twitter share facebook share ۱۴۰۵ فروردین ۰۹ 29
ویران کردن کامل یک دولت کارآمد ــ هرچند سرکوبگر و هرچند منفور ــ بدون هیچ برنامه معتبری برای آنچه پس از آن خواهد آمد، معجزه‌ای دموکراتیک به بار نخواهد آورد؛ بلکه ویرانی‌ای طراحی‌شده ایجاد خواهد کرد.

وقتی پیام‌هایی از ایران دریافت می‌کنی، نوعی گیجی خاصی به سراغت می‌آید؛ پیام‌هایی که از یک سو با اشتیاق در پی آن‌ها هستی چون نشانه‌ای از زنده بودن عزیزانت‌اند، اما از سوی دیگر از محتوایشان می‌ترسی. یک هفته پس از آغاز بمباران ایران توسط آمریکا و اسرائیل، خودم را در حال خواندن پیام‌هایی از دوستان و همکاران داخل کشور یافتم؛ پیام‌هایی که در ابتدا حتی نمی‌توانستم به آن‌ها پاسخ بدهم.

یکی از همکاران سابقم در تهران ــ زنی در حدود سی‌سالگی ــ برایم نوشت: «ما آماده‌ایم بهای از میان رفتن جمهوری اسلامی را بپردازیم.» تنها هشت ماه پیش، در ماه ژوئن، او به‌شدت با هرگونه حمله نظامی به کشورش مخالفت می‌کرد. او ادامه داده بود: «ما مردم ایران باید بر این رژیم پیروز شویم، یا خودمان نابود خواهیم شد.»

دوست دیگری که او هم در ایران و در دهه چهل زندگی‌اش است، پیام داد: «دو ماه پیش ایرانی‌ها روی قبر عزیزانشان می‌خواندند و می‌رقصیدند، و اکنون هم از اینکه می بینند این رژیم شرور درحال نابودی است، در میان خودشان جشن می‌گیرند.»

من انتظار شنیدن چنین سخنانی را از ایرانیان خارج از کشور داشتم؛ همان چهره‌هایی که در پایتخت‌های غربی با پرچم‌های پهلوی، آمریکا و اسرائیل دیده می‌شوند و از ترامپ و نتانیاهو بابت بمب‌هایی که بر سر سرزمین مادری‌شان فرود می‌آید تشکر می‌کنند. بسیاری از آن‌ها مدت‌ها پیش از آغاز جنگ، برای وقوع آن فشار می‌آوردند.

اما چیزی که کاملاً برایم قابل تصور نبود ــ با وجود نشانه‌هایی که از زمان کشتار معترضان در قیام ژانویهٔ ۲۰۲۶ وجود داشت ــ این بود که چنین احساسی تا چه اندازه در میان کسانی ریشه دوانده که خودشان زیر همین بمباران‌ها زندگی می‌کنند. با خودم فکر می‌کردم وقتی ویرانی واقعاً نزدیک و ملموس شود، همه چیز تغییر خواهد کرد؛ وقتی میل شدید به تغییر رژیم در برابر واقعیت عینی مرگ قرار ‌گیرد، سبب خواهد شد مردم با احتیاط بیشتری به پیامدهای جنگ و حمله خارجی نگاه کنند. اکنون، پس از چند هفته جنگ و ویرانی، برای برخی این واقعیت تازه در حال آشکار شدن است. و درست در چنین لحظه‌ای باید پرسید چگونه ایرانیان اصلاً به چنین وضعیت غیرقابل تصوری رسیده‌اند.

