وقتی برادر "ونتونگرن" بهطور غیرمنتظرهای در ۳۴سالگی از دنیا رفت، این فقدان برای او قابل پذیرش نبود. چگونه ممکن بود؟ ونتونگرن یک مسیحیِ معتقد بود و با این باور بزرگ شده بود که جهان از نوعی منطق اخلاقی پیروی میکند؛ اینکه اتفاقات خوب برای آدمهای خوب میافتد و خدا از کسانی که دوستشان دارد مراقبت میکند. مرگ برادرش ایمان او را به لرزه انداخت. چرا چنین خدایی باید اجازه بدهد برادرش ـ «پدری خوب، همسری خوب، برادری خوب و دوستی خوب» که در اوج زندگی بود ـ بمیرد و خانوادهای تازه و آسیبپذیر را در سوگی عمیق رها کند؟
ونتونگرن میگوید: «خیلی از خدا عصبانی بودم» و نه فقط از خدا، بلکه از «شیوهای که به من یاد داده بودند دربارهٔ خدا فکر کنم». فقط مسئله مرگ نبود که به چالش کشیده شد؛ کل چارچوبی که نظام باورهای او دربارهٔ جهان را سرِ پا نگه میداشت، زیر سؤال رفت. تجربهای گیجکننده، ترسناک و آزاردهنده بود و سالها طول کشید تا راهی برای کنار آمدن با این فقدان پیدا کند. شرایط برای او در مقایسه با بسیاری دیگر، راحت تر بود زیرا او دکتر روان شناس بود.
کیت بلیزی استاد رشد انسانی میگوید: «تغییر دادنِ ذهنمان احتمالاً یکی از سختترین کارهاست و این لزوماً به این خاطر نیست که آدمها لجباز یا غیرعقلانیاند. دلیلش این است که سازوکارهای زیستی، روانشناختی و اجتماعیای وجود دارد که اساساً برای محافظت از هویت ما طراحی شدهاند.»
به گفتهٔ بلیزی، وقتی یک باورِ بنیادی به چالش کشیده میشود، «مغز طوری واکنش نشان میدهد که انگار مورد حمله قرار گرفتهایم. همان نواحی مغز که هنگام خطر فیزیکی فعال میشوند… وقتی باورهایمان به چالش کشیده میشود هم روشن میشوند».
برای اینکه نظام فکری ما و تصویری که در ذهن خود ساخته ایم کاملاً فرو نریزد، معمولاً بهجای اینکه باورهایمان را از ریشه زیر سؤال ببریم، فقط برایشان استثناهای کوچک درست میکنیم. مثلاً فردی که از کودکی نژادپرست بار آمده و باور دارد همهٔ لاتینتبارها آدمهای بدیاند، اگر همسایهای لاتینتبار، مهربان و اخلاقمدار ببیند، خیلی محتملتر است بگوید «دوستِ من مثل بقیهشان نیست» تا اینکه بگوید «نژادپرستی اشتباه است». یا مسیحیای که آموخته خدا از کسانی که دوستشان دارد محافظت میکند، ممکن است به این نتیجه برسد که «خدا از من عصبانی است» یا «خدا مرا دوستداشتنی نمیداند»، نه اینکه بگوید «تعالیم مسیحی غلطاند». داشتن هویتی باثبات و نگاهی قابل اتکا به جهان برای انسانها حیاتی است؛ این سازوکارهای محافظتی مانع میشوند فریب هر ایدهای را بخوریم، در سردرگمیِ مدام غرق شویم یا نتوانیم در یک گروه جا بیفتیم. اما روشن است که همین سازوکارها میتوانند علیه ما هم عمل کنند.
