتاد؛ دستگاهی که در آن زمان ده میلیون دلار ارزش داشت. کارشناسان مختلف تلاش کردند عیب آن را پیدا کنند و دستگاه را به کار بیندازند، اما موفق نشدند. سرانجام یکی از آنان پیشنهاد کرد از متخصصی گمنام، اما بسیار باتجربه و باهوش، کمک بگیرند.

متخصص را دعوت کردند. او به مدت دو ساعت دستگاه را با دقت بررسی کرد. سپس، پس از آنکه محل عیب را شناسایی کرد، در عرض چند دقیقه و با استفاده از چند ابزار ساده، دستگاه را تعمیر کرد.

هنگامی که از او درباره دستمزدش پرسیدند، گفت: «۲۵۰ هزار دلار و ۱۰ دلار!» حاضران از شنیدن این مبلغ شگفت‌زده شدند و با اعتراض پرسیدند: ۲۵۰ هزار دلار برای دو ساعت کار؟! او پاسخ داد: «ده دلار، دستمزد دو ساعت کار با دست است؛ اما ۲۵۰ هزار دلار، دستمزد تجربه و تخصص من است! مگر ندیدید که کارشناسان مختلف از حل این مشکل عاجز ماندند؟ اگر تجربه من نبود، شما تمام دستگاه را از دست می‌دادید؛ یعنی ده میلیون دلار را!»

پزشکی که با یک توصیه ساده مرا درمان کرد

حدود چهل سال پیش، به درد معده و حالت تهوع مبتلا شدم. به پزشکان مختلف مراجعه کردم و آنان درمان‌های گوناگون و نسبتاً سنگینی برایم تجویز کردند که هر یک عوارض و پیامدهایی به همراه داشت، اما هیچ‌کدام تأثیر قابل توجهی در بهبود بیماری نداشت. حدود یک سال بعد، در سفر به مشهد مقدس، از دوست عزیز و مرحوممان، شیخ علی سیاح، درباره پزشکی باتجربه پرسیدم. او مرا به پزشکی آذربایجانی که در مشهد اقامت داشت معرفی کرد و از تجربه کم‌نظیر او سخن گفت. هنگامی که نزد او رفتم، درباره علائم و سابقه ناراحتی‌ام چند سؤال پرسید و سپس توصیه‌ای کرد که سادگی آن برایم شگفت‌انگیز بود. گفت: «نوشیدن چای، به‌ویژه چای شیرین، را ترک کن؛ فوراً خوب می‌شوی!» در ابتدا پذیرش این توصیه برایم دشوار بود؛ با این حال، به آن عمل کردم و علائم بیماری به‌سرعت برطرف شد. اکنون نزدیک به چهار دهه از آن زمان می‌گذرد و تجربه این سال‌ها برای من همچنان همان است: هرگاه چای نوشیده‌ام، ناراحتی معده‌ام بازگشته و هرگاه از نوشیدن آن پرهیز کرده‌ام، این ناراحتی برطرف شده است.

صد کتاب مطالعه کرد و میلیون‌ها نسخه از کتاب خود را به فروش رساند!

نقل شده است که یکی از نویسندگان جوان در آمریکا تصمیم گرفت کتابی بنویسد که میلیون‌ها نسخه از آن به فروش برسد. روشن بود که چنین هدفی در شرایط عادی، تقریباً دست‌نیافتنی به نظر می‌رسید؛ زیرا معمولاً کتاب نویسندگان مشهور است که در شمارگان میلیونی به فروش می‌رسد. اما چه کسی حاضر است کتاب نویسنده‌ای ناشناخته و گمنام را بخرد؟ حتی اگر هدف او فروش پنج هزار نسخه باشد!

