twitter share facebook share ۱۴۰۵ فروردین ۲۸ 30
جمهوری اسلامی هنوز به زبان حکومت روحانی سخن می‌گوید، اما بیش از پیش توسط کسانی اداره می‌شود که دیگر به آن زبان نیاز ندارند.

در آتش‌بس میان حزب‌الله و اسرائیل، دولت لبنان اهرم چندانی ندارد

روز سه‌شنبه، برای نخستین بار در چند دهه گذشته، گفت‌وگوهای مستقیم میان مقامات عالی‌رتبه اسرائیلی و لبنانی برگزار شد. انتظارات ناظران بالا بود. اندکی بعد، رئیس‌جمهور آمریکا دونالد ترامپ اعلام کرد که یک آتش‌بس ۱۰روزه در لبنان از امشب آغاز می‌شود. این اقدام تا حدی می‌تواند برای لبنانی‌ها آرامش فوری ایجاد کند. اما این توافق بسیاری از واقعیت‌های راهبردی کلیدی در لبنان را نادیده می‌گیرد؛ واقعیت‌هایی که برخی نگران‌کننده‌اند و برخی دیگر روزنه‌هایی از امید ایجاد می‌کنند.

پایه‌های یک آتش‌بس پایدار در لبنان ضعیف است. این در اصل جنگی میان حزب الله و اسرائیل است که صرفاً در خاک لبنان جریان دارد. از آنجا که حزب‌الله در مذاکرات آتش‌بس حضور نداشته و دستورهای خود را نه از دولت لبنان، بلکه از سپاه پاسداران در ایران می‌گیرد، احتمالاً این گروه به‌صورت رسمی با توافق موافقت می‌کند—چون ضربات سنگینی متحمل شده—اما در عمل تلاش خواهد کرد آن را دور بزند. مشکل اینجاست که اسرائیل از تجربه‌های قبلی آموخته است: هر آتش‌بسی که حزب‌الله واقعاً بپذیرد، مکانیزم اجرایی مؤثری برای جلوگیری از بازتسلیح و بازیابی توان آن نخواهد داشت.

برای اسرائیل، تضعیف حزب‌الله مهم‌تر از رسیدن به توافق با دولت لبنان است؛ واقعیتی که دولت لبنان قادر به تغییر آن نیست. اسرائیل از مواضع لفظی لبنان درباره صلح، تعیین مرزها و موارد مشابه استقبال می‌کند، زیرا به دنبال پذیرش از سوی کشورهای عربی است. اما همه طرف‌ها می‌دانند که دولت لبنان توان اجرای قوانین خود برای ممنوع کردن فعالیت نظامی حزب‌الله را ندارد و به نظر نمی‌رسد ارتش، آمادگی رویارویی و خلع سلاح حزب‌الله را داشته باشد.

در عین حال، اسرائیل اهداف دیگری نیز دارد: حفاظت از مناطق شمالی خود در برابر موشک‌های ضدتانک حزب‌الله و ایجاد یک منطقه حائل در داخل خاک لبنان در امتداد مرز؛ اصطلاحی که در عمل به معنای نظامی‌سازی، تخلیه جمعیت و آوارگی است. شکل‌گیری یک طبقه جدید و دائمی از آوارگان، فشار مضاعفی بر دولتی که همین حالا هم متزلزل است وارد می‌کند و روابط میان این آوارگان—که عمدتاً شیعه هستند—و سایر گروه‌های مذهبی میزبان را تیره‌تر می‌سازد. شکاف میان جمعیت شیعه و حزب‌الله از یک سو و سایر گروه‌های لبنانی از سوی دیگر، در صورتی که به انزوای حزب‌الله بینجامد، در راستای منافع اسرائیل است.

بعید به نظر می‌رسد که حزب الله به‌طور یک‌جانبه آتش‌بس را با حمله به اسرائیل نقض کند. اما احتمالاً از این وقفه برای آماده‌سازی دور بعدی درگیری استفاده خواهد کرد.

مشکل اصلی در همین‌جا نهفته است: لبنان خواهان آتش‌بس است اما حاضر نیست حزب‌الله را خلع سلاح کند. حزب‌الله نیز تنها آتش‌بسی را می‌پذیرد که به آن آزادی عمل نسبی بدهد، و اسرائیل چنین چیزی را قبول ندارد. در نتیجه، دستیابی به یک آتش‌بس پایدار و فراگیر در لبنان تقریباً ناممکن است.

