آنچه مقاله اخیر جواد ظریف در مجله فارین افرز را تا این اندازه جنجالی کرد، فقط محتوای آن نبود، بلکه زمان و مکانی بود که او این پیشنهادها را مطرح کرد. ظریف استدلال کرده بود که ایران باید «تابآوری در زمان جنگ» را نه برای ادامه نبرد، بلکه برای تبدیل آن به یک توافق پایدار با ایالات متحده به کار گیرد: محدودیتهایی در پرونده هستهای در ازای رفع تحریمها، بازگشایی تنگه هرمز، یک پیمان عدم تعرض، و حتی احتمال تعامل اقتصادی در آینده با شرکتهای آمریکایی.
در تهران، این پیشنهاد فوراً از سوی منتقدان تندرو نه بهعنوان انعطافپذیری راهبردی، بلکه بهعنوان گشودن درِ سازش با دشمنی که هنوز در حال جنگ است، تعبیر شد. در برخی محافل، واکنشها بسیار تند بود. او را به ضعف متهم کردند، گفتند به ترامپ راه فرار داده و حتی در مواردی تهدید به مرگ شد. یکی از منتقدان سرشناس هشدار داد که ظریف فقط چند روز فرصت دارد حرفهایش را پس بگیرد، وگرنه با تجمع خشمگین مردم مقابل خانهاش روبهرو خواهد شد.
در نگاه اول، این جنجال به نظر میرسید روایت آشنایی از تهران را تأیید کند: شکاف میان دیپلماتهای عملگرا که هنوز با زبان سیاستورزی فکر میکنند و تندروهایی که فقط زبان مقاومت را میشناسند. اما ترکیب هیأتی که ایران برای مذاکرات با معاون رئیسجمهور آمریکا، ونس، به اسلام آباد فرستاد، نشان میدهد ماجرا پیچیدهتر از این است.
این هیأت نه توسط چهرههای حاشیهای، بلکه توسط رئیس مجلس و وزیر امور خارجه، هدایت میشد و گفته میشود حدود ۷۰ نفر، از جمله متخصصان اقتصادی، امنیتی و سیاسی را در بر میگرفت. این تصویر یک دولت پراکنده و سردرگم نیست، بلکه بیشتر به تلاش هماهنگ رژیمی میماند که از بخشهای مختلف جمهوری اسلامی برای آزمودن امکان دستیابی به توافقی قابلقبول برای تهران استفاده میکند.
توافق یا صلح پایدار؟
این تمایز اهمیت زیادی دارد. در کوتاهمدت، پرسش اصلی این نیست که آیا بخشهایی از نظام ایران خواهان پایان جنگ هستند یا نه. شواهد موجود نشان میدهد تقریباً همه چنین خواستی دارند. پرسش این است که آیا تمایل به پایان دادن سریع به جنگ، به پذیرش صلحی پایدار با واشنگتن—آنگونه که ظریف ترسیم کرد—هم کشیده میشود یا نه. پاسخ به این پرسش بسیار مبهمتر است.
از یک جهت، مقاله ظریف اهمیت داشت چون تلاش میکرد معنای «سازش» را در یک لحظه ژئوپولیتیکی پرتنش بازتعریف کند. او نه بهعنوان منتقد جمهوری اسلامی نوشت و نه بهعنوان طرفدار همراستایی با غرب. او از درون ساختار قدرت سخن گفت و استدلال کرد که ایران به اندازه کافی تابآوری نشان داده تا از موضع قدرت مذاکره کند. در این چارچوب، توافق صلح نه تسلیم، بلکه بهرهبرداری از دستاوردهای جنگی بود.
به همین دلیل مقالهاش بحثبرانگیز شد. اگر ظریف از موضع ضعف خواستار امتیازدهی شده بود، احتمالاً او را سادهلوح میخواندند. آنچه او را برای منتقدانش خطرناک کرد این بود که از موضعی که خود آن را «برتری» میدانست، خواستار دیپلماسی شد. این امر یکی از ادعاهای اصلی تندروهای زمان جنگ را به چالش کشید: اینکه «مقاومت» باید خودِ راهبرد باقی بماند، نه ابزاری برای رسیدن به راهبردی دیگر.
