twitter share facebook share ۱۴۰۵ تیر ۱۲ 32
مقام‌های ایرانی و تحلیلگران به‌تدریج این دوره را به‌عنوان رقابتی می‌بینند بر سر اینکه آیا ابزارهایی که آمریکا را به پذیرش تفاهم‌نامه وادار کردند، تا زمان آغاز مذاکراتِ جدی برای دستیابی به توافق نهایی، همچنان باقی خواهند ماند یا نه.

اول ژوئیه، تیم‌های فنی ایران و آمریکا با میانجی‌گری قطر و پاکستان در دوحه مذاکرات غیرمستقیمی برگزار کردند تا روند اجرای تفاهم‌نامه‌ای را که ۱۷ ژوئن میان رؤسای‌جمهور ترامپ و پزشکیان امضا شده بود، پیگیری نمایند. کاظم غریب‌آبادی، معاون وزیر خارجه ایران، پس از این نشست اعلام کرد گروه‌های کاری برای نظارت بر اجرای توافق و در نهایت مذاکره درباره یک توافق نهایی تشکیل شده‌اند. وزارت خارجه قطر نیز از «پیشرفت مثبت» در این روند خبر داد.

در همان روز، فرماندهی مرکزی آمریکا (سنتکام) اعلام کرد گروه آبی-خاکی ناو «یو‌اس‌اس باکسر» به همراه یگان اعزامی تفنگداران دریایی یازدهم، شامل حدود ۲۵۰۰ نظامی، وارد منطقه مأموریت خود شده است؛ اقدامی که آن را بخشی از یک استقرار از پیش برنامه‌ریزی‌شده توصیف کرد. هم‌زمان، معاون رئیس‌جمهور آمریکا، جی. دی. ونس، در یک مصاحبه گفت رویکرد دولت این است که در دوره اجرای تفاهم‌نامه، ذخایر نفتی جهان را دوباره تکمیل کند و سپس «ببیند شرایط به کجا می‌رسد».

این تحولات، تناقض رو به تشدیدِ دوره پس از تفاهم‌نامه را نشان می‌دهد. تماس‌های دیپلماتیک ادامه داشته و حتی ساختارمندتر شده‌اند. تنگه هرمز نسبت به هر زمان دیگری از زمان جنگ بازتر است. صادرات نفت ایران تا حدی و تحت معافیت‌های ۶۰ روزه خزانه‌داری آمریکا از سر گرفته شده و سازوکارهای مدیریت تنش—از گروه‌های کاری گرفته تا میانجی‌ها و کانال‌های ارتباطی—گسترش یافته‌اند. با این حال، فضای سیاسی در تهران هر روز بدبینانه‌تر می‌شود.

دلیل این بدبینی آن است که مقام‌های ایرانی و تحلیلگران به‌تدریج این دوره را به‌عنوان رقابتی می‌بینند بر سر اینکه آیا ابزارهایی که آمریکا را به پذیرش تفاهم‌نامه وادار کردند، تا زمان آغاز مذاکرات جدی همچنان باقی خواهند ماند یا نه.

ایران وارد این دوره ۶۰ روزه شد با این تصور که پس از جنگ چهار اهرم مهم در اختیار دارد: کنترل عملیاتی بر اختلال در تنگه هرمز، نقش منطقه‌ای در لبنان که در ماده اول تفاهم‌نامه تثبیت شده بود، ارزش چانه‌زنی ناشی از وضعیت نامشخص برنامه هسته‌ای، و چشم‌انداز کاهش فشار اقتصادی گسترده از جمله صندوق سرمایه‌گذاری پیشنهادی ۳۰۰ میلیارد دلاری.

اما نگاه غالب در تهران این است که هر چهار اهرم به‌طور هم‌زمان در حال تضعیف شدن هستند؛ از طریق دیپلماسی آمریکا با کشورهای خلیج فارس، ترتیبات جدید دریایی، مسیر جداگانه سیاسی درباره لبنان، فشارهای مربوط به پرونده هسته‌ای، و ادامه آرایش نظامی. نتیجه از دید تهران این است که ایران ممکن است در مذاکره نهایی با گزینه‌های کمتر و توان پایین‌تر برای اعمال فشار وارد شود. این نگرانی با یک دغدغه دیگر هم همراه شده: اینکه واشنگتن ممکن است در صورت مقاومت تهران، دوباره به سمت استفاده از فشار نظامی حرکت کند.