به‌عنوان خبرنگار پیشین خاورمیانه که سال‌ها از ایران گزارش تهیه کرده‌ام، به‌خوبی می‌دانم سرکوب حکومت و ناامیدی ناشی از آن چه حسی دارد. دیده‌ام مردم با چه سختی و تلاشی می‌کوشیدند تغییر ایجاد کنند؛ و دیده‌ام که برخی از همان افراد، وقتی به خارج از کشور رفتند، با نگاهی خودخواهانه از ایده مداخله خارجی استقبال کردند. اما آنچه این بار برایم دشوارتر بود ــ و گمان می‌کنم برای بسیاری دیگر نیز در گفتگو با عزیزانشان در داخل ایران چنین بود ــ نه اصل وجود این احساسات، بلکه مطالبه‌ای فلسفی بود که همراه آن مطرح می‌شد: اینکه ما که در آسایش نسبی شهرهای غربی زندگی می‌کنیم باید داوری را به کسانی واگذار کنیم که مستقیماً در معرض خطر هستند. سال‌ها گفته می‌شد باید «صدای کسانی را که در ایران به دنبال آزادی هستند تقویت کنیم». اکنون به نظر می‌رسید برخی در میان ایرانیان خارج از کشور معتقدند اگر خانواده‌ها و دوستانشان در ایران از جنگ حمایت می‌کنند، آن‌ها نیز باید چنین کنند؛ حتی اگر با باورهای شخصی‌شان در تضاد باشد.

این پرسش ــ اینکه آیا ایرانیان ضدجنگ در خارج از کشور اصلاً حق دارند در برابر صدای کسانی که مستقیماً پیامدهای جنگ را تحمل می‌کنند بر موضع خود پافشاری کنند یا نه ــ اکنون به محور بخش بزرگی از بحث‌های دردناک در شبکه‌های اجتماعی ایرانی تبدیل شده است. در ویدئویی که ده روز پس از آغاز جنگ منتشر شد، بازیگر و اینفلوئنسر ساکن لس‌آنجلس، تارا گرامی، با ناراحتی گفت با وجود باورهای دیرینهٔ ضد امپریالیستی‌اش، اکنون بهتر می‌تواند حمایت برخی ایرانیان از جنگ را درک کند. به گفته او، قتل‌عام ژانویه و تصاویر ایرانیانی که از بمباران‌ها ابراز شادی می‌کنند دیدگاهش را تغییر داده است. بیشتر واکنش‌ها در بخش نظرات حمایتی بود، اما یکی از پاسخ‌ها ــ از سوی موسیقیدان ایرانی، اعظم علی ــ پرسشی را مطرح کرد که طرفداران جنگ تاکنون پاسخ قانع‌کننده‌ای به آن نداده‌اند: اگر پذیرفته‌اید که جنگ ضروری است، تا چه حد حاضر هستید رنج و ویرانی آن را تحمل کنید؟ در چه نقطه‌ای می‌گویید دیگر نمی‌خواهید در آن سهیم باشید؟

این یک پرسش صرفاً خطابی نیست. این همان پرسش اساسی است.

برای اینکه بفهمیم چطور به «اینجا» رسیده‌ایم، باید دقیقاً روشن کنیم که منظور از «اینجا» چیست. بحث فقط سرِ جنگِ فعلی نیست؛ بحث بر سرِ دهه‌ها شکستِ سیاسی است. پیش از آنکه ایران به دشمنی سرسخت و آشتی‌ناپذیر برای آمریکا تبدیل شود، «تاریخی از فرصت‌های از دست‌رفته» وجود داشت. در رویدادی که چندان مورد توجه عمومی قرار نگرفت اما تحلیلگران آن را یکی از مهم‌ترین ناکامی‌های سیاست خارجی آمریکا پس از یازده سپتامبر می‌دانند، دولت جورج دبلیو بوش در سال ۲۰۰۳ پیشنهاد «معامله‌ی بزرگ» از سوی جمهوری اسلامی را به‌طور کامل رد کرد.

این پیشنهاد که از طریق میانجی‌های سوئیسی منتقل شده بود، از نظر دامنه بسیار گسترده بود: شفافیت کامل درباره برنامه هسته‌ای ایران، پایان دادن به حمایت مادی از حماس و حزب‌الله، پذیرش راه‌حل دو دولت در اسرائیل، همکاری علیه القاعده و توقف مداخله در عراق. در مقابل، ایران خواستار پایان تحریم‌ها، تغییر لحن واشنگتن درباره تغییر رژیم و آزادسازی دارایی‌های مسدودشده خود بود. بوش این پیشنهاد را بی‌درنگ رد کرد و در عوض ایران را در کنار عراق و کره شمالی در «محور شرارت» قرار داد؛ تعریفی که همکاری ایران با آمریکا در افغانستان پس از یازده سپتامبر را عمداً نادیده می‌گرفت.

