کاخ گلستان در تهران بیش از چهار قرن است که بهعنوان نمادی از قدرت و شکوه هنری ایران پابرجا مانده؛ بنایی که از فراز و فرود سلسلههای مختلف، انقلاب و دههها آشوب جان سالم به در برده است. اما اکنون این مجموعه تاریخی که بر اثر موج انفجار حملات هوایی در نزدیکی آن آسیب دیده، به یکی از نخستین قربانیان گسترش جنگ ایران تبدیل شده است.
در حالی که جنگ وارد دومین ماه خود شده، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، و پیت هگست، وزیر دفاع، تهدید کردهاند اگر ایران تسلیم نشود، این کشور را «به عصر حجر بازمیگردانند». این درگیری تاکنون به برخی از مهمترین بناهای تاریخی ایران آسیب رسانده است؛ از کاخ گلستان و قلعه فلکالافلاک گرفته تا کاخ چهلستون و دیگر آثار معماری ارزشمند اصفهان که قدمت برخی از آنها به قرن شانزدهم میرسد. این ویرانیها از نظر پیامدها به همان اندازه مهم است که بمباران بیهدف خانهها و مدارس.
گستردگی این خسارتها، واکنشهای انتقادی فراوانی را در پی داشته است. یونسکو و بسیاری از کارشناسان خواستار آن شدهاند که همه طرفها به کنوانسیونهای بینالمللی مربوط به حفاظت از میراث فرهنگی پایبند بمانند. طبق قوانین بینالمللی، از جمله کنوانسیون لاهه ۱۹۵۴، چنین مکانهایی در زمان جنگ بهطور صریح تحت حفاظت قرار دارند. با این حال، این پرسش همچنان مطرح است: آیا این آسیبها صرفاً خسارات جانبی جنگ هستند یا نتیجه محاسبهای عمدی؟
به گفته مهدی جمالینژاد، استاندار اصفهان: «این اعلام جنگ علیه یک تمدن است. دشمنی که فرهنگ ندارد، به نمادهای فرهنگی هم اعتنا نمیکند. کشوری که تاریخ ندارد، به نشانههای تاریخ احترام نمیگذارد.»
هیچ مدرک قطعی وجود ندارد که نشان دهد آسیب وارد شده به بناهای فرهنگی در جریان عملیات آمریکا و اسرائیل عمدی بوده است. با این حال، قواعد جدید درگیری در وزارت دفاع آمریکا و همچنین سابقههای تاریخی باعث میشود نتوان چنین احتمالی را کاملاً کنار گذاشت.
از امپراتوریهای باستانی تا ارتشهای مدرن، مهاجمان بارها به چیزی دست زدهاند که میتوان آن را «فرهنگکشی» نامید؛ یعنی نابودی عمدی بناهای فرهنگی. با از بین بردن بناهای یادبود، عبادتگاهها، کاخها و کتابخانهها، مهاجمان تلاش میکنند پیوند مردم با گذشتهشان را قطع کنند تا تحمیل نظم جدید و بازنویسی روایت اینکه چه کسی حق حکومت دارد آسانتر شود. به همین دلیل، نابودی میراث فرهنگی بخشی از منطق فتح و سلطه بوده است.
مهاجمان مدتهاست فهمیدهاند که فرهنگ ستون فقرات هویت جمعی و لنگر حافظه تاریخی است. بناهای یادبود، زبان و نمادهای مشترک روحیه مردم را حفظ میکنند و وقتی باقی میمانند، میتوانند به کانون مقاومت تبدیل شوند. نابودی تمدنهای پیشین به اشغالگران امکان میدهد تا تصویری تازه از تاریخ بسازند و سلطه خود را اجتنابناپذیر جلوه دهند. تخریب میراث فرهنگی همچنین این پیام را ارسال میکند که نهتنها حال، بلکه گذشته و آینده نیز متعلق به فاتح است.
سوزاندن کتابخانه اسکندریه و نابودی کتابخانه سارایوو در جنگ بوسنی نشان میدهد که پاک کردن دانش در واقع نابودی استقلال فکری است. از میان بردن قرنها دانش، جوامع را در برابر سلطه آسیبپذیر میکند. از معابد باستانی و بایگانیهای سلطنتی گرفته تا کتابها، بناهای یادبود و مراکز فرهنگی، فاتحان اغلب نمادها و مخازن تمدن را هدف قرار دادهاند تا قدرت خود را تثبیت کنند.
در تاریخ معاصر نیز مرز میان ضرورت نظامی و تخریب فرهنگی بارها مورد آزمون قرار گرفته است. در جریان جنگ جهانی دوم، نیروهای متفقین در سال ۱۹۴۴ صومعه تاریخی مونته کاسینو در ایتالیا را بمباران کردند، زیرا تصور میکردند نیروهای آلمانی از آن بهعنوان موقعیت راهبردی استفاده میکنند. این صومعه که بخشهایی از آن به سال ۵۲۹ میلادی بازمیگشت، کاملاً ویران شد؛ اما بعداً مشخص شد که نیروهای آلمانی پیش از آن حمله در آنجا مستقر نشده بودند.
