یادداشت سیاسی

«ضدیت با امپریالیسم»؛ آرمانی که به بن‌بست رسیده است

برای ایرانیانی که سال‌ها با مشکلات اقتصادی و محدودیت‌های مختلف روبه‌رو بوده‌اند و اکنون نیز باید هزینه‌های یک جنگ ویرانگر با آینده‌ای نامعلوم را تحمل کنند، صرف ایستادگی در برابر قدرت‌های خارجی لزوماً به معنای موفقیت نیست.

در طول دهه‌های گذشته، ایران با مشکلات اقتصادی مزمن، محدودیت‌های اجتماعی و سیاسی و انزوای بین‌المللی روبه‌رو بوده است. اکنون نیز جنگ، چشم‌انداز آینده را بیش از پیش مبهم کرده است. از بسیاری جهات، شرایط زندگی ایرانیان نسبت به بیست سال پیش دشوارتر شده و این پرسش جدی مطرح است که سیاست‌های حکومت تا چه اندازه توانسته‌اند به بهبود زندگی مردم و تقویت جایگاه ایران در جهان کمک کنند.

مدافعان جمهوری اسلامی معمولاً در پاسخ به این انتقادها، بر ایستادگی حکومت در برابر امپریالیسم آمریکا تأکید می‌کنند. از نظر آنان، بخش بزرگی از مشکلات اقتصادی ایران نتیجه همین موضع‌گیری است؛ موضعی که به باورشان، غرب با اعمال تحریم‌های گسترده به آن پاسخ داده و هزینه سنگینی را به مردم تحمیل کرده است.

اما رابطه جمهوری اسلامی با قدرت آمریکا و تأثیر سیاست‌های آن بر استقلال و حاکمیت ایران، موضوعی پیچیده‌تر از این روایت است. برای بررسی این مسئله باید پرسید آیا مقابله با قدرت‌های خارجی، به‌خودی‌خود به معنای دفاع از استقلال کشور است یا اینکه این استقلال به توانایی یک دولت در تأمین منافع ملی، حفظ قدرت تصمیم‌گیری و بهبود زندگی شهروندان نیز بستگی دارد؟

پیش از انقلاب ۱۳۵۷، محمدرضا شاه پهلوی حکومتی اقتدارگرا داشت و روابط نزدیکی با ایالات متحده برقرار کرده بود. انقلابیون، شاه را وابسته به آمریکا می‌دانستند و او را به واگذاری استقلال ایران به قدرت‌های خارجی متهم می‌کردند. جمهوری اسلامی نیز از همان آغاز کوشید خود را از هر دو بلوک قدرت، یعنی آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی، مستقل معرفی کند. شعار «نه شرقی، نه غربی» بیانگر همین رویکرد بود؛ شعاری که هنوز بر سردر وزارت امور خارجه ایران دیده می‌شود.

مخالفت با امپریالیسم به یکی از پایه‌های فکری نظام جدید تبدیل شد. جمهوری اسلامی همچنین وعده داد از ملت‌های تحت ستم و محرومان جهان حمایت کند و در برابر نفوذ فرهنگی غرب بایستد. این رویکرد با این باور همراه بود که نفوذ غرب تنها به سیاست و اقتصاد محدود نمی‌شود، بلکه می‌تواند فرهنگ و هویت جوامع دیگر را نیز تحت تأثیر قرار دهد.

بااین‌حال، به اعتقاد نویسنده، جمهوری اسلامی در عمل نتوانسته است به بسیاری از اهدافی که برای این سیاست‌ها مطرح می‌کرد، دست یابد؛ به‌ویژه اگر استقلال را نه صرفاً مخالفت با قدرت‌های بزرگ، بلکه توانایی حفظ منافع ملی در برابر فشارهای خارجی بدانیم.