در سال‌هایی که از ایران گزارش تهیه می‌کردم، می‌شد اثر آن رد شدن را در بافت زندگی سیاسی روزمره احساس کرد. سیاستمداران اصلاح‌طلب، دانشجویان و روزنامه‌نگاران با وجود خطرهای شخصی قابل توجه، تلاش می‌کردند از درون سیستم آن را دموکراتیک‌تر کنند؛ از طریق ایده‌ها، از طریق عرصه حقوقی و از راه بحث‌های گسترده فلسفی درباره رابطه دین و دموکراسی، سنت و مدرنیته، و اینکه آیا حکومت اسلامی می‌تواند از درون اصلاح شود یا نه. گرچه دستگاه‌های امنیتی با این جریان می‌جنگیدند و حتی برخی روشنفکران را در آنچه بعدها «قتل‌های زنجیره‌ای» نام گرفت به قتل رساندند، اما اکثریت قاطع ایرانیان از همه طبقات اجتماعی فعالانه به دنبال آزادسازی و لیبرال‌تر شدن دولت خود بودند. نماد این وضعیت آن بود که برخی از طراحان بحران گروگان‌گیری ۱۹۷۹، که اکنون به میانسالی رسیده بودند، یکی پس از دیگری روزنامه‌های اصلاح‌طلب منتشر می‌کردند. ایران نسبت به سال‌های تب‌وتاب انقلابی تغییر زیادی کرده بود، اما تخیل سیاسی آمریکا همچنان در سال ۱۹۷۹ متوقف مانده بود. بیش از دو دهه، در چندین دور مذاکرات هسته‌ای، تهدید به استفاده از نیروی نظامی عمداً «روی میز» نگه داشته شد؛ موضعی نمایشی که در عمل همان نتیجه‌ای را عادی‌سازی می‌کرد که ظاهراً قرار بود از آن جلوگیری کند.

آخرین ضربه جدی به چشم‌انداز اصلاحات داخلی زمانی وارد شد که ترامپ در دوره اول ریاست‌جمهوری خود به‌طور یک‌جانبه از توافق هسته‌ای سال ۲۰۱۵ خارج شد. این توافق که پس از سال‌ها دیپلماسی چندجانبه به دست آمده بود، چارچوبی ایجاد کرده بود که ایران را تحت نظارت بین‌المللی پاسخگو نگه می‌داشت و در عین حال امکان نوعی گشایش اقتصادی و سیاسی را فراهم می‌کرد. فروپاشی این توافق ــ که به دست واشنگتن رقم خورد، نه تهران ــ به همه تندروهای ایرانی که می‌گفتند تعهدات آمریکا بی‌ارزش است حقانیت بخشید. تحریم‌های «فشار حداکثری» که پس از آن اعمال شد، کسانی را که با دستگاه حکومتی پیوند داشتند ثروتمندتر کرد و در عین حال مردم عادی ایران را فقیرتر ساخت؛ و اعتبار کسانی را که از تعامل و گفت‌وگو دفاع می‌کردند بیش از پیش از میان برد.

در این خلأ سیاسی، پدیده‌ای دیگر شکل گرفت که اندازه‌گیری آن دشوار است اما نمی‌توان آن را نادیده گرفت: دگرگونی نظام‌مند فضای اطلاعاتی ایرانیان، به‌ویژه در میان ایرانیان خارج از کشور؛ تحولی که به شکل‌گیری احساسات طرفدار جنگ که امروز شاهد آن هستیم کمک کرده است.

فضای رسانه‌ای راست‌گرایی که به صعود سیاسی ترامپ کمک کرد، در رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور نیز بستر بسیار مساعدی یافت. پلتفرم‌هایی مانند «ایران اینترنشنال» ــ پربیننده‌ترین شبکه ماهواره‌ای ایرانی در داخل ایران ــ همراه با ده‌ها برنامه یوتیوبی کوچک و شبکه‌ای گسترده از شخصیت‌های فعال در رسانه‌های اجتماعی، سال‌هاست پیام دوگانه‌ای را تبلیغ می‌کنند: نخست اینکه جمهوری اسلامی دولت مشروعی نیست بلکه نیرویی اشغالگر است، تحمیلی عربی-اسلامی بر ملت اصیل ایرانی؛ و دوم اینکه پس از نابودی آن، نوعی آرمان‌شهر دموکراتیک در انتظار خواهد بود.

