twitter share facebook share ۱۴۰۵ تیر ۱۲ 41
این یادداشت به بررسی چشم‌انداز دستیابی به توافقی پایدارتر میان ایران و ایالات متحده می‌پردازد و امکان‌پذیری راهبردهای جایگزین و درس‌هایی را که از جنگ اخیر به دست آمده، ارزیابی می‌کند.

در سپتامبر ۲۰۲۲، مرگ مهسا (ژینا) امینی نقطه عطف مهمی در تاریخ معاصر ایران بود. این رویداد جرقه اعتراضات گسترده و طولانی‌مدتی را در سراسر کشور زد که اقشار مختلف اجتماعی و اقتصادی در آن حضور داشتند. خواسته‌های معترضان نیز به‌سرعت از مخالفت با قوانین بحث‌برانگیز حجاب فراتر رفت و به مطالبه تغییر حکومت تبدیل شد.

مجموعه یادداشت‌های وبلاگ «ایران در حال گذار» چهار بعد اصلی تحول ایران از سال ۲۰۲۲ به این سو را بررسی می‌کند: روابط دولت و جامعه، پویایی‌های درون نخبگان حاکم، اقتصاد و روابط خارجی. این یادداشت به بررسی چشم‌انداز دستیابی به توافقی پایدارتر میان ایران و ایالات متحده می‌پردازد و امکان‌پذیری راهبردهای جایگزین و درس‌هایی را که از جنگ اخیر به دست آمده، ارزیابی می‌کند.

یادگیری سیاسی و روان‌شناسی

در سال‌های اخیر، نخبگان سیاسی ایران دست‌کم چهار درس مهم درباره دولت آمریکا و به‌ویژه رئیس‌جمهور دونالد ترامپ آموخته‌اند.

نخست آنکه، اعلام آمادگی آمریکا برای مذاکره می‌تواند هم‌زمان به این معنا باشد که واشنگتن خود را برای جنگ نیز آماده می‌کند و حتی ممکن است در میانه مذاکرات دست به اقدام نظامی بزند. این اتفاق دو بار رخ داد: نخست در ژوئن ۲۰۲۵، زمانی که اسرائیل و آمریکا جنگی را علیه ایران آغاز کردند که بعدها به «جنگ دوازده‌روزه» معروف شد و تأسیسات اصلی هسته‌ای ایران را هدف قرار داد؛ و بار دوم در فوریه ۲۰۲۶، زمانی که آمریکا کارزار گسترده‌ای از بمباران زیرساخت‌های نظامی و غیرنظامی ایران را آغاز کرد و هم‌زمان شماری از مقام‌های بلندپایه سیاسی، از جمله رهبر جمهوری اسلامی، آیت‌الله علی خامنه‌ای، ترور شدند.

دوم آنکه، اسرائیل و آمریکا، صرف‌نظر از اختلافات علنی یا نارضایتی‌هایی که گاه در میان حامیان ترامپ دیده می‌شود، اهداف راهبردی مشابهی را دنبال می‌کنند. از نگاه تهران، اسرائیل به دلیل تلاش برای حفظ برتری هسته‌ای خود در منطقه، دشمنی سازش‌ناپذیر است و بنابراین پیامدهای همکاری راهبردی آن با آمریکا تا حد زیادی قابل پیش‌بینی است. تا زمانی که شواهد قابل راستی‌آزمایی از شکافی بنیادین میان آمریکا و اسرائیل درباره ایران وجود نداشته باشد، تهران فرض را بر این می‌گذارد که فقط مسئله زمان است تا رهبران اسرائیل بار دیگر دولت آمریکا را به ازسرگیری عملیات مخفیانه، جنگ اقتصادی یا حتی حمله نظامی جدید علیه ایران متقاعد کنند.

