در دوم مارس، زمانی که دولت لبنان اعلام کرد فعالیتهای نظامی و امنیتی حزبالله بهطور کامل ممنوع است، بیشتر تحلیلها روی نخستوزیر، نواف سلام، تمرکز داشتند و کسی به فردی که این تصمیم را ممکن ساخت توجه نکرد: نبیه بری، رئیس پارلمان و رهبر جنبش امل، که ستون دیگر آنچه به «دوگانه شیعی» معروف است محسوب میشود. او به وزرای خود دستور داد مخالفتی نکنند. برای شخصیتی که سه دهه حزبالله را از پاسخگویی در برابر نهادهای رسمی کشور و تبعات قانونی تصمیمهایش حفظ کرده بود، همین سکوت، پرمعناترین اقدام سیاسی سال در لبنان بود.
برداشت رایج این است که اقدام بری واکنشی بود. حزبالله به وعدهاش عمل نکرد. گفته میشود این گروه به بری تضمین داده بود که در حمایت از ایران وارد جنگ نمیشود، اما ساعاتی پس از ترور علی خامنه ای، حملاتی علیه اسرائیل آغاز کرد؛ آن هم ظاهراً با هماهنگی نیروی قدس سپاه پاسداران. بری در انظار عمومی تحقیر شد. خودش گفت «شوکه» شده است؛ بنابراین از ممنوعیت فعالیت های نظامی حزب الله حمایت نمود.
این روایت ساده و قابلقبول است، اما کامل نیست.
بری از آن سیاستمدارانی نیست که با شوک، تصمیمات بزرگ بگیرند. او از سال ۱۹۹۲ ریاست پارلمان را در دست دارد، همه تغییرات در توازن قدرت داخلی و منطقهای را پشت سر گذاشته و با یک مهارت ثابت جایگاهش را حفظ کرده است: تشخیص اینکه ساختار قدرت به کدام سمت در حال حرکت است و قرار گرفتن در جای درست، پیش از آنکه دیگران متوجه شوند. واکنش او به بحران دوم مارس، یک تصمیم لحظهای نبود؛ بلکه جابهجایی حسابشدهای بود که از ماهها قبل شکل گرفته و با اقدام حزبالله بدون هماهنگی با او، سرعت گرفت.
منطق پشت این فاصلهگیری
نشانههای شکاف حتی قبل از ازسرگیری جنگ هم دیده میشد. در دسامبر ۲۰۲۵، طبق گزارش روزنامه نداء الوطن، بری سه خواسته به تهران ارائه کرد:
بیطرفی کامل لبنان در هرگونه درگیری ایران و اسرائیل، صدور فتوایی از سوی خامنهای که به حزبالله اجازه دهد در چارچوب یک توافق مورد حمایت آمریکا سلاحهای خود را کنار بگذارد، و کمک مالی فوری به شیعیان آواره.
ایران فقط با کمک مالی موافقت کرد و دو درخواست دیگر را نادیده گرفت. پیام روشن بود: منافع لبنان در اولویت دوم قرار دارد.
سپس ژانویه ۲۰۲۶ فرا رسید. در حالی که دبیرکل حزبالله، نعیم قاسم، هشدار میداد که جنگ جدید علیه ایران میتواند «کل منطقه را شعلهور کند»، بری با رئیسجمهور جوزف عون دیدار میکرد و بهطور آرام کانالهای ارتباطی با دولت جدید را احیا مینمود. مشاور سیاسی امل، علی حمدان، نیز گفت این جنبش «تحولات را زیر نظر دارد» و به «تبادل پیامها میان ایران و آمریکا و احتمال رجوع به دیپلماسی» توجه میکند. پیام ضمنی روشن بود: امل بهدنبال کاهش تنش است، در حالی که حزبالله مسیر جنگ را در پیش گرفته است.
شکافی که به نفع هر دو طرف است
تفسیر پیچیدهتر—که از سوی منابع نزدیک به بری و حزبالله مطرح شده—این است که این شکاف ظاهری، خود نوعی هماهنگی بوده است. بر اساس گزارش میدل ایست ای، اهمیت اصلی حمایت علنی بری از ممنوعیت، نه خود فاصلهگیری، بلکه «ارزش راهبردیِ ایجاد چنین تصویری» بود.