شباهت میان فضای رسانه‌ای اسرائیل و این محیط رسانه‌ای ایرانی تصادفی نیست. مدت‌هاست میان طرفداران تغییر رژیم در ایران و جریان های طرفدار اسرائیل همسویی و پیوندی عمیق شکل گرفته است؛ تا جایی که شاهزاده رضا پهلوی به روابط نزدیک خود با نخست‌وزیر اسرائیل افتخار می‌کند. شباهت‌های موجود در این دو فضای رسانه‌ای، نتیجه‌ی نفوذ پیام‌های تبلیغاتیِ طرفداران اسرائیل در فضای فکری ایرانیان است.

ایرانیانی که این محتواها را دنبال می‌کنند، درگیری‌های فعلی را یک «جنگ وجودی» (جنگی برای بقا یا نابودی) می‌بینند که تنها راه حل آن، محو کامل حکومت است. همین طرز فکر است که باعث شده بیش از ۸۰ درصد اسرائیلی‌ها نیز از جنگ فعلی حمایت کنند؛ مردمی که در طول دهه‌ها درگیری و ترسِ نهادینه‌شده، متقاعد شده‌اند که بقای ملی‌شان در گروِ اقدامات همه‌جانبه و تمام‌عیار است و وقتی نوبت به ایران می‌رسد، این بقا را تنها در پایان دادن به جمهوری اسلامی می‌بینند.

رگه ضداسلامی نهفته در زیر این گفتمان، شایسته توجهی بسیار است. بسیاری از طرفداران جنگ به‌شدت بر هویت پیشااسلامی ایرانی تکیه دارند و جمهوری اسلامی را نوعی اشغال عربی بر تمدنی ذاتاً متفاوت و سکولار معرفی می‌کنند. فعال تبعیدی، مسیح علینژاد، جمهوری اسلامی را «ارتشی اشغالگر که مانند حمله مغول در پی نابودی ایران است» توصیف کرده است. یکی از اعضای خانواده خود من، در واکنش به خبر ترور خامنه‌ای، او را «مهاجم خون‌خواری که هم‌قبیله‌هایش ایران را اشغال کرده‌اند» خواند. رپر ایرانی ساکن لندن، هیچکس، که اکنون چهره‌ای برجسته در میان طرفداران جنگ و پهلوی است و در راهپیمایی‌ها با پرچم‌های آمریکا و اسرائیل ظاهر می‌شود، بیست سال پیش و پس از حمله آمریکا به عراق، در ترانه‌هایش از «خدا، خانواده و پرچم ایرانی» ــ که منظورش جمهوری اسلامی بود ــ سخن می‌گفت. این مسیر تغییر دیدگاه قابل تأمل است.

عملیات‌های اطلاعاتی اسرائیل نیز همین خط را دنبال کرده‌اند. حساب اینستاگرامی فارسی‌زبان وزارت خارجه اسرائیل ویدئویی تولیدشده با هوش مصنوعی منتشر کرد که در آن زنی آمریکایی و زنی اسرائیلی، زنی ایرانی را از گودالی بیرون می‌کشند، سپس به او کمک می‌کنند حجابش را بردارد و به آن‌ها بپیوندد. برای بینندگان غیرایرانی، این تصویر صرفاً عجیب است. اما برای ایرانیان اشاره‌ای آشکار به رسم پیشااسلامیِ منتسب به برخی قبایل عرب در شبه‌جزیره عربستان است که دختران ناخواسته را زنده به گور می‌کردند؛ رسمی که به‌گفته منابع اسلامی، پیامبر اسلام به آن پایان داد و عربستان سعودی نیز در آموزش‌های مذهبی خود به آن اشاره می‌کند. استدلال اسلام‌هراسانه و واقعیت تاریخی در چنین تولیداتی ــ همان‌گونه که اغلب رخ می‌دهد ــ در تضاد مستقیم با یکدیگرند. اما هدف، نه بیان حقیقتی تاریخی، که فعال کردن کلیشه‌ها و اضطراب‌های موجود است.