سوم آنکه، در یک جنگ هوایی و دریایی، ایران در بهترین حالت می‌تواند برای قدرت نظامی آمریکا مزاحمت ایجاد کند؛ برای مثال با هدف قرار دادن سامانه‌های راداری، هواپیماهای سوخت‌رسان و دیگر تجهیزات پشتیبانی. بازدارندگی ایران که بر شبکه نیروهای نیابتی یا همان «محور مقاومت» استوار بود، در جریان جنگ، جایگزین مناسبی برای توانمندی‌های پیشرفته متعارف نظامی از آب درنیامد. با این حال، اگر زمان کافی در اختیار داشته باشد، ایران می‌تواند هزینه‌های قابل توجهی بر متحدان آمریکا در خلیج فارس و همچنین بر اقتصاد جهانی تحمیل کند. بستن تنگه هرمز و احتمالاً تنگه باب‌المندب، تنها زمانی از نظر سیاسی توجیه‌پذیر است که ایران قربانی یک حمله گسترده و بدون تحریک قبلی از سوی آمریکا و اسرائیل باشد؛ بنابراین این ابزار، ماهیتی تهاجمی ندارد. افزون بر این، تهران اهرم فشار مستقیم محدودی علیه اسرائیل در اختیار دارد.

چهارم آنکه، رفتار غیرقابل پیش‌بینی و خودشیفته‌وار رئیس‌جمهور ترامپ باعث شده اظهارات مقام‌های بلندپایه آمریکا، چه شخص او و چه اعضای حلقه نزدیکش مانند روبیو، هگست، ویتکاف، کوشنر و ونس، اعتبار چندانی نداشته باشد. از نگاه ایران، این اقدامات عملی آمریکا است که نیت واقعی واشنگتن را آشکار می‌کند. در واقع، از آغاز جنگ در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، مواضع مقام‌های ارشد آمریکا آن‌قدر متناقض و بی‌ثبات بوده که حتی نمی‌توان با اطمینان گفت هدف آنها ایجاد ابهام و سردرگمی به سود آمریکا بوده است.

از دیدگاه ایران، این برداشت‌ها بر دهه‌ها بی‌اعتمادی نسبت به آمریکا استوار است؛ بی‌اعتمادی‌ای که ریشه در حمایت واشنگتن از صدام در جریان جنگ ایران و عراق (با وجود ماجرای ایران-کنترا)، حمله آمریکا به افغانستان، اشغال عراق، بیش از دو دهه جنگ اقتصادی علیه تهران و نیز دو بار بمباران ایران در حالی دارد که تهران در حال مذاکره بود و از نظر خود با حسن نیت عمل می‌کرد. از این منظر، ایران یادآوری می‌کند که آغازگر جنگ با عراق در سال ۱۹۸۰ نبود؛ نه ایران و نه طالبان عامل حملات ۱۱ سپتامبر نبودند؛ صدام سلاح کشتار جمعی در اختیار نداشت؛ ایران بین سال‌های ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۹ تلاش برای نظامی‌سازی برنامه هسته‌ای خود را کنار گذاشت و همچنین توافق هسته‌ای سال ۲۰۱۵ را هم منعقد و هم اجرا کرد.

در مقابل، «یادگیری» سیاسی آمریکا ساده‌تر بود و اساساً به این جمع‌بندی محدود می‌شد که پروژه انقلابی جمهوری اسلامی، نخبگان سیاسی آن و پایگاه‌های اجتماعی‌اش از تاب‌آوری بالایی برخوردارند و به‌آسانی فرو نمی‌پاشند؛ در عین حال، ایران توانایی آن را دارد که با بستن تنگه هرمز هزینه‌های قابل توجهی بر آمریکا تحمیل کند. نویسنده واژه «یادگیری» را در گیومه قرار می‌دهد، زیرا جامعه اطلاعاتی آمریکا پیش‌تر نیز از این واقعیت‌ها آگاه بود، اما ارزیابی‌های آن از سوی رئیس‌جمهور ترامپ نادیده گرفته شد.

