به نظر میرسد تهران دچار نوعی سردرگمی راهبردی شده است. در دو سال و نیم گذشته، تصمیمهای مهم رهبران ایران یکی پس از دیگری نتیجهٔ معکوس داده و سیاست خارجی کشور به حالتی گیج، بیجهت و ناپایدار رسیده است. شاید بهترین توصیف وضعیت کنونی سیاست خارجی ایران همین حس سرگیجه و بیتعادلی باشد.
در حال حاضر، مذاکرات میان ایران و آمریکا ادامه دارد و دونالد ترامپ اعلام کرده که انتظار دارد طی ده تا پانزده روز آینده به نتیجه برسد؛ آن هم در حالی که همزمان، یک آرایش نظامی گسترده برای احتمال درگیری شکل داده است. این مذاکرات برای حکومت ایران یک فرصت نادر است—حتی میشود گفت یک هدیه—برای بیرون آمدن از بحران تازهای که در آن گرفتار شده است. پرسش اصلی این است: آیا رهبران تهران اهمیت این لحظه را درک میکنند و از لجاجتهای همیشگی خود دست میکشند، یا باز هم یک خطای راهبردی دیگر مرتکب میشوند؛ خطایی که شاید آخرین اشتباهشان باشد.
با توجه به اینکه آمریکا در صورت شکست مذاکرات خود را برای حمله آماده کرده، این سؤال پیش میآید که اصلاً ایران چگونه به این لبهٔ پرتگاه رسیده است؟
عقبنشینی در ۷ اکتبر
۷ اکتبر ۲۰۲۳، حماس به یکی از آرزوهای دیرینهٔ ایران دست یافت: برای مدتی کوتاه ارتش اسرائیل را فلج کرد و حتی بخشهایی از خاک اسرائیل را در اختیار گرفت، بهطوری که جامعهٔ اسرائیل احساس کرد با یک تهدید وجودی روبهرو شده است. در حالی که حملهٔ حماس همهٔ منطقه، حتی متحدانش در بیروت و تهران، را غافلگیر کرده بود، ایران درست در زمانی که اسرائیل آسیبپذیرترین وضعیت خود در دهههای اخیر را داشت، عقب نشست. اگر ایران به حزبالله—مهمترین و قدرتمندترین بازوی منطقهای خود—دستور میداد همزمان با حماس به شمال اسرائیل حملهٔ گسترده کند، امروز چهرهٔ خاورمیانه میتوانست کاملاً متفاوت باشد.
اما علی خامنهای و حسن نصرالله نتوانستند اهمیت این لحظه را درک کنند. آنها نخستین اشتباه از زنجیرهٔ خطاها را مرتکب شدند و بهجای جنگ تمامعیار، به یک درگیری محدود رضایت دادند؛ درگیریای که هدفش فرسودهکردن اسرائیل در دو جبهه بود.
این تصمیم به اسرائیل فرصت داد شوک اولیه را پشت سر بگذارد. نتیجه آن شد که اسرائیل توانست زیرساخت نظامی حماس در غزه را نابود کند و همزمان، توان نظامی حزبالله در جنوب لبنان را بهتدریج تضعیف نماید.
حملهٔ مستقیم به اسرائیل
در آوریل ۲۰۲۴، پس از کشته شدن یک فرمانده ارشد نیروی قدس ایران در دمشق توسط اسرائیل، ایران از یک خط قرمز تازه عبور کرد. تهران به اشتباه تصور میکرد اسرائیل هنوز در موقعیت ضعف پس از ۷ اکتبر قرار دارد، بنابراین برای نخستین بار در دهههای اخیر، درگیری پنهان خود با اسرائیل را آشکار کرد و مستقیماً حملهای گسترده انجام داد: بیش از صد موشک بالستیک و حدود دویست پهپاد و موشک کروز.
اما اسرائیل با پشتیبانی آمریکا و متحدان اروپایی و منطقهای، این حمله را خنثی کرد و سپس با ضربهای متقابل، سامانههای پدافندی ایران را هدف قرار داد.
این اقدام ایران، که از تکیهٔ سنتی بر نیروهای نیابتی فاصله گرفت، ناخواسته یک «خط ذهنی» مهم را برای اسرائیل شکست. تا اکتبر ۲۰۲۴، اسرائیل به این نتیجه رسید که نهتنها میتواند به ایران حمله کند، بلکه برخلاف تصور قبلی، این کار را با هزینهای نسبتاً پایین هم میتواند انجام دهد.
لجاجت در مذاکرات هستهای
اوایل سال ۲۰۲۵، موازنهٔ راهبردی منطقه کاملاً تغییر کرده بود و ایران آسیبپذیرتر از آن چیزی بود که رهبرانش تصور میکردند. سامانههای دفاعی پیشرفته از بین رفته بودند، حکومت اسد در سوریه بهسرعت سقوط کرده بود و اسرائیل توان نظامی اصلیترین متحدان ایران، یعنی حزبالله و حوثیها، را بهشدت تضعیف کرده بود.