اما آیا گفت‌وگوهای اسرائیل و لبنان و این آتش‌بس ۱۰روزه کاملاً بی‌فایده‌اند؟ منصفانه که نگاه کنیم، نه. تصویر و نمادها اهمیت دارند؛ دیدار علنی مقامات ارشد لبنانی و اسرائیلی تحت حمایت آمریکا می‌تواند تابوی دیرینه این نوع تماس‌ها در لبنان را تا حدی تضعیف کند. بسیاری از لبنانی‌ها به دلایل ایدئولوژیک با این دیدار مخالف‌اند که قابل درک است؛ چراکه خاطرات تاریخی به‌سادگی از بین نمی‌روند و اسرائیل نیز در لبنان کارنامه درخشانی ندارد.

با این حال، برای بخش دیگری از جامعه لبنان، ارزش این گفت‌وگوها—حتی بدون آتش‌بس—در این است که مقامات لبنانی به نمایندگی از کشورشان مذاکره می‌کنند. در این مذاکرات، نه حزب‌الله حضور دارد و نه ایران. این یک گام کوچک، اما معنادار در جهت اعمال حاکمیت ملی است.

البته لبنان در برابر حریفی با برتری نظامی چشمگیر، اهرم فشار چندانی ندارد و برخی لبنانی‌ها دقیقاً به همین دلیل با این مذاکرات مخالف‌اند. اما موضوع فقط این نیست. در لبنان دو دیدگاه درباره اسرائیل وجود دارد: یک دیدگاه، اسرائیل را دشمنی سرسخت و تغییرناپذیر می‌داند که به‌دنبال نابودی لبنان است؛ برداشتی که ریشه در تلقی آن‌ها از ماهیت ذاتاً خصمانه اسرائیل دارد. در این نگاه، خلع سلاح حزب‌الله اقدامی خطرناک خواهد بود.

دیدگاه دیگر معتقد است اسرائیل به این دلیل در لبنان می‌جنگد که حزب‌الله در این کشور حضور دارد. این دیدگاه، جنایات اسرائیل را توجیه نمی‌کند، بلکه بر این فرض استوار است که اسرائیل کشوری متخاصم است که نباید به آن بهانه‌ای برای حمله به لبنان داد. دیدار اخیر تا حدی به این جریان دوم فضا داده است؛ تحولی ظریف اما مهم در فضای سیاسی لبنان، به‌ویژه در شرایطی که مخالفان حزب‌الله با تهدیدهای امنیتی مواجه‌اند.

در مورد نگاه اسرائیل، اما، خوش‌بینی دشوارتر است. اسرائیل همچنان لبنان را کشوری ضعیف می‌بیند که وعده‌هایی می‌دهد که قادر به اجرای آن‌ها نیست. نگاه اسرائیل به لبنان عمدتاً امنیتی است و احتمالاً عملیات علیه حزب‌الله را صرف‌نظر از هر آتش‌بسی ادامه خواهد داد. با این حال، شاید این تلاش‌های دیپلماتیک لبنان—که نوعی به‌رسمیت‌شناسی ضمنی نیز در خود دارد—بتواند با تمایل اسرائیل به عادی‌سازی روابط همسو شود.

بعید است این روند به صلحی پایدار منجر شود، اما شاید به برخی گشایش‌های محدود برای لبنان بینجامد: شاید اسرائیل از بمباران مرکز بیروت خودداری کند؛ شاید به ارتش لبنان فرصت دهد توان و روحیه خود را تقویت نماید؛ و شاید برخی آوارگان بتوانند به خانه‌هایشان بازگردند. این سناریوها با گرایش کلی اسرائیل به نگاه یکدست به دشمنانش در لبنان در تضاد است، اما شاید واقعیت دیپلماسی—به‌ویژه تحت فشار دولت آمریکا که به دنبال آتش‌بس با ایران است—بتواند شکافی هرچند کوچک در وضعیت جنگی ۸۰ساله میان لبنان و اسرائیل ایجاد کند.