تهران به یک راهبرد کلان جدید نیاز دارد

در چنین بستری است که ایران به تفاهم‌نامه‌ای می‌نگرد که در ۱۸ ژوئن ۲۰۲۶ به امضا رسید. برداشت اصلی تهران این است که این تفاهم‌نامه، فارغ از هر آنچه در خود دارد یا وعده می‌دهد، بیش از هر چیز مرحله‌ای دیگر از رویارویی چند دهه‌ای ایران با اسرائیل و به‌ویژه ایالات متحده است؛ مگر آنکه شواهدی قطعی و غیرقابل بازگشت خلاف این برداشت را ثابت کند.

در نتیجه این پرسش مطرح می‌شود که حکومت ایران چگونه می‌تواند خود را برای دوره‌ای احتمالاً طولانی از ابهام آماده کند. شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد تهران به دلیل ماهیت خود تفاهم‌نامه آن را پذیرفته است؛ زیرا این سند فراتر از تعهداتی که ایران پیش‌تر نیز پذیرفته بود، الزام مشخصی ایجاد نمی‌کند، نوعی توالی میان اقدامات قابل راستی‌آزمایی آمریکا و اقدامات قابل راستی‌آزمایی ایران برقرار می‌سازد و در عین حال، هیچ گزینه‌ای را نمی‌بندد، بلکه درباره دارایی‌های بلوکه‌شده، تنگه هرمز و صندوق پیشنهادی بازسازی فرصت‌هایی ایجاد می‌کند.

محاسبات اقتصادی نیز در این تصمیم نقش داشته است. برآورد می‌شود خسارت‌های جنگ در ایران حدود ۲۷۰ میلیارد دلار باشد، تولید ناخالص داخلی واقعی کشور در سال ۲۰۲۶ بیش از ۶ درصد کاهش یابد و محاصره دریایی نیز به تورمی که اکنون از ۸۰ درصد فراتر رفته، دامن زده باشد.

این بدان معناست که تهران باید در این مقطع دوباره بررسی کند چگونه می‌تواند خود را تا حد امکان از فشارها و حملات احتمالی آینده آمریکا یا اسرائیل مصون نگه دارد. با وجود آنکه ایران در برابر حملات آمریکا و اسرائیل تسلیم نشد، گزینه‌های مطلوب چندانی پیش روی خود ندارد.

*حرکت به سوی سلاح هسته‌ای: تهران می‌تواند برای ایجاد بازدارندگی نهایی، به تولید سلاح هسته‌ای روی آورد. اما این راهبرد بسیار پرخطر است، زیرا گمان می‌رود بخش‌هایی از ساختار حکومتی ایران از سوی اسرائیل نفوذ شده باشد و در نتیجه احتمال کشف زودهنگام چنین برنامه‌ای زیاد است. علاوه بر این، ایران در صورت انتخاب این مسیر با محکومیت گسترده‌تر جهانی روبه‌رو خواهد شد. حتی حفظ وضعیت «آستانه هسته‌ای» نیز راهبردی پرریسک است، زیرا همین وضعیت یکی از دلایل حملات آمریکا و اسرائیل در سال‌های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ بود، در حالی که ساخت یک سلاح هسته‌ای عملیاتی همچنان ممکن است از حدود شش ماه تا چند سال زمان ببرد.

*گسترش بازدارندگی موشکی و پهپادی: این راهبرد عملی است و در جنگ‌های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ نیز کارآمدی خود را نشان داد، اما بازده آن به‌تدریج کاهش می‌یابد، زیرا کشورهای خلیج فارس و آمریکا با کمک اوکراین و اسرائیل ــ در مورد امارات ــ به سرعت در حال تقویت سامانه‌های دفاعی خود هستند. از سوی دیگر، این ابزار در برابر نیروهای نظامی آمریکا، به جز اهداف ثابت مانند پایگاه‌ها، کارایی محدودی دارد. همچنین گزارش‌هایی منتشر شده که نشان می‌دهد آمریکا در حال بررسی انتقال پایگاه‌های خود به نقاطی دورتر از مرزهای ایران برای کاهش آسیب‌پذیری آنهاست.

