یادداشت سیاسی

نگاهی به رسانه های جهان

تلاش ترامپ برای گفتگوی مستقیم با حزب الله لبنان و دلیل مخالفت این گروه با گفتگو، و چرایی دعوت از احمد مسعود در مراسم تشییع رهبر فقید ایران و سیاست ایران در حفظ رابطه همزمان با طالبان و مخالفانش از جمله موضوعاتی است که در ادامه می خوانید

چرا ایران مخالفان طالبان را به تهران دعوت کرد؟

مراسم تشییع علی خامنه‌ای، رهبر فقید ایران، که در اواسط ژوئیه به مدت شش روز برگزار شد، از سوی تهران به‌عنوان نمایشی باشکوه طراحی شده بود تا نشان دهد ایران، با وجود فشارهای آمریکا، همچنان ایستاده و مصمم به ادامه مبارزه است. ایران برای نمایش قدرت و اقتدار خود، از هیئت‌هایی از نزدیک به ۱۰۰ کشور دعوت کرد تا در این مراسم حضور داشته باشند.

اما از افغانستان، دو هیئت رقیب دعوت شدند: یکی هیئت رسمی حکومت طالبان و دیگری هیئت مخالفان جمهوری‌خواه طالبان که علیه این گروه جنگ چریکی می‌کنند.

حضور این دو هیئت رقیب در مراسم، صحنه‌ای عجیب ایجاد کرد. هیئت طالبان به ریاست عبدالغنی برادر و امیرخان متقی، دو مقام ارشد طالبان، در مراسم حضور داشت و تقریباً بلافاصله پس از آن، هیئت دوم به ریاست احمد مسعود، رهبر جبهه مقاومت ملی افغانستان، و محمد محقق، از رهبران جامعه هزاره که سابقه‌ای طولانی در مخالفت با طالبان دارد، وارد شد. البته دولت ایران با احتیاط تلاش کرد این دو گروه در جریان مراسم فاصله زیادی از یکدیگر داشته باشند.

شاید مهم‌ترین نکته این مراسم صرفاً دعوت از احمد مسعود نبود، بلکه نحوه برخورد ایران با او پس از ورود به مراسم بود. مسعود در رأس هیئت خود وارد سالن مراسم شد و گوینده رسمی مراسم از این هیئت با عنوان «هیئت عالی مقاومت افغانستان» استقبال و آن را معرفی کرد. گوینده حتی پا را فراتر گذاشت و گفت حضور این هیئت یادآور پیوندهای تاریخی میان دو کشور و احترام مشترک آنها به «مبارزه، کرامت انسانی و آزادی» است.

طبیعی است که نمایندگان طالبان نیز این معرفی را شنیده باشند و احتمالاً چندان از آن خوشحال نشده باشند.

در افغانستان و میان افغان‌های مهاجر در کشورهای مختلف، این صحنه‌ها به‌شدت مورد توجه قرار گرفت؛ هم از سوی حامیان مسعود و هم مخالفان او. حامیان مسعود این استقبال را نشانه تأیید رهبرشان دانستند. آنها ویدئوهایی از ورود او به مراسم را در شبکه‌های اجتماعی منتشر کردند و روی تصاویر، آهنگ‌های میهن‌پرستانه گذاشتند و تصاویر پدر او، احمدشاه مسعود، فرمانده مشهور جنگ‌های چریکی افغانستان را نیز اضافه کردند. احمدشاه مسعود در دهه ۱۹۹۰ علیه طالبان جنگید و سرانجام در سال ۲۰۰۱ توسط عوامل القاعده ترور شد.

در مقابل، ارتقای جایگاه مسعود تا سطح یک هیئت رسمی، خشم حکومت طالبان و حامیان آن را برانگیخت. عبداللطیف نظری، معاون وزیر اقتصاد طالبان، ایران را متهم کرد که در درگیری افغانستان با هر دو طرف بازی می‌کند. خیرالله شینواری، از مقام‌های وزارت خارجه طالبان، نیز در شبکه اجتماعی ایکس نوشت که تهران میزبان چهره‌هایی شده است که حاکمیت ملی و استقلال افغانستان را به چالش می‌کشند. برخی حساب‌های نزدیک به طالبان از این گروه خواستند سفیر ایران را احضار کند یا در اقدامی متقابل، رضا پهلوی، چهره مخالف جمهوری اسلامی، یا حتی اعضای گروه جیش‌العدل مستقر در بلوچستان را به کابل دعوت نماید.

واکنش‌ها خیلی زود به درگیری‌های قومی رایج در فضای سیاسی افغانستان کشیده شد و حساب‌های نزدیک به طالبان، حملات لفظی علیه تاجیک‌ها، پنجشیری‌ها و احمد مسعود به راه انداختند و در برخی موارد نیز محمد محقق و حامیان هزاره او را هدف حملات ضد هزاره قرار دادند.

رفتار ایران در این مراسم، یک واقعیت قدیمی درباره سیاست تهران در قبال افغانستان را برجسته کرد: با توجه به ضعف تاریخی دولت‌های مرکزی افغانستان، ایران همواره ترجیح داده است روی یک طرف سرمایه‌گذاری نکند و تا حد امکان با همه بازیگران مهم رابطه داشته باشد. تهران تلاش می‌کند با هر کسی که در کابل قدرت را در اختیار دارد، همکاری نماید، اما همزمان ارتباط خود را با سایر نیروهای سیاسی نیز حفظ می‌کند.

وقتی از حسن کاظمی قمی، نماینده پیشین ایران در امور افغانستان، پرسیده شد چرا مخالفان طالبان به مراسم دعوت شده‌اند، او توضیح داد که مردم افغانستان نمایندگان مختلفی دارند و کسانی که اکنون بر کشور حکومت می‌کنند، تنها نماینده بخشی از جامعه افغانستان هستند و بخش‌های دیگر همچنان خارج از ساختار حکومت قرار دارند.

اکنون حدود پنج سال از بازگشت طالبان به کابل می‌گذرد، اما ساختار سیاسی و امنیتی این گروه همچنان به‌شدت تحت سلطه مردان پشتون وابسته به شبکه‌های مذهبی و نظامی خود طالبان قرار دارد. تاجیک‌ها، هزاره‌ها، ازبک‌ها، زنان، متخصصان غیرمذهبی و حتی پشتون‌های اصلاح‌طلب، نقش معناداری در ساختار سیاسی کنونی ندارند.

افغانستان کشوری چندقومیتی است و هیچ گروه قومی نمی‌تواند در بلندمدت کشور را طوری اداره کند که گویی سایر گروه‌ها از نظر سیاسی اهمیتی ندارند. طالبان ممکن است در حال حاضر نهادهای دولتی، وزارتخانه‌ها و گذرگاه‌های مرزی را در اختیار داشته باشد، اما در اختیار داشتن ابزارهای حکومت با ایجاد یک توافق سیاسی پایدار و فراگیر در سطح ملی یکسان نیست.

کاظمی قمی توضیح داد که سیاست ایران متوجه همه مردم افغانستان است، نه صرفاً جنبش سیاسی‌ای که در یک مقطع زمانی در کابل حکومت می‌کند.

پیام تهران این نبود که قصد دارد طالبان را سرنگون کند یا جبهه مقاومت ملی را به یک نیروی نیابتی مسلح، شبیه حزب‌الله یا حوثی‌ها، تبدیل نماید. بلکه به نظر می‌رسید ایران می‌خواهد نشان دهد طالبان را حکومتِ وضعیت کنونی افغانستان می‌داند و نسبت به اینکه این گروه بتواند برای همیشه بر کشور مسلط بماند، اطمینان ندارد. بنابراین ایران امروز با طالبان همکاری می‌کند، چون طالبان کنترل کشور را در دست دارد، اما همزمان رابطه خود را با شخصیت‌ها و جنبش‌هایی حفظ می‌کند که ممکن است در آینده نقش مهمی پیدا کنند.