از نگاه تهران، اختلافات شکل‌گرفته پیرامون تفاهم‌نامه، موضوعات جدا از هم نیستند، بلکه جبهه‌های مختلف یک رقابت واحدند. روشن‌ترین نمونه، تنگه هرمز است.

نگرانی ایران درباره هرمز صرفاً موضوع «هزینه عبور» نیست؛ بلکه به یک واقعیت سیاسی برمی‌گردد که پس از جنگ شکل گرفته: اینکه دسترسی به هرمز مستقیماً با امنیت ایران گره خورده است. هدف تهران این است که این واقعیت را در دوره ۶۰ روزه به یک سازوکار پایدار منطقه‌ای تبدیل کند؛ ابتدا با عمان و سپس با دیگر کشورهای ساحلی خلیج فارس. سفر ۲۲ ژوئن محمدباقر قالیباف و عباس عراقچی به مسقط و همچنین تشکیل نخستین کمیته مشترک ایران و عمان در ۲۹ ژوئن در همین چارچوب انجام شد و به توافق اولیه برای بررسی «هزینه‌های خدماتی» و مدیریت آینده کشتیرانی رسید.

اما تحولات هم‌زمان، مسیر دیگری را نشان می‌دهند. مسیر جنوبی‌ای که در ۲۵ ژوئن از سوی عمان و سازمان بین‌المللی دریانوردی (IMO) اعلام شد—که از آب‌های داخلی عمیق عمان عبور می‌کند—با هماهنگی ایران نبود. نیروی دریایی سپاه این مسیر را «غیرقابل قبول» و «خطرناک» دانست و تأکید کرد که هماهنگی با ایران برای عبور و مرور دریایی همچنان ضروری است.

در همین حال، سفر مارکو روبیو به کشورهای خلیج فارس به بیانیه مشترکی با شورای همکاری خلیج فارس انجامید که در آن هرگونه «عوارض، هزینه یا تلاش برای اعمال کنترل بر تنگه» رد شده و بر آزادی کامل کشتیرانی تأکید شده بود. وزیر خارجه عمان نیز دریافت هرگونه هزینه عبور را رد کرد. دیدار سلطان عمان با امانوئل مکرون در پاریس هم به تعهد مشترکی برای بازگشایی تنگه بدون شرط انجامید، حتی با بحث درباره عملیات مشترک مین‌روبی؛ موضوعی که با واکنش و هشدار ایران به فرانسه همراه شد.

در نگاه تهران، مسیر جنوبیِ جدید به‌تدریج یک واقعیت عملی را عادی‌سازی می‌کند؛ به این معنا که هرچه حجم بیشتری از تردد دریایی از مسیرهایی خارج از کنترل ایران انجام شود، اهرم فشاری که ایران در جریان جنگ به دست آورده بود کم‌ارزش‌تر می‌شود. شرکت Kpler گزارش داده است که در ۳۰ ژوئن ۳۴ عبور ثبت شده است. از نگاه تهران، هر یک از این عبورها از ارزش آن هزینه ای که واشنگتن در صورت بازگشایی رسمی تنگه باید بپردازد، کم می‌کند.

لبنان نیز از همین منطق پیروی می‌کند. ایران تلاش کرد لبنان را وارد تفاهم‌نامه کند، چون معتقد بود آتش‌بستی که فقط به ایران محدود بماند، حزب‌الله را در برابر یک کارزار جداگانه اسرائیلی بی‌دفاع می‌گذارد. اما توافق چارچوبی که میان اسرائیل و لبنان در ۲۶ ژوئن اعلام شد، در تهران به‌عنوان تلاشی برای بازتعریف همین بند از بیرون دیده می‌شود. بندی که می‌گوید هیچ دولت یا بازیگر غیردولتی حق ندارد به نمایندگی از دولت لبنان اقدام کند، در تهران این‌گونه تعبیر می‌شود که مستقیماً ایران را هدف گرفته است. به بیان دیگر، وقتی خود دولت لبنان چنین ادعایی را بی‌اعتبار کند، توان ایران برای استناد به عملیات اسرائیل در لبنان به‌عنوان نقض آتش‌بس گسترده‌تر عملاً از بین می‌رود.