شاه متحد آمریکا بود و بازگشت او به قدرت در سال ۱۹۵۳، پس از کودتایی که سازمان سیا در آن نقش داشت، تا حدی به حمایت واشنگتن وابسته بود. اما او در سیاست خارجی خود صرفاً تابع آمریکا نبود. حکومت پهلوی می‌کوشید از رقابت میان ایالات متحده و رقیب اصلی آن، اتحاد جماهیر شوروی، برای پیشبرد منافع ایران استفاده کند. در همین چارچوب، شوروی در ساخت کارخانه‌های فولاد ایران مشارکت داشت و روابط تهران و مسکو نیز، با وجود تفاوت‌های سیاسی دو کشور، ادامه یافت.

به بیان دیگر، سیاست خارجی شاه را نمی‌شد تنها به اتحاد با آمریکا محدود کرد. او در برخی مسائل جنگ سرد در کنار واشنگتن قرار می‌گرفت، اما زمانی که خواهان کسب امتیاز از واشنگتن بود، تهدید به امضای توافق‌های امنیتی با مسکو می‌کرد. همچنین پیشنهادهایی برای میانجیگری در منازعات خاورمیانه و جنگ ویتنام مطرح می‌نمود.

از این منظر، سیاست خارجی ایران در دوران پهلوی در برخی زمینه‌ها به رویکرد کشورهای غیرمتعهد نزدیک بود؛ کشورهایی که می‌کوشیدند بدون پیوستن کامل به هیچ‌یک از دو بلوک رقیب، آزادی عمل خود را حفظ کنند. در دهه ۱۹۷۰، برخی پژوهشگران این رویکرد ایران را «عدم تعهد عملی» توصیف می‌کردند.

در سال‌های پایانی حکومت شاه، ایران از نفوذ منطقه‌ای و جایگاه بین‌المللی قابل‌توجهی برخوردار بود و می‌توانست با هر دو ابرقدرت وارد تعامل شود. نویسنده بر همین اساس استدلال می‌کند که می‌توان سیاست خارجی پهلوی را از یک جنبه، تلاشی برای تقویت استقلال ایران دانست؛ نه به این معنا که حکومت شاه با قدرت‌های بزرگ درگیر نمی‌شد، بلکه از این جهت که می‌کوشید روابط خارجی خود را در خدمت منافع کشور قرار دهد.

انقلابیونی که شاه را سرنگون کردند، این تصویر را نمی‌پذیرفتند. آنان به کودتایی اشاره می کردند که قدرت شاه را در ۱۹۵۳ تثبیت نموده و ملی‌سازی منابع نفتی ایران را متوقف کرده بود. گرچه این کودتا به واقع نقطه عطفی در تاریخ معاصر ایران بود و نقش قدرت‌های خارجی در آن، به یکی از عوامل مهم بی‌اعتمادی ایرانیان به آمریکا تبدیل شد؛ اما حکومت پهلوی توانست حاکمیت ایران بر صنعت نفت خود را در سال ۱۹۷۳ به دست بگیرد.

منتقدان همچنین به توافقنامه‌ای در سال ۱۹۶۴ با ایالات متحده اشاره می کنند که مصونیت نظامیان آمریکایی از پیگرد در ایران را در نظر می‌گرفت. اما چنین توافق‌هایی در سراسر جهان رایج بود و به‌سختی نمایانگر «تسلیم» ایران شمرده می شد. شاه در هر حال در رابطه با واشنگتن منفعل نبود و برای بهبود موقعیت خود تلاش می‌کرد.

تلاش برای حفظ حاکمیت ملی، سابقه‌ای طولانی در تاریخ ایران دارد. ایران در دوره‌های مختلف با فشار و مداخله قدرت‌هایی چون روسیه و بریتانیا روبه‌رو بوده و دولت‌ها و دولتمردان ایرانی، با شیوه‌ها و میزان موفقیت متفاوت، کوشیده‌اند از استقلال کشور دفاع کنند. این تجربه تاریخی نشان می‌دهد که استقلال ملی را نمی‌توان صرفاً با شعار یا مخالفت علنی با قدرت‌های بزرگ سنجید؛ بلکه باید دید یک دولت تا چه اندازه می‌تواند در برابر فشارهای خارجی از منافع کشور محافظت کند.