ایران سال‌هاست چنین سیاستی را دنبال می‌کند. در نخستین دوره حکومت طالبان، از سال ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۱، تهران یکی از حامیان اصلی «جبهه متحد» ضدطالبان بود که در غرب بیشتر با نام «ائتلاف شمال» شناخته می‌شد. این ائتلاف بخش کوچکی از مناطق شمال و شمال‌شرق افغانستان را در اختیار داشت.

در همان دوره، ایران رابطه خود را با طالبان نیز حفظ کرده بود، اما با بدتر شدن روابط دو طرف، حمایت تهران از جبهه متحد افزایش یافت؛ به‌خصوص پس از آنکه طالبان در سال ۱۹۹۸، در جریان کشتار مردم مزارشریف، ۱۰ دیپلمات ایرانی و یک خبرنگار را به قتل رساند.

پس از مداخله آمریکا در افغانستان در اواخر سال ۲۰۰۱، ایران همچنان روابط خود را با دولت جمهوری افغانستان و متحدان سنتی جبهه متحد در ساختار این دولت حفظ کرد. اما در عین حال، ارتباط با طالبان را نیز کنار نگذاشت. برای مثال، اکبر منصور، رهبر پیشین طالبان، زمانی شناسایی و کشته شد که پس از ورود به ایران، از این کشور به سمت پاکستان بازمی‌گشت.

ایران از طریق چنین روابطی، همزمان با تقریباً تمام بازیگران اصلی افغانستان همکاری می‌کرد، در آنها نفوذ داشت، به آنها فشار وارد می‌کرد و خود را در برابر تغییرات احتمالی در موازنه قدرت بیمه می‌نمود.

این سیاست زمانی نتیجه داد که طالبان در سال ۲۰۲۱ دوباره قدرت را در دست گرفت. با وجود اختلافات مرزی، روابط ایران و افغانستان از آن زمان عمدتاً آرام بوده است؛ بخشی از این وضعیت نیز به روابط دیپلماتیک سطح بالایی برمی‌گردد که ایران پیش‌تر با مقام‌های طالبان ایجاد کرده بود.

اما رهبران طالبان به‌خوبی می‌دانند که همان‌طور که ایران زمانی که طالبان در خارج از قدرت بود، روابط خود را با این گروه حفظ کرده بود، اکنون نیز روابطش را با دشمنان طالبان حفظ می‌کند.

اهمیت مراسم تشییع خامنه‌ای در این بود که تهران این سیاست را این بار آشکارتر و علنی‌تر از گذشته به نمایش گذاشت.

از زمان آغاز فعالیت جبهه مقاومت ملی در پاییز ۲۰۲۱، یکی از مهم‌ترین اهداف این گروه کسب مشروعیت سیاسی بوده است؛ هم برای جلب حمایت خارجی و هم برای استفاده از این حمایت در جهت افزایش مشروعیت خود در داخل افغانستان.

حکومت طالبان سال‌ها تلاش کرده است این روایت را جا بیندازد که به دلیل کنترل سرزمینی، تنها واقعیت سیاسی موجود در افغانستان است.

واقعیت این است که جبهه مقاومت ملی نتوانسته مانند جبهه متحد در گذشته، مناطقی را تصرف و برای مدت طولانی حفظ کند. همین ناتوانی در کنترل سرزمین، از مشروعیت این گروه کاسته است. با این حال، ایران با قرار دادن احمد مسعود در جایگاهی تقریباً برابر با هیئت طالبان در مراسم رسمی، عملاً به این گروه و آینده آن رأی اعتماد داد.

این اتفاق می‌تواند برای جبهه مقاومت ملی و مخالفان سیاسی طالبان اهمیت زیادی داشته باشد، زیرا هزینه سیاسی و دیپلماتیک ارتباط با این گروه را برای سایر کشورهای منطقه کاهش می‌دهد.

وقتی یک کشور مهم و همسایه افغانستان مانند ایران، علناً جبهه مقاومت ملی را یک طرف مشروع و مهم در معادلات افغانستان می‌داند، دیگر دولت‌های منطقه نیز ممکن است تشویق شوند که با این گروه وارد تعامل شوند.

در گذشته چند کشور غربی، به‌ویژه اتریش و فرانسه، با احمد مسعود و جبهه مقاومت ملی ارتباطات دوستانه‌ای داشته‌اند و مسعود در میان محافل مخالف طالبان در غرب، چهره‌ای محبوب و قهرمان تلقی می‌شود. اما این حمایت چندان کاربرد عملی ندارد.

رهبران غربی که هزاران کیلومتر با افغانستان فاصله دارند، هر از گاهی درباره وضعیت حقوق بشر در این کشور ابراز نگرانی می‌کنند و امیدهای خود را به رهبری مانند مسعود گره می‌زنند که شاید روزی بتواند تغییری ایجاد کند. چنین دیدارهایی می‌تواند برای مسعود تبلیغات و اعتبار سیاسی ایجاد کند، اما در عمل دستاورد چندانی برای او ندارد.

تعامل ایران با جبهه مقاومت ملی کاملاً متفاوت است، زیرا می‌تواند راه‌های بسیار بیشتری برای ارتباط و حمایت در اختیار این گروه قرار دهد؛ از جمله امکان کمک مادی به شورش جمهوری‌خواهانه علیه طالبان.

نزدیک‌تر شدن روابط جبهه مقاومت ملی با ایران، نکته دیگری را نیز نشان می‌دهد: به نظر می‌رسد این گروه و دیگر جنبش‌های مخالف طالبان در افغانستان، امید خود را به نجات یا حمایت جدی از سوی غرب از دست داده‌اند.

جبهه مقاومت ملی طی پنج سال گذشته به دنبال دریافت حمایت سیاسی واقعی از کشورهای غربی، به‌ویژه آمریکا، بوده است. احمد مسعود در نهادهای آمریکایی و غربی سخنرانی کرده، با سیاستمداران و تصمیم‌گیران دیدار داشته، در کنفرانس‌های واشنگتن شرکت کرده و بارها هشدار داده است که کنار کشیدن آمریکا از افغانستان، تهدید تروریسم در این کشور را افزایش خواهد داد. مسعود تأکید کرده که جنبش او به دنبال حمله یا اشغال دوباره افغانستان توسط آمریکا نیست، بلکه صرفاً خواهان حمایت سیاسی آمریکا از مردم افغانستان برای رهایی از حکومت طالبان است.

اما پیام مسعود عمدتاً با بی‌توجهی روبه‌رو شده است. دولت‌های غربی، به جز بیان مواضع کلی درباره حقوق بشر، ترجیح داده‌اند تا حد امکان افغانستان را فراموش کنند. یکی از معدود نکات مثبت حکومت طالبان از دید برخی دولت‌های غربی، برقراری نسبی آرامش پس از سال ۲۰۲۱ بوده است.

منطق آنها این است که اگر یک گروه مخالف را مسلح کنند، افغانستان ممکن است دوباره وارد چرخه جنگ و بی‌ثباتی شود و این مسئله مشکلات بیشتری را برای کشورهای دیگر نیز ایجاد کند.

حضور احمد مسعود در ایران نشان می‌دهد که مقاومت افغانستان ظاهراً به این نتیجه رسیده است که هیچ جنبشی در این کشور نمی‌تواند تنها بر اساس همدردی و حمایت سیاسی غرب، یک راهبرد جدی و پایدار ایجاد کند. در مقابل، یک راهبرد منطقه‌ای برای آنها منطقی‌تر است. مسعود ظاهراً به این نتیجه رسیده که یک جنبش مقاومت نمی‌تواند برای همیشه در کنفرانس‌های پاریس، واشنگتن، وین یا لندن حضور پیدا کند و در عین حال از جغرافیای منطقه‌ای که برای فعالیت خود به آن نیاز دارد، دور بماند.