به این معنا که با نشان دادن فاصله میان بری و حزبالله در لحظه تشدید بحران، اردوگاه سیاسی شیعی یک گزینه جایگزین برای خود حفظ میکند. اگر درگیری به ضربهای سنگین به حزبالله منجر شود، بری میتواند خود را بهعنوان فردی معرفی کند که قادر است مذاکره نماید، پیامدها را مدیریت کند و از جامعه شیعه محافظت کند.
این تحلیل قابلتوجه است، اما محدودیتهایی هم دارد. هماهنگی در لحظه بحران، به معنای هممسیر بودن در آینده نیست. و مسیر بری اکنون بهوضوح از حزبالله جدا شده است.
نمونهاش تمدید پارلمان است. در ۹ مارس، پارلمان با رأی ۷۶ به ۴۱ تصمیم گرفت انتخابات مه ۲۰۲۶ را دو سال به تعویق بیندازد و دلیل آن را جنگ اعلام کرد. بری ریاست این جلسه را بر عهده داشت. این در حالی است که او چند هفته قبل به روزنامه الشرق الاوسط گفته بود با تعویق انتخابات مخالف است و روند انتخابات ادامه خواهد یافت.
چه چیزی تغییر کرد؟ خود جنگ و محاسبات انتخاباتی. در انتخابات ۲۰۲۲، حزبالله و متحدانش اکثریت پارلمانی را از دست دادند و نیروهای مستقل و مخالف پیشروی کردند. اگر انتخابات ۲۰۲۶ در شرایطی برگزار میشد که حزبالله لبنان را وارد یک جنگ ویرانگر دیگر کرده بود، احتمالاً «دوگانه شیعی» بیشتر تضعیف میشد.
تعویق انتخابات فقط خریدن زمان نیست؛ بلکه تثبیت وضعیت سیاسی در لحظهای است که بری هنوز بلوک خود را دارد و حزبالله هم کرسیهایش را حفظ کرده است. این تصمیم در واقع نوعی بیمه سیاسی است که در قالب ضرورت جنگی ارائه شده است.
بری در حال ساختن هویتی سیاسی برای امل است که بتواند در دو آینده متفاوت دوام بیاورد:
اگر حزبالله بازسازی شود، این اتحاد ادامه مییابد و بری با نشان دادن استقلال نسبی، اعتبار خود را نزد غرب و کشورهای خلیج حفظ میکند.
اگر حزبالله تضعیف یا دچار فروپاشی شود، امل میتواند بهعنوان تنها نماینده نهادی شیعیان ظاهر شود و کرسیهای پارلمانی، مناصب دولتی و شبکههای نفوذ را به ارث ببرد.
هر دو سناریو به نفع بری است و این دقیقاً هدف اوست.
جامعهای که هرگز مجبور به انتخاب نبوده
مشکل عمیقتر این است که جامعه شیعه لبنان طی بیش از سه دهه، هرگز مجبور به انتخاب میان این دو جریان اصلی نشده است. اتحاد امل و حزبالله در دهه ۱۹۹۰ و تحت نظارت سوریه شکل گرفت و بر پایه تقسیم کار ادامه یافت: حزبالله سلاح و روایت «مقاومت» را بر عهده داشت، و امل مدیریت ساختار دولت را.
۲۷ کرسی شیعی پارلمان نیز میان آنها تقسیم میشد؛ نه از طریق رقابت، بلکه بر اساس توافق.
اما این وضعیت اکنون تحت فشار شدید است. گزارشهایی از درگیریهای پراکنده میان جوانان امل و حزبالله در جنوب منتشر شده است. صداهای مستقل شیعی نیز تلاش کردند پیش از انتخابات (که حالا به تعویق افتاده) وارد عرصه شوند. جامعه شیعه یکدست نیست و جنگ شکافهایی را آشکار کرده که این دو جریان سالها پنهان نگه داشته بودند.
اما شکاف لزوماً به معنای تغییر آرایش سیاسی نیست. بری در ۸۸ سالگی برنامه روشنی برای جانشینی ندارد. حزبالله نیز پس از نصرالله رهبری کاریزماتیک خود را از دست داده و اکنون تحت رهبریِ کمتر محبوب قاسم اداره میشود.