منبع: نیولاینز


۵ نکته‌ای که کاش درباره ایران می‌دانستم

در جنگِ اخیر آمریکا و اسرائیل با ایران، بخش عمده‌ای از بحث‌های عمومی و حتی تحلیل‌های تخصصی، بر اقدامات نظامی تمرکز دارد، نه بر فرآیندهای تصمیم‌گیری پنهانی که این اقدامات را شکل می‌دهند. حملات تهران، سیگنال‌دهی واشنگتن، و سرعت عملیات اسرائیل سرنخ‌هایی ارائه می‌کنند درباره اینکه هر طرف چگونه این جنگ را درک می‌کند. مهم‌ترین عوامل تعیین‌کننده تشدید، خویشتنداری و مذاکره، همچنان در درون حلقه‌های رهبری، کانال‌های اطلاعاتی و محاسبات نظام سیاسی، پنهان مانده‌اند؛ جایی که ناظران بیرونی تنها می‌توانند به‌طور ناقص آن‌ها را حدس بزنند.

در ادامه، پنج مجهول کلیدی درباره ایران آورده شده که نشان می‌دهد تحلیل‌های کنونی تا چه حد محدودند و چگونه خطر محاسبه اشتباه در بحرانی را برجسته می‌کنند که مهم‌ترین متغیرهایش عملاً نامرئی‌اند.

چه کسی واقعاً در ایران تصمیم‌گیر است؟

نظام سیاسی ایران همواره ترکیبی پیچیده از قدرت رسمی و غیررسمی بوده است؛ جایی که مقامات منتخب، سپاه پاسداران، روحانیون ارشد و رهبر جمهوری اسلامی همگی در تصمیمات امنیت ملی نقش دارند. علی خامنه ای رهبری ایران را بر عهده داشت، اما این کار را تا حد زیادی با ایجاد توازن میان جناح‌ها و مراکز قدرت انجام می‌داد.

اما جنگ، بخش بزرگی از این ساختار رهبری را از میان برده است. بنا بر اعلام اسرائیل، بیش از ۲۵۰ مقام ارشد ایرانی کشته شده‌اند؛ از جمله خود خامنه‌ای، بسیاری از فرماندهان ارشد، وزیر دفاع و افراد دیگر. پسر او، مجتبی خامنه ای، به‌عنوان رهبر جدید انتخاب شده، اما میزان کنترل او نامشخص است. گزارش شده که در همان حمله‌ای که پدرش کشته شد، او نیز زخمی شده—شاید به‌شدت—و از آن زمان در انظار عمومی دیده نشده است. حتی بدون این جراحات، تثبیت قدرت زمان‌بر است؛ همان‌طور که پدرش سال‌ها طول کشید تا جایگاه خود را تثبیت کند.

در حال حاضر، مشخص نیست که مجتبی خامنه‌ای رهبر واقعی است یا صرفاً چهره‌ای نمادین. به همین ترتیب، قدرت نسبی و دیدگاه‌های جناح‌های مختلفی که «دولت پنهان» ایران را تشکیل می‌دهند نیز روشن نیست. احتمالاً نظام سیاسی ایران اکنون محافظه‌کارتر و خصمانه‌تر نسبت به آمریکا شده و نیروهای جوان‌تر سپاه قدرت بیشتری یافته‌اند. اما اینکه این تصویر کلی چگونه به تصمیمات مشخص تبدیل می‌شود، همچنان مبهم است.

اطلاعات در سیستم ایران چقدر دقیق و روان جریان دارد؟

ما نمی‌دانیم رهبران ایران—هر که باشند—چه نوع اطلاعاتی درباره خسارات واردشده به ایران و خساراتی که خود وارد کرده، میزان اراده دولت ترامپ، مواضع قدرت‌های مهمی مانند چین، و روحیه مردم خود دریافت می‌کنند. حتی در نظام‌های دموکراتیک در زمان صلح نیز انتقال دقیق اطلاعات به تصمیم‌گیران دشوار است؛ در نظام‌های اقتدارگرا این مشکل شدیدتر می‌شود، زیرا کمتر کسی حاضر است اخبار بد را به رهبر منتقل کند.

این مشکل در زمان جنگ تشدید می‌شود. به‌دلیل کارزار ترورهای اسرائیل، رهبران ایران نمی‌توانند به‌راحتی جلسات منظم برگزار کنند یا ارتباط برقرار کنند، زیرا خطر حملات بیشتر وجود دارد. این وضعیت، شکل‌گیری یک تصویر مشترک از تهدید و درک اینکه چه چیزی مؤثر است و چه چیزی نیست را دشوار می‌کند.