واکنش تند به سخنان ظریف همچنین نکته عمیقتری را آشکار کرد: در تهران، دیپلماسی فقط به این مربوط نیست که «چه چیزی گفته میشود»، بلکه مهم است «چه کسی آن را میگوید» و «با چه اختیاری».
شاید مقاله ظریف منعکسکننده دیدگاه بخشی از بدنه حاکمیت بوده باشد، اما چون آن در یک نشریه آمریکایی و برای مخاطبان غربی منتشر کرد، خیلیها آن را موضع رسمی حکومت ندانستند، بلکه نوعی دخالت در بحث های داخلی درباره آینده کشور و نظام تلقی کردند. در فضایی که بیاعتمادی بالاست، همین موضوع باعث شد واکنشها تند و شدید شود.
هیأتی جدی
اسلامآباد نشان میدهد که نظام ایران اساساً با مذاکره مخالف نیست بلکه برعکس. تهران یک تیم نمادین اعزام نکرد. حضور قالیباف در رأس هیأت، خود پیام مهمی داشت. او برخلاف ظریف، فرمانده سابق سپاه پاسداران و چهرهای از ساختار امنیتی (یا همان دولت ساده) است. حضور او نشان میدهد که هر دیپلماسی جدی اکنون باید از کانال نهادهایی عبور کند که به مرکز قدرت قهری نزدیکترند. در کنار او، عراقچی قرار داشت؛ دیپلماتی باتجربه که سالها نماینده چهره فنی و مذاکرهمحور سیاست خارجی ایران بوده است.
گزارشها از اسلامآباد حاکی از آن است که این هیأت شامل طیفی گسترده از حوزههای سیاسی، امنیتی و اقتصادی بود. ترکیبِ تیمِ اعزامی، شبیه به ساختارِ حکومتی نیست که در حال فروپاشی یا چنددستگی باشد؛ بلکه بیشتر نشاندهنده یک تلاش هماهنگ از سوی نظام است تا ببیند آیا میتواند آن ایستادگی و مقاوتی را که در میدان جنگ داشته، حالا به یک توافق سیاسی تبدیل کند یا خیر.
در اینجا بسیاری از ناظران خارجی دچار خطا میشوند. آنها اغلب هیاهوی عمومی را با تصمیمگیری واقعی اشتباه میگیرند. جمهوری اسلامی ذاتاً پرصداست؛ دارای نهادهای رقیب، شخصیتهای متعارض و فضاهای رسانهای متفاوت. اما در مسائل جنگ و صلح، این نظام در گذشته نشان داده که میتواند پس از تصمیمگیری رهبری، اختلافات را محدود کند.
بحثهای عمومی—حتی اگر تند و زشت باشند—لزماً به معنای بیثباتی راهبردی نیستند. بلکه میتوانند کارکرد داشته باشند: سنجش واکنشها، ارسال پیام، ترساندن مخالفان و حفظ ابهام تا زمانی که خط نهایی مشخص شود.
به همین دلیل، نباید تفاوت میان پیام مقاله ظریف و شکست مذاکرات اسلامآباد را بیش از حد بزرگ کرد. مقاله ظریف نشان نمیدهد که یک جناح خواهان صلح و جناحی دیگر خواهان جنگ بیپایان است؛ بلکه بیشتر تفاوت در روش، زمانبندی و «مالکیت سیاسی» دیپلماسی را آشکار میکند.
کسانی که به ظریف حمله کردند، لزوماً مخالف همیشگی دیپلماسی نیستند؛ بلکه با این ایده مخالفاند که یک وزیر خارجه سابق، در یک مجله آمریکایی، شرایط قابلقبول صلح را تعریف کند. در مقابل، هیأت اعزامی به پاکستان نمایانگر دیپلماسیای بود که دوباره تحت کنترل نظام قرار گرفته است.