به همین دلیل است که تغییرِ واقعیِ ذهن اصلاً ساده نیست. این فرایند اغلب گیجکننده و ترسناک است، نه رضایتبخش؛ چون مغز انسان طوری ساخته نشده که بتواند تغییرات ناگهانی و بنیادینی را که کل نگاهش به جهان را زیرورو میکند، بهراحتی تحمل نماید. در عوض، دههها پژوهش عصبی و رفتاری نشان میدهد که ما «خودی» و «غیرخودی» میسازیم، در برابر اقناع مقاومت میکنیم، و وقتی با واقعیتهایی مواجه میشویم که نظرمان را به چالش میکشند، بیشتر هم لج میکنیم. شرمسار کردنِ آدمها بهخاطر باورهایشان باعث میشود عمیقتر در همان باورها فرو بروند؛ تلاش برای آموزش دادن و بیرون کشیدنشان از آن باورها هم تقریباً همیشه شکست میخورد. هیچجا این مسئله به اندازهٔ فضای سیاسیِ امروز آشکار نیست.
افرادی مثل داریل ونتونگرن که کل جهانبینیشان را دگرگون میکنند، بسیار نادرند. بااینحال وجود دارند. آنها دربارهٔ تغییر دادنِ ذهن خودمان، ذهنِ دیگران، و ذهنِ کسانی که فکر میکنیم هیچ وجه مشترکی با آنها نداریم، چه چیزی میتوانند به ما بیاموزند: اگر واقعیتها کارساز نیستند و شرمسار کردن نتیجهٔ معکوس میدهد، پس چه چیزی مؤثر است؟
باورهای ما چگونه شکل میگیرند؟
به گفتهٔ بلیزی، پاسخ به این پرسش که «چطور شرایطی ایجاد کنیم که مردم بتوانند ذهنشان را تغییر دهند؟» دشوار است. وی ادامه می دهد «برخی باورها تغییرناپذیرترند». سیاست یکی از همین حوزههاست، احتمالاً چون گفتوگوی سیاسی اغلب بسیار احساسی و دوپارهکننده است. «اما آنچه از علوم رفتاری میدانیم این است که مردم وقتی شرایط برایشان امن به نظر برسد، میتوانند و واقعاً هم ذهنشان را تغییر میدهند.» برای فهمیدن اینکه «امنیت روانی» برای کسی که در باورهای سیاسیاش سنگر گرفته یعنی چه، باید بفهمیم این باورها اصلاً چگونه و چرا شکل گرفتهاند.
ونتونگرن میگوید: « یکی از دلایل شکلگیری باورهایمان این است که تجربههای شخصی خودمان را معیار «درست» میدانیم و فکر میکنیم شیوهای که ما دنیا را میبینیم، دقیق و قابل اعتماد است. در حالی که محدودیتهای شناختیِ زیادی داریم که مانع دیدنِ دقیق جهان میشوند و ما را به دیدنِ جهان آنطور که دوست داریم سوق میدهند.» ما بهشدت تحت تأثیر باورهای آدمهایی هستیم که برایمان محترماند؛ از والدین شروع میشود و با بزرگ شدن، به چهرههای سیاسی، مذهبی یا ایدئولوژیک میرسد. بازخوردها و تأییدهای مثبت اطرافیان باعث میشود مدام همان باورها تکرار و تقویت شوند و ما در فضایی امن و بیدردسر باقی بمانیم. در نهایت ممکن است فرد آنقدر به یک گروه ـ مثلاً یک حزب سیاسی ـ متعهد شود که «منتظر بماند رهبر گروه دربارهٔ یک مسئله موضع بگیرد و بعد همان موضع را بپذیرد».