رابطه ایران و جبهه مقاومت ملی لزوماً به معنای دوستی ایدئولوژیک نیست. ایران و جبهه مقاومت ملی در بسیاری از مسائل اساسی اختلاف دارند. جبهه مقاومت ملی برای کسب مشروعیت بین‌المللی، تا حدی بر مفاهیمی مانند دموکراسی، حقوق زنان، تمرکززدایی و مخالفت با اقتدارگرایی مذهبی تأکید می‌کند. ایران در بیشتر این مسائل دیدگاه کاملاً متفاوتی دارد. اما در سیاست و جنگ، گاهی گروه‌هایی که از نظر فکری و سیاسی تفاوت‌های زیادی دارند، به دلیل داشتن یک دشمن یا هدف مشترک با یکدیگر همکاری می‌کنند. در اینجا نیز مسئله اصلی برای جبهه مقاومت ملی، پیوستن به اردوگاه ایران نیست؛ بلکه خارج شدن از انزوای راهبردی است.

البته نزدیک شدن بیش از حد به ایران برای جبهه مقاومت ملی خطرهایی نیز دارد. این نزدیکی می‌تواند وجهه مقاومت را در میان افغان‌هایی که با جمهوری اسلامی ایران مخالف‌اند، خدشه‌دار کند. همچنین روابط این گروه با دولت‌های غربی را پیچیده‌تر خواهد کرد و ممکن است به تهران امکان دهد از جبهه مقاومت ملی به‌عنوان اهرم چانه‌زنی در مذاکرات و معاملات منطقه‌ای استفاده کند، به جای آنکه واقعاً از این گروه به‌عنوان یک جنبش مستقل حمایت نماید.

اما جبهه مقاومت ملی که از سوی غرب کنار گذاشته شده، در موقعیتی نیست که بتواند گزینه‌های زیادی پیش روی خود داشته باشد.

از سوی دیگر، آمریکا نیز ممکن است به‌تدریج متوجه شود که بی‌میلی آن برای تعامل با مخالفان طالبان، عملاً آنها را به سمت شرکای دیگری سوق داده است؛ شرکایی که ممکن است برای واشنگتن مطلوب نباشند.

منبع: nationalinterest


سوریه جدید؛ آیا آمریکا در حال نادیده گرفتن اسلام‌گرایان است؟

روند عادی‌سازی روابط واشنگتن با سوریه با سرعتی چشمگیر پیش رفته است. طی چند ماه گذشته، آمریکا بخش قابل توجهی از ساختار تحریم‌هایی را که سال‌ها سوریه را منزوی کرده بود، کنار گذاشته، روابط دیپلماتیک با دمشق را از سر گرفته و بررسی راه‌های جدید همکاری امنیتی با دولت نوپای سوریه به ریاست احمد الشرع را آغاز کرده است.

منطق این رویکرد قابل درک است. سقوط حکومت بشار اسد در دسامبر ۲۰۲۴ به دست نیروهای مخالف به رهبری هیئت تحریر الشام به فرماندهی شرع، فرصتی وسوسه‌انگیز برای آمریکا ایجاد کرد. این تحول راه را برای خارج کردن سوریه از مدار نفوذ ایران باز کرد؛ مداری که این کشور طی چند دهه حکومت حافظ اسد و سپس پسرش بشار در آن قرار داشت. همچنین این امید را ایجاد کرد که اگر یک دولت عمل‌گراتر واقعاً بتواند قدرت را در دست بگیرد، سوریه که به‌شدت دچار چندپارگی شده است، به سمت ثبات حرکت کند.

این قمار ممکن است در نهایت نتیجه بدهد. در روزهای اخیر نیز نشانه‌های جدیدی از همکاری میان سوریه و آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، نهاد ناظر هسته‌ای سازمان ملل، دیده شده است. با این حال، به‌تدریج روشن‌تر می‌شود که واشنگتن در شرایط کنونی بیش از آنکه بر شواهد محکم تکیه داشته باشد، بر امید و خوش‌بینی حساب باز کرده است.

تحولات داخل سوریه نشان می‌دهد که ساختار فکری و ایدئولوژیک حاکمان جدید این کشور آن‌قدر که مقام‌های غربی مایل‌اند باور کنند، تغییر نکرده است. در پشت پیام‌های دیپلماتیک و ظاهر معتدل‌تر دولت جدید، همچنان یک جنبش اسلام‌گرا قرار دارد که بسیاری از همان دیدگاه‌هایی را ترویج می‌کند که در گذشته، زمانی که این گروه شاخه‌ای از القاعده بود، هویت آن را شکل می‌داد.

یکی از نمونه‌های روشن، حوزه آموزش است.

مطالعه‌ای جدید از سوی مرکز پژوهش و آموزش آلما در اسرائیل، محتوای آموزشی شبکه مدارس «دار الوحی الشریف» را بررسی کرده است؛ شبکه‌ای آموزشی که با هیئت تحریر الشام، گروه حاکم بر سوریه، ارتباط دارد.

یافته‌های این گزارش نگران‌کننده است. بر اساس این پژوهش، آموزش ایدئولوژی جهادی و تلقین سیاسی در مدارس این شبکه از همان دوره مهدکودک آغاز می‌شود. این مدارس اکنون در استان‌های مهم سوریه، از جمله حلب، حماه، دمشق، لاذقیه و درعا فعالیت می‌کنند.

در نقشه‌های کلاس‌های درس، اسرائیل حذف و به جای آن فلسطین درج می‌شود. یهودیان و مسیحیان به‌عنوان دشمنان همیشگی اسلام معرفی می‌شوند و جهاد مسلحانه علیه آنها نیز به‌عنوان یک وظیفه دینی ارائه می‌شود.

اینها صرفاً چند نمونه پراکنده از عدم تحمل و افراط‌گرایی نیستند. چنین مواردی نشان‌دهنده تلاش سازمان‌یافته و مورد حمایت حکومت برای شکل دادن به نسل آینده سوریه بر اساس یک جهان‌بینی رادیکال و مخالف سازش است.

هم‌زمان، دمشق با مشکل حل‌نشده دیگری نیز دست‌وپنجه نرم می‌کند که آن هم اطلاعات زیادی درباره ماهیت نظم سیاسی جدید سوریه به دست می‌دهد: سرنوشت نیروهای جنگجوی خارجی. در حال حاضر حدود ۵ هزار نیروی افراطی که در کنار هیئت تحریر الشام در عملیات موفقیت‌آمیز سرنگونی بشار اسد جنگیده‌اند، در ارتش سوریه حضور دارند. بسیاری از آنها به ارتکاب جنایت علیه جوامع اقلیت سوریه، از جمله قتل‌های خارج از چارچوب قضایی و خشونت‌های فرقه‌ای، متهم شده‌اند.

طبیعی است که ادامه حضور چنین نیروهایی در خاک سوریه باعث نگرانی کشورهای همسایه، از جمله اسرائیل و لبنان، شده و پرسش‌های جدی درباره قابل اعتماد بودن ساختار امنیتی سوریه در سطح بین‌المللی ایجاد کند.

این مسئله قرار بود پیش از این حل شده باشد. حذف جنگجویان جهادی خارجی از نیروهای مسلح سوریه یکی از شروط اصلی آمریکا برای لغو تحریم‌ها پس از سقوط اسد بود. با این حال، با وجود امتیازات گسترده‌ای که آمریکا به دمشق داده است، از جمله لغو بخش مهمی از ساختار تحریم‌های اقتصادی که کنگره آمریکا بر اساس قانون سزار در سال ۲۰۱۹ ایجاد کرده بود، دولت شرع پیشرفت محدودی در خارج کردن این نیروها از ساختار نظامی داشته است. برعکس، اکنون به‌وضوح مشخص شده که این جنگجویان همچنان برای بقای حکومت جدید سوریه اهمیت حیاتی دارند؛ دقیقاً به این دلیل که برخی از وفادارترین و باتجربه‌ترین نیروهای جنگی آن هستند.

این مسائل سیاست‌گذاران آمریکایی را با واقعیتی ناخوشایند مواجه کرده است. فرض اصلی دولت ترامپ در رویکرد کنونی این است که تعامل و برقراری روابط با دولت سوریه، به‌تدریج آن را معتدل‌تر خواهد کرد. اما زمانی که بقای سیاسی یک حکومت به حمایت شبه‌نظامیان و ترویج یک ایدئولوژی افراطی وابسته باشد، ایجاد اعتدال بسیار دشوار خواهد بود.

