twitter share facebook share ۱۴۰۴ بهمن ۱۶ 33
تاریخ سرنخ‌هایی به دست می‌دهد که می‌توان با تکیه بر آن‌ها پیش‌بینی کرد عملیات ونزوئلا و دیگر ماجراجویی‌های خارجی ترامپ چگونه بر سیاست داخلی آمریکا اثر می‌گذارند و میراث او را شکل می‌دهند

دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، دوست دارد به‌عنوان رهبری شناخته شود که به جنگ‌ها پایان می‌دهد؛ آن‌طور که خودش می‌گوید «رئیس‌جمهور صلح». او در کارزار انتخاباتی ۲۰۱۶ وعده داد به درگیری‌های بی‌پایان خارجی پایان دهد و در انتخابات ۲۰۲۰ و ۲۰۲۴ نیز خود را یکی از معدود رهبران مدرن آمریکا معرفی کرد که جنگ تازه‌ای آغاز نکرده است. با این حال، رفتار ترامپ در یک سال گذشته به‌طرز چشمگیری جنگ‌طلبانه بوده است. تنها در دو ماه اخیر، او دو کشور را بمباران کرده و چندین کشتی را در دریای کارائیب غرق نموده است. اکنون نیز نیروهای دریایی آمریکا را در نزدیکی ایران ــ کشوری که در ماه ژوئن به آن حمله کرد ــ متمرکز کرده است. در سوم ژانویه، نیروهای آمریکایی در دل شب وارد کاراکاس شدند، نیکلاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا، و همسرش را بازداشت کردند و برای محاکمه به نیویورک بردند.

پیامدهای سیاسی داخلیِ چرخش تند ترامپ به‌سوی رویکردی جنگ طلبانه هنوز روشن نیست. اقدام او در ونزوئلا، برای مثال، با محکومیت دموکرات‌ها و نیز برخی جمهوری‌خواهانی روبه‌رو شد که به وعدهٔ ترامپ برای پرهیز از جنگ‌های خارجی دل بسته بودند. نظرسنجی‌هایی که اندکی پیش و پس از حمله به ونزوئلا انجام شد نشان داد کمتر از ۴۰ درصد آمریکایی‌ها این اقدام را درست می‌دانستند. اما این به آن معنا نیست که رأی‌دهندگان به‌طور گسترده با این تصمیم مخالف‌اند. برای نمونه، نظرسنجی رویترز نشان داد که آمریکایی‌ها تقریباً به‌طور برابر میان حامیان حمله، مخالفان آن و کسانی که هنوز مردد بودند تقسیم شده‌اند.

با این حال، تاریخ سرنخ‌هایی به دست می‌دهد که می‌توان با تکیه بر آن‌ها پیش‌بینی کرد عملیات ونزوئلا و دیگر ماجراجویی‌های خارجی ترامپ چگونه بر سیاست داخلی آمریکا اثر می‌گذارند و میراث او را شکل می‌دهند. مداخله‌هایی که رؤسای‌جمهور آمریکا را قدرتمند جلوه می‌دهد، معمولاً محبوبیت داخلی دولت‌ها را افزایش می‌دهد؛ حتی در مواردی که رأی‌دهندگان نسبت به ارزش ذاتی آن اقدامات تردید دارند. در مقابل، وقتی مداخلات نظامی کاخ سفید را ضعیف یا بی‌محابا نشان می‌دهد، معمولاً به ضرر رئیس‌جمهور تمام می‌شود. به بیان دیگر، عملیات‌هایی که مؤثر، نسبتاً کوتاه و از نظر فنی چشمگیر باشند، به دارایی سیاسی تبدیل می‌شوند؛ اما عملیات‌هایی که طولانی می‌شوند، هزینه می‌تراشند و به اهداف اصلی نمی‌رسند، به مانع بدل می‌شوند.

از این رو، پیامدهای داخلی اقدامات ترامپ به آنچه در ادامه در ونزوئلا و فراتر از آن رخ می‌دهد بستگی دارد. اگر کاخ سفید کارش با حمله به کاراکاس تمام شده باشد و دولت جدید ونزوئلا مطابق خواست واشنگتن عمل کند، دستگیری مادورو می‌تواند از نظر سیاسی به نفع ترامپ باشد. اگر مداخلات بعدی هم به همین شکل پیش بروند، آن‌ها نیز شاید به سود او تمام شوند. اما تهاجم‌ها و حملات، قمارهای خطرناکی برای رؤسای‌جمهورند. ترامپ، که شاید با موفقیت در کاراکاس جسورتر شده، ممکن است به عملیات‌هایی بزرگ‌تر، پیچیده‌تر و در نتیجه پرریسک‌تر دست بزند. اگر چنین شود، آمریکایی‌ها ممکن است از آن‌ها ــ و از خود ترامپ ــ دل‌زده شوند؛ واقعیتی که بیشتر رؤسای‌جمهور اخیر آمریکا در مقطعی با آن روبه‌رو شده‌اند.