با این حال، او برای رسیدن به این هدف، به دنبال راهی برای کسب تجربه رفت. به کتاب‌فروشی‌ها مراجعه کرد و صد کتاب از پرفروش‌ترین کتاب‌ها را خریداری کرد. سپس آنها را با دقت مطالعه کرد و ویژگی‌هایشان را مورد بررسی قرار داد؛ اینکه چگونه آغاز شده‌اند، چگونه به پایان رسیده‌اند، چه سبکی در نگارش دارند، از چه سطح ادبی برخوردارند و چه عواملی موجب استقبال گسترده خوانندگان از آنها شده است. پس از شناخت ویژگی‌ها و عوامل موفقیت این کتاب‌ها، کتاب خود را نوشت و سرانجام میلیون‌ها نسخه از آن به فروش رسید.

این سه ماجرا نشان می‌دهد که تجربه و شناخت، می‌تواند ارزش و کارآمدی تلاش انسان را چندین برابر کند؛ گاهی سال‌ها تجربه، راه‌حل مشکلی را در اختیار انسان قرار می‌دهد که دیگران از یافتن آن عاجز مانده‌اند؛ گاهی شناخت حاصل از تجربه، انسان را به راه‌حلی ساده و مؤثر می‌رساند؛ و گاهی نیز می‌توان با مطالعه و بررسی تجربه‌های دیگران، از سال‌ها آزمون و خطا بی‌نیاز شد و راه موفقیت را کوتاه‌تر پیمود. از همین رو، هرچه انسان در یک زمینه تجربه و شناخت بیشتری به دست آورد، توانایی او برای تصمیم‌گیری درست، حل مسائل و رسیدن به نتیجه مطلوب نیز افزایش می‌یابد.      

این معنا تنها به کار با ابزار، تشخیص یک مشکل یا موفقیت در یک فعالیت خاص محدود نیست؛ بلکه در ارتباط با انسان‌ها نیز اهمیت فراوانی دارد. انسان در زندگی اجتماعی خود با افراد گوناگونی روبه‌رو می‌شود که هر یک روحیه، شخصیت، انگیزه و شیوه واکنش خاص خود را دارند. ازاین‌رو، شناخت این تفاوت‌ها و آموختن شیوه مناسب تعامل با هر یک، خود نیازمند تجربه و مهارت است.

در تعامل با روان‌های گوناگون انسان‌ها، صاحب تجربه شوید          

برای مثال، اگر مبلغ و عالم بخواهد در جامعه تأثیرگذار باشد، باید در برخورد با روان‌های گوناگون انسان‌ها تجربه و مهارت داشته باشد؛ زیرا در میان مردم، انسان ساده و بی‌آلایش، و نیز انسان پیچیده و حیله‌گر وجود دارد؛ کینه‌توز و حسود، و نیز غیرتمند و بی‌غیرت؛ بخیل و بخشنده؛ جوانمرد و پیمان‌شکن؛ شجاع و ترسو، و همین‌طور انواع و اقسام انسان‌ها.

عالم، بلکه هر دعوت‌کننده و مؤمن، چه در دانشگاه و چه در محیط‌های دیگر، با این روان‌های گوناگون سروکار دارد؛ بنابراین باید در روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی اجتماعی، علوم تربیتی و دیگر دانش‌های مرتبط، علاوه بر دانش نظری، تجربه و مهارت عملی نیز کسب کند.

از جمله کتاب‌های بسیار ارزشمند در این زمینه، کتاب «آیین دوست‌یابی و تأثیرگذاری بر مردم» اثر دیل کارنگی است که ده‌ها میلیون نسخه از آن به چاپ رسیده است.

 سیاستِ ستایش صادقانه

یکی از روش‌های مهم در تأثیرگذاری بر مردم، سیاست ستایش صادقانه است؛ زیرا ستایش دروغین، دروغ و نفاق است، اما ستایش صادقانه، کاری نیکو و فضیلتی پسندیده است.

بسیاری از والدین در روش تربیتی خود دچار اشتباه می‌شوند؛ زیرا وقتی در یکی از فرزندانشان رفتار نادرستی می‌بینند، او را سرزنش، توبیخ و بازخواست می‌کنند؛ اما هنگامی که رفتار خوبی از او می‌بینند، از او تعریف و تمجید نمی‌کنند. در حالی که تشویق و ستایش صادقانه، فرزند را به ادامه دادن کارهای نیک، درس خواندن، مطالعه، خدمت و مانند آن ترغیب می‌کند.