*تقویت کنترل بر تنگه هرمز: گزینه دیگر آن است که ایران شیوه‌های مختلف اعمال کنترل بر تنگه هرمز را توسعه دهد؛ از جمله دریافت حق عبور، الزام به اخذ مجوز برای عبور کشتی‌ها، ممنوع کردن عبور شناورهای نظامی و حفظ آمادگی برای استفاده از مین‌های دریایی، پهپادها، قایق‌های تندرو و موشک‌ها به‌منظور محدود کردن یا متوقف کردن کامل عبور و مرور. این راهبرد بازدارندگی در صورتی می‌تواند مؤثر باشد که ایران هدف حمله قرار گرفته باشد، زیرا در آن صورت از نظر سیاسی توجیه لازم را خواهد داشت. با این حال، اثربخشی آن نیز به مرور زمان کاهش می‌یابد؛ برای مثال اگر مسیرهای جایگزین انتقال انرژی توسعه یابد یا انتخابات میان‌دوره‌ای آمریکا برگزار شود. افزون بر این، واشنگتن هم‌اکنون با عمان برای ایجاد یک مسیر جنوبی در تنگه هرمز که مستقل از ایران باشد، هماهنگی می‌کند. مهم‌تر از همه، کنترل ایران بر تنگه هرمز تأثیر بازدارنده مستقیم بسیار اندکی بر اسرائیل دارد.

حفظ محور مقاومت به دلایل ایدئولوژیک و عملی، جزء جدایی‌ناپذیر هر راهبرد کلان ایران خواهد بود، اما محدودیت‌های این محور نیز آشکار شده است. افزون بر این، بسیاری از اعضای آن منافع و اولویت‌های خاص خود را دارند و برخی اعضای قدیمی‌تر، مانند سازمان بدر و عصائب اهل الحق در عراق، اکنون بیش از آنکه بر ایده فراملی «مقاومت علیه امپریالیسم و صهیونیسم» تمرکز داشته باشند، به سیاست داخلی عراق توجه می‌کنند. حتی اگر حزب‌الله نیز بازسازی شود، ناچار خواهد بود در فضای داخلی‌ای فعالیت کند که نسبت به گذشته بسیار محدودکننده‌تر است.

در مجموع، ایران از آنچه در ظاهر به نظر می‌رسد ضعیف‌تر است و احتمالاً ناچار خواهد شد به راهبرد کلانی بسنده کند که ترکیبی از افزایش تاب‌آوری دفاعی و تقویت «توانایی‌های مزاحمت‌آفرین» مانند پهپادها و موشک‌ها باشد؛ راهبردی که در نهایت با گزینه هسته‌ای یا توانایی بستن آبراه‌های راهبردی پشتیبانی شود.

واشنگتن به یک راهبرد جدید نیاز دارد

از بخت ایران، آمریکا نیز راهبرد ساده و مستقیمی برای شکست دادن جمهوری اسلامی در اختیار ندارد.

واشنگتن تاکنون از مذاکره همراه با فشار استفاده کرده که به توافق هسته‌ای (برجام) انجامید. سپس جنگ اقتصادی را تشدید کرد و دو بار نیز به اقدام نظامی متوسل شد. با وجود همه این اقدامات، جمهوری اسلامی ایران همچنان پابرجاست.

آمریکا نمی‌تواند راهبرد اسرائیل را دنبال کند؛ راهبردی که بر یک کارزار نظامی نامحدود با هدف نابودی کامل زیرساخت‌های صنعتی ایران، از جمله صنایع دفاعی، انرژی، هسته‌ای و تولیدی، استوار است. چنین رویکردی اقتصاد جهانی را با خطر جدی مواجه می‌کند، زیرا احتمال بسته شدن تنگه هرمز و حتی باب‌المندب را افزایش می‌دهد و در کنار آن، ایران نیز می‌تواند حملات تلافی‌جویانه‌ای علیه اهداف غیرنظامی مشابه در سراسر منطقه انجام دهد.