این به معنای آن نیست که آمریکا باید به‌طور کامل از تعامل با سوریه دست بکشد. سوریه‌ای باثبات که از نفوذ ایران مستقل باشد، نقش مؤثری در مبارزه با تروریسم منطقه‌ای ایفا کند و از اقلیت‌های خود محافظت نماید، می‌تواند در راستای منافع آمریکا در خاورمیانه باشد. اما عادی‌سازی روابط با سوریه نباید پیشاپیش فرض گرفته شود؛ بلکه دمشق باید با اقدامات واقعی آن را به دست آورد.

خوشبختانه، واشنگتن و متحدانش همچنان اهرم‌های قابل توجهی برای اعمال فشار بر دمشق در اختیار دارند؛ از کمک‌های اقتصادی و همکاری دفاعی گرفته تا به رسمیت شناختن دیپلماتیک و حمایت مالی بین‌المللی. این ابزارها باید به‌صورت حساب‌شده و بر اساس معیارهای مشخص و قابل اندازه‌گیری مورد استفاده قرار گیرند و در برابر آنها اصلاحات واقعی از سوی دمشق مطالبه شود.

خارج کردن جنگجویان خارجی از نیروهای امنیتی سوریه، حفاظت واقعی و مؤثر از اقلیت‌های دینی و قومی و بازنگری کامل در محتوای آموزشی افراط‌گرایانه نباید صرفاً اهدافی آرمانی باشند که دولت سوریه در آینده شاید به آنها برسد. این موارد باید حداقل شروط لازم برای گسترش همکاری و مشارکت با دمشق باشند. تا زمانی که چنین اصلاحاتی انجام نشده، واشنگتن باید بسیار محتاط‌تر از آنچه اکنون مشاهده می‌شود، با دولت جدید سوریه پیش برود.

منبع: واشنگتن پست


پایان‌ مصدق، روش‌ قوام: سیاست خارجی ایران پس از جنگ

در یک ویدئوی قدیمی، احسان نراقی، جامعه‌شناس ایرانی، سیاست خارجی دو نخست‌وزیر ایران در دوره پهلوی، محمد مصدق و احمد قوام‌السلطنه، را با یکدیگر مقایسه می‌کند.

به گفته نراقی، مصدق پس از ملی کردن صنعت نفت ایران و ایستادگی در برابر بریتانیا به قهرمان ملی تبدیل شد، اما سرانجام در کودتای ۱۹۵۳ سرنگون شد. قوام، در مقابل، در جریان بحران آذربایجان در سال ۱۹۴۶ به یک موفقیت مهم دیپلماتیک دست یافت و توانست شوروی را وادار به خارج کردن نیروهایش از ایران کند، اما هرگز جایگاهی مشابه در حافظه جمعی ایرانیان پیدا نکرد.

برای درک اهمیت این مقایسه، لزوماً لازم نیست با قضاوت نراقی موافق باشیم. این مقایسه پرسشی را مطرح می‌کند که نسل‌های مختلف ایران همواره با آن روبه‌رو بوده‌اند: آیا باید یک سیاستمدار را بر اساس مقاومت و ایستادگی‌اش ارزیابی کرد یا بر اساس نتایج عملی‌ای که به دست می‌آورد؟

این پرسش پس از جنگ‌های آمریکا و اسرائیل علیه ایران و در شرایطی که مذاکره‌کنندگان ایرانی برای بازگشایی تنگه هرمز شروط سختی مطرح کرده‌اند، اهمیت بیشتری پیدا کرده است.

از ژوئن ۲۰۲۵، زمانی که آمریکا و اسرائیل به تأسیسات هسته‌ای و دیگر مراکز نظامی ایران حمله کردند، جمهوری اسلامی تلاش کرده است برای افزایش حمایت مردمی، تشیع انقلابی را با ملی‌گرایی ایرانی درهم بیامیزد. نمادهای مذهبی در کنار نمادهای ایران پیش از اسلام ظاهر شدند. شعرهای میهن‌پرستانه وارد مراسم رسمی مذهبی شدند و شخصیت‌هایی مانند آرش کمانگیر و پادشاهان ایران باستان حضور بیشتری در گفتمان عمومی پیدا کردند.

این حمله برای مدتی کوتاه موجب شکل‌گیری نوعی همبستگی ملی شد. ایرانیان اختلافات داخلی خود را کنار گذاشتند و خشم ناشی از تورم، حجاب اجباری، سرکوب سیاسی، اعدام مخالفان سیاسی و محدودیت‌های اجتماعی، موقتاً در برابر مسئله فوری‌ترِ دفاع از کشور به حاشیه رفت.

اما مخالفت با حکومت در اواخر دسامبر ۲۰۲۶ بار دیگر با قدرت بازگشت؛ زمانی که هزاران ایرانی در اعتراض به وخامت شرایط اقتصادی به خیابان‌ها آمدند و حکومت با خشونت آنها را سرکوب کرد. بسیاری از جوانان ایرانی دیگر انتظار گفت‌وگویی معنادار با حکومت را ندارند. برخی به جریان‌های آشکارا ضدحکومتی، از جمله سلطنت‌طلبی، گرایش پیدا کرده‌اند. برخی دیگر نیز به‌کلی از سیاست فاصله گرفته‌اند و به این نتیجه رسیده‌اند که این نظام اصلاح‌پذیر نیست.

این تغییر نسلی برای سیاست خارجی ایران نیز اهمیت دارد. به گفته نوید کلهرودی، تحلیلگر سیاسی ایرانی، جوانان بیشتر از گذشته پرسش‌های عملی مطرح می‌کنند: آیا این سیاست، تحریم‌ها را کاهش می‌دهد؟ آیا شغل ایجاد می‌کند؟ آیا سفر، تحصیل، دسترسی به فناوری و ارتباط با اقتصاد جهانی را آسان‌تر می‌کند؟

نظرسنجی‌های اخیر نیز نشان داده‌اند که حمایت گسترده‌ای در میان ایرانیان از توافق هسته‌ای با قدرت‌های غربی و عادی‌سازی روابط با آمریکا وجود دارد. این لزوماً به معنای آن نیست که جوانان ایرانی واشنگتن را دوست دارند یا خواهان سلطه خارجی هستند. شاید فقط نشان‌دهنده این باشد که آنها دیگر رویارویی دائمی با جهان خارج را یک مأموریت ملی معنادار نمی‌دانند.

مقایسه قوام و مصدق می‌تواند به درک این تغییر کمک کند.

در بخش بزرگی از تاریخ معاصر ایران، کشور میان قدرت‌های بزرگ‌تر، به‌ویژه روسیه و بریتانیا، گرفتار بود. رهبران ایران بارها با یک دوراهی مشابه مواجه شدند: آیا استقلال کشور از طریق مذاکره و سازش‌های تاکتیکی بهتر حفظ می‌شود یا با خودداری از هرگونه امتیازدهی به قدرت‌های خارجی؟

قوام نماینده رویکرد موازنه عمل‌گرایانه بود. در جریان بحران آذربایجان در سال ۱۹۴۶، نیروهای شوروی همچنان در شمال ایران حضور داشتند، مسکو از جنبش‌های خودمختاری حمایت می‌کرد و دولت شوروی به دنبال گرفتن امتیاز نفت از ایران بود. قوام مستقیماً با شوروی مذاکره کرد و در عین حال از فشار آمریکا و طرح مسئله ایران در سازمان ملل نیز بهره گرفت. او با مذاکره درباره تشکیل یک شرکت نفتی مشترک به‌صورت مشروط موافقت نمود، اما شرط گذاشت که هرگونه توافق نهایی باید به تصویب مجلس برسد.

این سیاست برای ایران زمان خرید. نیروهای شوروی از کشور خارج شدند، دولت مرکزی توانست کنترل خود را بر آذربایجان دوباره برقرار کند و مجلس نیز بعدها امتیاز نفتی مورد نظر شوروی را رد کرد. رویکرد قوام ترکیبی بود از مذاکره، ابهام، تعهدات مشروط، استفاده از فشار بین‌المللی و عقب‌نشینی‌های تاکتیکی.