بخشی از این روند به شرایط برمیگردد و بخشی به شخصیت. پژوهشهای روانشناختی نشان میدهد «افرادی که نسبت به تجربههای جدید کمتر گشودهاند، معمولاً محافظهکارترند» و برعکس. از این زاویه میتوان گفت هرکدام از ما تا حدی با گرایشهای ذاتیِ سیاسی به دنیا میآییم. علاوه بر این، آدمها از نظر شخصیتی هم با درجههای متفاوتی از «سازگاریپذیری» متولد میشوند؛ یعنی اینکه چقدر راحت نظرشان را تغییر میدهند یا برعکس، حاضرند برخلاف انتظار دیگران موضع بگیرند، حتی اگر باعث نارضایتی اطرافیان شود. تیپهای کمتر سازگار شاید در کار گروهی یا دوستی سختتر باشند، اما احتمال کمتری دارد که گرفتار تفکر فرقهای شوند. شوکهای بزرگ سیاسی ـ مثل رأی مخالف جان کین که حاضر نشد همراه جمهوریخواهان اوباماکر را لغو کند، یا لحظهای در سال ۲۰۲۲ که کریستن سینما با دموکراتها برای تضعیف فیلیباستر همراهی نکرد، یا حتی استعفای اخیر تیلر گرین از صف وفاداران MAGA - اغلب بهخاطر همین سازگاریپذیریِ پایین رخ میدهند.
ونتونگرن میگوید وقتی افرادِ عموماً مطیع و سازگار، به یک نظر متعهد میشوند، «اغلب آن نظر به چارچوبی ذهنی یا آنچه روانشناسان "اسکیما" مینامند تبدیل میشود. حتی وقتی با اطلاعاتی مواجه میشویم که خلاف نگرش ماست یا شواهدی میبینیم که نشان میدهد اشتباه کردهایم، اسکیماها بهشدت در برابر تغییر مقاومت می کنند. در این مواقع معمولاً یک زیر-اسکیما میسازیم و استثنا قائل میشویم: میگوییم "این یکی فرق میکند."» همان مثال نژادپرستی که در مورد همسایهٔ لاتینتبار گفتیم.
ونتونگرن اضافه میکند، ما طوری سیمکشی شدهایم که اضطراب را کاهش دهیم و ترس را مدیریت کنیم؛ بفهمیم چه کسی خوب است و چه کسی بد، و کدام قواعد ارزش پیروی دارند، تا بتوانیم در گروهها با امنیت و آرامش زندگی کنیم. «تصور کنید اگر مدام در حال تغییر نظر بودیم، چقدر زندگی مختل میشد.»
بلیزی میگوید: «باورها واقعاً بخشی از هویت ما میشوند. بنابراین چسبیدن به یک باور یعنی محافظت از هویت.» این موضوع با مفهومی به نام «سوگیری تأییدی» تقویت میشود؛ یعنی گرایش ما به اطلاعاتی که باورهای موجودمان را تأیید میکنند و بدبینی نسبت به اطلاعاتی که میگویند شاید اشتباه میکنیم. «اگر به شبکههای اجتماعی، اخبار یا اینفلوئنسرهایی که دنبال میکنیم فکر کنید، میبینید اغلب همان چیزهایی را تقویت میکنند که از قبل باور داشتهایم.»
سیاستمداران و چهرههای رسانهای که این فرایندهای روانشناختی را خوب میشناسند، دهههاست از آنها بهرهبرداری کردهاند. آنها میدانند فشار اجتماعی همراه با سوگیری تأییدی ترکیبی بسیار قدرتمند است، پس روی آن در شبکههای اجتماعی و سخنرانیهای عمومی سرمایهگذاری میکنند. و چون میدانند وقتی باورها به هستهٔ هویت گره بخورند سختتر میشوند، دقیقاً از همین زاویه خطاب میکنند: بحثها به این فروکاسته میشود که چه کسی «میهنپرست» است و چه کسی «نوکرصفت»، چه کسی «سوءاستفادهگر» است و چه کسی «همپیمان». باورها کمکم به برچسبها و هویتهای کلیشهای تبدیل میشوند و از آدمها انتظار میرود همان عقاید رهبرانی را بپذیرند که ظاهراً نمایندهٔ «جنس» و تیپ آنها هستند. چطور میشود میهنپرست واقعی بود اگر با کسی که برای کشورش جنگیده مخالف بود؟ یا چطور میشود واقعاً به عدالت اجتماعی باور داشت اگر حرف کسی را که عضو یکی از بهحاشیهراندهشدهترین گروههاست نپذیرفت؟ در همین حال، طرف مقابل این نمونههای افراطی را میبیند و با رضایت سر تکان میدهد زیرا چیزی که میبیند همهٔ پیشداوریهایش دربارهٔ «دیگری» را تأیید میکند.