ایران نشان داده است که آن‌قدر تاب‌آور هست که با گذشت زمان، هزینه‌های اقتصادی فزاینده‌ای بر رقبای خود تحمیل کند. کشورهایی در آسیا و آفریقا که بیشترین وابستگی را به واردات انرژی دارند و درآمد پایینی نیز دارند، بیشترین آسیب را از بسته شدن اخیر تنگه هرمز متحمل شدند، اما نفوذ جهانی لازم را برای مقابله با پیامدهای آن نداشتند. سایر کشورها نیز ناچار شدند یا با شرایط کنار بیایند یا هزینه آن را بپردازند. چنین روندی به یک بازی فرسایشی تبدیل می‌شود که خسارت‌های گسترده و خطرهای غیرقابل پیش‌بینی برای اعتبار جهانی آمریکا به همراه خواهد داشت و در عین حال، موقعیت روسیه و چین را نیز تقویت می‌کند.

آمریکا همچنین نمی‌تواند به وضعیت پیش از ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ بازگردد و بار دیگر با اتکا به تحریم‌ها، اقتصاد ایران را به‌آرامی تحت فشار قرار دهد. اجرای سختگیرانه‌تر تحریم‌ها یا بازگرداندن محاصره دریایی ایران، احتمالاً با همان واکنش تهران، یعنی بستن تنگه هرمز، روبه‌رو خواهد شد. در نتیجه، همان مشکلات ناشی از افزایش تدریجی هزینه‌های اقتصادی که در سطح جهانی توزیع می‌شود، دوباره تکرار خواهد شد.

با توجه به این محدودیت‌ها، دولت ترامپ عملاً بار دیگر به نقطه آغاز بازگشته و دوباره به توافق هسته‌ای سال ۲۰۱۵ نزدیک شده است؛ با این تفاوت که این بار احتمالاً ناچار خواهد بود توافقی را با شرایطی کمتر مطلوب برای آمریکا بپذیرد، زیرا نتوانسته ایران را از طریق فشار و اجبار به تسلیم وادارد.

شرایط کمتر مطلوب ممکن است به این معنا باشد که واشنگتن ناچار شود همه تحریم‌ها را لغو کند، نه فقط تحریم‌های مرتبط با برنامه هسته‌ای ایران، و همچنین روند آزادسازی دارایی‌های بلوکه‌شده ایران را تسریع نماید. دست‌کم، تفاهم‌نامه کنونی چنین اقداماتی را به عنوان تعهدات آمریکا پس از دستیابی به توافق نهایی پیش‌بینی کرده است.

با این حال، پس از انتخابات میان‌دوره‌ای آمریکا، احتمالاً زمان به سود واشنگتن خواهد بود؛ زیرا ممکن است در آن مقطع، نیاز ایران به درآمدهای حاصل از آزادسازی دارایی‌های بلوکه‌شده و رفع تحریم‌ها، بیش از نیاز آمریکا به دریافت تعهدی سختگیرانه و قابل راستی‌آزمایی از تهران برای محدود کردن فعالیت‌های هسته‌ای در یک بازه زمانی مشخص باشد.

علت این موضوع آن است که خسارت‌های جنگ وضعیت اقتصادی و اجتماعی ایران را به‌مراتب وخیم‌تر کرده و دولت نیز اگر این واقعیت را نادیده بگیرد، با خطرهای جدی روبه‌رو خواهد شد. در عین حال، تجربه روسیه نشان می‌دهد که فشار اقتصادی، اگر جامعه علت آن را موجه بداند یا سطح سرکوب بالا باشد، الزاماً به سرعت به بی‌ثباتی اجتماعی یا کاهش مشروعیت سیاسی منجر نمی‌شود.

با در نظر گرفتن این شرایط، آمریکا ممکن است بخشی از مشوق‌های خود، مانند آزادسازی مرحله‌ای دارایی‌های ایران در خارج از کشور و کاهش تدریجی تحریم‌ها، را به تعهدات قابل راستی‌آزمایی ایران گره بزند. این سیاست می‌تواند با یک راهبرد بلندمدت سرمایه‌گذاری و تعامل اقتصادی تکمیل شود که هدف آن احیای طبقه متوسط کارآفرین ایران و کاهش سلطه اقتصادی سپاه پاسداران باشد.