از نگاه واشنگتن، به‌جای آنکه بند مربوط به لبنان در تفاهم‌نامه به‌طور مستقیم رد شود، این بند به‌تدریج و از طریق یک روند جداگانه دیپلماتیک و امنیتی عملاً بی‌اثر و تهی شده است. از سوی دیگر، چون حزب‌الله این چارچوب را رسماً رد کرده و حاضر به خلع سلاح نیست، همان توافق به اسرائیل این امکان را می‌دهد که حضور خود در خاک لبنان را ادامه دهد و حملاتش را در قالب «دفاع از خود» توجیه کند. گمانه‌زنی‌ها درباره احتمال کمک خارجی به ارتش لبنان برای خلع سلاح حزب‌الله—چه از مسیر سوریه و چه از طریق نیروهای مزدور با حمایت مالی امارات—این تصور را در تهران تقویت می‌کند که موازنه داخلی لبنان پیش از آنکه ایران بتواند آن را به یک دستاورد سیاسی پایدار تبدیل کند، در حال تغییر است.

بُعد خلیج فارس این الگو را به حوزه اقتصادی هم گسترش می‌دهد. بیانیه روبیو و شورای همکاری خلیج فارس، برنامه موشکی و پهپادی ایران و همچنین حمایت از متحدان و گروه‌های نیابتی را تهدیدهایی معرفی کرد که باید با آن‌ها مقابله شود و مشارکت اقتصادی—از جمله در صندوق پیشنهادی ۳۰۰ میلیارد دلاری—را به «توقف رفتارهای بی‌ثبات‌کننده» مشروط کرد. در حالی که خود تفاهم‌نامه چنین شرط‌هایی را ندارد. از این رو، تهران این روند را چنین می‌بیند که واشنگتن از طریق متحدان منطقه‌ای خود در حال وارد کردن موضوعاتی به مرحله بعدی است که اساساً در چارچوب پایان جنگ گنجانده نشده بودند؛ یعنی تبدیل یک آتش‌بس محدود به یک معامله منطقه‌ای گسترده، پیش از آنکه منافع وعده‌داده‌شده به ایران پرداخت شود.

پرونده هسته‌ای نیز تصویر را کامل می‌کند. در ۲۲ ژوئن، سخنگوی وزارت خارجه ایران اعلام کرد همکاری با آژانس بین‌المللی انرژی اتمی دقیقاً مطابق روال پس از ژوئن ۲۰۲۵ ادامه خواهد داشت: دسترسی موردی به تأسیسات سالم و عدم دسترسی به تأسیسات آسیب‌دیده؛ موضعی که ایران آن را با استناد به بند «وضع موجود» در تفاهم‌نامه (ماده ۹) توجیه می‌کند. منطق اصلی ساده است: محل و وضعیت حدود ۴۴۰ کیلوگرم اورانیوم با غنای ۶۰ درصد همچنان برای طرف‌های بیرونی نامشخص است و بیش از یک سال است که به‌طور کامل توسط بازرسان تأیید نشده. اگر آژانس این اطلاعات را با دقت به دست آورد، در حالی که رفع تحریم‌ها، آزادسازی دارایی‌ها، ترتیبات هرمز و پرونده لبنان هنوز حل‌وفصل نشده باشند، ایران مهم‌ترین کارت باقی‌مانده خود را از دست خواهد داد. در صورت شکست مذاکرات، همین اطلاعات می‌تواند برای ردیابی، توقیف یا نابودی بخش‌های باقی‌مانده برنامه استفاده شود.