فرصت و خطر
محاسبه بری این است که بتواند این بحران را آنقدر مدیریت کند تا موقعیت امل تثبیت شود. تمدید دو ساله پارلمان به او زمان میدهد. جنگ برایش پوشش ایجاد میکند. و گفتمان خلع سلاح دولت، ظاهری اصلاحطلبانه به او میدهد، بدون آنکه مجبور باشد واقعاً چیزی را تغییر دهد.
اما خطر اینجاست که جنگ به شکلی پایان نیابد که این تعادل ظریف حفظ شود. اگر اسرائیل اشغال طولانیمدتی در جنوب ایجاد کند، اگر پایگاه اجتماعی حزبالله همچنان حول «مقاومت» بسیج شود، یا اگر بحران آوارگی باعث همبستگی بیشتر جامعه شیعه شود نه شکاف، آنوقت تصویر «شیعه میانهرو» از بری ممکن است بهجای دوراندیشی، بهعنوان خیانت دیده شود.
در جامعهای که با حافظه جمعی و احساس تهدید وجودی تعریف میشود، بازی روی دو سناریو میتواند خطرناک باشد.
فعلاً نبیه بری همان کاری را میکند که همیشه در آن استاد بوده: حفظ خود در قدرت. اما سوال اصلی اینجاست که آیا او این بار نیز می تواند جان سالم به در ببرد؟
صلح اسرائیل و لبنان: آیا بری همچنان مانع باقی خواهد ماند؟
در جریان حملات گسترده به بیروت در ۸ آوریل، اسرائیل ظاهراً با هدف قرار دادن مناطق تحت کنترل حزب امل، پیام مستقیمی به نبیه بری رئیس پارلمان لبنان و رئیس حزب امل فرستاد. در این حملات چندین نفر از اعضای این جنبش کشته شدند و مقر بری نیز هدف قرار گرفت. به نظر میرسد او این پیام را کاملاً دریافت کرد؛ زیرا وقتی روز بعد خبر آغاز مذاکرات مستقیم میان اسرائیل و لبنان اعلام شد، او مخالفتی نکرد.
تا پیش از این، بری احتمالاً تصور میکرد از فشار خارجی مصون است. تسلط طولانیمدت او بر صحنه سیاسی لبنان به او این امکان را داده بود که در ظاهر فاصله خود را از حزبالله حفظ کند، اما در عمل بهعنوان مهمترین واسطه و حافظ منافع سیاسی و امنیتی این گروه عمل کند.
پس از آغاز جنگ ایران و ازسرگیری حملات حزبالله به اسرائیل، بری طبق انتظار به مانع اصلی دیپلماسی تبدیل شد. در ۹ مارس، رئیسجمهور لبنان، جوزف عون، تمایل خود را برای آغاز مذاکرات مستقیم با اسرائیل اعلام کرد، اما بری با خودداری از معرفی نماینده شیعه برای تیم مذاکره، این تلاش را متوقف نمود. هرچند قانون اساسی لبنان چنین اختیاری به رئیس پارلمان نمیدهد، اما عون نمیخواست بدون رضایت بری و مشارکت شیعیان پیش برود. با این حال، دولت در نهایت چراغ سبز مذاکرات جدید را نشان داد؛ نشانهای از اینکه بری ناچار شده این روند را بپذیرد.
رابطه وابسته متقابل بری و حزبالله
در سالهای اخیر، نفوذ بری در چارچوب قدرت حزبالله افزایش یافته است. او میداند بدون این گروه نمیتواند در انتخابات پارلمانی پیروز شود و منافع مالی و سیاسی آنها بهشدت در هم تنیده شده است. هرچند بری از نظر ایدئولوژیک به حزبالله وابسته نیست، اما دریافته که با تقویت روابطش با رهبران این گروه، میتواند بهطور غیرمستقیم کنترل گستردهای بر شبکههای آن در لبنان به دست آورد.
در نتیجه، او نهتنها قدرت سیاسی بیشتری در نهادهای دولتی کسب کرده، بلکه توانسته نفوذ مالی خود و شبکههای اقتصادی وابسته به خانوادهاش را نیز تقویت کند.
زمانی که بری در اواخر سال ۲۰۲۴ تصمیم گرفت از مذاکرات برای پایان دادن به جنگ قبلی با اسرائیل حمایت کند، دبیرکل حزبالله، نعیم قاسم، از «اعتماد کامل» به او سخن گفت و او را «برادر بزرگ» نامید. بری بهسرعت متوجه معنای این تعبیر شد: حزباللهی که تضعیف شده اما از بین نرفته، میتواند قدرت بیشتری برای او به همراه داشته باشد. این گروه به او نیاز داشت و او نیز از این اهرم استفاده کرد.