البته این موفقیت فقط نتیجه عملکرد قوام نبود. فشار آمریکا، سازمان ملل، محاسبات شوروی و شکل‌گیری نظم جدید جنگ سرد همگی در این نتیجه نقش داشتند. با این حال، قوام نشان داد که یک کشور ضعیف‌تر چگونه می‌تواند از رقابت میان قدرت‌های بزرگ برای حفظ تمامیت ارضی خود استفاده کند.

مصدق مسیر متفاوتی را دنبال کرد. دکترین او که به «موازنه منفی» معروف شد، این ایده را رد می‌کرد که ایران برای متعادل کردن امتیاز یک قدرت خارجی، باید امتیاز مشابهی به قدرت رقیب آن بدهد. به بیان ساده، ایران نباید صرفاً به این دلیل که بریتانیا در جنوب کشور امتیازات نفتی گسترده‌ای دارد، در شمال نیز امتیاز نفت به شوروی بدهد.

این اصل هم مخالفت مصدق با درخواست‌های نفتی شوروی را شکل داد و هم در رهبری جنبش ملی شدن صنعت نفت تحت کنترل بریتانیا نقش داشت. اهداف مصدق فقط به نفت محدود نمی‌شد. او می‌خواست قدرت مجلس را افزایش دهد، اختیارات سلطنت را محدود کند و استقلال ملی را به حاکمیت مردم پیوند بزند.

مصدق تأثیر عمیق‌تری بر اندیشه سیاسی ایران گذاشت. حاکمیت ملی، کنترل منابع طبیعی و مقاومت در برابر دخالت خارجی به عناصر ماندگار زبان سیاسی ایران تبدیل شدند.

اما دولت مصدق نتوانست ملی شدن نفت را به یک توافق اقتصادی و دیپلماتیک باثبات تبدیل کند. آمریکا و بریتانیا در نهایت شاه را به قدرت بازگرداندند. گرایش شاه به غرب و سیاست‌های اقتدارگرایانه او نیز سرانجام به انقلاب ۱۹۷۹ انجامید؛ انقلابی که جمهوری اسلامی را به قدرت رساند.

اگر مسئله را فقط از زاویه مدیریت بحران نگاه کنیم، قوام موفق‌تر به نظر می‌رسد. اما در مسائل گسترده‌تری مانند حاکمیت ملی، مشروطه‌خواهی و میراث تاریخی، مصدق اهمیت بیشتری داشت. قوام دیپلماسی را عمدتاً ابزاری برای مدیریت روابط نابرابر قدرت می‌دانست؛ مصدق آن را بیانگر حاکمیت ملی و دموکراتیک می‌دید.

جمهوری اسلامی همواره سیاست خارجی خود را با مفهوم «ضدامپریالیسم» توضیح داده است. اما ضدامپریالیسم مصدق با حاکمیت پارلمانی، پاسخگویی در برابر قانون اساسی و حاکمیت قانون پیوند داشت. جمهوری اسلامی تا حد زیادی مقاومت در برابر سلطه خارجی را از پاسخگویی دموکراتیک جدا کرده و از ضدامپریالیسم برای توجیه تمرکز قدرت، مداخله منطقه‌ای و محدودیت‌های داخلی استفاده نموده است.

بنابراین نباید تصور کرد که جوانان ایرانی به‌طور خودکار تحت تأثیر استفاده حکومت از نمادهای ملی یا حتی میراث مصدق قرار خواهند گرفت. به نظر می‌رسد بخش‌هایی از جامعه ایران از یک سو از اسلام‌گرایی انقلابی و اصلاح‌طلبی متکی بر دولت عبور کرده‌اند و از سوی دیگر، حتی از نوعی ملی‌گرایی پوپولیستی که بر مقاومت قهرمانانه، شهادت و فداکاری دائمی تأکید دارد نیز فاصله گرفته‌اند.

به همین دلیل، مقایسه قوام و مصدق نکته مهمی را درباره تغییر معیارهای ارزیابی سیاست خارجی در ایران آشکار می‌کند. در سنت سیاسی مصدق، حاکمیت ملی و مقاومت در برابر امتیازات خارجی در مرکز سیاست قرار داشت. در دیپلماسی قوام، انعطاف، سازش مشروط و استفاده از رقابت قدرت‌های بزرگ اهمیت بیشتری داشت.

اکنون ممکن است بخش قابل توجهی از جامعه ایران هر دو سنت را بیش از گذشته بر اساس نتایج عملی آنها ارزیابی کند. جوانان ایرانی ممکن است وقتی کشورشان مورد حمله قرار می‌گیرد، از ایران دفاع کنند، اما این دفاع را به حمایت از جمهوری اسلامی تبدیل نکنند. ممکن است حاکمیت ملی را ارزشمند بدانند، اما از رویارویی دائمی با جهان حمایت نکنند. برای آنها، میهن‌دوستی شاید دیگر به معنای ساختن قهرمانانه‌ترین روایت از مقاومت نباشد؛ بلکه بیشتر به معنای حفاظت از کشور و در عین حال کاهش هزینه‌هایی باشد که سیاست‌های حکومت بر زندگی مردم عادی تحمیل می‌کند.

اکنون پرسش این است که آیا حکومتی که دو بار در معرض جنگ قرار گرفته، از اختلافات و شکاف‌های داخلی رنج می‌برد و با فشارهای متعدد روبه‌روست، می‌تواند به یک سازش مناسب دست پیدا کند، یا اینکه همچنان تلاش خواهد کرد به بهای فقیرتر شدن روزافزون کشور، صرفاً قدرت خود را حفظ نماید؟

منبع: stimson


ترامپ می‌خواهد با حزب‌الله گفت‌وگو کند؛ آیا آنها تلفن را جواب خواهند داد؟

برای دهه‌ها، سیاست آمریکا در لبنان بر حذف حزب‌الله، یا دست‌کم از بین بردن شاخه نظامی آن، متمرکز بوده است. اما دولت ترامپ این تلاش‌ها را به سطح بی‌سابقه‌ای رسانده است.

وزارت خارجه آمریکا از نخستین مذاکرات مستقیم میان لبنان و اسرائیل پس از مذاکرات صلح مادرید حمایت می‌کند و خلع سلاح حزب‌الله یکی از اهداف اصلی این مذاکرات است.

واشنگتن همچنین اقدامی بی‌سابقه انجام داده و افرادی خارج از حزب‌الله را که آنها را به تضعیف کارزار علیه این گروه متهم می‌کند، تحریم کرده است؛ از جمله برخی اعضای نهادهای امنیتی دولتی لبنان. همزمان، آمریکا و اسرائیل نیز فشار مالی بی‌سابقه‌ای را علیه حزب‌الله به راه انداخته‌اند.

اما نکته متناقض اینجاست که دونالد ترامپ، در عین حال، نخستین رئیس‌جمهور مستقر آمریکا نیز هست که آشکارا آمادگی خود را برای مذاکره مستقیم با حزب‌الله اعلام کرده است.

ترامپ ماه گذشته در دیدار با جوزف عون، رئیس‌جمهور لبنان، در دفتر ریاست‌جمهوری آمریکا، در پاسخ به خبرنگاران گفت: «من با حزب‌الله صحبت می‌کنم. من با همه صحبت می‌کنم. با کسانی هم صحبت می‌کنم که خیلی‌ها معتقدند نباید با آنها صحبت کنم؛ و در نهایت کارها درست می‌شود.»

شاید بتوان این اظهارات را صرفاً یکی دیگر از نمایش‌های معمول ترامپ دانست، اما شواهد نشان می‌دهد که موضوع فراتر از این حرف‌هاست.

در هفته‌های اخیر گزارش‌های متعددی منتشر شده که نشان می‌دهد تلاش‌های جدی برای ایجاد کانال مستقیم میان واشنگتن و حزب‌الله صورت گرفته است.