تغییر چه زمانی رخ میدهد
کیث بلیزی به آدمهایی فکر میکند که توانستهاند از فرقهها جدا شوند. اینها کسانیاند که شستوشوی مغزی شدهاند، در فضاهای بسته و پر از فشار اجتماعی زندگی کردهاند و هویت تازهای گرفتهاند. جدا شدن از چنین گروههایی واقعاً کار سادهای نیست و گاهی شبیه معجزه است.
با این حال، بلیزی میگوید این اتفاق میافتد. تجربهٔ این افراد نشان میدهد که آدمها زمانی شروع به تغییر میکنند که اول دچار تردید شوند و بعد در فضایی امن و همراه با همدلی با دیگران ارتباط بگیرند؛ فضایی که به آنها اجازه میدهد آرامآرام از آن باورها فاصله بگیرند.
بیشتر مردم مرتب با اطلاعاتی روبهرو میشوند که باورهایشان را به چالش میکشد؛ اما اینکه آیا در موقعیتی هستند که بتوانند به آن توجه کنند یا نه، تعیینکننده است. یعنی در جایی باشند که دیگری آنها را بپذیرد؛ جایی که با تغییر نظر، تمام زندگی و جایگاه اجتماعیشان را از دست ندهند. یعنی بتوانند برخی عقاید را کنار بگذارند بدون اینکه احساس کنند کل هویتشان هم باید فروبریزد. و اگر میخواهیم چنین تغییری را در جامعه تشویق کنیم، باید با همدلی و کنجکاوی به سراغ مردم برویم، حتی وقتی دیدگاههایشان برایمان زننده است. وگرنه فقط کمک میکنیم بیشتر در همان دیدگاهها سنگر بگیرند.
بیشترِ کسانی که بهطور ریشهای نظام باورهایشان را تغییر میدهند، این کار را در پیِ یک لحظهٔ ناگهانی انجام نمیدهند. معمولاً پای یک فرایند تدریجی در میان است؛ قطرهقطره، لحظههای نگرانکنندهای که نشان میدهد آن گروه یا ایدئولوژی با دیگر باورهای بنیادیِ فرد در تضاد قرار گرفته است. مثلاً کسی که خود را فمینیست میداند اما عضو فرقهای است که رهبر مردش روابطی مسئلهدار با زنان اطرافش دارد، ممکن است کمکم دلسرد و فاصلهگیر شود. یا کسی که خود را سنتگرا و مرد خانواده میداند، ممکن است با انتشار اسناد مربوط به جفری اپستین - که از رفتارهای منحرفانه و پدوفیلیک برخی چهرههای محبوب محافظهکار پرده برمیدارد ـ ایمانش به قهرمانان سیاسیاش ترک بردارد.
وقتی نیکی کلاین عضو سابق فرقهٔ NXIVM برای نخستین بار اتهامهای سوءاستفادهٔ جنسی و فساد علیه رهبر فرقه، کیث رانیری را شنید به دفاعیات کیث باور داشت و فکر میکرد این اتهامها دروغهایی است که دشمنانش ساختهاند.
