twitter share facebook share ۱۴۰۴ بهمن ۲۴ 77
خشم ناشی از کشتارها، همراه با احساس ایستادن بر لبه جنگ داخلی، تقاضای اجتماعی برای نظم را گسترش داده است. جامعه‌ای که از سرکوب فرسوده شده و از فروپاشی می‌ترسد، بیش از پیش به ایده «منجی» جذب می‌شود

بحران امروز ایران با مشکلات اقتصادی، تحریم‌ها و سایه دائمی جنگ تعریف می‌شود. بخش‌های بزرگی از جامعه ایران با افت سطح زندگی و نااطمینانی عمیق نسبت به آینده روبه‌رو هستند. اصلاحاتی که طی سه دهه گذشته وعده داده شده بود، بارها در تحقق نتایج ملموس ناکام مانده‌اند. در نتیجه، ایرانیان بارها و بارها به خیابان آمده‌اند: در سال‌های ۱۳۸۸، ۱۳۹۶، ۱۳۹۸، ۱۴۰۱ و دوباره در اواخر آذر ۱۴۰۴.

در کانون این ناآرامی‌ها، نوعی انسداد عمیق در اقتصاد سیاسی ایران قرار دارد. این پیکربندی در میانه دهه ۱۳۸۰ شکل گرفت؛ زمانی که افزایش بیش از حد فعالیت های نظامی ایران پس از مداخلات آمریکا در افغانستان و عراق، همراه با قدرت‌گیری تندروها در دوران ریاست‌جمهوری محمود احمدی‌نژاد و جهش بی‌سابقه درآمدهای نفتی، منطق حکمرانی اقتصادی را دگرگون کرد. بقا و کنترل، بر کارایی و رشد بلندمدت اولویت یافت. در سطح منطقه‌ای، تقویت شرکای شیعه تهران در عراق پس از سرنگونی دیکتاتوری سنی صدام حسین، ایران را به گسترش فعالیت های نظامی کشاند و پایبندی آن به «محور مقاومت» را عمیق‌تر کرد.

در این چارچوب، نهادهایی که شفافیت، رقابت و پاسخگویی را تقویت می‌کردند به‌عنوان ریسک سیاسی دیده شدند و در مقابل، ساختارهای غیرشفاف و سلسله‌مراتبی ترجیح داده شدند. تمرکز سیاسی میانه دهه ۱۳۸۰ و به حاشیه راندن تکنوکرات‌ها، سیاست‌گذاری اقتصادی را به‌شدت تابع ملاحظات امنیتی و ژئوپولیتیک کرد. رانت حاصل از نفت باعث شد دولت بدون اتکا به مالیات اداره شود؛ امری که نتیجه‌اش کاهش پاسخگویی و تشدید ساختار رانتی اقتصاد بود.

از آن زمان، نقش نهادهای نظامی و شبه‌دولتی در بخش‌های کلیدی اقتصاد گسترش یافته است. سودها بیش از آن‌که از نوآوری یا بهره‌وری بیایند، به امتیازات ارزی، قراردادهای دولتی و حمایت‌های انحصاری وابسته شده‌اند. نتیجه، تخصیص نادرست منابع و تضعیف بخش تجارت بوده است.

تحریم‌ها و شوک‌های بیرونی این روند را تشدید کرده‌اند و به سود بازیگرانی تمام شده‌اند که در شبکه‌های امنیتی و سیاسی جا گرفته‌اند. رانت‌هایی که از دور زدن تحریم‌ها و تجارت غیررسمی به‌دست می‌آید، ذی‌نفعانی می‌سازد که تنش مداوم را نه تهدید، بلکه فرصتی برای کسب سود می‌بینند. از همین رو، بخش‌هایی از نخبگان اقتصادی و بوروکراتیک به «دارندگان حق وتو» در برابر هر توافق یا عادی‌سازی سیاست خارجی بدل شده‌اند که می‌تواند مزایای تثبیت‌شده‌شان را به خطر اندازد.

بسیاری از کسانی که بیشترین بهره را از این نظام می‌برند، در خارج از کشور زندگی می‌کنند؛ به‌ویژه از طریق انباشت دارایی‌های مالی، املاک و منافع تجاری در مراکزی مانند امارات متحده عربی و ترکیه. آنان از اقتصادهای باز بهره می‌گیرند، در حالی که در داخل نظمی بسته و فاسد را حفظ می‌کنند. این معماری، سختی‌های مادی را تشدید و احساس بی‌عدالتی را عمیق‌تر می‌کند.