یک سال بعد، بری دستیار خود، علی حسن خلیل، را به تهران فرستاد تا با حامیان حزبالله دیدار کند؛ این اولین سفر رسمی یک مقام لبنانی به ایران پس از آتشبس ۲۰۲۴ بود. بر اساس گزارشها، پیام او در دیدار با مقاماتی مانند علی لاریجانی، باقر قالیباف و عباس عراقچی روشن بود: بری اکنون تنها رهبر شیعی است که میتواند به بازسازی حزبالله کمک کند.
از آن زمان، بری عملاً به بازسازی این گروه کمک کرده است؛ از جمله با تحمیل انتصابهای نزدیک به حزبالله در دولت و دستگاههای امنیتی، فراهم کردن آزادی عمل برای نیروهای سپاه پاسداران ایران در لبنان، و جلوگیری از تلاشها برای از بین بردن شبکه مالی حزبالله. اسرائیل با توجه به این اقدامات، در نهایت تصمیم گرفت به بری نشان دهد که دیگر مصون نیست.
گام بعدی چیست؟
واشنگتن باید برای بری روشن کند که نمیتواند روند مذاکرات بین لبنان و اسرائیل را صرفاً بهعنوان راهی برای خرید زمان در نظر بگیرد. او بهعنوان پشتیبان حزبالله، بارها تلاشهای لبنان برای خلع سلاح این گروه و محدود کردن قدرتش را مختل کرده است.
اگر او بخواهد در روند مذاکرات مانعتراشی کند، دولت آمریکا باید او را تحت فرمان اجرایی ۱۳۴۴۱ (که دارایی افرادی را که حاکمیت لبنان را تضعیف میکنند مسدود میکند) تحریم نماید.
نقش بری تعیینکننده است. او میتواند مسیر مذاکرات را هموار کند یا آن را به تأخیر بیندازد. پرسش اصلی این است که آیا اینبار او به سمت تسهیل یک توافق واقعی حرکت میکند، یا همچنان به بازی همیشگی خود—یعنی خرید زمان و حفظ توازن قدرت—ادامه خواهد داد.
شیعیان لبنان در دو جبهه در حال جنگاند
جالب است که برجستهترین صداهایی که خواستار پایان وضعیت جنگی میان لبنان و اسرائیل، عادیسازی روابط میان دو کشور و در نهایت دستیابی به یک توافق صلح کامل هستند، از میان خود شیعیان لبنان برمیخیزند. در عین حال، قویترین صداهایی که بر ادامه درگیریها در جنوب، رد مذاکرات مستقیم و حفظ وضعیت جنگی میان دو کشور تأکید دارند نیز از همین جامعه شیعه شنیده میشود.
در میان نمایندگان سایر طوایف لبنان، چیزی نزدیک به یک اجماع گسترده درباره ضرورت حرکت به سوی صلحی تدریجی وجود دارد؛ فرآیندی که ممکن است سالها طول بکشد و شامل مذاکراتی جداگانه درباره مسائل مورد اختلاف میان لبنان و اسرائیل باشد. این مسائل شامل تعیین مرزها و پایان دادن به نقض حریم هوایی و آبهای سرزمینی لبنان توسط اسرائیل است، اما موضوع پناهندگان فلسطینی در لبنان را در بر نمیگیرد؛ چرا که این مسئله همچنان به یک راهحل جامع منطقهای گره خورده است.
با این حال، در شرایط کنونی، اگر از شیعیانی که خواستار صلح کامل با اسرائیل هستند—مانند اندیشمند لبنانی-آمریکایی فؤاد عجمی—بگذریم، صداهای شیعی در دو سوی کاملاً متضاد طیف سیاسی، برجستهترین هستند.
اردوگاه ادغام
یک اردوگاه بر این باور است که شیعیان باید دیگر بهعنوان یک استثنا در نظر گرفته نشوند، بلکه باید بهعنوان یکی از طوایف عادی لبنان در ساختار این کشور ادغام شوند. مهمتر از همه، آنان باید هرگونه رویکرد مستقل نسبت به مناقشه با اسرائیل، مسئله فلسطین یا مسئولیت دفاع از جنوب لبنان خارج از چارچوب نیروهای رسمی دولتی را کنار بگذارند.