او در وبسایتش مینویسد: «خیلیها ـ از جمله خود من ـ سالها از عمرشان را فدا کردند، با این باور که کیث نیتهای شرافتمندانهای دارد و قربانیِ دولت، دشمنان قدرتمند و کینهجو، رسانههای جریان اصلیِ ناصادق، معشوقههای سابقِ خشمگین و امثال آنهاست.» کلاین ۳۰ اتفاق جداگانه را فهرست میکند که باعث شد کمکم از گروه فاصله بگیرد: از ادعاهای آشکارا دروغینِ رانیری دربارهٔ قدرتهای عرفانی، تا رابطه نزدیک او با دختری ۱۵ساله در حالی که خودش ۴۵ ساله بود؛ از تلاش برای ساکت کردن دوستان و معشوقههای سابقِ منتقد، تا از دست دادن ۶۶ میلیون دلار از پول دیگران در فعالیت های اقتصادی. سالها طول کشید تا انباشتِ این افشاگریها سرانجام او را به جدایی کامل از گروه رساند. (رانیری اکنون بهخاطر قاچاق جنسی، اخاذی و جرایم دیگر، در زندان فدرال به ۱۲۰ سال حبس محکوم شده است.)
اعضای NXIVM تصور میکردند به گروهی میپیوندند که به آنها کمک میکند از آسیبهای کودکی، خشونت خانگی و دیگر تجربههای تروماتیک عبور کنند. رانیری از آسیبپذیریِ این زنان سوءاستفاده کرد و خیلی زود خودِ او به آزارشان پرداخت؛ از جمله با اعمال مجموعهای از تاکتیکها برای تضعیف توان ذهنیشان: پیادهرویهای زمستانیِ ساعت ۳ بامداد، دورههای گرسنگی؛ نیمهشب پیامکهایی میگرفتند که باید ظرف ۶۰ ثانیه پاسخ میدادند وگرنه کل گروه تنبیه میشدند و در طول روز به آنها القا میشد که اینجا تنها مکانی است که میتواند دوباره سلامت روانیشان را برگرداند.
بعضیها فکر میکنند دارند خودشان را از فاجعهای بزرگ نجات میدهند، یا خانوادهشان را از طرد شدن یا سقوط اقتصادی حفظ میکنند. بعضی خیال میکنند از کشورشان در برابر تهدید دفاع میکنند، یا از جهان در برابر نابودی محیطزیست یا کاهش جمعیت. وقتی کسی دنیا را اینطور میبیند، چقدر میشود انتظار داشت بتواند وارد گفتوگویی باز و صادقانه با شما شود؟
کیث بلیزی میگوید: «اگر در گفتوگو با کسی دارید واقعیتهای تازهای مطرح میکنید، بهتر است طوری این کار را بکنید که او احساس قضاوت یا حمله نکند.» مهم است هنگام معرفی یک ایدهٔ جدید، محترمانه بمانید؛ ایدهای که ترجیحاً با یکی از باورهای بنیادیِ طرف مقابل پیوند داشته باشد. وگرنه او ناچار میشود از کل نظام باورهایش دفاع کند؛ در این حالت، توانِ اندیشیدن عقلانی کنار میرود و واکنشهای احساسی تشدید میشود.
داریل ونتونگرن میگوید: «فکر میکنم باید با آدمها همدلی کنیم، بهویژه با کسانی که با ما متفاوتاند.» و منظورش از همدلی این است که از نظر عاطفی با آنها همراه شویم، سخت تلاش کنیم دیدگاهشان را بفهمیم و آن را معتبر ببینیم. او اضافه میکند همدلی واقعی زمانی شکل میگیرد که با گروههای گوناگون ارتباط مستقیم داشته باشیم و خودمان را درگیر دغدغهها و چیزهایی کنیم که برای آنها اهمیت دارد. پس اگر میخواهید واقعاً ذهنبازی داشته باشید، باید آگاهانه دایره دوستان خود را متنوع کنید و رسانههایی را ببینید که معمولاً به دیدنشان تمایل ندارید.