از نگاه نویسنده، جمهوری اسلامی در این زمینه عملکرد موفقی نداشته است. یکی از اهداف مهم جریان‌های ضد امپریالیستی در قرن بیستم، بهبود وضعیت اقتصادی کشورهای در حال توسعه و کاهش نابرابری در نظام بین‌المللی بود. این رویکرد در سال ۱۹۷۴ در قالب طرح «نظم نوین اقتصادی بین‌المللی» در مجمع عمومی سازمان ملل مطرح شد و ایران نیز به آن رأی مثبت داد.

بااین‌حال، جمهوری اسلامی در عمل کمتر از آنچه انتظار می‌رفت، به بهبود رفاه عمومی و توسعه اقتصادی به‌عنوان بخشی از اهداف استقلال‌طلبانه خود توجه کرده است. نویسنده این رویکرد را در تصمیم‌های مشخص حکومت قابل مشاهده می‌داند. برای مثال، در سال ۲۰۲۱، ایران واردات واکسن کووید-۱۹ از آمریکا و بریتانیا را ممنوع کرد؛ تصمیمی که به گفته منتقدان، دسترسی مردم به واکسن را دشوارتر نمود و احتمالاً به افزایش تلفات انسانی انجامید. از این دیدگاه، مسئله فقط مخالفت با غرب نیست، بلکه این است که آیا چنین مخالفتی در نهایت به نفع مردم ایران تمام می‌شود یا هزینه آن را ایرانیان می‌پردازند.

مخالفت جمهوری اسلامی با غرب، علاوه بر ملاحظات سیاسی، ریشه‌های ایدئولوژیک و فرهنگی نیز دارد. حاکمان ایران، ارزش‌ها و سبک زندگی رایج در کشورهای غربی را ناسازگار با معیارهای اسلامی مورد نظر خود می‌دانند و مقابله با نفوذ فرهنگی غرب را بخشی از دفاع از استقلال کشور معرفی می‌کنند.

اما آنچه حکومت «مقاومت در برابر امپریالیسم فرهنگی» می‌نامد، در داخل ایران به محدودیت‌های گسترده اجتماعی و فرهنگی منجر شده است. نویسنده معتقد است که سیاست‌های سخت‌گیرانه مذهبی حکومت، به جای آنکه صرفاً از هویت فرهنگی ایران محافظت کنند، در موارد بسیاری آزادی‌های فردی و ظرفیت جامعه برای خلاقیت و نوآوری را محدود کرده‌اند.

در حوزه سیاست خارجی نیز، مقاله میان مخالفت با نظم بین‌المللی موجود و تلاش برای اصلاح آن تفاوت قائل می‌شود. از نگاه نویسنده، جمهوری اسلامی بارها با نظم جهانی و قدرت‌های مسلط درگیر شده، اما این تقابل نه به شکل‌گیری نظمی عادلانه‌تر کمک نموده و نه توانسته است جایگاه ایران را تقویت کند. در برخی موارد، نتیجه برعکس بوده و کشور را در برابر فشار قدرت‌های خارجی آسیب‌پذیرتر کرده است.

برنامه هسته‌ای ایران نمونه‌ای از این تناقض است. جمهوری اسلامی این برنامه را بخشی از حقوق حاکمیتی کشور و نشانه‌ای از استقلال در برابر فشارهای خارجی می‌داند. اما مناقشه بر سر این برنامه، به اعمال تحریم‌های گسترده از سوی آمریکا و اروپا و همچنین تحریم‌های شورای امنیت سازمان ملل در دوره‌های مختلف منجر شد؛ تحریم‌هایی که روسیه و چین نیز در مقاطعی از آن‌ها حمایت کردند.