به گزارش «میدل ایست آی»، ترامپ در ماه مه به سفیر لبنان در واشنگتن گفته بود که می‌خواهد با حزب‌الله گفت‌وگو کند تا شاید بتواند آتش‌بس شکننده میان لبنان و اسرائیل را حفظ نماید. گفته می‌شود ریاست‌جمهوری لبنان این درخواست را به دلیل نگرانی از اینکه چنین مذاکراتی با دور زدن دولت لبنان، جایگاه جوزف عون را تضعیف کند، رد کرده است.

در همان گزارش، به نقل از مقام‌های ارشد لبنانی آمده است که دولت ترامپ و برخی دولت‌های پیشین آمریکا نیز تلاش کرده‌اند کانال مستقیمی با حزب‌الله باز کنند، اما این گروه پیشنهادها را رد کرده است.

گزارش دیگری در روزنامه لبنانی الجمهوریه نیز فاش کرد که مقام‌های ارشد عراقی به هیئت حزب‌الله که به این کشور سفر کرده بود، پیشنهاد داده‌اند عراق حاضر است میان واشنگتن و حزب‌الله میانجی‌گری کند و میزبان مذاکرات مستقیم آنها باشد.

این پیشنهاد اندکی پیش از سفر اخیر نخست‌وزیر عراق، علی الزیدی، به واشنگتن مطرح شده بود، اما حزب‌الله آن را نپذیرفت.

منابعی در داخل حزب‌الله نیز تأیید کرده‌اند که اخیراً تلاش‌هایی برای ایجاد کانال مستقیم میان دو طرف صورت گرفته است.

یکی از منابع حزب‌الله به ما گفت: «آمریکایی‌ها از طریق چند واسطه تلاش‌های متعددی برای برقراری ارتباط مستقیم با حزب‌الله انجام داده‌اند. درست است که زیدی چنین تلاش‌هایی را دنبال کرد، اما قطعاً این کار به درخواست ما نبود.»

با این حال، نکته جالب این است که مقام‌های ارشد حزب‌الله حاضر نشده‌اند موضع این گروه را درباره چنین مذاکراتی به‌طور روشن اعلام کنند؛ این در حالی است که گزارش‌های رسانه‌ای از رد قاطعانه این پیشنهادها از سوی حزب‌الله حکایت داشته‌اند.

یکی از مقام‌های سیاسی حزب‌الله گفت: «حزب‌الله می‌خواهد موضع خود درباره این مسئله را از رسانه‌ها دور نگه دارد و هیچ نشانه‌ای از نحوه برخورد خود با چنین ابتکارهایی ارائه نکند. سیاست ما این است که فاش نکنیم قصد داریم با این موضوع چگونه برخورد کنیم.»

این موضع نشان می‌دهد که حزب‌الله لزوماً درها را به‌طور کامل به روی گفت‌وگو با واشنگتن نبسته است.

مهنّد حاج‌علی، معاون مدیر پژوهش در مرکز خاورمیانه کارنگی در بیروت، می‌گوید اگر فرصتی مناسب ایجاد شود، مذاکرات ممکن است انجام شود. اما به گفته او، حزب‌الله تلاش خواهد کرد در این زمینه ابهام ایجاد کند، زیرا اساساً نمی‌خواهد پذیرفته شود که با «شیطان بزرگ» در حال مذاکره است؛ تعبیری که ایران و متحدانش برای اشاره به آمریکا استفاده می‌کنند.

حاج‌علی که مطالعات متعددی درباره حزب‌الله داشته، معتقد است این گروه از مذاکره مستقیم با واشنگتن می‌تواند از چند جهت سود ببرد. ارتباط مستقیم آمریکا و حزب‌الله در نهایت می‌تواند مسیر مذاکرات دولت لبنان با اسرائیل را تضعیف کند و این مسئله برای حزب‌الله می‌تواند مفید باشد.

حزب‌الله همچنین می‌تواند از مذاکرات با واشنگتن برای دستیابی به توافقی استفاده کند که بر اساس آن، هرگونه تصمیم درباره سلاح‌ها و فعالیت‌های نظامی این گروه، به اصلاح ساختار سیاسی و قانون اساسی لبنان مشروط شود؛ به‌گونه‌ای که سهم شیعیان لبنان در قدرت افزایش پیدا کند.

با این حال، دشوار است تصور کنیم حزب‌الله بدون خروج اسرائیل از خاک لبنان و دریافت تضمینی واقعی مبنی بر پایان دائمی عملیات نظامی اسرائیل در لبنان، حاضر شود درباره کنار گذاشتن سلاح‌های خود مذاکره کند.

ریشه این موضع به تاریخ تشکیل حزب‌الله بازمی‌گردد. این گروه در اوایل دهه ۱۹۸۰ اساساً به‌عنوان یک جنبش مقاومت علیه اسرائیل شکل گرفت؛ یعنی سال‌ها پیش از آنکه در سال ۱۹۹۲ به یک حزب سیاسی تبدیل شود.

از سوی دیگر، شواهد چندانی وجود ندارد که نشان دهد اسرائیل حاضر است اقداماتی انجام دهد که حزب‌الله را به اتخاذ موضعی انعطاف‌پذیرتر تشویق کند. گزارش‌ها حاکی است بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، در جلسه اخیر کابینه گفته است تسلیم درخواست آمریکا برای خروج نیروهای اسرائیلی از لبنان نخواهد شد. وزارت خارجه اسرائیل نیز نقشه‌ای منتشر کرد که در آن بخش‌هایی از جنوب لبنان ظاهراً در داخل خاک اسرائیل نشان داده شده بود. انتشار این نقشه در شبکه اجتماعی ایکس موجی از اعتراض در لبنان به راه انداخت و اسرائیل بعداً آن را حذف کرد. مقام‌های اسرائیلی مدعی شدند این نقشه نتیجه یک «خطای هوش مصنوعی» بوده است.

عامل دیگر، ایران است؛ کشوری که حمایت خود از متحد لبنانی‌اش را نه‌تنها کاهش نداده، بلکه بر آن تأکید بیشتری کرده است. مجتبی خامنه‌ای، رهبر ایران، حمایت از حزب‌الله را «ماموریت راهبردی» جمهوری اسلامی توصیف کرده و در عین حال تأکید نموده است که هرگونه توافق با آمریکا مشروط به احترام به تمامیت ارضی لبنان و پایان عملیات نظامی اسرائیل در این کشور است.

تأکید رهبر ایران بر اینکه حمایت از حزب‌الله یک مسئله راهبردی است و صرفاً از یک تعهد ایدئولوژیک ناشی نمی‌شود، نشان می‌دهد که رهبری ایران پس از درگیری‌های اخیر، حمایت از این گروه را بیش از گذشته ضروری می‌داند؛ به‌خصوص با توجه به اینکه اسرائیل در جریان جنگ‌های اخیر مستقیماً به ایران حمله کرده است. به عبارت دیگر، حملات اسرائیل به ایران ظاهراً نه‌تنها پیوند تهران و حزب‌الله را تضعیف نکرده، بلکه آن را تقویت نموده و به این رابطه توجیهی راهبردی‌تر بخشیده است.

با توجه به این شرایط، به نظر می‌رسد دست‌کم در شرایط کنونی، حزب‌الله بیشتر به نتیجه احتمالی توافق میان واشنگتن و تهران امید بسته است تا اینکه مسیر پرریسک مذاکره مستقیم با دولت ترامپ را انتخاب کند.

نخستین منبع حزب‌الله در توضیح این مسئله گفت هدف آمریکا از تلاش برای ایجاد کانال مستقیم با حزب‌الله این است که «لبنان و به‌طور مشخص حزب‌الله را از مذاکرات اسلام‌آباد خارج کند».

او استدلال کرد که اگر حزب‌الله به‌صورت جداگانه و در مسیری مستقل از مذاکرات اسلام‌آباد با آمریکا وارد مذاکره شود، موقعیتش ضعیف‌تر خواهد شد. در مقابل، حضور در چارچوبی که ایران در آن مذاکره می‌کند و «کارت‌های قدرتمندی» در اختیار دارد، باعث می‌شود هر توافق احتمالی از ضمانت بیشتری برخوردار باشد.