او میافزاید: «بیشترِ مردم یک نوع خاص از خبر را دوست دارند و الگوریتمها هم طوری تنظیم شدهاند که همان میل را ارضا کنند. اگر واقعاً سراغ دیدگاههای دیگر برویم ـ نه برای چشمغره رفتن و ترحم و گفتنِ "چطور ممکن است کسی این را باور کند؟" ـ بلکه با این فرض که آنها با حسن نیت عمل میکنند و دغدغههایشان واقعی است، آنوقت کمکم میشود افق دید را گسترش داد.» او تشویق میکند مدام از خودمان بپرسیم: «ممکن است کجا اشتباه کنم؟ چه چیزی را نمیبینم؟ کدام زاویهٔ دید از قلم افتاده؟»
پذیرش آسان «اشتباه بودنِ خود» چیزی است که میشود تمرینش داد؛ چون بالاخره همهٔ ما قبلاً اشتباه کردهایم و مهمتر اینکه همهٔ ما قبلاً نظرمان را هم عوض کردهایم.
ونتونگرن با خنده میگوید: «وقتی مردم میفهمند من دربارهٔ فروتنی تحقیق میکنم، میگویند: عالی است، این همان چیزی است که پدرزنِ من لازم دارد، نه من!» اما واقعیت این است که باید بگوییم: نه، این چیزی است که "من" لازم دارم. باید فروتنی را تمرین کنم حتی اگر دیگران نکنند. و اینجاست که بعضیها نگران میشوند مبادا با فروتنی مورد سوءاستفاده قرار بگیرند. اما اگر خودمان شروع نکنیم، چطور میتوانیم از دیگران بخواهیم با احترام، نزاکت و فروتنی با ما وارد گفتوگو شوند؟
نمیشود انتظار داشت هرگز در دامهای شناختی نیفتیم. ونتونگرن میافزاید: «خیلی از ما ارزش خودمان را با "درست بودن" یکی گرفتهایم و فراموش کردهایم که همهٔ ما دربارهٔ همهچیز کمی اشتباه میکنیم، همهٔ ما.» باید بدانیم حتی وقتی به تعصب خودمان اذعان میکنیم، معمولاً فکر میکنیم از بقیهٔ متعصبها کمتر متعصبیم. پذیرفتنِ اینکه بارها و بارها ممکن است اشتباه کنیم، یک تمرین ذهنیِ مادامالعمر است.
تمرکز اصلی ونتونگرن در روانشناسی «فروتنی» است. او آزمایشهای متعددی انجام داده تا ببیند مردم چه زمانی نسبت به افراد با گرایش سیاسی متفاوت گشودهتر میشوند. در یکی از این پژوهشها، افراد را دوتایی کرد: یکی راستگرا و دیگری چپگرا؛ تیمها در یک مسابقهٔ اطلاعات عمومی رقابت میکردند که با سؤالهایی دربارهٔ برنامههای تلویزیونی شروع میشد. وقتی هر زوج فهمید برای پاسخ درست باید به هم اعتماد کنند، در گفتوگوی صادقانه دربارهٔ مسائل دیگر هم بازتر شدند. ونتونگرن میگوید: «با همکاری، میفهمی: وای، این آدم علیرغم دور بودن از باورهای سیاسی من، چیزهایی میداند که من نمیدانم؛ میتوانم از او یاد بگیرم. » این راهبرد نشان داده است که میتواند درِ گفتوگوی واقعاً سازنده را بین آدمهایی باز کند که ظاهراً باید بر سر همهچیز اختلاف داشته باشند.
بلیزی میگوید: «من هم مثل خیلی از آمریکاییها، اعضای خانواده و دوستانی دارم که الزاماً با باورهای سیاسیام همسو نیستند. کاری که میکنم این است که روی نقاط مشترک تمرکز میکنم، نه شکافها. واقعیت این است که حتی با کسانی که آن سوی طیف سیاسیاند، مشترکاتمان بیشتر از اختلافاتمان است.» او تلاش میکند بدون قضاوت گوش دهد، سؤال بپرسد و کمک کند طرف مقابل ریشههای باورهای خودش را نقد کند؛ گاهی در همین فرایند، تناقضها یا ضعفهای منطقیِ فکرشان آشکار میشود.