از نگاه این گروه، همبستگی لبنان—بهویژه جنوب این کشور—با فلسطین، چیزی جز فاجعه به بار نیاورده است؛ فاجعهای که جامعه شیعه را از هم پاشید و آن را ابتدا تحت تأثیر جریانهای چپگرا، سپس نفوذ فلسطینیها و در نهایت نفوذ ایران قرار داد.
در مقابل، دولت باید کنترل کامل جنوب را در دست بگیرد و تحت هیچ شرایطی اجازه فعالیت به هیچ جنبش مقاومتی—چه داخلی و چه خارجی—ندهد. زیرا نتیجه این جنبشها چیزی جز شورش علیه دولت و شکلگیری موجودیتی وفادار به ایران نبوده است؛ موجودیتی که حتی از ورود به جنگی که از پیش شکست آن مشخص است، ابایی ندارد، به شرط آنکه در خدمت راهبردهای جنگی ایران باشد.
اردوگاه مقاومت
در سوی مقابل، گروهی از شیعیان قرار دارند که به مقاومت مسلحانه پایبند ماندهاند. استدلال آنها این است که تجربه از سال ۱۹۴۸ تاکنون، بهویژه تصمیم اخیر ارتش لبنان برای عقبنشینی از مناطق مرزی، نشان میدهد که دولت هیچ ارادهای برای دفاع از شیعیان جنوب، زمینها و داراییهایشان ندارد.
به باور این گروه، این الگو به نوعی سیاست ثابت تبدیل شده است؛ سیاستی که مقامات بیروت هر بار که ساکنان جنوب با بحرانهای مکرر مواجه میشوند، آن را بدون تغییر اجرا میکنند.
از این منظر، مذاکره با اسرائیل هیچ فایدهای ندارد، چرا که این کشور تنها زبان زور و سلاح را میفهمد. بنابراین، بهای سنگین انسانی که شیعیان میپردازند، بهعنوان قربانیای ضروری تلقی میشود تا آینده آنان در برابر تجاوز، اشغال و سلطه حفظ شود.
آنها همچنین نسبت به تلاشهای دیگر هموطنانشان بدبین هستند که میخواهند دستاوردهایی را که شیعیان پس از توافق طائف به دست آوردند و با توافق دوحه ۲۰۰۸ تثبیت کردند، از آنها بگیرند.
جنگ در دو جبهه
بر اساس این منطق، شیعیان در حال جنگی در دو جبهه هستند:
جبهه نخست در مرز با اسرائیل است، کشوری که بهدنبال تصرف زمینهای آنان و راندنشان به سمت شمال است.
جبهه دوم در داخل لبنان قرار دارد، در برابر دولتی که میکوشد آنها را محدود کند، به حاشیه براند و به شرایط فلاکتباری که در دهههای ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ در آن زندگی میکردند بازگرداند.
در هر دو جبهه، از نگاه این گروه، هیچ گزینهای جز توسل به سلاح و حفظ آن بهعنوان تنها ابزار مؤثر وجود ندارد.
بحران هویت
این دو گفتمان—که از سوی نویسندگان، روزنامهنگاران و سیاستمداران شیعه بیان میشود—بیش از هر چیز نشاندهنده بحرانی عمیق در درون این جامعه است؛ بحرانی که سالهاست با آن دستوپنجه نرم میکنند تا هویت و وفاداری خود را تعریف کنند: مقاومت یا دولت؟ لبنان یا ایران؟ قرارداد اجتماعی لبنان یا نوعی خودگردانی که اکنون حتی برخی طوایف دیگر را نیز به تقلید از آن ترغیب کرده است؟
این شکاف عمیق در درک «خود» و «دیگری» بهسادگی قابل رفع نیست، چرا که فاصله میان این دو اردوگاه آنقدر زیاد است که هر یک عملاً وجود و حق اظهار نظر دیگری را به رسمیت نمیشناسد. در چنین شرایطی، نیاز فوری به چارچوبی برای کاهش این تنش احساس میشود.