منبع: responsiblestatecraft


هیچ توافق خوبی با ایران امکانپذیر نیست

دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، به‌خاطر نگاه معامله‌محور خود به جهان مشهور است. او در نیویورک و در فضای معاملات املاک رشد کرد؛ جایی که توانایی معامله‌کردن معیار موفقیت بود. ترامپ همین منطق را وارد سیاست خارجی نیز کرده است: به دشمنان و متحدان وعده امتیاز می‌دهد و در کنار آن، همواره تهدیدی هم مطرح می‌کند.

برای ترامپ، خودِ رسیدن به یک توافق نوعی پیروزی محسوب می‌شود. این رویکرد گاهی برای او نتیجه خوبی داشته است. توافق‌های ابراهیم که در دوره نخست ریاست‌جمهوری او به عادی‌سازی روابط میان اسرائیل و چهار کشور عربی انجامید، در مجموع همچنان پابرجا مانده‌اند. اما همین وسواس نسبت به دستیابی به توافق، در قبال ایران ترامپ را به بن‌بست رسانده است.

بهترین راه پیش رو، روشی قدیمی و آزموده‌شده است: مهار ایران.

جنگی که ترامپ از روی انتخاب و تصمیم خود در فوریه علیه ایران آغاز کرد، تقریباً از هر معیاری که در نظر بگیریم، یک شکست راهبردی بوده است. حمله‌ای که با هدف از بین بردن رأس حکومت انجام شد و به کشته‌شدن علی خامنه‌ای انجامید، نتوانست باعث فروپاشی جمهوری اسلامی شود. موشک‌های ایران همچنان تهدیدی جدی برای سراسر منطقه هستند و نیروهای نیابتی آن نیز همچنان فعال‌اند. برنامه هسته‌ای ایران در حملات تابستان گذشته و بمباران‌های مجددی که از فوریه آغاز شد، به‌شدت آسیب دید، اما درگیری‌های پس از آن، انگیزه ایران برای دستیابی به سلاح هسته‌ای را بیشتر کرده است. حکومت ایران نیز اکنون مدعی اعمال کنترل بر تنگه هرمز است و تردید ترامپ درباره وارد کردن نیروهای آمریکایی به میدان خطر، این پیام را به تندروهای ایرانی داده که او تمایلی به تشدید بیشتر درگیری ندارد.

کمبود موشک‌های رهگیر باعث شده زیرساخت‌های حیاتی متحدان آمریکا در منطقه به‌شدت در معرض خطر قرار بگیرند. رهبران کشورهای خلیج فارس که می‌دانند شهرهایشان در صورت تشدید جنگ هدف حملات تلافی‌جویانه ایران قرار خواهد گرفت، به ترامپ هشدار داده‌اند و او نیز حملات بیشتر را متوقف کرده است.

با این حال، آمریکا همچنان ابزارهای مهمی برای فشار بر ایران در اختیار دارد. استفاده از این ابزارها مستلزم آن است که واشنگتن این تصور را کنار بگذارد که رسیدن به توافق با حاکمان ایران امری مطلوب یا حتی ضروری است.

محاصره دریایی آمریکا اقتصاد ایران را به‌شدت نابود کرده و ارزش پول ملی این کشور را به‌شدت کاهش داده است. مذاکره‌کننده ارشد حکومت ایران نیز اذعان کرده که صادرات نفت به‌شدت کاهش یافته است. تحریم‌ها همچنان پابرجا هستند و ده‌ها میلیارد دلار از دارایی‌های ایران نیز همچنان مسدود شده است. تهران آخر هفته گذشته با قرار دادن لغو تحریم‌ها در صدر فهرست جدید مطالبات خود، عملاً نشان داد که این مسئله تا چه اندازه برایش اهمیت دارد.

تصرف تنگه هرمز توسط ایران را می‌توان نوعی گروگان‌گیری دانست؛ اما گروگان در این میان تا حد زیادی پیشاپیش آسیب دیده است. بازارهای جهانی از قبل خود را با بسته‌شدن تنگه وفق داده‌اند. قیمت نفت افزایش یافته، اما هنوز به سطحی نرسیده که یک فاجعه اقتصادی ایجاد کند.

علاوه بر این، کشورهای صادرکننده نفت در حال پیدا کردن مسیرهای جایگزین هستند. دولت ترامپ می‌گوید اکنون روزانه بین ۵ تا ۷ میلیون بشکه نفت از طریق خطوط لوله‌ای که توسعه یافته‌اند و پایانه‌های جدید صادراتی، از منطقه خارج می‌شود. عربستان سعودی نیز در حال تشکیل یک ائتلاف چندملیتی برای حفاظت از کشتی‌رانی در دریای سرخ در برابر نیروهای نیابتی ایران است؛ اقدامی که واشنگتن باید با ارائه اطلاعات و پشتیبانی از آن حمایت کند.

سیاست مهار ایران در حال نتیجه دادن است. آمریکا باید محاصره خود را به شکلی پایدارتر ادامه دهد؛ به این معنا که تعداد کشتی‌هایی را که مستقیماً برای توقیف یا بازرسی محموله‌ها اعزام می‌کند کاهش دهد، اما در عوض هر کسی را که نفت ایران را، حتی از مسیرهای محاصره‌شده، خریداری می‌کند، تحریم کند. دارایی‌های مسدودشده ایران نیز باید همچنان مسدود باقی بمانند. همچنین نیروهای نیابتی ایران در یمن، عراق، لبنان و غزه باید به‌طور مستمر تحت فشار و سرکوب قرار بگیرند. مهم‌تر از همه، ترامپ باید تهدید به تشدید جدی درگیری را همچنان روی میز نگه دارد؛ به‌ویژه اگر ایران حتی کوچک‌ترین گامی برای بازسازی برنامه هسته‌ای خود بردارد.

رسیدن به توافق با حکومتی که دست به کشتار می‌زند، هیچ‌گاه ایده خوبی نبوده است. در اختیار گذاشتن پول بیشتر به ایران، به رفتارهای نادرست آن پاداش می‌دهد و منابع مالی لازم برای ایجاد بحران‌های بعدی را در اختیارش قرار می‌دهد. یک معامله‌گر زیرک می‌داند چه زمانی باید از میز مذاکره کنار بکشد.

منبع: واشنگتن پست

*درج این مقاله به معنی تأیید مطالب مطرح شده نبوده و صرفا به منظور آشنایی خوانندگان با نظرات مختلف صورت گرفته است

 

هدف آمریکا نباید بازگشایی هرمز، بلکه بی‌اهمیت کردن آن باشد

ایران طی هفته‌های گذشته از یک فرض اساسی در محاسبات راهبردی خود بهره برده است: تنگه هرمز آن‌قدر برای اقتصاد جهانی اهمیت دارد که آمریکا و متحدانش نمی‌توانند اختلال طولانی‌مدت در عبور و مرور از آن را تحمل کنند. منطق تهران این است که شاید نتواند آمریکا را از نظر نظامی شکست دهد، اما می‌تواند آن‌قدر به واشنگتن و متحدانش آسیب اقتصادی وارد کند که آنها را پای میز مذاکره به دادن امتیاز وادار کند.

اما اکنون این فرض در حال آزمایش است و هرچه زمان می‌گذرد، اعتبار آن کمتر می‌شود.

این به معنای آن نیست که پیامدهای اقتصادی استفاده ایران از تنگه هرمز به‌عنوان ابزار فشار، ناچیز است. چنین نیست. ذخایر نفتی به‌شدت کاهش یافته، بازار فرآورده‌های نفتی همچنان با کمبود مواجه است و اقتصادهای واردکننده انرژی هزینه‌های سنگینی را متحمل می‌شوند.

پرسش مهم برای راهبرد آمریکا این نیست که بسته ماندن تنگه هرمز دردناک است یا نه؛ قطعاً دردناک است. سؤال اصلی این است که آیا تحمل این هزینه برای آمریکا و متحدانش از نظر راهبردی آسان‌تر از امتیازاتی است که تهران امیدوار است در ازای پایان دادن به این وضعیت به دست آورد یا خیر.