راه دیگرِ ارتباط، صحبت دربارهٔ «ذهنیت رشد» در برابر «ذهنیت ثابت» است: «در ذهنیت ثابت، دنیا ساده و سیاهوسفید دیده میشود و با خاکستریها مشکل دارند. اما ذهنیت رشد یعنی دائم در حال بازاندیشی و گشودگی به ایدهها. اگر به کسی نشان بدهید خودتان چگونه رشد کردهاید و نظر خاصی را تغییر دادهاید، این میتواند فضا را برای پرسش از باورهای خودش امنتر کند.»
بلیزی ۲۵ سال است تابآوری را مطالعه میکند و در زندگی شخصی هم سختیهای زیادی را پشت سر گذاشته است: او چهار بار سرطان گرفته؛ اولینبار در سال ۱۹۹۴، وقتی فقط ۲۴ سال داشت. تشخیص مرحلهٔ سوم و شانس ۵۰درصدی بقا. سه ماه پس از شروع جراحی و شیمیدرمانیِ تهاجمی، فهمید یک سرطانِ مستقلِ دیگر هم دارد. خلاف همهٔ احتمالات، بیماری را شکست داد و نزدیک به ۲۰ سال در بهبودی بود ـ تا اینکه در ۲۰۱۶ دوباره سرطان تشخیص داده شد و سپس بار دیگر در ۲۰۲۳.
از دلِ این تجربهها، بلیزی به خوشبینیِ عمیقی رسیده؛ هم دربارهٔ توانِ فردیِ انسانها برای عبور از سختیها و هم دربارهٔ آنچه برای کشور ممکن است. او میگوید: «افرادی را بررسی کردهام که از انواع چالشها گذشتهاند؛ از تروما و فقدان، تا گذارهای بزرگ زندگی. چیزی که بارها دیدهام این است که مردم میتوانند –هم از ترومای فردی و هم جمعی- عبور کنند. بنابراین با وجودی که در زمان حاظر سیاست به شدت قطبی شده، خوشبین و امیدوارم. این هم میگذرد.»
پس از مرگ برادر ونتونگرن و بحران ایمانش، او به این نتیجه رسید که هرگز پاسخ کاملِ «چرا» را نخواهد داشت. میگوید: «جایی که در نهایت ـ و وقتی میگویم در نهایت یعنی احتمالاً بعد از ۱۰ سال ـ به آن رسیدم، این بود که با عدمقطعیت و ندانستن کنار بیایم و در همین ندانستن زندگی کنم.» وقتی از او میپرسند «چطور مرگ برادرت را معنا میکنی؟» میتواند بگوید: «نمیدانم» و با این پاسخ راحت باشد. «میتوانم به این باور تکیه کنم که لازم نیست بدانم. این تغییر بزرگی برای من بود.»
پاسخ ونتونگرن به یک تراژدی شخصی ـ «نمیدانم» ـ دلگرمکننده نیست؛ نه مقصری معرفی میکند، نه طرحی الهیاتی میدهد و نه قطعیتی اخلاقی. فقط آمادگیِ زندگی، بدون زرهِ «درست بودن» را پیشنهاد میکند.
بلیزی میگوید: «در فضای سیاسی امروز، وقتی برخی افرادِ یک گروه ـ به هر دلیلی ـ شروع میکنند از گروه و نظام باوری آن فاصله بگیرند، اگر برای اعضای آن گروه محترم باشند، این میتواند یک فرصت باشد. وقتی این ترکها پیدا میشود، آنوقت شاید یک عضو خانواده، دوست یا همکار بتواند جلو بیاید و کمک کند تا فرد دست به پردازش و بازنگری دیدگاه های خود زند». تغییر گرایش سیاسی یا زیر سؤال بردنِ آدمهایی که قبلاً محترم بودهاند کار خیلی سختی است اما غیرممکن نیست.


نظر شما