نیاز به تأکید نیست که این بحران اکنون به سطح یک فاجعه رسیده است؛ فاجعهای که از نظر گستره، چیزی کمتر از آنچه بر فلسطینیان در سال ۱۹۴۸ گذشت، ندارد. این مقایسه از آنجا ناشی میشود که مقامات اسرائیلی بارها اعلام کردهاند ساکنان مناطق جنوب رود لیتانی اجازه بازگشت به خانههای خود را نخواهند داشت؛ جمعیتی که تقریباً با تعداد فلسطینیانی که در سال «نکبت» از سرزمین خود رانده شدند، برابری میکند.
شیعیان لبنان، در کنار سایر لبنانیها، اکنون با وضعیتی روبهرو هستند که این کشور هرگز مشابه آن را تجربه نکرده است. این دو گفتمان متضاد شیعی، این واقعیت را تأیید میکند، اما در عین حال کمکی به بازگرداندن شیعیان به یک وضعیت عادلانه نمیکند؛ و چنین وضعیتی خود نیازمند بازسازی تقریباً کامل پس از فجایعی است که همچنان در لبنان تکرار میشود.
جنگ داخلی در لبنان بعید است
چه درگیری در لبنان ادامه پیدا کند و چه متوقف شود، روایتی در حال شکلگیری است که میگوید این کشور ممکن است در آستانه یک جنگ داخلی جدید باشد. هرچند شکافهای اجتماعی واقعی هستند، اما این نتیجهگیری بدبینانه نیاز به بررسی دقیقتری دارد.
چرا برخی از جنگ داخلی حرف میزنند؟
منطق این پیشبینی چنین است:
در روزهای ابتدایی جنگ، اسرائیل از ساکنان روستاهای شیعه در جنوب رود لیتانی خواست منطقه را ترک کنند. بعدها این دستور به مناطق بیشتری تا رود زهرانی و همچنین حومه جنوبی بیروت—که اکثریت ساکنان آن شیعه هستند—گسترش یافت. در نتیجه، بخش زیادی از این جمعیت به مناطقی پناه بردند که اکثریت ساکنان آنها شیعه نیستند و نسبت به حزبالله—بهدلیل آغاز جنگ—نارضایتی شدیدی دارند. این وضعیت باعث افزایش تنش شده است.
از سوی دیگر، با توجه به تخریب گسترده روستاهای شیعه در جنوب توسط اسرائیل، بسیاری از آوارگان ممکن است دیگر خانهای برای بازگشت نداشته باشند. اگر آنها بهطور دائمی در مناطق غیرشیعه ساکن شوند—بهویژه اگر نیروهای حزبالله نیز در کنارشان حضور داشته باشند—این میتواند به درگیریهای خشونتآمیز و حتی یک جنگ داخلی منجر شود.
این تحلیل تا حدی قابلقبول است، اما عوامل مهمی را نادیده میگیرد که احتمال وقوع جنگ را کاهش میدهند.
چرا جنگ داخلی بعید است؟
نخست، باید توجه داشت که اسرائیل، به دلیل محدودیت در خلع سلاح حزبالله، احتمالاً تمایل دارد این گروه را در یک درگیری داخلی درگیر کند. تجربه تاریخی نیز وجود دارد: سازمان آزادیبخش فلسطین در جنگ داخلی لبنان (۱۹۷۵ تا ۱۹۸۲) وارد شد، در پی این درگیری، هزینه سنگینی پرداخت و مجبور شد از بیروت خارج شود.
اما برداشتهای اسرائیل از جوامع منطقه اغلب با خطا همراه است. چند عامل مهم نشان میدهد که لبنان در آستانه جنگ داخلی نیست:
۱. نبود ظرفیت گسترده برای جنگ
درست است که شکافهای عمیقی در جامعه لبنان وجود دارد، اما جنگ داخلی نیازمند سازماندهی گسترده، منابع مالی و نیروهای شبهنظامی است. حزبالله تا حدی چنین ظرفیتی دارد، اما سایر گروهها نه چنین آمادگیای دارند و نه تمایل منطقهای برای تأمین مالی یک جنگ جدید دیده میشود، جنگی که میتواند به بحران بزرگتری تبدیل شود.
۲. حزبالله خود تمایلی به جنگ داخلی ندارد
هرچند حزبالله توان نظامی لازم برای درگیری داخلی را دارد، اما احتمالاً آخرین بازیگری است که چنین جنگی را آغاز کند. دلیل آن ساده است: ایران در شرایطی که حزبالله به دنبال بازسازی نقش «مقاومت» خود است و اسرائیل در حال آمادهسازی برای اشغال جدیدی در جنوب لبنان است، اجازه چنین درگیریای را نخواهد داد.
