سایه سیاه مرگ اندیشی بر زندگی نوجوانان

244 ۱۳۹۶ اسفند ۱۰ - 2018/03/01

سایه سیاه خودکشی بر زندگی نوجوانان موضوعی نیست که بتوان به راحتی از کنار آن گذشت و مانند بسیاری دیگر از مشکلات و مصائب اجتماعی این چند سال به دست فراموشی سپرد. لایه های عمیق و نگران کننده ای که باعث مرگ اندیشی و خودکشی نوجوانان می شود موضوعی است که دکتر سعید معدنی در گفت و گو با شفقنا به بررسی آن می پردازد:

از همان ابتدا که علم جامعه شناسی ایجاد شد فردی مانند امیل دورکیم اعتقاد داشت که بر خلاف تصور عمومی که خودکشی را امری روانشناختی می داند این موضوع بیشتر علت های جامعه شناختی دارد و عوامل اجتماعی است که باعث خودکشی می شود. به اعتقاد دورکیم فردی که پیوند و همبستگی بیشتری با جامعه دارد کمتر خودکشی می کند. بر اساس این نظریه افراد متاهل، روستاییان، افراد سنتی و یا کسانی که پیوندهای مذهبی دارند کمتر خودکشی می کنند. یعنی هر چقدر همبستگی و ارتباط فرد با جامعه بالاتر باشد احتمال خودکشی کمتر است.

متاسفانه ما جامعه را به حال خود رها کردیم. این رها شدگی جامعه در آینده ما را با مشکلات زیادی مواجه می کند. در مدرنیته غربی دو نهاد تضعیف شد یکی خانواده سنتی که دیگر قدرت هدایت و حمایت سابق را نداشت و دیگری مذهب که نتوانست کارکرد سابق خود را داشته باشد. هم اکنون در بخش هایی از جامعه ما نیز احساس می شود که این دو نهاد تضعیف شده و دیگر نمی تواند رسالت خود را به انجام برساند. از سوی دیگر نظام اجتماعی ما نمی تواند نوجوانان را تحت حمایت خود قرار دهد و این افراد احساس تنهایی می کنند.

اتفاق دیگری که در جامعه به شدت در حال خودنمایی است این است که ما به یک جامعه نق زن و غر زن تبدیل شدیم که بیست و چهار ساعته نق می زنیم و به شرایط اطرافمان اعتراض داریم. این موضوع روی بخشی از نوجوانان ما تاثیر منفی گذاشته و امید آنها به آینده را به شکل ناخودآگاه و زیر پوستی نابود می کند. به طور مثال وقتی کودکی در خانه است دائم با نق های پدر و مادر مواجه می شود که فلان کالا یا اجاره خانه گران شده، بعد در خیابان سوار تاکسی می شود و گلایه های مسافر و راننده را از گرانی و بدبختی می شنود. سپس در مدرسه هم با همین شرایط مواجه است و گله های معلم را می شنود. شب در خانه تلویزیون می بیند و در آن هم دائم از مشکلات و کمبودها گفته می شود. ما داریم آواری روی سر بچه ها می ریزیم بدون اینکه روزنه امیدی به آنها نشان دهیم. جامعه ما هم اکنون با این مشکل نق زدن های بیست و چهار ساعته مواجه است.

یک نمونه را مثال می زنم. من در سی سال اخیر که سوار تاکسی شدم یک بار نبوده که راننده از وضعیت خود راضی باشد و گلایه نکند. یک بار نشده که بگوید خدا را شکر توانستم ماشینم را از پیکان کهنه به یک ماشین نو ارتقا دهم. در حالی که می بینیم ماشین نو و تمیز است و مشکلی ندارد اما باز هم راننده می گوید همان پیکان بهتر بود. یعنی می خواهم بگویم که ما هیچ نگاه مثبتی به اوضاع پیرامونمان نداریم. در گذشته که خانواده ها با پدربزرگ و مادر بزرگ ها زندگی می کردند آنها نگاه مثبت را به نوه ها منتقل می کردند. آنها زندگی را تجربه کرده، سختی ها را چشیده و حالا به یک رفاه نسبی رسیده بودند بنابراین نگاه مثبتی داشتند و ناخودآگاه این مثبت اندیشی را به نوه ها منتقل می کردند اما هم اکنون این ارتباط قطع شده است. من احساس می کنم که نوجوانان ما در جامعه رها شدند و کسی آنها را تیمار و حمایت نمی کند و به آنها نمی رسد. این نق زدن های ما همه روی نوجوانان آوار شده و آنها امید خود به آینده را از دست دادند.

