twitter share facebook share ۱۴۰۴ بهمن ۰۹ 33
برای بخش بزرگی از طبقهٔ متوسط شهری و طبقهٔ کارگر، اعتراض یک انتخاب اخلاقی ساده نیست؛ بلکه محاسبه‌ای است میان نارضایتی سیاسی و خطر از دست دادن دسترسی به سیستمی که—با همهٔ فسادش—هنوز خدماتی ارائه می‌دهد

ایران شاید بیش از هر مقطع دیگری از سال ۱۹۷۹ تاکنون به لحظهٔ انقلاب نزدیک شده باشد اما هنوز وارد مرحلهٔ گذار انقلابی نشده است. خطایی که بسیاری از ناظران مرتکب می‌شوند این است که ناآرامی‌ها را نشانهٔ فروپاشی قریب‌الوقوع تلقی می‌کنند. تاریخ چیز دیگری می‌گوید. چرخه‌های اعتراض و سرکوب نه نشانهٔ شکست نظام‌های اقتدارگرا، بلکه بخشی از شیوهٔ کار آن‌هاست. پرسش اصلی اکنون این است که آیا اعتراض می‌تواند گسترش یابد، عمق پیدا کند و به‌گونه‌ای سازمان یابد که توازن قوا را تغییر دهد یا نه. برای ارزیابی آنچه در حال رخ دادن است، پنج عامل کلیدی را باید در نظر داشت.

اول: اندازه مهم است اما فقط تا حدی. مهم‌تر این است که چه کسانی اعتراض نمی‌کنند.

بخش زیادی از بحث‌ها دربارهٔ ناآرامی‌های ایران بر ابعاد ظاهری تظاهرات متمرکز است. پژوهش‌های مربوط به مقاومت مدنی اغلب به «قاعدهٔ ۳٫۵ درصد» اشاره می‌کنند: جنبش‌هایی که در اوج خود بتوانند حدود ۳٫۵ درصد جمعیت را بسیج کنند، معمولاً به موفقیت می‌رسند. در مورد ایران، این یعنی مشارکت پایدار چندین میلیون نفر، نه صرفاً ده‌ها هزار نفری که اخیرا گزارش شده‌اند. این قاعده یک راهنمای تقریبی است، نه تضمین. صرفِ تعداد به‌تنهایی باعث تغییر رژیم نمی‌شود، اما شرطی لازم—هرچند ناکافی—برای یک انقلاب مردمی است. سازماندهی، رهبری، شکاف در میان نخبگان، و داشتن دستورکار سیاسی روشن به همان اندازه اهمیت دارد، و همچنین این‌که آیا اعتراض به بخش‌های راهبردی اقتصاد سرایت می‌کند یا نه.

من در جریان جنبش سبز ۱۳۸۸ در ایران حضور داشتم؛ زمانی که تظاهرات در تهران به صدها هزار نفر و در مقاطعی به بیش از یک میلیون نفر رسید. آن مقیاس یک چالش واقعی ایجاد کرد، زیرا طبقهٔ متوسط شهری—هم سکولار و هم مذهبی—را که خواهان اصلاحات بودند، بسیج کرده بود. اعتراض‌های امروز از نظر جغرافیایی پراکنده و از نظر زمانی مداوم‌اند، اما به نظر می‌رسد در هر لحظه افراد بسیار کمتری را درگیر می‌کنند. مهم‌تر از آن، هنوز به اعتصاب‌های پایدار در بخش‌های راهبردی مانند نفت، پتروشیمی، حمل‌ونقل یا کارخانه‌های بزرگ تبدیل نشده‌اند. واقعیت تعیین‌کننده، نه شجاعت معترضان، بلکه میلیون‌ها نفرِ مرددی هستند که همدلی دارند اما از پیوستن می‌ترسند.

دوم: ترس مؤثر است، چون عقلانی است و چون دولت هنوز کار می‌کند.

ترس در ایران فقط به دلیل سرکوب نیست؛ بلکه ترس ازبین رفتن ساختار است. حتی با کنار گذاشتن موج فعلی تورم، سقوط ارزش پول و افزایش قیمت مواد غذایی، نظام اداری ایران هنوز توانایی دارد نسبتاً کارآمد عمل کند. دولت همچنان آموزش، بهداشت، حمل‌ونقل، سوخت، برق و آب یارانه‌ای ارائه می‌دهد و شبکه‌های گستردهٔ رفاهی و حمایتی را حفظ کرده است.