علاوه بر منطق «ضرورت نظامی»، اهداف ایدئولوژیک حسابشده نیز میتواند به فرهنگکشی دامن بزند. نابودی گورستان ارامنه در جلفا در سال ۲۰۰۵ در جمهوری خودمختار نخجوان نمونهای از این است که چگونه پاک کردن میراث فرهنگی میتواند به معنای پاک کردن حضور تاریخی یک جامعه باشد. جمعیت عمدتاً ارمنی جلفا در سال ۱۶۰۵ در جریان جنگ میان امپراتوری عثمانی و ایران صفوی از آن منطقه کوچانده شدند.
در افغانستان نیز طالبان در سال ۲۰۰۱ دو مجسمه عظیم بودا در دره بامیان را منفجر کردند. جمال الیاس، پژوهشگر تروریسم علیه میراث فرهنگی، گفته است که طالبان درباره این تصمیم بحث و حتی پیامدهای محکومیت بینالمللی آن را بررسی کرده بودند، اما در نهایت تصمیم به نابودی این آثار گرفتند. طالبان همچنین تلاش داشتند فرهنگ قوم شیعه هزاره را از میان ببرند؛ مردمی که با وجود مسلمان بودن، برای این مجسمهها احترام زیادی قائل بودند.
دیگر بازیگران غیردولتی نیز با الهام از تفسیرهای مشابه مذهبی دست به «تروریسم علیه میراث فرهنگی» زدهاند. در سال ۲۰۰۸، گروه الشباب وابسته به القاعده در سومالی زیارتگاههای صوفیان را در شهر کیسمایو تخریب کرد. در سال ۲۰۱۲ نیز گروه انصارالدین، وابسته به القاعده، مسجد سیدی یحیی در شهر تیمبوکتو در مالی و شماری از دیگر زیارتگاههای این شهر را ویران نمود.
البته چنین اقداماتی صرفاً از انگیزههای مذهبی ناشی نمیشوند. در مواردی مانند بامیان، کیسمایو و تیمبوکتو، گروههای شورشی که برداشتهای بنیادگرایانهای از اسلام داشتند، در عین حال درگیر هدفی دیگر نیز بودند: کنترل سرزمین. در این چارچوب، تخریب زیارتگاهها ابزاری برای ارعاب جوامع محلی، وادار کردن آنها به ترک سرزمینشان یا ایجاد ترس در میان کسانی بود که در نظم سیاسی جدید باقی میماندند. در همه این موارد، نابودی زیارتگاهها در نهایت به تثبیت سلطه آن گروهها کمک کرد؛ سلطهای که در قالب تفسیری سختگیرانه از اسلام عرضه میشد.
اگر به وضعیت امروز ایران نگاه کنیم، گزارشها درباره آسیب به مکانهای نمادین، همراه با گزارشهای نگرانکننده درباره غارت آثار، باعث میشود توجیه چنین تخریبهایی بهعنوان ضرورت نظامی دشوار باشد. منطق تکرارشونده هدف قرار دادن مکانهای فرهنگی پرسشهای جدی درباره نیت واقعی مطرح میکند. این بناها مخازن تمدن ایرانیاند و قرنها تداوم تاریخی را در خود جای دادهاند؛ حتی اجازه دادن به وارد شدن چنین خسارتهایی نیز ضربهای به بنیان هویت ملی محسوب میشود و حافظه فرهنگیای را که جوامع را به هم پیوند میدهد، تضعیف میکند.
جیک سالیوان، مشاور پیشین امنیت ملی آمریکا، هشدار داده است که این جنگ ممکن است از سیاست مهار فراتر رود و به تلاشی برای در هم شکستن خود ایران تبدیل شود؛ آن هم با این فرض که کشوری متلاشیشده تهدید کمتری ایجاد میکند. در چنین چارچوبی میتوان استدلال کرد که تخریب میراث فرهنگی صرفاً اتفاقی نیست، بلکه با الگویی همخوان است که در آن تضعیف یک تمدن مستلزم نابودی بنیانهای تاریخی و فرهنگی آن است.
در این مرحله هنوز زود است که با قطعیت گفته شود این خسارتها نتیجه هدفگیری عمدی بوده یا محصول جانبی عملیات نظامی؛ و چنین تمایزهایی نیز معمولاً در زمان وقوع جنگ روشن نمیشوند. اما آنچه روشن است، ضرورت نظارت دقیق و در نهایت انجام تحقیقات مستقل درباره این حوادث است.
اگر از پاک شدن نشانههای فرهنگی جلوگیری نشود، یا بهطور قانعکننده نشان داده نشود که ارتش آمریکا برای حفاظت از آنها تمام تلاش خود را انجام داده است، این تصور تقویت خواهد شد که این جنگ بهتدریج به پروژهای برای «جایگزینی تمدنی» تبدیل میشود؛ پروژهای که در آن نظمی تازه ساخته میشود و تمدن کهن و غنی ایران در آن کمرنگ یا فراموش میگردد.


نظر شما