برخلاف اهرمی که ایران از برنامه هسته‌ای خود به دست آورده، اهرم این کشور بر اقتصاد جهانی هر روزی که تنگه هرمز را در گروگان نگه می‌دارد، ضعیف‌تر می‌شود.

در ماه مه ۱۹۹۸، هند مجموعه‌ای از آزمایش‌های هسته‌ای انجام داد و پاکستان نیز چند هفته بعد آزمایش‌های خود را انجام داد. محکومیت‌های بین‌المللی بلافاصله آغاز شد و تحریم‌ها نیز اعمال شدند، اما یک واقعیت اساسی دیگر قابل بازگرداندن نبود: هر دو کشور توانایی ساخت سلاح هسته‌ای خود را به نمایش گذاشته بودند. تقریباً سه دهه بعد، هر دو همچنان کشورهای دارای سلاح هسته‌ای هستند.

این واقعیت ناخوشایند درباره اشاعه سلاح هسته‌ای است. هنگامی که کشوری توانایی ساخت سلاح هسته‌ای را ایجاد، آزمایش و سپس آن را در ساختار امنیت ملی خود تثبیت کند، از بین بردن این توانایی بسیار دشوارتر می‌شود.

اما بازارهای انرژی متفاوت عمل می‌کنند. آنها خود را با شرایط جدید وفق می‌دهند. و هر روزی که تنگه هرمز بسته باقی بماند، اهمیت آن برای اقتصاد جهانی کمتر می‌شود.

طی نیم قرن گذشته، ساختار بازار جهانی انرژی به‌تدریج از تمرکز شدیدی که در بحران‌های نفتی دهه ۱۹۷۰ وجود داشت، فاصله گرفته است. بارزترین نمونه، انقلاب نفت شیل در آمریکا است که این کشور را از یک مصرف‌کننده انرژی با وابستگی فزاینده به واردات، به بزرگ‌ترین تولیدکننده نفت و گاز طبیعی جهان تبدیل کرد. اما این تحول فقط به آمریکا محدود نمی‌شود.

برزیل به یک تولیدکننده بزرگ نفت فراساحلی تبدیل شده است. تولید نفت کانادا نیز هم‌زمان با ایجاد دسترسی‌های جدید به بازارهای اقیانوس آرام افزایش یافته است. شاید هیچ‌جا این تغییر چشمگیرتر از گویان نباشد؛ کشوری که کشف ذخایر عظیم نفتی در آب‌های ساحلی آن، در کمتر از یک دهه یک کشور کاملاً جدید را وارد جمع تولیدکنندگان نفت جهان کرده است.

از زمان آغاز جنگ ایران در فوریه، روزانه صدها هزار بشکه نفت اضافی از کشورهایی وارد بازار شده که عضو سازمان کشورهای صادرکننده نفت، اوپک، نیستند. البته این میزان حتی نزدیک به جبران حجم نفتی که به دلیل جنگ از بازار خارج شده نیست و واشنگتن نیز نباید وانمود کند که چنین اتفاقی افتاده است.

اما هدف راهبردی این نیست که آمریکا و متحدانش بتوانند ظرف یک شب ۱۰ میلیون بشکه نفت را جایگزین کنند. هدف این است که به‌تدریج ارزش مزیت جغرافیایی ایران کاهش پیدا کند.

این روند همین حالا آغاز شده است. واردات نفت خام چین در سه‌ماهه دوم سال جاری به تنها ۸.۱ میلیون بشکه در روز کاهش یافته که ۳۲ درصد کمتر از سطح سه‌ماهه نخست است. عربستان سعودی و امارات متحده عربی نیز در حال استفاده حداکثری از خطوط لوله موجود و سرعت بخشیدن به ساخت زیرساخت‌های جدیدی هستند که تنگه هرمز را دور می‌زنند؛ بخشی از این مسیرها به سمت غرب و دریای سرخ و بخشی دیگر به سمت جنوب شرقی و دریای عمان می‌روند.

هم‌زمان، آژانس بین‌المللی انرژی و کشورهای همکار آن برای کاهش آثار اختلال در بازار، از ذخایر راهبردی نفت خود استفاده کرده‌اند. این اقدامات، در کنار افزایش تولید کشورهای غیرعضو اوپک، باعث شده‌اند جهان تا حدی از شدیدترین پیامدهای اقتصادی بحران در امان بماند.

هرچه تهران بیشتر نشان دهد که نمی‌توان به تنگه هرمز به‌عنوان یک مسیر قابل اتکا اعتماد کرد، برای وزارتخانه‌های دارایی، شرکت‌های انرژی و کشورهای مصرف‌کننده آسان‌تر خواهد شد که سرمایه‌گذاری‌هایی را توجیه کنند که پیش از این غیرضروری یا از نظر اقتصادی توجیه‌ناپذیر به نظر می‌رسیدند.

نمونه‌های این تغییر همین حالا قابل مشاهده است. در ژاپن، این شوک انرژی، همان‌طور که تحلیلگر انرژی، بن کیهیل، نوشته است، باعث شده این کشور در وابستگی خود به سوخت‌های وارداتی و برخی فرضیات قدیمی درباره امنیت انرژی تجدیدنظر کند. اروپا نیز با همین منطق واکنش نشان می‌دهد و از بحران فعلی برای تقویت استدلال‌ها در جهت توسعه انرژی‌های پاک و کاهش وابستگی به سوخت‌های فسیلی وارداتی استفاده می‌کند.

آمریکا حتی فرصت بزرگ‌تری در اختیار دارد. واشنگتن می‌تواند از این شرایط برای افزایش بیشتر تولید داخلی نفت و گاز طبیعی، توسعه انرژی هسته‌ای و فناوری‌های نوظهور استفاده کند و هم‌زمان به متحدانش در ساخت زیرساخت‌هایی کمک کند که امکان متنوع‌سازی منابع انرژی را فراهم می‌کنند.

بنابراین در حالی که جهان می‌تواند خود را از وابستگی به تنگه هرمز دور کند، ایران گزینه جایگزین واقعی چندانی ندارد؛ به‌خصوص اگر دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، محاصره صادرات نفت ایران را ادامه دهد. هر بشکه نفتی که در نقطه‌ای دیگر از جهان تولید شود، هر خط لوله‌ای که برای دور زدن هرمز ساخته شود، هر ذخیره راهبردی نفتی که افزایش یابد و هر میزان از تقاضای نفت که با منابع دیگر جایگزین شود، اندکی از قدرت ایران برای اعمال فشار و اجبار در آینده کم می‌کند. به همین دلیل، دولت ترامپ نیازی ندارد در مذاکرات با تهران برای رسیدن به توافق عجله کند. اهرم فشار ایران بر تنگه هرمز قابل تضعیف است؛ اما اگر ایران به یک توانایی واقعی برای ساخت سلاح هسته‌ای دست پیدا کند، از بین بردن آن بسیار دشوارتر خواهد بود.

شوک انرژی واقعی است. مصرف‌کنندگان باید هزینه بیشتری برای انرژی بپردازند و فشارهای سیاسی نیز افزایش خواهد یافت. با این حال، واشنگتن باید از فرصتی که این بحران ایجاد کرده برای شکل دادن به تحولی که هم‌اکنون آغاز شده استفاده کند. همکاری با متحدان و شرکا برای متنوع کردن منابع انرژی، ایجاد مسیرهای جایگزین در اطراف نقاط آسیب‌پذیر و افزایش تولید انرژی در آمریکا می‌تواند به‌تدریج اهرم اقتصادی ایران را کاهش دهد، فشار بر تهران برای کنار گذاشتن جاه‌طلبی‌های هسته‌ای را افزایش دهد و جایگاه آمریکا را به‌عنوان یک قدرت بزرگ جهانی در حوزه انرژی تقویت کند.

هدف نباید صرفاً بازگشایی تنگه هرمز باشد؛ هدف باید ایجاد یک نظام انرژی جهانی باشد که در آن بسته‌شدن هرمز دیگر اهمیت و تأثیر سابق را نداشته باشد.

منبع: شورای آتلانتیک



اضافة نظر