این پیام‌ها در فضایی خنثی دریافت نشده‌اند. آن‌ها به دست مردمی رسیده‌اند که سال‌ها شاهد بوده اند حکومت ایران منابع کشور را صرف برنامه‌های نظامی و شبکه‌های نیابتی در سراسر منطقه کرده، در حالی که جمعیت داخل کشور در فقر فزاینده فرو رفته است؛ مردمی که شاهد بوده‌اند اعتراضات یکی پس از دیگری با خشونت مرگبار دولتی سرکوب شده؛ و کسانی که در ژانویهٔ ۲۰۲۶ دیدند هزاران نفر از هم‌وطنانشان به دست حکومت خود کشته شدند. تارا گرامی گفته بود کشته شدن «۴۰ هزار» معترض نقطه عطف شخصی او بوده است. این رقم هنوز مورد اختلاف است: سازمان غیردولتی «فعالان حقوق بشر در ایران» تا کنون مرگ ۷۰۰۷ نفر را تأیید کرده و در حال بررسی ۱۱۷۴۴ مورد دیگر است، هرچند بسیاری از ناظران و فعالان معتقدند شمار واقعی بسیار بیشتر از موارد تأییدشده بوده است.

شکافی که اکنون پدید آمده ــ میان ایرانیانی که حاضر نیستند از جنگ علیه کشور خود حمایت کنند و کسانی که در نتیجه رنج و استیصال به حمایت از آن رسیده‌اند ــ واقعی و دردناک است و به‌سادگی حل نخواهد شد. یکی از دوستانم در تهران با صراحتی تلخ گفت: «می‌دانیم این یک قمار است. اما راه دیگری چیست؟»

این پرسش سزاوار پاسخی صادقانه است، نه طفره رفتن. پاسخ صادقانه این است که در حال حاضر راه روشن دیگری وجود ندارد و در عین حال راهی که اکنون در پیش گرفته شده، بر اساس تمام تجربه های تاریخی موجود، به نتیجه ای خوب ختم نمی‌شود. نه در خاورمیانه معاصر ــ و نه در هیچ جای دیگری از جهان ــ هیچ نمونه‌ای وجود ندارد که جنگی به‌سرعت و بدون دادن هزینه های گزاف و پیامدهایی تلخ و سهمیگن به دموکراسی منتهی شده باشد، آن‌گونه که طراحان این جنگ وعده می‌دادند. اکنون نیز از مصاحبه با مقام‌های سابق دفاعی اسرائیل می‌دانیم که هیچ برنامه مشخصی برای آنچه پس از نابودی جمهوری اسلامی رخ خواهد داد وجود نداشت؛ تنها به گفته خودشان امید می رفت که ایرانیان خودبه‌خود قیام کنند و حکومت را در دست بگیرند. از سوی دیگر، پیام‌های ترامپ نیز به‌شدت متناقض بوده است: ابتدا به ایرانیان گفت «ساعت آزادی شما فرا رسیده»، سپس به شبکه CNN گفت که بر دموکراتیک بودن دولت آینده ایران اصرار ندارد و حتی ایران می‌تواند رهبر مذهبی داشته باشد، به شرط آنکه با آمریکا و اسرائیل «منصفانه» رفتار کند.

این موضوع از آن جهت اهمیت دارد که حمایت از ایرانیانِ طرفدار جنگ، صرفاً به این دلیل که آن‌ها در داخل ایران هستند و «نزدیکی‌شان به رنج» به آن‌ها نوعی مرجعیت اخلاقی می‌دهد، به معنای همبستگی نیست؛ بلکه نوعی «سلب مسئولیت» است که در لباسِ «احترام و تمکین» پنهان شده است. مردم داخل در شرایطی از جنگ سخن می گویند که به استیصالِ سیاسی و اقتصادی رسیده اند و قدرت ها به آنان وعده «نجات و رهایی» داده اند. بازتاب دادنِ صدای این عده از ایرانیان، بدون پاسخگو کردنِ دولت‌هایی که خود در ایجاد این شرایطِ درماندگی نقش داشتند، مسیرهای دیپلماتیک را مسدود کردند، کارزارهای تبلیغاتی را تأمین مالی کردند و جنگی را بدون هیچ نقشه‌ای برای «فردای پس از آن» آغاز نمودند، به معنای احترام گذاشتن به رنجِ این مردم نیست؛ بلکه مشارکت در سوءاستفاده از این رنج است.