شکاف بزرگ
با این حال، میان این دو موضوع فاصله زیادی وجود دارد: میان پذیرش مذاکرات برای پایان دادن به یک جنگ خطرناک و پذیرش صلحی پایدار از نوعی که ظریف توصیف میکند.
گزارش خبرگزاری رویترز نشان میدهد که هیأت ایرانی با خواستههایی مانند آزادسازی داراییها، کاهش تحریمها، دریافت غرامت جنگی و به رسمیت شناختن حقوق هستهای ایران وارد مذاکرات شد. در عین حال، اختلافات عمیقی درباره غنیسازی اورانیوم، برنامه موشکی، ائتلافهای منطقهای و آینده تنگه هرمز باقی مانده است.
این یعنی رهبری ایران هنوز آماده عادیسازی عمیق روابط با آمریکا نیست. بلکه بیشتر به دنبال پایان دادن به جنگ، بدون کنار گذاشتن ساختار بازدارندگیای است که اکنون آن را ضامن بقای خود میداند.
این هدف بسیار محدودتر از چشمانداز ظریف است. او درباره نوعی «تنظیم مجدد راهبردی» سخن میگفت: نه دوستی، بلکه ترتیبی باثبات که در آن دو طرف حضور یکدیگر را بپذیرند و سازوکارهایی برای کاهش احتمال درگیری ایجاد کنند. دقیقاً در همین نقطه است که لبه سخت نظام شروع به مقاومت میکند.
یک توافق کوتاهمدت را میتوان در داخل ایران بهعنوان نتیجه مقاومت معرفی کرد. اما صلح پایدار دشوارتر است. این امر نیازمند انعطاف تاکتیکی نیست، بلکه مستلزم نگاه متفاوتی به آمریکا است: این باور که واشنگتن به توافق پایبند میماند، تنشزدایی پایدار خواهد بود و مشروعیت جمهوری اسلامی با چنین توافقی آسیب نمیبیند.
دستاورد تندروها
عامل ساختاری دیگری نیز برای احتیاط وجود دارد. جنگ، بخشی از نظام را تقویت کرده که کمترین اعتماد را به صلح دارد: نهادهای امنیتی و نیروهای همسو با آنها.
این نهادها وقتی هزینههای جنگ بالا میرود یا نیاز به تبدیل دستاوردها به امتیاز وجود دارد، ممکن است مذاکره را بپذیرند. اما صلح پایدار موضوع دیگری است. صلح میتواند به بازتوزیع قدرت در درون نظام منجر شود، به نفع دیپلماتها، اقتصاددانان و تکنوکراتها، و به زیان نهادهایی که قدرتشان بر تقابل دائمی بنا شده است.
صلح همچنین انتظارات اجتماعی جدیدی در داخل ایجاد میکند و این پرسش قدیمی را زنده میکند: آیا جمهوری اسلامی میتواند در خارج عادی شود، بدون آنکه در داخل نیز دچار تغییر شود؟ برای نظامی که بر «تنش کنترلشده» بنا شده، این مسئله صرفاً فنی نیست، میتواند وجودی باشد.
بنابراین، درس ماجرای ظریف این نیست که تهران بهشدت دچار شکاف است. بلکه این است که نظام ممکن است بسیار منسجمتر از آن چیزی باشد که از ظاهر پرتنش آن برمیآید، اما حول هدفی محدود.
هیأت اعزامی به پاکستان نشان داد که نهادهای سیاسی، دیپلماتیک و امنیتی ایران هنوز میتوانند برای پایان دادن به یک جنگ پرهزینه هماهنگ شوند. اما نشان نداد که آماده پذیرش ایده بزرگتر ظریف—یعنی صلحی پایدار با آمریکا—هستند.
مرز دقیقاً همینجاست: تهران احتمالاً میتواند به یک «توافق» فکر کند، اما هنوز مشخص نیست که بتواند «صلحی پایدار» را تصور کند.


نظر شما