افزون بر این، اتهام‌های مربوط به حمایت ایران از فعالیت‌های تروریستی و مشارکت در شبکه‌های غیرقانونی مالی، از جمله قاچاق و جعل، به انزوای مالی کشور دامن زده است. ایران همچنان در فهرست سیاه گروه ویژه اقدام مالی (FATF)، نهاد بین‌المللی مستقر در پاریس که با پول‌شویی و تأمین مالی تروریسم مقابله می‌کند، قرار دارد. این وضعیت انجام مبادلات بانکی و دریافت درآمدهای صادراتی را دشوار کرده است؛ حتی در روابط تجاری با کشورهایی که تهران آن‌ها را دوست یا شریک خود می‌داند، مانند عراق.

تحریم‌ها همچنین قدرت چانه‌زنی ایران در بازار انرژی را کاهش داده‌اند. برای نمونه، ایران ناچار شده است نفت خود را با تخفیف به چین بفروشد. در نتیجه، سیاستی که با هدف افزایش استقلال کشور دنبال می‌شد، در برخی زمینه‌ها به وابستگی بیشتر به تعداد محدودی از شرکای خارجی انجامیده است.

مدافعان جمهوری اسلامی در پاسخ خواهند گفت که مسئولیت اصلی این وضعیت بر عهده تحریم‌های خارجی است. تحریم‌ها بی‌تردید فشار سنگینی بر اقتصاد ایران و زندگی مردم وارد کرده‌اند، اما پرسش مهم این است که چه عواملی به تداوم آن‌ها انجامیده و آیا می‌شد با رویکردی متفاوت، هزینه‌های کمتری به کشور تحمیل کرد؟

از نظر نویسنده، بخشی از این هزینه‌ها نتیجه انتخاب‌های سیاسی تهران بوده است؛ انتخاب‌هایی که در بسیاری از موارد، تقابل را بر مذاکره و تلاش برای بهبود موقعیت ایران در نظام بین‌المللی مقدم دانسته‌اند.

تجربه کشورهای دیگر نشان می‌دهد که مقابله با سلطه قدرت‌های بزرگ لزوماً به معنای قطع رابطه با آن‌ها یا قرار گرفتن در مسیر تقابل دائمی نیست. بسیاری از کشورها کوشیده‌اند با حفظ روابط متوازن با قدرت‌های رقیب، از وابستگی یک‌جانبه جلوگیری کنند و فضای بیشتری برای تصمیم‌گیری مستقل داشته باشند.

هند، با سابقه طولانی مخالفت با سلطه استعماری، همچنان می‌کوشد سیاست خارجی مستقلی داشته باشد و هم‌زمان با قدرت‌های مختلف رابطه برقرار کند. ترکیه، با وجود عضویت در ناتو و اتحاد با غرب، در موضوع اوکراین نقش مستقلی ایفا کرده و روابط خود را با روسیه و آمریکا حفظ کرده است. عربستان سعودی و امارات متحده عربی نیز ضمن همکاری با کشورهای غربی در بسیاری از زمینه‌ها، روابط اقتصادی گسترده‌ای با چین ایجاد کرده‌اند. حتی رئیس‌جمهور راست‌گرای آرژانتین، با وجود مواضع اولیه تند علیه چین، به دلیل ملاحظات اقتصادی از شدت انتقادهای خود کاسته است.

این نمونه‌ها نشان می‌دهند که کشورها می‌توانند بدون چشم‌پوشی از منافع ملی خود، با قدرت‌های مختلف تعامل کنند. در چنین رویکردی، اصل بر آن است که روابط خارجی در خدمت توسعه اقتصادی، افزایش قدرت چانه‌زنی و حفظ آزادی عمل کشور قرار گیرد، نه اینکه اختلاف‌های ایدئولوژیک با دیگر کشورها، از پیش مسیر سیاست خارجی را تعیین کنند.

نویسنده معتقد است که سیاست خارجی جمهوری اسلامی بیش از اندازه تحت تأثیر ملاحظات ایدئولوژیک است و همین مسئله ایران را با آنچه محی‌الدین مصباحی، استاد علوم سیاسی، «تنهایی استراتژیک» می‌نامد، روبه‌رو کرده است.