شوک و بهت

تحلیلگران سیاسی آمریکا اغلب می‌گویند رأی‌دهندگان عادی چندان به سیاست خارجی اهمیت نمی‌دهند. اما پژوهش‌ها نشان داده‌اند که آمریکایی‌ها دربارهٔ درگیری‌های نظامی نظر دارند و افکار عمومی از الگوهای نسبتاً ثابتی پیروی می‌کند. برای مثال، آمریکایی‌ها زمانی بیشتر از به‌کارگیری زور حمایت می‌کنند که هدف آن متوقف کردن تجاوز بین‌دولتی باشد؛ مانند جنگ خلیج فارس در سال‌های ۱۹۹۱-۱۹۹۰ که ائتلافی به رهبری آمریکا نیروهای عراقی را از کویت بیرون راند. در مقابل، رأی‌دهندگان نسبت به جنگ‌هایی که هدفشان تغییر نظام سیاسی کشورهای دیگر است بدبین‌ترند. آن‌ها از مداخلاتی که واشنگتن به‌تنهایی و بدون همکاری یا تأیید بین‌المللی آغاز می‌کند کمتر حمایت می‌کنند و زمانی که رئیس‌جمهور بدون مجوز کنگره وارد جنگ می‌شود، یا وقتی نخبگان سیاسی دربارهٔ آن اختلاف دارند، تردیدشان بیشتر می‌شود.

اما شیوه‌ای که آمریکایی‌ها دربارهٔ درست یا نادرست بودن مداخلات نظامی قضاوت می‌کنند تنها بخشی از ماجراست. پرسش مهم‌تر در بسیاری از موارد این است که این مداخلات چگونه بر تصویر شخصی رئیس‌جمهور اثر می‌گذارد؛ به‌ویژه اینکه آیا او را رهبری قدرتمند نشان می‌دهد یا نه. مداخلهٔ بیل کلینتون در بوسنی در سال ۱۹۹۵ نمونهٔ روشنی است. نظرسنجی‌ها پیوسته نشان می‌دادند که اقلیتی از رأی‌دهندگان از استفادهٔ نیروی نظامی برای توقف جنایات صرب‌ها در بوسنی حمایت می‌کنند. اما دیک موریس، مشاور کلینتون، معتقد بود این اقدام با وجود مخالفت‌ها به نفع رئیس‌جمهور خواهد بود، چون او را «سرسخت» نشان می‌دهد. جورج استفانوپولوس، یکی دیگر از مشاوران کلینتون، بعدها روایت کرد که موریس صریحاً به کلینتون گفته بود باید «صربستان را حسابی بمباران کند تا قوی به نظر برسد». کلینتون هم همین کار را کرد: حملات هوایی را آغاز کرد و هزاران سرباز آمریکایی را اعزام نمود. و موریس درست می‌گفت؛ محبوبیت کلینتون بالا رفت. به گفتهٔ باب وودوارد، روزنامه‌نگار، کلینتون بعدها گفته بود: «با اینکه ۶۰ درصد افکار عمومی با اعزام نیرو به بوسنی مخالف بودند، اما پس از صدور دستور اعزام، تأیید سیاست خارجی‌ام افزایش یافت.» این تجربه، به نوشتهٔ وودوارد، کلینتون را به این نتیجه رساند که «قاطعیت و سرسختی حتی اگر مردم با اصل تصمیم مخالف باشند، مورد قدردانی قرار می‌گیرد.»