این راهبردی بلندمدت با نتایجی نامطمئن است، اما شاید در شرایط کنونی بهترین گزینه‌ای باشد که آمریکا در اختیار دارد.

با این حال، رهبری کنونی ایران نسبت به زمانی که آیت‌الله علی خامنه‌ای در رأس قدرت بود، جسورتر و قاطع‌تر توصیف می‌شود. از یک جهت، این رهبری به دلیل آنکه خود را بازنده جنگ نمی‌داند ــ مشابه احساسی که حزب‌الله پس از جنگ ۲۰۰۶ با اسرائیل داشت ــ اعتمادبه‌نفس بیشتری پیدا کرده و تنگه هرمز را نیز به برگ برنده خود تبدیل نموده است.

با چنین اعتمادبه‌نفسی، تهران لزوماً تمایلی ندارد در برابر فشارهای اقتصادی تازه عقب‌نشینی کند یا در موضوع هسته‌ای امتیازاتی بدهد که آنها را ناقض حقوق خود می‌داند.

علاوه بر این، سرکوب گسترده و مرگبار اعتراضات ژانویه ۲۰۲۶، همراه با پیامدهای ویرانگر جنگ، اعتراضات را دست‌کم در کوتاه‌مدت و میان‌مدت فرو نشانده است. هیچ حکومت اقتدارگرایی تنها با اتکا به سرکوب دوام نمی‌آورد، اما سرکوب در کنار انسجام نخبگان حاکم، برخورداری از یک پایگاه اجتماعی قابل توجه ــ که در طول جنگ هر شب برای حمایت از حکومت به خیابان آمد و اکنون احساس قدرت بیشتری می‌کند ــ و وفاداری نیروهای امنیتی، احتمالاً برای بقای حکومت کافی خواهد بود.

یکی از خطرهای مهم این وضعیت برای ثبات منطقه آن است که رهبران ایران در تعامل با آمریکا، چه به طور کلی و چه به‌ویژه درباره تنگه هرمز، بیش از اندازه بر توان خود حساب کنند و دست به محاسبات نادرست بزنند.

آیا میان راهبرد کلان ایران و راهبرد آمریکا نقطه میانی وجود دارد؟

تحلیل‌های پیشین نشان می‌دهد که فضای کلی برای دستیابی به توافق، نسبتاً مساعد است.

ایران راهبرد کلانی در اختیار ندارد که بتواند امنیت آینده آن را به طور کامل تضمین کند. گزینه‌هایی پیش روی تهران وجود دارد، اما هر یک از آنها با محدودیت‌ها و هزینه‌های جدی همراه است.

از سوی دیگر، آمریکا نیز مسیر آسانی برای پیروزی در اختیار ندارد و عملاً، دست‌کم در کوتاه‌مدت، دوباره به شرایط سال ۲۰۱۵ بازگشته است؛ البته این بار در موقعیتی نامطلوب‌تر. با این همه، سطح اعتماد میان دو کشور به پایین‌ترین حد خود رسیده است.

با این حال، این مشکل را می‌توان با به‌کارگیری راهبرد همکاری یا «اقدام متقابل» که توسط رابرت اکسلراد مطرح شده، در چارچوب یک توافق نهایی جدید میان ایران و آمریکا مدیریت کرد.

در عمل، هر دو کشور در وضعیتی قرار دارند که هر کدام ممکن است وسوسه شوند از توافق عدول کنند تا به منفعت بیشتری دست یابند؛ آمریکا با امید به وادار کردن ایران به تسلیم از طریق فشار و حتی اقدام نظامی بیشتر، و ایران با مطالبه رفع فوری و کامل همه تحریم‌ها در برابر بازگشایی دائمی تنگه هرمز.

اما احتمال فراوان وجود دارد که هر یک از این دو رویکرد به‌سرعت به وضعیتی منجر شود که هر دو طرف بازنده باشند؛ وضعیتی که خسارت‌های اقتصادی سنگینی برای ایران، اقتصاد جهانی و اعتبار بین‌المللی آمریکا به همراه خواهد داشت.