به همین دلیل، ایران با استناد به ماده ۱۳ تفاهم‌نامه تأکید می‌کند که مذاکرات هسته‌ای باید فقط پس از آغاز اجرای تعهدات مربوط به دارایی‌های بلوکه‌شده، هرمز و لبنان شروع شود. در مقابل، واشنگتن خواهان آغاز زودهنگام بازرسی‌هاست، چون نمی‌خواهد امتیازات اقتصادی و سیاسی را در حالی ارائه دهد که ایران همچنان این ابهام و ظرفیت را در اختیار دارد. در نتیجه، اختلاف بر سر آژانس در واقع اختلاف بر سر این است که «چه کسی اول حرکت کند».

از این منظر، از نگاه تهران، مسیرهای کشتیرانی، چارچوب لبنان، شروط خلیج فارس و دسترسی‌های نظارتی هسته‌ای همگی جبهه‌های مختلف یک رقابت واحد هستند؛ رقابتی بر سر اینکه آیا دستاوردهای عملی جنگ می‌توانند به اهرم‌های پایدار تبدیل شوند یا در دوره‌ای که ظاهراً برای دیپلماسی در نظر گرفته شده، به‌تدریج خنثی می گردند.

نگرانی‌های ایران فقط به اختلافات مذاکراتی محدود نمی‌شود و با مجموعه‌ای از نشانه‌های نظامی، امنیتی و ترکیبی تقویت می‌گردد که در تهران به‌عنوان مقدمات احتمالی مرحله بعدی جنگ تعبیر می‌شوند.

تغییر فضا از شب ۲۶ ژوئن آغاز شد؛ زمانی که سنتکام در پاسخ به حمله ایران به یک کشتی با پرچم سنگاپور در روز قبل، به مواضعی در جزیره سیریک حمله کرد؛ مواضعی که گفته می‌شود با برنامه‌های موشکی و پهپادی و راداری ایران مرتبط بوده‌اند. ایران نیز در واکنش، اهدافی در کویت و بحرین را هدف قرار داد. این تبادل‌ها در شب‌های ۲۷ و ۲۸ ژوئن ادامه یافت و تشدید شد؛ به‌طوری که سنتکام از افزایش شدت حملات نسبت به شب‌های قبل خبر داد و ایران نیز دامنه پاسخ را از پهپاد به سمت موشک‌ها گسترش داد. هر دو طرف این اقدامات را اجرای تفاهم‌نامه در برابر نقض طرف مقابل معرفی کردند و توافق به‌صورت رسمی فرو نپاشید. با این حال، آنچه تهران را نگران می‌کند، بازگشت الگوی رفتاری‌ای است که پیش از تفاهم‌نامه وجود داشت.

هراس اصلی ایران «عادی‌سازی» حملات به خاک خود است؛ یعنی اینکه آمریکا بتواند حمله به ایران را به بهانه امنیت دریایی یا دفاع از خود به یک رویه تبدیل کند، در حالی که ایران باید یا این حملات را تحمل کند یا فقط در چارچوب محدود پاسخ دهد تا کل توافق از بین نرود.

در نتیجه، بحث راهبردی در داخل ایران تغییر کرده است: آیا پاسخ‌ها باید از سطح حمله طرف مقابل فراتر برود یا نه، و حتی اینکه آیا ایران باید در برخی موارد پیش‌دستانه عمل کند تا عنصر غافلگیری را بازگرداند. این تغییر، فاصله قابل توجهی با سیاست «صبر راهبردی» گذشته دارد و واکنش سنگین‌تر سپاه در دور دوم درگیری‌ها نیز بازتاب همین منطق تلقی می‌شود.

آرایش نظامی آمریکا این تردید را تشدید می‌کند. ورود گروه «باكسر» در کنار تجربه تجمعات نظامی قبلی و نگرانی از عملیات احتمالی علیه جزایر و زیرساخت‌های ساحلی ایران دیده می‌شود و از نگاه ایران می‌تواند نقض ماده ۹ تفاهم‌نامه باشد؛ ماده‌ای که بر اساس آن آمریکا متعهد شده بود حضور نظامی خود در منطقه را در دوره ۶۰ روزه افزایش ندهد.