شوک‌های ژئوپولیتیک اخیر این فرسایش را تشدید کرده‌اند: فروپاشی رژیم اسد در سوریه، ترور حسن نصرالله رهبر حزب‌الله توسط اسرائیل، تضعیف شدید حماس و جنگ ۱۲روزه ایران و اسرائیل این فرسایش را شتاب داد و نظام را به نقطه عطفی انفجاری نزدیک‌تر کرد.

با وجود همه این فشارها، سرکوب خشن اعتراض‌ها، استقرار گسترده نیروهای امنیتی و نظارت دیجیتال نشان می‌دهد که جمهوری اسلامی هنوز ظرفیت اعمال اجبار را دارد. اما ثباتی که عمدتاً بر سرکوب بنا شود، ذاتاً شکننده است.

پس از سرکوب خونین اعتراض‌های اخیر، بسیاری بر این باورند که جمهوری اسلامی نمی‌تواند ادامه یابد. با این حال، نظامی انقلابی که بر اسلام سیاسی بنا شده، به‌سادگی فرو نمی‌ریزد. در مرکز تاب‌آوری آن، نهاد رهبری قرار دارد. تا زمانی که آقای خامنه ای در قدرت است، حکومت ظاهراً قادر به مدیریت ناآرامی‌های داخلی است.

در عین حال، فشارهای شدید اقتصادی و انزوای فزاینده بین‌المللی، بخش‌هایی از نخبگان ـ از اصلاح‌طلبان و میانه‌روها تا حتی برخی از محافظه‌کاران ـ را به این جمع‌بندی رسانده که ایران به چرخشی راهبردی در سیاست خارجی نیاز دارد؛ از جمله حل‌وفصل مسائل با آمریکا و تا حدی کاهش خصومت با اسرائیل. اما آقای خامنه‌ای مانع اصلی چنین بازجهتی است. از این رو، در موقعیتی متناقض قرار دارد: از یک سو عامل اصلی انسجام درون‌سیستمی است و از سوی دیگر سد اصلی تحول راهبردی.

آقای خامنه‌ای سقوط شاه را از نزدیک دیده است؛ سقوطی که نه به‌دلیل کمبود زور، بلکه به‌خاطر تردید صورت گرفت. درس محوری انقلاب ۱۳۵۷-۱۳۵۸، آن‌گونه که رهبری امروز درونی کرده، این است که هرگز در برابر فشار خیابان عقب‌نشینی نکن. امتیاز دادن نشانه ضعف است و ضعف، فروپاشی را شتاب می‌دهد. مهم‌تر آن‌که آقای خامنه‌ای حاضر نیست «جام زهر» را بنوشد؛ همان کاری که آیت‌الله روح‌الله خمینی در سال ۱۳۶۷ با پذیرش آتش‌بس جنگ ایران و عراق انجام داد. خامنه‌ای آن لحظه را نه فضیلت، که پاشنه آشیل دانست. پذیرش توافقی که ترامپ آن را «تسلیم بی‌قیدوشرط» بنامد، از نظر نمادین تکرار همان کاری است که آقای خامنه‌ای دهه‌ها از آن پرهیز کرده است. برای او، ایستادگی تا آخرین لحظه تاکتیک نیست؛ اساس مشروعیت است.

فراتر از این موضع سرسختانه، محاسبه‌ای شخصی‌تر نیز وجود دارد. خامنه‌ای به‌گونه‌ای تقدیرگرایانه، کشته‌شدن به‌دست نیروهای آمریکایی را نه شکست راهبردی، بلکه تأیید نهایی روایت مقاومت خود می‌بیند. مرگ به‌دست آمریکا او را از رهبر سیاسی مناقشه‌برانگیز به «شهید مقدس» نزد هوادارانش بدل می‌کند و ناکامی‌های اقتصادی، زوال جمهوری اسلامی و انتقادها از رهبری‌اش را به حاشیه می‌راند. در این پایانِ خیالی، او به امام حسینِ زمانه بدل می‌شود؛ ایستاده تا آخرین لحظه و فروافتاده در کربلای خود. چنین سناریویی، در ذهن او، پیروزی اخلاقی قاطعی را تضمین می‌کند و چشم‌انداز سیاست پس از او را شکل می‌دهد.