امیرالمؤمنین (ع) فرموده است: «وَوَاصِلْ فِي حُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَيْهِمْ وَتَعْدِيدِ مَا أَبْلَى ذَوُو الْبَلَاءِ مِنْهُمْ، فَإِنَّ كَثْرَةَ الذِّكْرِ لِحُسْنِ فِعَالِهِمْ تَهُزُّ الشُّجَاعَ وَتُحَرِّضُ النَّاكِلَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ»؛ «در ستایش نیکوی آنان و برشمردن تلاش‌ها و خدماتی که افراد شایسته از میان آنان انجام داده‌اند، پیوسته باش؛ زیرا بسیار یاد کردن از کارهای نیک آنان، انسان شجاع را به حرکت وامی‌دارد و فرد سست و عقب‌نشسته را ـ اگر خدا بخواهد ـ به تلاش وامی‌دارد.»

همچنین روحانی، و هر فرد فرهنگی، رسالت‌مدار و مؤمن، چه امام جماعت مسجد باشد، چه استاد حوزه، دانشگاه، دبیرستان یا حتی مربی مهدکودک، و چه رئیس شرکتی باشد که کارمندانی زیر نظر او فعالیت می‌کنند، باید هر یک از آنان را هرگاه کار درستی انجام دادند، در کار خود مهارت و شایستگی نشان دادند، به وعده‌ها و زمان‌بندی‌های خود پایبند بودند یا با دیگران به‌خوبی رفتار کردند، مورد ستایش قرار دهد.

برای نمونه، امام جماعت می‌تواند فردی را که به‌طور منظم در مسجد حاضر می‌شود تشویق و تحسین کند؛ استاد یا معلم، دانش‌آموز یا دانشجویی را که در درس و مطالعه تلاش می‌کند؛ مربی مهدکودک، کودکی را که رفتار شایسته‌ای از خود نشان می‌دهد؛ و مدیر شرکت، کارمندی را که وظایف خود را به‌خوبی انجام می‌دهد.

من شخصاً بارها و بارها این روش را آزموده‌ام و یکی از جالب‌ترین تجربه‌های آن چنین بود:

چگونه ستایش صادقانه، تصمیم یک مسئول سختگیر را تغییر داد!

در روزهای سقوط نظام پیشین در سال ۲۰۰۳ میلادی، در یکی از کشورهای همسایه عراق اقامت داشتم. در آن زمان، دولت مقرر کرده بود کسانی که قصد سفر به عراق و زیارت را دارند، باید مجوز دریافت کنند. مسئولان صدور مجوز، در ابتدا در این زمینه سختگیری چندانی نداشتند؛ اما پس از مدتی، مسئول جدیدی منصوب شد که بسیار سختگیر بود و صدور مجوزها را متوقف کرده بود.

از آنجا که عادت داشتم هر ماه برای زیارت به عراق سفر کنم، درباره امکان دریافت مجوز با اطرافیانم صحبت کردم. همگی گفتند که دیگر امکان گرفتن مجوز وجود ندارد؛ زیرا مسئول جدید شخصاً این کار را در اختیار گرفته و تصمیم دارد تا اطلاع ثانوی برای هیچ‌کس مجوز صادر نکند. با این حال، تصمیم خود را برای سفر گرفته بودم. بنابراین به مرکز صدور مجوز مراجعه کردم و درباره امکان دریافت مجوز پرس‌وجو کردم. کسانی که آنجا حضور داشتند، همان پاسخ را تکرار کردند و گفتند: «دیگر کاری از دست ما ساخته نیست؛ رئیس، صدور مجوزها را شخصاً در اختیار گرفته و تصمیم گرفته است تا اطلاع ثانوی، به هیچ‌کس مجوز ندهد!»