برای بخش بزرگی از طبقهٔ متوسط شهری و طبقهٔ کارگر، اعتراض یک انتخاب اخلاقی ساده نیست؛ بلکه محاسبه‌ای است میان نارضایتی سیاسی و خطر از دست دادن دسترسی به سیستمی که—با همهٔ فسادش—هنوز خدماتی ارائه می‌دهد. در این میان، گروهی که اغلب نادیده گرفته می‌شوند «اسلام‌گرایان ناراضی» هستند: شهروندانی که چارچوب جمهوری اسلامی را می‌پذیرند اما از عملکرد آن عمیقاً ناراضی‌اند. بسیاری از کسبه‌ای که در اعتراض مغازه‌های خود را بستند—که به‌طور سنتی محافظه‌کار و گاه همسو با نظام بوده‌اند—در این دسته قرار می‌گیرند. اقدامات آن‌ها نشانهٔ نارضایتی اقتصادی و فشار سیاسی است، نه الزاماً تمایل به براندازی. در هر دو حالت، ترس نشانهٔ بزدلی نیست؛ ارزیابی عقلانیِ ریسک است.

سوم: خشمِ بدون رهبری و سازماندهی، گذار ایجاد نمی‌کند. ایران فاقد «پل» است.

کم‌توجه‌ترین ویژگیِ وضعیت کنونی، شکاف میان خیابان و تنها بازیگران داخلی‌ای است که توان هدایت یک گذار را دارند. نه شعاری برای فراخواندن چهره‌های زندانی یا به‌حاشیه‌رانده‌شدهٔ اپوزیسیون شنیده می‌شود، نه تلاشی برای احیای احزاب ممنوع‌شده دیده می‌شود، و نه کوششی آشکار برای پیوند دادن انرژی اعتراض به تشکل ها، سازمان سیاسی یا مذاکره وجود دارد. این فقدان اهمیت بسیار زیادی دارد.

حقیقت آن است که ایران بسیاری از زیرساخت‌هایی را که یک نظام جایگزین به آن نیاز دارد در اختیار دارد: بوروکراسی باتجربه، احزاب سیاسیِ راکد، و رهبرانی که سازوکار دولت را می‌شناسند. چهره‌هایی مانند مصطفی تاج‌زاده—که آشکارا خواستار گذار از جمهوری اسلامی شده و اکنون وارد یازدهمین سال زندان خود می‌شود—می‌توانستند دقیقاً به‌دلیل سابقه‌شان درون نظام، نقش پل میان فشار خیابانی و مذاکرهٔ نخبگان را ایفا کنند. اما همین گذشته، نزد بسیاری از معترضان نه یک دارایی راهبردی، بلکه لکه‌ای غیرقابل‌قبول تلقی می‌شود.

در این خلأ، بدیل‌های انتزاعی یا نوستالژیک سر برمی‌آورند. فراخوان‌ها به رضا پهلوی نه بازتاب یک پروژهٔ سیاسی عملی، بلکه نشانهٔ فقدان رهبری داخلی معتبر است؛ نمادگرایی‌ای که جای سازماندهی را پر می‌کند.

چهارم: سرکوب کار می‌کند، چون هستهٔ نظام فقط ایدئولوژیک نیست، نسلی است.

جمهوری اسلامی در هستهٔ خود همچنان به‌طرز شگفت‌آوری از انسجام ایدئولوژیک برخوردار است. حدود ۱۰ تا ۱۵ درصد جمعیت—در میان رهبران ارشد سیاسی، سپاه پاسداران، نهادهای امنیتی و مناصب کلیدی بوروکراتیک—به‌طور عمیقی به مشروعیت و ارزش‌های نظام پایبندند. این‌ها صرفاً فرصت‌طلب نیستند؛ بسیاری «باورمندان واقعی»اند که حاضرند برای حفظ نظام، انزوا، فشار اقتصادی و حتی مرگ را بپذیرند؛ همان‌طور که تلفات ایران در سوریه نشان داد.

این انسجام همچنین ماهیتی نسلی دارد. بخش بزرگی از دستگاه سرکوب را افرادی تشکیل می‌دهند که تمام زندگی بزرگسالی‌شان با جمهوری اسلامی گره خورده است. همین امر، ریزش نخبگان را دشوارتر از مواردی مانند اواخر اتحاد شوروی یا اروپای شرقی می‌کند.

پنجم: محیط بین‌المللی مهم است اما جایگزین شکاف داخلی نمی‌شود.