با این حال، برای قدرتمند جلوه کردن، صرف آغاز حمله کافی نیست؛ حمله باید به اهدافش برسد. در مورد کلینتون، حملات بوسنی موفق بود و نیروهای صرب را وادار کرد از سارایوو عقب‌نشینی کنند. رونالد ریگان نیز در تهاجم ۱۹۸۳ به گرانادا به موفقیت مشابهی دست یافت؛ تهاجمی که حکومت نظامیِ کودتاگر را سرنگون کرد. اهمیت سیاسی این ماجرا اندک بود ــ احتمالاً بسیاری از آمریکایی‌ها پیش از حمله حتی نام گرانادا را نشنیده بودند. اما ریسک‌ها بالا بود: صدها دانشجوی آمریکایی در آن جزیره پزشکی می‌خواندند و رژیم گرانادا می‌توانست به‌راحتی آن‌ها را گروگان بگیرد. اجرای عملیات آن‌قدر آشفته بود که کنگره بعدها وزارت دفاع را واداشت برای هماهنگی بهتر میان نیروهای نظامی اصلاحات اساسی انجام دهد. با این همه، ارتش گرانادا آن‌قدر کوچک و ضعیف بود که آمریکا به‌راحتی بر آن غلبه کرد. در پی آن، محبوبیت ریگان افزایش یافت و بسیاری این موفقیت را عامل بازگشت اعتماد آمریکایی‌ها به توان نظامی کشورشان پس از جنگ ویتنام می‌دانند.

اما مداخلات نظامیِ زیادی هم بوده‌اند که طولانی شده و بد پایان یافته‌اند و به تصویر شخصی رؤسای‌جمهور آسیب زده‌اند؛ از جمله مداخلهٔ دیگری در دوران کلینتون. او در اوت ۱۹۹۳ دستور داد نیروهای آمریکایی برای دستگیری رهبر «اتحاد ملی سومالی» ــ شبه‌نظامیانی که مانع رساندن کمک‌های غذایی برای جلوگیری از قحطی می‌شدند ــ وارد عمل شوند. اما واشنگتن شکست خورد و در جریان عملیات، ۱۹ سرباز آمریکایی در موگادیشو کشته شدند. در پی آن، حمایت عمومی از مداخله در سومالی فروپاشید و محبوبیت کلینتون کاهش یافت. مشکل اصلی نه تلفات ــ که از نظر تعداد با تلفات گرانادا و تهاجم موفق ۱۹۸۹ به پاناما در دوران جورج بوش پدر مشابه بود ــ بلکه شکست عملیات بود. این موارد با پژوهش‌های گسترده‌تری هم‌خوانی دارد که نشان می‌دهد آمریکایی‌ها حاضرند هزینه‌های قابل‌توجهی را در جنگ‌های خارجی بپذیرند، اما فقط وقتی احساس کنند اهداف مهمی در حال تحقق است.

جنگ افغانستان تازه‌ترین نمونهٔ بزرگ است. پس از آنکه باراک اوباما در سال ۲۰۱۴، سیزده سال پس از حملهٔ اولیه، مأموریت رزمی آمریکا را متوقف کرد، تلفات نظامی آمریکا در افغانستان بسیار اندک شد. اما حضور آمریکا پایان نیافت و جنگ بدون چشم‌انداز روشن ادامه پیدا کرد و به باری سیاسی بدل شد که هیچ رئیس‌جمهوری نتوانست از آن رهایی یابد. هرچند اوباما و سپس ترامپ در دولت نخستش بابت ادامهٔ جنگ مورد انتقاد بودند، واکنش‌ها زمانی شدیدتر شد که جو بایدن در ۲۰۲۱ نیروها را خارج کرد. شاید اکثریت رأی‌دهندگان می‌گفتند تصمیم خروج درست است، اما تصاویر هجوم طالبان به کابل هم‌زمان با عقب‌نشینی نیروهای آمریکایی، بایدن را ضعیف جلوه داد. محبوبیت او به‌سرعت سقوط کرد و هرگز جبران نشد.

اوج کوتاه‌مدت

سیاستِ مداخلات نظامی معمولاً با گذر زمان تغییر می‌کند. رؤسای‌جمهور معمولاً در آغاز جنگ‌ها بیشترین برگ‌های برندهٔ سیاسی را دارند؛ زمانی که بسیاری از آمریکایی‌ها با حس میهن‌پرستی پشت پرچم جمع می‌شوند؛ همان‌گونه که در سال‌های نخست جنگ افغانستان رخ داد. آغاز جنگ‌ها همچنین زمانی است که کاخ سفید بیشترین توان را برای شکل دادن به افکار عمومی دارد؛ زیرا رئیس‌جمهور به تریبون‌های قدرتمند دسترسی دارد و خبرنگاران و مخالفان به زمان نیاز دارند تا اطلاعات مستقل گردآوری کنند و روایت‌های انتقادی بسازند. افزون بر این، قدرت خیره‌کنندهٔ ارتش آمریکا در روزهای نخست عملیات بیش از هر زمان دیگری به چشم می‌آید. اما با گذشت زمان، این مزایا رنگ می‌بازند و حمایت عمومی نیز معمولاً کاهش می‌یابد.