وقتی دیدم از این طریق به نتیجه‌ای نمی‌رسم، درباره محل کار و اتاق مسئول اصلی پرسیدم. مرا به طبقه بالا راهنمایی کردند. در مسیر، آیت‌الکرسی را خواندم و به یاد شیوه‌ای افتادم که درباره آن سخن گفته بودم: ستایش صادقانه و یافتن نقطه‌ای مثبت در شخصیت یا رفتار افراد. با خود اندیشیدم: «من که اصلاً این مرد را نمی‌شناسم، چگونه می‌توانم از او صادقانه تعریف کنم؟» با توکل بر خداوند متعال، در اتاقش را زدم و وارد شدم. سلام کردم و با چهره‌ای عبوس روبه‌رو شدم. نگاهی به اتاق انداختم تا شاید چیزی بیابم که واقعاً شایسته ستایش باشد. ناگهان چشمم به تابلوهای بسیار زیبایی افتاد که پشت سر او نصب شده بود.

پیش از آنکه فرصت کند درباره درخواست من سخنی بگوید، به تابلوها اشاره کردم و گفتم: «چه تابلوهای زیبا و شگفت‌انگیزی! پیداست که از ذوق و سلیقه بسیار خوبی برخوردار هستید.» و واقعاً هم چنین بود. چهره مرد تغییر کرد، لبخندی زد و گفت: «چه خوب می‌دانی چگونه به خواسته‌ات متوسل شوی! بسیار خوب، مجوزت را امضا می‌کنم!

 نتیجه‌گیری

انسان موجودی است که می‌تواند در مسیر رشد و تعالی، پیوسته از مرتبه‌ای به مرتبه‌ای بالاتر گام بردارد؛ اما رسیدن به این مراتب، تنها با داشتن استعداد و آرزو تحقق نمی‌یابد. انسان باید ظرفیت‌های خویش را بشناسد، برای رسیدن به افق‌های بلند همت گمارد و توانایی‌های خود را با تلاش و مجاهدت به فعلیت برساند.

در این مسیر، همت بلند انسان را از قناعت به وضع موجود بازمی‌دارد و مقصدی فراتر پیش روی او قرار می‌دهد؛ و تجربه عمیق به او می‌آموزد که چگونه در میدان عمل، راه درست را از نادرست بازشناسد، از تجربه‌های خویش و دیگران بهره گیرد و در مواجهه با مسائل و شرایط گوناگون، سنجیده‌تر و مؤثرتر عمل کند. هنگامی که این تجربه با شناخت انسان‌ها و شیوه تعامل با آنان همراه شود، زمینه اثرگذاری گسترده‌تر و موفقیت بیشتر در عرصه‌های فردی و اجتماعی فراهم می‌گردد.

از سوی دیگر، پیشرفت واقعی تنها در رسیدن به یک جایگاه خلاصه نمی‌شود؛ بلکه انسان باید بتواند آنچه را به دست آورده حفظ کند، آن را ارتقا دهد و از هر مرتبه، راهی به سوی مرتبه‌ای بالاتر بگشاید. چه‌بسا جایگاهی که امروز قله به شمار می‌آید، فردا تنها نقطه آغاز صعودی تازه باشد.

ازاین‌رو، زندگی انسان در مسیر کمال، میدان توقف نیست. هر اندازه علم، ایمان، تقوا، توانایی، تجربه، خدمت و اثرگذاری او افزایش یابد، همچنان می‌تواند افقی بالاتر پیش روی خود قرار دهد و مسئولیت بیشتری بر عهده گیرد. بلندترین نگاه آن است که انسان به آنچه امروز بدان دست یافته بسنده نکند، بلکه همواره از خود بپرسد: قله بعدی کجاست و برای رسیدن به آن چه باید کرد؟

مجموعه سخنرانی ها در تفسیر قرآن کریم/آیت الله سید مرتضی شیرازی



دیدگاه خوانندگان