حتی پس از مرگ خامنه‌ای ـ چه طبیعی و چه در پی ترور ـ روشن نیست که ایران بتواند دگرگونی معناداری برای برکشیدن رهبری وحدت‌بخش جدید یا گذار به نظم لیبرال‌دموکراتیک رقم بزند. نکته کلیدی آن است که سرکوب اعتراض‌ها توسط نهادهای امنیتی و نظامی هدایت شد؛ ریاست‌جمهوری و دستگاه غیرنظامی نهایتاً نقشی حاشیه‌ای داشتند. بازداشت‌های اخیر چهره‌های برجسته اصلاح‌طلب، رئیس‌جمهور اصلاح‌طلب را بیش از پیش تضعیف کرده است. وقتی نظم عمدتاً با اجبار برقرار می‌شود نه میانجی‌گری سیاسی، مرکز ثقل ناگزیر جابه‌جا می‌شود. با گذر زمان، نظامی‌سازی مدیریت بحران گزینه‌های آینده را تنگ‌تر می‌کند. در چنین شرایطی، مسیر تحولات ایران به سمت ظهور یک «مرد قدرتمند» سوق می‌یابد؛ شخصی که قادر باشد قدرت را متمرکز کند، نهادهای ازهم‌پاشیده را سر و سامان دهد و آنجا که سیاست از کار افتاده، نظم را تحمیل کند. مرد قدرتمندِ محتملِ ایران احتمالاً عمل‌گرا خواهد بود نه ایدئولوژیک به معنای کلاسیک انقلابی؛ کسی که برای تثبیت نظام، نه از سر آشتی، بلکه با هدف کاهش تنش، در مسسیر عادی سازی با آمریکا حرکت کند.

ایرانیان به فروپاشی دولت قاجار در اوایل قرن بیستم می‌نگرند که پیش‌درآمد برآمدن یک مرد قدرتمند، رضاشاه، شد. تاریخ تکرار نمی‌شود، اما در ایران، وقتی نهادها از کار میفتند، راه اصلاح تدریجی بسته می شود و مردی قدرتمند برای اجرای اصلاحات برون می آید.

چنین مردی به‌احتمال زیاد از دل نهادهای امنیتی برمی‌آید: ارتش، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی یا ساختارهای اطلاعاتی. او اقتدار قهری را با گفتمان ملی‌گرایانه درمی‌آمیزد، اسلام سیاسی را با گفتاری مبتنی بر میهن‌دوستی ایرانی، قدرت را متمرکز می‌سازد تا ایدئولوژی را خنثی و تابع کند، شبکه‌های رانت‌جو را مهار نماید و نظام را از دکترین انقلابی به سمت بقا از مسیر کارکردگرایی سوق دهد. طبیعی است که چنین چهره‌ای می‌تواند حمایت تکنوکرات‌هایی را که برای احیای کارکرد اقتصادی درمانده‌اند، جلب کند.

البته ممکن است مرد قدرتمند از بیرون ارتش نیز برآید، اما با پشتیبانی قابل‌توجه آن. شخصیتی که بتواند نهادهای امنیتی را به‌جای تقابل، با خود همراه کند، می‌تواند نقش مرد قدرتمند را ایفا کند. در این سناریو، اقتدار از اطمینان‌بخشی به نخبگان، رضایت سپاه و بازتعریف قدرت پیرامون انسجام ملی ـ نه بسیج انقلابی ـ سرچشمه می‌گیرد.

سطح بی‌سابقه خشم ناشی از کشتارها و سرکوب گسترده اخیر، همراه با احساس فراگیرِ ایستادن ایران بر لبه جنگ داخلی، ناخواسته تقاضای اجتماعی برای نظم را گسترش داده است. جامعه‌ای که از سرکوب فرسوده شده و از فروپاشی می‌ترسد، بیش از پیش به ایده «منجی» جذب می‌شود؛ چهره‌ای که خود را بازگرداننده ثبات معرفی می‌کند، قادر به جلوگیری از فروپاشیِ شبیه سوریه و مهار نیروهای گریز از مرکزِ رهاشده است. بنابراین، جذابیت مرد قدرتمند، نه محصول باور ایدئولوژیک، بلکه نتیجه روان‌شناسی بحران است: وقتی شبح جنگ داخلی قابل تصور می‌شود، وعده اقتدار قاطع، اقناع‌کننده می‌گردد.

این گذار شاید بلافاصله پس از خروج خامنه‌ای از صحنه رخ ندهد. یک دوره گذار کوتاه و پرآشوب، با رقابت نخبگان محتمل است. اما شرایط ساختاری ایران، آزمایش‌های اصلاح‌طلبانه طولانی را ـ با وجود مطالبات جامعه مدنی برای همه‌پرسی قانون اساسی ـ بعید می‌سازد.

هویت مرد قدرتمند آینده نامعلوم است، اما سایه‌اش همین حالا نیز پیداست و می‌توان پژواک گام‌های سنگین او را شنید.

منبع: ستیمسون


نظر شما