پدر و مادر باید بدانند که این غر زدن های بیست و چهار ساعته امید را از نوجوان می گیرد. اینکه نوجوان احساس می کند بعد از درس خواندن بیکار می ماند و امیدی به آینده ندارد. در حالی که وضعیت امروز نوجوانان و کودکان در خانواده به مراتب بهتر از دوران کودکی نسل های قبل تر است. در نسل های قبل، مشکلات اقتصادی و فقر خیلی بیشتر از امروز بود اما امروز در یک جامعه نسبتا مرفه زندگی می کنیم در حالی که امید در جامعه در حال از بین رفتن است. این موضوع دلایل مختلفی هم دارد. هم کارکردهایی از سنت ها نمی تواند امیدبخش باشد، هم جامعه نمی تواند امیدبخش باشد، هم سیستم اجتماعی توان امید بخشیدن به مردم را ندارد و این است که ما با این مسائل مواجهیم و باید در شیوه زندگی و نگاهمان به جامعه تجدید نظر کنیم.

در کنار مسائلی که پیشتر گفته شد باید تضعیف باورهای مذهبی را در میان برخی از افراد جامعه هم مورد توجه قرار داد. چرا که برخی از باورهای سنتی پاسخگوی نیاز نسل جدید نیست و ما هم  شیوه ها و قرائت های جدیدی از مذهب که برای همه تیپ های نوجوانان جذاب باشد چه در مدارس و چه در صدا و سیما ارائه نمی دهیم. در واقع می توان گفت تنها شاخه ای از مذهب ارائه می شود که مورد پذیرش بخشی از جامعه است. در حالی که مذهب یکی از موانع جدی خودکشی در جامعه است. هم به دلیل منع ها و اعتقادات و هم از این رو که معمولا مذهب در جامعه امید به آینده را ایجاد می کند. اما در جامعه ما این حلقه ها مفقود شده اند. هم ارتباط با بزرگترها و هم اعتقادات مذهبی حلقه های مفقود شده در جامعه هستند که باید مورد توجه قرار گیرد.

برخی بر این باورند که افزایش توجه خانواده ها به برآوردن خواسته های نوجوانان باعث شده خیلی از مسائل برای آنها بی ارزش شود اما من اینطور فکر نمی کنم. آنچه بیشتر از توجه بیش از حد خانواده ها به نوجوانان ما ضربه می زند فاصله طبقاتی موجود در جامعه است که باعث می شود نوجوان هر چیزی هم که دارد باز خود را با افراد دیگری که امکانات خیلی بیشتری دارند مقایسه کند و احساس تحقیر در او شکل بگیرد. جامعه امروز ما از طبقات مختلفی تشکیل شده است. کودکی که در خانواده معمولی با یک زندگی معمولی زندگی می کند می بیند که هم کلاسیش پولدارتر از اوست. در چنین شرایطی است که کودک با وجود اینکه رفاه دارد اما به رفاه خود قانع نیست. قدیمی ترها حتی اگر فقیر بودند یا زندگی معمولی هم داشتند قانع تر بودند. اما امروز اگر پدر یک دانشجو برایش پراید بخرد باز هم می بیند که هم کلاسیش ماشین هشتاد میلیونی سوار است. در چنین شرایطی اگرچه وضعیت این دانشجو با نسل های قبل از خود خیلی فرق دارد و بسیار بهتر شده اما باز هم نوعی سرخوردگی و احساس کوچکی در او شکل می گیرد و اعتماد به نفسش را از دست می دهد. در واقع فاصله طبقاتی باعث شده که بخشی از نوجوانان امروزی این احساس را که دارای رفاه نسبی هستند، از دست بدهند.