آیا ایران واقعاً فکر می‌کند پیروز شده است؟

اکنون که درگیری‌ها موقتاً متوقف شده، به نظر می‌رسد رهبران ایران با اعتمادبه‌نفس سخن می‌گویند: خواستار پایان تحریم‌ها هستند و حتی تهدید کرده‌اند برای کشتی‌هایی که از تنگه هرمز عبور می‌کنند عوارض تعیین خواهند کرد. تهران راهی مؤثر برای تحمیل هزینه‌های سنگین به آمریکا یافته: از طریق حمله به متحدانش در خلیج فارس و اختلال در عبور و مرور در تنگه.

رئیس مجلس ایران، باقر قالیباف، حتی در شبکه  X آمریکایی‌ها طعنه زد و گفت ممکن است به‌زودی برای بنزین ۵ دلاری دلتنگ شوند.

اما در واقعیت، ایران خسارات عظیمی متحمل شده است. آمریکا و اسرائیل بخش بزرگی از توان نظامی آن، بیش از نیمی از پرتابگرهای موشکی، و شمار زیادی از رهبرانش را نابود کرده‌اند. زیرساخت‌های حیاتی مانند پل‌ها و بنادر نیز هدف قرار گرفته و مقام‌های ایرانی میزان خسارت را حدود ۲۷۰ میلیارد دلار برآورد کرده‌اند.

برای ایران، ادعای پیروزی اهمیت سیاسی دارد، همان‌طور که برای ترامپ مهم است بگوید «ما پیروز شدیم». اما با توجه به ضعف جریان اطلاعات، ممکن است برخی رهبران ایرانی واقعاً دچار برداشت نادرست شوند. ایران ممکن است در حال بلوف زدن باشد، اما همچنین ممکن است واقعاً تصور کند می‌تواند بدون خطر ازسرگیری جنگ، خواسته‌های گسترده‌ای در مذاکرات مطرح کند.

ایران تا چه حد می‌تواند تنش را تشدید کند؟

هم آمریکا و هم ایران تهدید کرده‌اند در صورت ازسرگیری درگیری، هزینه‌های بیشتری تحمیل خواهند کرد. اما توان واقعی ایران در این زمینه نامشخص است.

ارتش آسیب‌دیده ایران هنوز می‌تواند با مین، پهپاد و قایق‌های کوچک، کشتیرانی در تنگه هرمز را تهدید کند. اما حضور فزاینده نظامی آمریکا در منطقه—از جمله نیروهای تفنگدار دریایی و عملیات ویژه—به واشنگتن امکان مقابله می‌دهد.

از سوی دیگر، ایران با وجود سابقه طولانی در حمایت از گروه‌های تروریستی، هنوز از تروریسم بین‌المللی استفاده نکرده است. چنین حملاتی می‌توانستند مستقیماً به آمریکا و متحدانش ضربه بزنند. اما ممکن است ایران به‌دلیل اقدامات بازدارنده آمریکا توان چنین حملاتی را نداشته باشد، یا از پیامدهای معکوس آن بترسد.

آیا نظام از ناآرامی داخلی می‌ترسد؟

در اواخر دسامبر و ژانویه، حکومت ایران با جدی‌ترین اعتراضات تاریخ خود روبه‌رو شد. برای بازپس‌گیری کنترل، حکومت هزاران معترض مسالمت‌آمیز را سرکوب و قتل‌عام کرد. یکی از اهداف اولیه آمریکا و اسرائیل در آغاز جنگ—که اکنون ظاهراً کنار گذاشته شده—تغییر رژیم در ایران بود.

امروز، در حالی که حکومت نگران آمریکا و اسرائیل است، باید از مردم خود نیز بیم داشته باشد. در جریان درگیری اخیر، حکومت مخالفان را بازداشت و حتی اعدام کرده است.

این نگرانی می‌تواند سیاست ایران را به دو جهت متفاوت سوق دهد: از یک سو، فشار اقتصادی بیشتر می‌تواند انتقادات داخلی را افزایش دهد و رفع تحریم‌ها را حیاتی‌تر کند، در نتیجه اهرم فشار آمریکا تقویت می‌شود. از سوی دیگر، برای یک حکومت ضعیف از نظر سیاسی دشوار است امتیاز بدهد—مثلاً کنار گذاشتن برنامه هسته‌ای—زیرا این به معنای اعتراف به این خواهد بود که می‌شد از تمام این هزینه‌ها جلوگیری کرد.