در همین حال، تأکید سنتکام بر بازدارندگی و آمادگی نظامی، در کنار گزارش‌هایی که از بررسی گزینه‌های محدود نظامی توسط ترامپ منتشر شده، از نگاه تهران نشانه اطمینان‌بخشی نیست. اظهارنظر ونس درباره استفاده از زمان برای تکمیل ذخایر نفتی و سپس «دیدن شرایط» نیز در چارچوب تحلیلی ایران قرار می‌گیرد؛ چارچوبی که بر این فرض استوار است که بازسازی ذخایر نفت استراتژیک آمریکا—که به پایین‌ترین سطح خود از سال ۱۹۸۳ رسیده—بخشی از پنجره زمانی تصمیم‌گیری برای جنگ جدید را تعیین می‌کند، نه حل‌وفصل قطعی بحران.

لایه سوم تحولات از پیرامون ایران می‌آید. در روزهای اخیر، درگیری‌ها میان نیروهای امنیتی و گروه‌های مسلح در مناطق غربی و جنوب‌شرقی کشور افزایش یافته است. هم‌زمان، سپاه پاسداران به چند عملیات کمین علیه این گروه‌ها دست زده، حملات سایبری باعث اختلال چندروزه در سیستم بانکی ایران شده، و گزارش‌های منتشرشده از منابع آگاه نشان می‌دهد که پروازهای لجستیکی و نظامی آمریکا در منطقه افزایش یافته است.

اول ژوئیه، مصطفی هجری، دبیرکل حزب دموکرات کردستان، در گفت‌وگو با بخش فارسی صدای آمریکا گفت حمله زمینی به ایران در دستور کار قرار دارد و افزود در صورت فراهم شدن شرایط، نیروهایش تا ارومیه پیشروی خواهند کرد.

هر یک از این تحولات به‌تنهایی می‌تواند توضیح‌های متفاوتی داشته باشد، اما در کنار هم تصویری شکل می‌دهند که با یک برداشت از پیش موجود در تهران هم‌خوان است: تصور یک درگیری چندجبهه‌ای. در این چارچوب، حملات خارجی، شورش‌های قومی، عملیات سایبری و تلاش برای بی‌ثبات‌سازی داخلی، اجزای به‌هم‌پیوسته یک راهبرد واحد تلقی می‌شوند.

در همین حال، وزیر دفاع اسرائیل، اسرائیل کاتس، نیز این تصویر را تشدید کرد و هشدار داد که اسرائیل در صورت واکنش تهران به تحولات لبنان و حمله به اسرائیل، آماده آغاز یک کارزار مستقل علیه ایران است.

در این میان باید با احتیاط برخورد کرد. خود تحلیلگران ایرانی نیز درباره این روندها اتفاق‌نظر ندارند و این نشانه‌ها به هیچ‌وجه به معنای قریب‌الوقوع بودن جنگ جدید نیست. اما آنچه این تحولات نشان می‌دهد این است که در تهران این باور در حال تقویت است که آمریکا از دوره تفاهم‌نامه برای آزمایش خطوط قرمز ایران، بهبود موقعیت نظامی خود و کاهش اهرم‌های فشار ایران استفاده می‌کند، در حالی که همچنان گزینه استفاده محدود از زور را برای اعمال فشار در اختیار نگه داشته است.

هرچه این تصور بیشتر تقویت شود که تفاهم‌نامه پوششی برای آماده‌سازی مرحله بعدی است، پذیرش امتیازدهی برای رهبران ایران دشوارتر می‌شود؛ چون چنین امتیازهایی می‌تواند به‌عنوان «فدا کردن دستاوردهای جنگ در برابر یک توقف موقت» تعبیر شود.

این وضعیت، همان دوراهی‌ای است که امروز انتخاب‌های ایران را محدود می‌کند. تهران نمی‌تواند به‌راحتی شاهد باشد که اهرم فشارش در تنگه هرمز تضعیف شود، جایگاهش در لبنان از چارچوب دیپلماتیک خارج شود، مشوق‌های اقتصادی مشروط شوند، و ابهام هسته‌ای‌اش پیش از توافق نهایی از بین برود.