ترامپ نیز همان کاری را کرده که طراحان چنین گفتمانی سرانجام همیشه انجام می‌دهند: او مرز میان جمهوری اسلامی و مردم ایران را از میان برداشت. در سخنانی غیررسمی در هواپیما گفت ارتش آمریکا کاری را انجام می‌دهد که «باید در طول ۴۷ سال گذشته انجام می‌شد»، و افزود ایرانیان «ملتی غرق در ترور و نفرت هستند». فعال تبعیدی، مسیح علینژاد ــ که سال‌ها از سیاست خارجی تهاجمی علیه ایران دفاع کرده و گفته می‌شود حکومت ایران قصد ترور او را داشته ــ ناچار شد در توییتی اصلاح کند: «آقای رئیس‌جمهور، ایران ملت ترور و نفرت نیست. جمهوری اسلامی است.» اما تمایزی که او سعی داشت قائل شود، پیش‌تر توسط همان نیروهایی که خودش به قدرت گرفتنشان کمک کرده بود، فرسوده و نابود شده بود. جنگ، مرزهای ظریف و تمیز را نمی‌شناسد.

ما که در ایالات متحده زندگی می‌کنیم و شاهد فرسایش هنجارهای دموکراتیک توسط این دولت بوده‌ایم، نسل‌کشی اسرائیل در غزه و جنایت‌هایش در لبنان را دیده‌ایم، و هر روز در فضای سیاسی آکنده از اسلام‌هراسی و ایران‌هراسی زندگی می‌کنیم که در آن ظاهراً این ما هستیم که «مردمانی سرشار از نفرت و ترور» محسوب می‌شویم، نمی‌توانیم با وجدان آسوده جنگ کنونی را وسیله‌ای برای رهایی بدانیم. همان رئیس‌جمهوری که چنین سخنی گفت، بدون حتی عذرخواهی اظهار کرد که «می‌تواند با این واقعیت کنار بیاید» که ارتشش در نخستین روز جنگ بیش از ۱۵۰ دانش‌آموز دختر را کشته است. این در حالی بود که مت شلپ، رئیس کنفرانس اقدام سیاسی محافظه‌کاران، در برنامه «پیرس مورگان» گفته بود آن دختران بهتر بود بمیرند تا اینکه «زنده در برقع باشند». این همان قدرت‌هایی هستند که از ایرانیان خواسته می‌شود به نیت خیرشان اعتماد کنند.

ویران کردن کامل یک دولت کارآمد ــ هرچند سرکوبگر و هرچند منفور ــ بدون هیچ برنامه معتبری برای آنچه پس از آن خواهد آمد، معجزه‌ای دموکراتیک به بار نخواهد آورد؛ بلکه ویرانی‌ای طراحی‌شده ایجاد خواهد کرد. حداقل وظیفه ما که خارج از ایران هستیم این است که این واقعیت را با صراحت بیان کنیم، از تکرار تبلیغات جنگ ــ در هر لباسی که عرضه شود ــ خودداری کنیم و دولت‌های خود را برای فاجعه‌ای که رخ داده پاسخگو بدانیم؛ فاجعه‌ای که برخلاف ادعای تندروها، اجتناب‌ناپذیر نبود. این یک انتخاب بود؛ مجموعه‌ای از انتخاب‌ها، برخی طی دهه‌ها و برخی در سال‌های اخیر، که توسط دولت‌های ما اتخاذ شد. سکوت و تسلیم در چنین فضایی بی‌طرفی نیست؛ بلکه همدستی در ویرانی‌ای است که اکنون از مرزهای ایران نیز فراتر رفته است.

منبع: نیولاینز


نظر شما