عدم قطعیت درباره قدرت رهبری، کیفیت اطلاعات، برداشت از موفقیت، آستانه‌های تشدید، و آسیب‌پذیری داخلی، مسائل حاشیه‌ای نیستند؛ بلکه عوامل اصلی تعیین‌کننده مسیر جنگ هستند.

راهبردهایی که بر فرضیات قطعی درباره تصمیم‌گیری ایران بنا شده‌اند، بسیار شکننده‌اند. سوءبرداشت درباره اینکه چه کسی واقعاً قدرت دارد می‌تواند به ارسال سیگنال‌های بازدارنده بی‌اثر منجر شود. نادیده گرفتن تحریف اطلاعات درون نظام می‌تواند به انتظارهای نادرست درباره رفتار عقلانی بینجامد. پذیرفتن ادعاهای پیروزی—یا رد کامل آن‌ها—می‌تواند اراده واقعی ایران برای ادامه یا گسترش جنگ را اشتباه تفسیر کند. و خطرناک‌تر از همه، خطا در برآورد آستانه‌های تشدید یا حساسیت حکومت به ناآرامی داخلی می‌تواند اقداماتی را رقم بزند که دقیقاً به نتایجی منجر شود که آمریکا و اسرائیل می‌خواهند از آن‌ها اجتناب کنند.

رویکرد عاقلانه‌تر این است که این پنج پرسش را در نظر بگیریم. این رویکرد نیازمند فروتنی، بازنگری مداوم، و آمادگی برای در نظر گرفتن سناریوهای مختلف درباره رفتار ایران است. در جنگی که مهم‌ترین عوامل آن پشت درهای بسته قرار دارند، بزرگ‌ترین خطر آن چیزی است که گمان می‌کنیم از پیش می‌دانیم.

منبع: فارین پالیسی


مردی که نماینده ایرانِ پساروحانیت است

جمهوری اسلامی ایران برای آن ساخته شد که روحانیون بر آن حکومت کنند. اما اکنون این نظام توسط چیز دیگری اداره می‌شود. با این حال، اینکه این «چیز دیگر» دقیقاً چیست و این تغییر چگونه رخ داده، اغلب به‌درستی فهمیده نشده است.

بسیاری معتقدند جنگ با آمریکا و اسرائیل، حکومت ایران را به دست نهادهای امنیتی تندرو سپرده است. این روایت جذاب است، اما به‌شدت ناقص. نظامی‌شدن سیاست در ایران نه با جنگ کنونی آغاز شد و نه حتی با بحران‌های یک دهه اخیر.

آنچه امروز شاهد آن هستیم، نه ظهور یک دولت امنیتی سکولار، بلکه به اوج رسیدن آن است. و برای درک اینکه ایران چگونه به این نقطه رسیده، بهتر است نه از ایدئولوژی یا ژئوپلیتیک، بلکه از مسیر حرفه‌ای یکی از چهره‌های تازه‌قدرت‌گرفته آغاز کنیم: محمدباقر ذوالقدر.

انتصاب ذوالقدر برای جایگزینی علی لاریجانی، مشاور ارشد امنیتی که در اواسط مارس در جنگ کشته شد، صرفاً یک جابه‌جایی اداری نیست. این انتصاب، ظهور آرام نوعی از چهره‌ها را نشان می‌دهد که سال‌ها از پشت صحنه، جمهوری اسلامی را شکل داده‌اند و اکنون آشکارتر به صحنه آمده‌اند.

ذوالقدر به معنای متعارف، یک سیاستمدار نیست. او هرگز بر انتخابات، محبوبیت عمومی یا حتی حضور رسانه‌ای تکیه نکرده است. مسیر حرفه‌ای او تقریباً به‌طور کامل در آنچه می‌توان «ساختار سخت» نظام نامید طی شده: سپاه، دستگاه اطلاعاتی، و شبکه‌های پیچیده‌ای که این دو را به دولت پیوند می‌دهند.

او به نسلی تعلق دارد که پیش از شکل‌گیری کامل دولت پرورش یافت. پایگاه اولیه فعالیت سیاسی او گروه «منصورون» بود؛ شبکه‌ای مخفی از انقلابیون که بعدها اعضای آن به سطوح بالای سپاه راه یافتند. در این فضا، ایدئولوژی، امنیت و سازمان‌دهی، حوزه‌های جداگانه نبودند، بلکه درهم‌تنیده بودند.