جمهوری اسلامی در آغاز انقلاب، هم‌زمان با شرق و غرب مخالفت کرد و بر استقلال از هر دو تأکید گذاشت. اما در سال‌های بعد، برای کاهش فشارهای غرب به چین نزدیک شد. بااین‌حال، پکن نیز در سیاست خارجی خود بیش از هر چیز منافع اقتصادی و راهبردی‌اش را دنبال می‌کند و روابط گسترده با عربستان سعودی، امارات متحده عربی و حتی اسرائیل را برای خود ارزشمندتر می‌داند. بنابراین، نزدیکی سیاسی تهران و پکن به این معنا نیست که چین حاضر است منافع خود را برای حمایت از ایران کنار بگذارد.

ایران همچنین در سال‌های اخیر روابط نزدیکی با ونزوئلا برقرار کرده بود؛ کشوری که مانند ایران با تحریم‌ها و فشارهای آمریکا روبه‌رو بود. اما این همکاری بیش از آنکه به شکل‌گیری یک ائتلاف قدرتمند و پایدار منجر شود، از شرایط مشابه و انزوای بین‌المللی دو کشور تأثیر می‌گرفت. نویسنده با اشاره به تحولات ونزوئلا و برکناری نیکلاس مادورو به دست آمریکا، این رابطه را نمونه‌ای از محدودیت اتکا به شرکایی می‌داند که خود با آسیب‌پذیری‌های جدی روبه‌رو هستند.

از نگاه مقاله، جمهوری اسلامی نه توانسته است استقلال ایران را به شکلی پایدار و مؤثر تقویت کند و نه به وعده خود برای حمایت از ملت‌های تحت فشار در سراسر جهان به‌طور سازنده عمل کرده است. ایران، به جای محدود کردن سلطه قدرت‌های خارجی، در برخی موارد خود به عاملی برای تضعیف حاکمیت کشورهای دیگر تبدیل شده است.

برای نمونه، آیت‌الله خامنه‌ای برخلاف سنتی که بر پرهیز از گرفتار شدن در منازعات قدرت‌های بزرگ تأکید داشت، از تهاجم روسیه به اوکراین حمایت کرد و ایران پهپادهایی در اختیار مسکو قرار داد. جمهوری اسلامی همچنین با تأمین مالی و تسلیح گروه‌های مسلح در عراق، لبنان، یمن، غزه و سوریه، در منازعات منطقه‌ای نقش فعالی ایفا کرد. این مداخلات، با ادعای دفاع از حاکمیت ملی و مخالفت با مداخله خارجی در تعارض قرار می‌گیرند.

جمهوری اسلامی همچنان خود را مخالف امپریالیسم می‌داند و ایستادگی در برابر حملات آمریکا و اسرائیل را نشانه‌ای از پایبندی به این آرمان معرفی می‌کند. اما مسئله اساسی این است که چنین مقاومتی تا چه اندازه توانسته به تقویت ایران و تأمین منافع مردم آن منجر شود.

برای ایرانیانی که سال‌ها با مشکلات اقتصادی و محدودیت‌های مختلف روبه‌رو بوده‌اند و اکنون نیز باید هزینه‌های یک جنگ ویرانگر با آینده‌ای نامعلوم را تحمل کنند، صرف ایستادگی در برابر قدرت‌های خارجی لزوماً به معنای موفقیت نیست. اگر این تقابل به کاهش رفاه عمومی، محدود شدن گزینه‌های سیاست خارجی و افزایش آسیب‌پذیری کشور بینجامد، نمی‌توان آن را بدون بررسی پیامدهایش دستاوردی برای استقلال ملی دانست.

منبع: آتلانتیک

*درج این مقاله به معنی تأیید مطالب مطرح شده نبوده و تنها به منظور آشنایی با نظرات مختلف صورت گرفته است


دیدگاه خوانندگان