به بیان دیگر، اثر مداخلات نظامی بر سیاست ریاست‌جمهوری شبیه نوشیدنی‌های انرژی‌زای پرقند است: در کوتاه‌مدت شوکی مفید می‌دهند، اما در بلندمدت می‌توانند به سقوط منجر شوند. جورج دبلیو بوش از تهاجم ۲۰۰۳ به عراق در انتخابات ۲۰۰۴ بهره برد. او در برابر درخواست‌های جان کری نامزد دموکرات که علیرغم همراهی اولیه اش با جنگ، خواهان خروج آمریکا از عراق بود، وعدهٔ «ادامهٔ مسیر» را داد و کری را ضعیف و دوپهلو جلوه داد. بوش و مشاورانش معتقد بودند همین تضاد یکی از دلایل اصلی پیروزی او بود. اما تا میانهٔ دورهٔ دوم بوش، برای بیشتر آمریکایی‌ها روشن شد که جنگ به مسیر مثبتی نمی‌رود. با افزایش تلفات در جنگی پایان‌ناپذیر، محبوبیت بوش پیوسته کاهش یافت. دموکرات‌ها در ۲۰۰۶ کنگره را پس گرفتند و جایگاه سیاسی بوش هرگز احیا نشد.

بنابراین، استفاده از نیروی نظامی برای نمایش قدرت هم مزایا دارد و هم ریسک‌. اینکه در نهایت به سود رئیس‌جمهور تمام شود یا نه، به این بستگی دارد که آیا مداخله به‌طور قاطع به اهداف اعلام‌شده‌اش می‌رسد یا خیر. در مورد ونزوئلا، روشن نیست این شرایط محقق شود. ترامپ وعده داد مادورو را کنار بزند و با نمایشی خیره‌کننده از قدرت نظامی این کار را کرد. اما او هم‌زمان به اهداف گسترده‌تری اشاره کرده است؛ از جمله بازسازی ساختار حکومت ونزوئلا و استخراج درآمدهای نفتی، که موفقیت‌شان بعیدتر به نظر می‌رسد. ترامپ تهدید کرده اگر کاراکاس با خواسته‌های آمریکا همراهی نکند، دوباره حمله خواهد کرد؛ نشانه‌ای از اینکه دولت او ممکن است درگیر منازعه‌ای پیچیده‌تر و طولانی‌تر شود که به نتیجهٔ قاطعی نرسد و در آن صورت، ترامپ ضعیف جلوه خواهد کرد.

با این حال، فعلاً ترامپ نگران به نظر نمی‌رسد و حتی جسورتر شده است. افزون بر تهدید دولت‌های دیگر آمریکای لاتین، او آنچه «ناوگان عظیم» می‌نامد را به خلیج فارس اعزام کرده و ایران را تهدید می‌کند اگر غنی‌سازی هسته‌ای را متوقف نکند، از برنامه‌های موشکی دست نکشد و حمایت از گروه‌های مسلح را پایان ندهد، هدف حمله قرار خواهد گرفت. به‌راحتی می‌توان فهمید چرا ترامپ ممکن است مطمئن باشد این رفتارهای ماجراجویانه نتیجه می‌دهد. در پنج سال حضورش در قدرت، او سابقه‌ای رو‌به‌رشد از استفادهٔ نیروی قاطع برای دستیابی به اهداف محدود ساخته که شاید به موقعیت سیاسی‌اش کمک کرده باشد: کشتن قاسم سلیمانی، فرمانده ایرانی، در ۲۰۲۰؛ تضعیف راکتورهای هسته‌ای ایران در ۲۰۲۵؛ و اکنون سرنگونی دولت ونزوئلا. ممکن است او بر موجِ «اوج کوتاه‌مدت» موفقیت عملیات ونزوئلا سوار شده باشد.

اما هیچ تضمینی نیست که مداخلات نظامی آینده نیز با همان سرعت و هزینهٔ اندک پیش بروند. و اگر چنین نشود، ترامپ نه‌تنها بیش از پیش ادعای خود مبنی بر مخالفت با «جنگ‌های انتخابی» را تضعیف خواهد کرد، بلکه ممکن است اعتبارش به‌عنوان رهبری قدرتمند ــ یکی از مهم‌ترین دارایی‌های سیاسی‌اش ــ را نیز از دست بدهد.

منبع: فارین افرز



نظر شما