جنگ ایران و عراق این شکل‌گیری را تثبیت کرد. نقش ذوالقدر در واحدی از سپاه به نام «قرارگاه رمضان» او را در نقطه تلاقی جنگ، اطلاعات و عملیات نیابتی قرار داد. این تجربه فقط تجربه میدان نبرد نبود، بلکه آموزش نوع خاصی از اعمال قدرت بود: غیرمستقیم، شبکه‌محور و گسترده در مرزها و نهادها.

پس از جنگ، او وارد سیاست نشد؛ بلکه این سیاست بود که به‌تدریج شبیه دنیایی شد که او از قبل در آن فعالیت می‌کرد. در بیش از یک دهه حضور در سطوح بالای سپاه—از جمله به‌عنوان جانشین فرمانده—ذوالقدر نفوذ خود را از طریق حضور عمیق و ریشه‌دار در ساختارها و نهادهای اصلی نظام فزایش داد. او عملاً به یکی از مهره‌های کلیدی در ساختارهای درونی نظام تبدیل شد.

مسیر ذوالقدر را تنها در چارچوب یک تحول گسترده‌تر می‌توان فهمید، تحولی که از اواخر دهه ۱۹۹۰ آغاز شد. ریاست‌جمهوری محمد خاتمی برای مدتی کوتاه فضای سیاسی را گشود. اصلاح‌طلبان از جامعه مدنی، حاکمیت قانون و تکثر سیاسی سخن گفتند و برای لحظه‌ای به نظر رسید جمهوری اسلامی قادر به تحول است.

اما این دوره واکنش شدیدی را برانگیخت. در جریان اعتراضات دانشجویی ۱۹۹۹، فرماندهان ارشد سپاه با لحنی صریح به خاتمی هشدار دادند که اگر اصلاحات بیش از حد پیش برود، ارتش مداخله خواهد کرد. در میان امضاکنندگان این هشدار، قالیباف نیز حضور داشت.

این اقدام به‌طور رسمی کودتا نبود، اما پیامدهای آن از یک کودتا هم مهم‌تر بود. سپاه قدرت را تصرف نکرد؛ بلکه حدود آن را تعیین کرد. از آن پس، نیروهای نظامی دیگر فقط یکی از ارکان نظام نبودند، بلکه داور نهایی آن شدند.

تقریباً هم‌زمان، رویداد دیگری لایه تاریک‌تری از ساختار قدرت را آشکار کرد: قتل‌های زنجیره‌ای روشنفکران و مخالفان که بعدها به عناصر درون وزارت اطلاعات نسبت داده شد. توضیح رسمی درباره «عوامل خودسر» قانع‌کننده نبود. پیام روشن بود: خشونت در دفاع از نظام، لزوماً به مجوز علنی نیاز ندارد.

این دو تحول—یکی آشکار و دیگری پنهان—نقطه عطفی ایجاد کردند. آن‌ها نشان دادند که زیر نهادهای رسمی ایران، منطقی موازی از قدرت وجود دارد که بیش از بازتاب دادن خواست مردم، بر حفظ کنترل و تسلط متمرکز است. این منطق در سال ۲۰۰۹ غیرقابل انکار شد. هنگامی که میلیون‌ها ایرانی در اعتراض به انتخابات ریاست‌جمهوری به خیابان‌ها آمدند، پاسخ نه مذاکره سیاسی، بلکه سرکوب بود. سپاه و بسیج با قاطعیت جنبش سبز را سرکوب کردند و دستگاه قضایی با بازداشت‌های گسترده و احکام سنگین همراه شد.

اهمیت سال ۲۰۰۹ فقط در میزان سرکوب نبود، بلکه در شفافیتی بود که ایجاد کرد. مرکز ثقل نظام تغییر کرده بود. نهادهایی که پیش‌تر در پس‌زمینه بودند، به پیش‌زمینه آمدند. انتخابات ادامه یافت، اما در چارچوبی که بازیگران قدرتمند هر زمان مایل بودند می توانستند خواست مردم را نادیده بگیرند.

از آن زمان به بعد، روند کاملاً روشن بود: آنچه پنهان بود، آشکار شد؛ آنچه استثنا بود، به قاعده تبدیل شد. دولت امنیتی دیگر ابزار اضطراری نبود، بلکه به شیوه عادی حکمرانی تبدیل شد.

مسیر حرفه‌ای چهره‌های کلیدی این تغییر را به‌خوبی نشان می‌دهد. لاریجانی نماینده مدل قدیمی قدرت بود: ترکیبی از ایدئولوگ، تکنوکرات و میانجی. او می‌توانست میان نهادها حرکت کند و با مخاطبان مختلف—حتی خارج از ایران—ارتباط برقرار کند.