قطعا وضعیت امروز نوجوانان بهتر از نسل های قبل تر از آنهاست اما باز هم از وضعیت موجود ناراضی هستند. این نارضایتی و فاصله طبقاتی برای آنها تنش زا است و باعث می شود که اینها آرامش نداشته باشند و دائما خود را با افراد دیگر مقایسه کنند. این مقایسه آرامش را از اینها گرفته است. در حالی که نسل های قبل که هیچ کدام از امکانات فعلی را هم نداشتند انگار قانع تر بودند. من به یاد دارم که در دوران کودکی ما حتی کسانی هم که وضعیت مالی خوبی داشتند رفاه زیادی برای فرزندانشان فراهم نمی کردند. یعنی فرزند فردی که وضعیت مالی آنچنانی داشت مانند فرزند یک کارمند معمولی لباس می پوشید و رفت و آمد می کرد. این احساس حقارت در قیاس با دیگران که نوجوان و جوان امروزی ما دارد پیش از این نبود و همین باعث تنش های روحی در آنها می شود. بنابراین باید شیوه زندگی خود را عوض کنیم. از این غرزدن های دائمی فاصله بگیریم و به بچه ها امید بدهیم. باید به آنها این احساس را بدهیم که نگران نباشند زیرا شرایط به این شکل نمی ماند و تغییر می کند. ما به جای دمیدن امید در کودکان و نوجوانانمان دائما یاس را به آنها القا می کنیم.

البته باید این واقعیت را پذیرفت که جامعه ما دائما بین بیم و امید و وضعیت جنگ و صلح در نوسان است و مشخص است که در چنین جامعه ای برنامه ریزی سخت می شود. یکی از بدترین شرایط در جامعه این است که نداند دو سال دیگر چه وضعیتی دارد. بنابراین در اینجا برای رفع مشکلاتی که می تواند جامعه را تا مدت ها گرفتار کند حکومت و دولت باید وارد کار شوند. دست اندرکاران و برنامه ریزان اجتماعی باید تلاش کنند امید را در جامعه ایجاد کنند و عناصری را که باعث ایجاد وحدت و روحیه امیدواری در جامعه می شود، تقویت نمایند. اما به هر حال بخشی از کار هم به خانواده ها بر می گردد. مسلما وقتی نوجوان می بیند که یک پدر و مادر امیدوار دارد بخشی از شخصیت او ترمیم می شود. حالا که سیستم اجتماعی نمی تواند والدین و فرزندان را ساپورت کند حداقل ما در محدوده خانواده و توان خود شرایطی ایجاد کنیم که نوجوانمان نفس بکشد و بالا بیاد. باید امید را در جامعه نشر دهیم. من معتقدم جلسات مذهبی و کارهای خیرخواهانه و فعالیت های اجتماعی امیدآفرین، می تواند امید را در جامعه افزایش دهد. هم اکنون فشار در جامعه روی نوجوانان زیاد است. در برخی موارد در رسانه ها چهره خشنی از مذهب ارائه می دهیم که نوجوان احساس می کند که تعلقی به آن ندارد. نباید چهره مهربان مذهب را از نوجوانمان دریغ می کنیم. از طرفی هم خانواده دیگر خانواده قدرتمند سابق نیست که نوجوان احساس کند حامیانی به نام پدربزرگ و مادر بزرگ و فامیل دارد. بر اساس آخرین آمارها ۳۳درصد از جامعه ما تک فرزندی هستند. بخشی هم که تک والد هستند. همه اینها باعث می شود بسیاری از نوجوانان پشتوانه خود را از دست بدهند و اگر جامعه هم از اینها حمایت نکند یاس و ناامیدی بر روحیه شان غالب می شود و دیگر اقدام به خودکشی موضوعی دور از ذهن برایشان نخواهد بود.

*شفقنا

نظر شما
تغییر رمز

فیسبوک