با این حال، رهبران ایران در آوریل ۲۰۲۵ وارد مذاکرات هستهای با آمریکا شدند، در حالی که تصور میکردند دست بالا را دارند و میتوانند بدون ترس از حمله، خواستههای خود را تحمیل کنند. دولت ترامپ برای رسیدن به توافق، یک مهلت شصتروزه تعیین کرد، اما ایران باز هم راه لجاجت را انتخاب نمود و این انتخاب، اشتباه بود.
با پایان یافتن ضربالاجل، اسرائیل عملیاتی را آغاز کرد که به یک حملهٔ مشترک آمریکا و اسرائیل انجامید و در کمتر از دوازده روز، ایران را عملاً فلج نمود. تأسیسات هستهای، موشکی، پدافندی، فرماندهان ارشد و دانشمندان هستهای هدف قرار گرفتند و بخش بزرگی از صنایع دفاعی کشور نابود شد. در نهایت، زمینه برای حملهٔ مستقیم آمریکا به تأسیسات هستهای ایران هم فراهم گشت.
حکومت سالها ادعا میکرد که جمهوری اسلامی پاسخ «شیطان بزرگ» و «شیطان کوچک» است. اما وقتی این دو کنار هم قرار گرفتند، حکومت پاسخی نداشت.
کشتار مردم ایران
پس از سالها رکود اقتصادی و تورم افسارگسیخته، و بدون هیچ دستاورد منطقهای که هزینههای میلیاردی برای سپاه و نیروهای نیابتی را توجیه کند، بسیاری از ایرانیان به این نتیجه رسیدند که این حکومت چیزی جز پوستهای توخالی از یک «انقلاب» نیست که توسط یک طبقهٔ روحانی فاسد اداره میشود. بنابراین، تعجبی ندارد که مردم دست به اعتراض زدند.
اما رهبر جمهوری اسلامی بهجای تغییر مسیر، بر همان راه قدیمی پافشاری کرد و دستور سرکوب خونین مردم را داد. حکومت بهجای حل مشکلات اقتصادی، پول را صرف بازسازی نیروهای نیابتی در خارج میکند؛ بهجای آزاد کردن معترضان، آنها را شبانه اعدام مینماید و همزمان از مردم میخواهد زیر پرچم ملی جمع شوند و خود را برای جنگی دیگر آماده کنند.
اگرچه این نخستین اعتراض گسترده در تاریخ جمهوری اسلامی نیست، اما این بار شرایط فرق میکند. با این همه کشته و اقتصادی ویران، بسیاری از مردم دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. یک زن ایرانی به روزنامهای گفته بود: «دیدن این کشتار گسترده مثل سیلیای بود که مرا از خواب بیدار کرد. از زنده بودنم شرمندهام. اما پر از خشم هم هستم.»
یک دوراهی دیگر
در این شرایط، مذاکراتی که با میانجیگری عمان در جریان است، میتواند طناب نجات حکومت باشد. ترامپ فرصتی طلایی برای بقا و رهایی از تحریمها در اختیار ایران گذاشته، اما باز هم زمان محدودی تعیین کرده است.
ایران باید تصمیم بگیرد: امتیاز بدهد و از بخشی از هویت و شعارهایش عبور کند، یا بر سر لجاجت بایستد و بقای نظام را به خطر بیندازد.
با توجه به اینکه خامنهای بیش از سه دهه عمر خود را صرف تقابل ایدئولوژیک با غرب کرده، تغییر مسیر بعید به نظر میرسد. سخنان علنی او نشان میدهد که ایران حاضر نیست در موضوعاتی که آمریکا حیاتی میداند، عقبنشینی جدی کند.
به نظر میرسد رهبران ایران بار دیگر راه لجاجت را انتخاب کردهاند؛ ترجیح میدهند کشور را به سوی جنگی تازه بکشانند تا برنامهٔ هستهای یا موشکی خود را محدود کنند.
این قمار شاید جواب بدهد. ایران توان وارد کردن خسارت به آمریکا و متحدانش را دارد و اگر از یک جنگ دیگر جان سالم به در ببرد، ممکن است موقعیتش تثبیت شود.
اما احتمال بیشتر این است که این لجاجت، شرطی بازنده باشد. رهبران ایران باز هم متوجه نشدهاند که زمین بازی تغییر کرده و به زیان آنهاست. آنها که دچار سرگیجه راهبردی شدهاند، ممکن است این بار برای همیشه تعادل خود را از دست بدهند.


نظر شما