اما ذوالقدر چیز دیگری را نمایندگی می‌کند. او پل میان دو جهان نیست، بلکه محصول یک جهان است. او میان سیاست و نظامی‌گری میانجی‌گری نمی‌کند، بلکه ادغام آن‌ها را در خود تجسم می‌بخشد. معنای عمیق‌تر ظهور او همین است: نه فقط ورود نیروهای امنیتی به سیاست، بلکه کاهش نیاز به میانجی‌گری سیاسی.

امروز، نهادهای امنیتی دیگر صرفاً تعیین‌کننده حدود نیستند، بلکه مستقیماً حکومت می‌کنند. سپاه و شبکه‌های وابسته به آن در سراسر ساختار دولت نفوذ دارند: سیاست خارجی را شکل می‌دهند، بخش‌های کلیدی اقتصاد را کنترل می‌کنند و بر نتایج سیاسی اثر می‌گذارند. چهره‌هایی مانند احمد وحیدی نمونه‌ای از ادغام قدرت عملیاتی و اداری هستند. تصمیم‌گیری‌ها به‌طور فزاینده در شبکه‌هایی انجام می‌شود که مرز میان نظامی و غیرنظامی را از بین برده‌اند.

در همین حال، نهاد روحانیت—که منبع اولیه مشروعیت نظام بود—به حاشیه رانده شده است. زبان آن همچنان باقی است و نهادهایش پابرجاست، اما نقش آن در تعیین نتایج کاهش یافته است. ایران ایدئولوژی خود را کنار نگذاشته، بلکه آن را حول مرکز ثقل جدیدی سازمان‌دهی مجدد کرده است. از این منظر، وضعیت کنونی بیشتر پایان یک روند طولانی است تا یک گسست ناگهانی.

تاریخ مدرن ایران بارها نشان داده که در لحظات بحران، جست‌وجوی نظم بر سایر منابع مشروعیت غلبه می‌کند. از رضا شاه تا روح الله خمینی، قدرت سیاسی اغلب حول چهره‌هایی متمرکز شده که قادر به ایجاد انسجام در یک سیستم پراکنده بوده‌اند.

ظهور سپاه نیز در همین چارچوب قابل فهم است. آنچه جدید است، نه گرایش به قدرت منضبط، بلکه میزان سلطه آن بر کل نظام است. فشارهای خارجی این روند را تسریع کرده‌اند، اما آن را ایجاد نکرده‌اند. پایه‌های دولت امنیتی امروز، دهه‌ها پیش—در جنگ، در سرکوب اصلاحات، و در گسترش تدریجی نهادهایی که هرگز کاملاً پاسخگو نبودند—گذاشته شده است.

برای سیاست‌گذاران، پیامدها مهم است. نخست، افزایش فشار بر ایران بعید است به تعدیل سیاسی منجر شود؛ بلکه احتمالاً جایگاه نهادهایی را تقویت می‌کند که بیش از همه به مقاومت و کنترل وابسته‌اند.

دوم، امید به تغییر از طریق انتخابات باید با احتیاط نگریسته شود. انتخابات همچنان وجود دارد، اما در چارچوب سیستمی عمل می‌کند که داوران نهایی آن جای دیگری هستند.

سوم، رفتار خارجی ایران احتمالاً بازتاب اولویت‌های سیستمی خواهد بود که جهان را از دریچه امنیت می‌بیند: بازدارندگی، تاب‌آوری و بقا.

هیچ‌یک از این‌ها به معنای ایستایی کامل نظام نیست. تنش‌های داخلی همچنان وجود دارد. اما جهت کلی روشن است. ایران به یک رژیم نظامی کلاسیک تبدیل نمی‌شود، اما به چیزی بسیار نزدیک به آن بدل می‌شود: دولتی که در آن قدرت کمتر بر اقتدار روحانی یا مذاکره سیاسی استوار است و بیشتر بر نیروی سازمان‌یافته یک ساختار امنیتی که از سایه‌ها به مرکز آمده و اکنون در آن مستقر شده است.

جمهوری اسلامی هنوز به زبان حکومت روحانی سخن می‌گوید، اما بیش از پیش توسط کسانی اداره می‌شود که دیگر به آن زبان نیاز ندارند.

منبع: فارین پالیسی


نظر شما