گذارهای دموکراتیک به‌ندرت در خلأ موفق می‌شوند. مجارستان ۱۹۵۶ و پراگ ۱۹۶۸ نشان می‌دهند که جنبش‌های قهرمانانه چگونه می‌توانند زمانی که قدرت قهریه دست‌نخورده باقی می‌ماند و کمکی در کار نیست، سرکوب شوند. در مقابل، فیلیپین ۱۹۸۶ نمونهٔ کلاسیک «قدرت مردم» است: بسیج گستردهٔ مردمی با شکاف در ارتش، حمایت کلیسا، فشار آمریکا و وجود یک بدیل سیاسی سازمان‌یافته هم‌زمان شد.

ایران امروز فاقد چنین هم‌ترازی‌ای است. سیاست دونالد ترامپ در خصوص ایران معطوف به ایجاد دموکراسی نیست؛ بلکه مبتنی بر منافع است: توقف کامل غنی‌سازی هسته‌ای، برچیدن برنامهٔ موشکی برای کاهش تهدید علیه شرکای منطقه‌ای، و پایان دادن به حمایت از نیروهای نیابتی و شعارهای تهدیدآمیز («مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل»). این یعنی فشار بدون ملت‌سازی یا حتی تغییر کامل نظام. اما ایران در یک نکتهٔ اساسی با کشورهایی مانند ونزوئلا تفاوت دارد: هستهٔ حاکم آن عمدتاً یک کارتل نیست، بلکه نخبگانی ایدئولوژیک و نسلی است؛ موضوعی که اثربخشی فشار خارجی را، مگر هم‌زمان با شکاف داخلی، کمتر می‌کند.

در عین حال، رهبران خارجی باید فوق‌العاده محتاط باشند، زیرا لفاظی‌های نادقیق می‌تواند بدتر از سکوت باشد. بدون اغراق سخنان ترامپ می‌تواند باعث شود مردم انتظارات غیرواقعی پیدا کنند، تصمیمات ریسک‌آمیز بگیرند و در نهایت مجبور شوند پیامدهای آن را تنها تحمل کنند.

اظهارات اخیر ترامپ نمونهٔ این خطر است. او عملاً با هشدار دربارهٔ پیامدهای شدید در صورت کشتن معترضان، «خط قرمز» خود را اعلام کرد؛ خطی که، مانند خط قرمز اوباما در سوریه، هرگز اجرا نشد. تشویق او به ایرانیان برای «تصرف ساختمان‌های دولتی» و اطمینان‌دادن به این‌که «کمک در راه است»، غیرمسئولانه بود، به‌ویژه چون مقطعی که فشار خارجی شاید می‌توانست مؤثر باشد، زمانی که مردم هنوز در خیابان بودند و کشته می‌شدند، گذشته بود. «تشکر» علنی بعدی از نظام به‌خاطر توقف اعدام‌ها نیز حتی اگر با هدف خریدن زمان برای آمریکا، شرکای منطقه‌ای‌اش و اسرائیل در برابر احتمال واکنش موشکی ایران در صورت حملهٔ آمریکا مطرح شده باشد، به‌شدت نابجا به نظر می‌رسید.

بسیاری در جهان و در داخل ایران رؤیای پایان دادن به نظامی را در سر دارند که نیم قرن خارِ چشم آمریکا و غرب بوده و بر صورت اکثریت ایرانیان چکمه گذاشته است. در چنین فضایی، گمانه‌زنی دربارهٔ این‌که جابه‌جایی نیروهای دریایی به خلیج فارس نشانهٔ حملهٔ گستردهٔ نظامی یا اقدامی نمایشی به سبک مادورو علیه آقای خامنه‌ای، بعید است. سناریوی محتمل‌تر، یک عملیات محدود نظامی است؛ الگوبرداری‌شده از حملات آمریکا به داعش در سوریه در دسامبر ۲۰۲۵: در حداقل حالت، حملاتی بسیار هدفمند برای نشان دادن قاطعیت و افزایش اهرم مذاکره بر سر آنچه از برنامهٔ هسته‌ای ایران باقی مانده؛ و در حداکثر حالت، اقدامی برای خنثی‌سازی توان موشک‌های بالستیک و کروز ایران—جدی‌ترین تهدید باقی‌مانده علیه شرکای منطقه‌ای—نه پیگیری اهدافی در سطح تغییر نظام. این‌که آیا چنین اقداماتی می‌تواند با قطع سر رهبری و تضعیف توان بازدارندگی باقی‌مانده، نظام را به‌طور جدی تضعیف کند یا نه، نامشخص است.

کوتاه سخن اینکه خطر واقعی مداخلهٔ خارجی، خود مداخله نیست، بلکه این است که نتوانیم تشخیص دهیم کدام اقدام‌ها به مردم قدرت می‌دهد و کدام اقدام‌ها فضا را برای تغییر سیاسی کاملاً می‌بندد.

منبع: newrepublic

نظر شما