راه‌حل جایگزین آن است که از راهبرد «اقدام متقابل» برای مدیریت هم‌زمان محتوای توافق و روند اجرای آن استفاده شود.

اکسلراد این رویکرد عقلانی را دارای چهار ویژگی می‌داند:

همکارانه؛ یعنی همکاری با همکاری پاسخ داده می‌شود و نقض تعهد نیز تنها با یک اقدام متقابل پاسخ می‌گیرد.

واکنش‌پذیر؛ یعنی امکان آزمون و خطا را فراهم می‌کند.

بخشنده؛ یعنی نقض تعهد لزوماً به فروپاشی کامل روند منجر نمی‌شود و امکان بازگشت وجود دارد.

شفاف؛ یعنی واکنش هر طرف برای طرف مقابل قابل پیش‌بینی است.

مزیت این راهبرد آن است که نه به اعتماد متقابل نیاز دارد و نه به وجود یک مرجع مرکزی برای مدیریت فرایند؛ دو عنصری که در شرایط کنونی اساساً وجود ندارند.

البته موفقیت این روش مستلزم آن است که طرفین، آینده روابط خود را مهم بدانند؛ یعنی انتظار داشته باشند دوباره با یکدیگر روبه‌رو شوند، مذاکره را ادامه دهند و در آینده از همکاری سود بیشتری ببرند.

جنگ اخیر شاید باعث شده باشد ایران و آمریکا بیش از گذشته به حفظ مسیر گفت‌وگو و تعامل در آینده فکر کنند، زیرا اکنون هر دو دریافته‌اند که نه فشار، نه مذاکره و نه جنگ، هیچ‌کدام به‌تنهایی نتوانسته‌ نتیجه مورد نظرشان را به همراه داشته باشد.

این تفاوت مهمی با دوره ۲۰۱۵ تا ۲۰۲۵ دارد؛ زمانی که ترامپ و برخی دیگر همچنان تصور می‌کردند فشار اقتصادی بیشتر یا حتی جنگ می‌تواند توافق بهتری برای آمریکا به ارمغان بیاورد و بنابراین منافع بلندمدت را نادیده می‌گرفتند.

در عمل، اجرای راهبرد «اقدام متقابل» به این معناست که هر توافقی باید از مجموعه‌ای از گام‌های متوالی و قابل راستی‌آزمایی تشکیل شود که به تدریج اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند و موضوعات اصلی مذاکرات را به یکدیگر پیوند می‌دهند؛ از جمله پرونده هسته‌ای، دارایی‌های بلوکه‌شده، تحریم‌های اولیه و ثانویه، مدیریت تنگه هرمز، خروج دائمی نیروهای نظامی و هرگونه جبران خسارت.

افزون بر این، توافق باید تا حد امکان مشخص کند که در صورت اجرا نشدن هر مرحله، واکنش طرف مقابل چه خواهد بود. به این ترتیب، مسیرهای جایگزین روشن می‌شود، انعطاف‌پذیری افزایش می‌یابد و اگر دو طرف مایل باشند، امکان آغاز دوباره روند مذاکرات نیز فراهم خواهد شد.

این رویکرد حتی راهی برای مواجهه با تلاش احتمالی دولت اسرائیل جهت برهم زدن توافق آینده ایران و آمریکا نیز فراهم می‌کند. در چنین حالتی، اقدام نظامی اسرائیل به منزله یک مورد نقض تعهد تلقی می‌شود و ایران نیز تنها یک اقدام متقابل انجام می‌دهد؛ همان‌گونه که در سازوکار توافق پیش‌بینی شده است. در این صورت، مسئولیت بازگرداندن روند همکاری بر عهده آمریکا خواهد بود و این کشور باید اقدام اسرائیل را اصلاح کند؛ اتفاقی که تا حدودی پس از حمله اسرائیل به بیروت در ۱۴ ژوئن ۲۰۲۶ رخ داد، زمانی که رئیس‌جمهور ترامپ به‌طور علنی نخست‌وزیر نتانیاهو را مورد انتقاد قرار داد.

منبع: clingendael


نظر شما