اما هر ابزار مقابله با این روند نیز هزینه خاص خود را دارد. فشار بر کشتیرانی ممکن است نقض تفاهم‌نامه تلقی شود و به شکست کل توافق بینجامد. تشدید تنش در لبنان می‌تواند به‌عنوان برهم زدن روند سیاسی لبنان معرفی شود. محدود کردن همکاری با آژانس ممکن است نشانه عدم جدیت ایران در توافق نهایی تعبیر شود. مخالفت با شروط اقتصادی کشورهای خلیج فارس نیز می‌تواند به انزوای بیشتر منطقه‌ای منجر گردد، در حالی که ایران برای بازسازی به سرمایه این کشورها نیاز دارد.

در نتیجه این محدودیت‌ها، در رفتار ایران می‌توان سه الگوی اصلی را تشخیص داد:

نخست، به نظر می‌رسد ایران همچنان مسیر فشارهای حساب‌شده را دنبال خواهد کرد، نه اینکه به سمت تشدید گسترده تنش حرکت کند. تنگه هرمز همچنان مؤثرترین ابزار ایران باقی می‌ماند، چون می‌تواند هم بر آمریکا و هم بر بازار جهانی فشار وارد کند، بدون اینکه ایران را وارد جنگ مستقیم با اسرائیل نماید. به همین دلیل، هم محدودیت‌های دریایی و هم پیام‌های غیرمستقیم در کنار کانال‌های ارتباطی ادامه یافته‌اند.

دوم، وضعیت داخلی ایران اجازه عقب‌نشینی کامل و بی‌سر و صدا را نمی‌دهد. انتقاد جناح‌های تندرو از دولت پزشکیان و از قالیباف به‌عنوان مذاکره‌کننده اصلی افزایش یافته است. برخی اعضای مجلس خبرگان نیز بیانیه‌ای برای «انتقام» به‌خاطر کشته شدن علی خامنه‌ای منتشر کردند که بعداً از سوی دبیرخانه این نهاد رد شد و پزشکیان تلاش کرد حمایت روحانیون ارشد را در مسیر دیپلماتیک جلب کند. هر حمله آمریکا، هر عملیات اسرائیل در لبنان و هر شرط جدید کشورهای خلیج فارس، استدلال تندروها را تقویت می‌کند که تفاهم‌نامه از ابتدا اشتباه بوده است و دولت را مجبور می‌کند نشان دهد در حال مقاومت است، نه پذیرش امتیازدهی.

سوم، راهبرد کلی ایران در دوره پس از جنگ بر حفظ «فضای مانور» استوار است، نه انتخاب قطعی میان دیپلماسی یا تقابل. یعنی تلاش برای زنده نگه داشتن مذاکرات، در عین تعویق امتیازهای هسته‌ای، جلوگیری از بازگشت به وضعیت پیش از جنگ در حوزه دریایی، حفظ جایگاه لبنان در چارچوب توافق، و جلوگیری از مشروط شدن همکاری اقتصادی کشورهای خلیج فارس به تغییر سیاست‌های منطقه‌ای ایران.

نتیجه اینکه ایران وارد مرحله‌ای از مذاکرات شده که هم‌زمان حس قدرت و نگرانی را با هم دارد. از یک سو باور دارد جنگ نشان داد که می‌تواند به آمریکا هزینه‌های سنگین تحمیل کند؛ از سوی دیگر نگران است که این دستاوردها به‌تدریج و از طریق ترتیبات غیرمستقیم در حال فرسایش باشد؛ بدون آنکه جنگ جدیدی رخ دهد.

خطر اصلی اینجاست که خودِ دیپلماسی نیز به بخشی از میدان درگیری تبدیل شده است. بنابراین مسئله ایران دیگر فقط حفظ مذاکرات نیست، بلکه این است که آیا می‌تواند در دل همین مذاکرات، به اندازه کافی اهرم فشار حفظ کند تا توافق نهایی برایش ارزش پذیرش داشته باشد یا نه.

منبع: irananalytica

نظر شما