در نتیجه، حزبالله هیچ علاقهای ندارد نیروهایش را در یک جنگ داخلی—که احتمال شکست در آن بالاست—هدر دهد.
۳. خطر درگیری با اهل سنت
اگر حزبالله تلاش کند توان نظامی خود را علیه دیگر گروههای لبنانی به کار گیرد، احتمالاً با جامعه اهل سنت مواجه خواهد شد که پس از سقوط رژیم اسد در سوریه، احساس قدرت بیشتری پیدا کرده است.
حزبالله قطعاً نمیخواهد وارد جنگ با اهل سنت شود؛ جنگی که احتمالاً از سوی حکومت جدید دمشق هم حمایت خواهد شد و پیروزی در آن برای حزبالله بسیار دشوار خواهد بود.
۴. رویکرد متفاوت مسیحیان
مسیحیان لبنان نیز وضعیت متفاوتی دارند. در جنگهای داخلی، هدف معمولاً کنترل حداکثری سرزمین است، اما بسیاری از مسیحیان اکنون رویکردی دفاعی دارند و بیشتر به دنبال ایجاد نوعی خودمختاری در مناطق خود هستند.
در نتیجه، احتمالاً در صورت بروز درگیری، تمرکز آنها بر حفاظت از مناطق مسیحی خواهد بود، نه مشارکت در جنگی گسترده علیه حزبالله.
سناریوی محتملتر
برخلاف تصور، ممکن است حزبالله بهجای تشدید تنش داخلی، تلاش کند روابط خود با سایر گروهها را آرامتر کند و تمرکز خود را بر مقابله با حضور اسرائیل در جنوب بگذارد.
این رویکرد میتواند برای چند طرف قابلقبول باشد:
ایران، چون اهرم فشار علیه اسرائیل حفظ میشود.
مسیحیان، چون درگیری به جنوب محدود میشود.
اهل سنت، چون ترجیح میدهند حزبالله در مناطق دور از آنها درگیر باشد.
خود حزبالله، چون مشروعیت و حمایت شیعیان را تقویت میکند.
اما این سناریو یک شرط مهم دارد: حزبالله باید تلاش برای سلطه بر سایر گروههای لبنانی را کنار بگذارد. در غیر این صورت، با مقاومت شدید روبهرو خواهد شد، مقاومتی که میتواند به درگیری مسلحانه تبدیل شود.
چالشهای پیشرو
اجرای این رویکرد آسان نیست. دولت لبنان در واکنش به حمله موشکی حزبالله که جرقه جنگ را زد، فعالیتهای نظامی این گروه را غیرقانونی اعلام کرده است. حزبالله برای حفظ مشروعیت خود باید این وضعیت را تغییر دهد، اما این کار ممکن است آن را وارد تقابل مستقیم با دولت و دیگر گروهها کند.
از سوی دیگر، حزبالله باید مسئله آوارگان شیعه را نیز حل کند. این گروه باید به جامعه خود توضیح دهد که حتی اگر جنگ را آغاز نمیکرد، اسرائیل دیر یا زود آن را آغاز میکرد. همچنین باید برای اسکان مجدد آوارگان راهحلی پیدا کند، بدون آنکه باعث تنشهای فرقهای شود.
در حالی که بسیاری ممکن است به حومه جنوبی بیروت بازگردند، هنوز مشخص نیست اسرائیل چه میزان از جنوب لبنان را در اشغال نگه خواهد داشت و چه تعداد از آوارگان قادر به بازگشت خواهند بود.
بنابراین صرفنظر از اینکه حزبالله پس از جنگ چه وضعیتی خواهد داشت، این گروه با چالشهای بسیار بزرگی روبهرو است. اشتباه است اگر تصور کنیم که کاملاً از بین رفته، اما در عین حال بعید است که توان، انرژی و نیروی انسانی لازم برای آغاز یک جنگ داخلی جدید را داشته باشد.
در نتیجه، برخلاف ظاهر پرتنش امروز، احتمال وقوع جنگ داخلی در لبنان بسیار کمتر از آن چیزی است که به نظر میرسد.


نظر شما