ایران امروز در یکی از مهمترین مقاطع تاریخ معاصر خود قرار دارد. این فقط یک بحران سیاسی معمولی نیست، بلکه نقطهای است که چند بحران بزرگ همزمان به هم رسیدهاند؛ جنگ، اعتراضهای گسترده مردمی، فروپاشی اقتصادی و دگرگونی عمیق در ساختار قدرت سیاسی.
در چنین شرایطی، تقسیمبندیهای قدیمی مانند «اصلاحطلب و اصولگرا» یا «عملگرا و ایدئولوژیک» دیگر نمیتوانند واقعیت امروز ایران را توضیح دهند. حتی گاهی باعث میشوند تصویر نادرستی از وضعیت کشور به دست آید. آنچه امروز در ایران در حال شکلگیری است، پدیدهای تازه است و باید با نگاه متفاوتی آن را فهمید.
مهمترین تغییری که کمتر درباره آن صحبت شده، تغییر نسل حاکم است.
نسل اول جمهوری اسلامی همان کسانی بودند که انقلاب را به پیروزی رساندند و از بیرون ساختار قدرت وارد حکومت شدند. ذهنیت آنها سرشار از احساس بیعدالتی تاریخی، باورهای انقلابی و مذهبی و دشمنی با قدرتهای خارجی بود. آنها همیشه احساس میکردند باید از مشروعیت حکومت خود دفاع کنند.
اما نسلی که در دوران جنگ ایران و عراق رشد کرد، تجربه متفاوتی داشت. هشت سال جنگ، تحریم و انزوای بینالمللی، نگاه آنها را واقعبینتر و سختگیرتر کرد. برای این نسل، حفظ توان نظامی و بقای حکومت بسیار مهمتر از آرمانگرایی انقلابی بود.
امروز همین نسل، همراه با نسل سومی که تمام عمر خود را در نهادهای جمهوری اسلامی گذرانده، مدیریت کشور را در دست دارد. این افراد نه از بیرون، بلکه از دل همین ساختار رشد کردهاند و حکومت را متعلق به خود میدانند.
این نسل دیگر مانند نسل اول، نگران حقانیت یا مشروعیت حکومت نیست. برای آنها، انقلاب و اداره کشور دو موضوع جداگانه است.
اگر با مشکلی در ساختار حکومت روبهرو شوند، آن را یک بحران ایدئولوژیک نمیبینند، بلکه مانند یک مسئله مدیریتی با آن برخورد میکنند؛ مشکلی که باید بررسی، اصلاح و برطرف شود.
در فاصله هشتماهه میان جنگ ژوئن ۲۰۲۵ و جنگ فوریه ۲۰۲۶، این نسل از مدیران تغییرات ساختاری بیشتری نسبت به یک دهه قبل ایجاد کرد. بخشی از اختیارات اجرایی را بازتوزیع کردند، سیستمهای ارتباطی را بازسازی نمودند و همزمان با ادامه درگیریها، دکترین نظامی کشور را نیز تغییر دادند.
نتیجه این تحولات، شکلگیری حکومتی است که بیش از آنکه یک حکومت انقلابی باشد، به یک دولت امنیتی-ملیگرا شباهت دارد؛ حکومتی که دیگر مانند گذشته دائماً میان ایدئولوژی و عملگرایی در نوسان نیست.
البته این به معنای معتدلتر یا انسانیتر شدن حکومت نیست. تجربه کشورهای مختلف نشان میدهد دولتهای امنیتی-ملیگرا نیز میتوانند سرکوبگر باشند و با شعار حفظ وحدت ملی، مخالفان سیاسی را ساکت کنند. اما این تغییر، ماهیت حکومت را دگرگون کرده و در نتیجه، هرگونه تعامل یا تحلیل درباره آن نیز باید بر اساس این واقعیت جدید انجام شود.
یکی از تصوراتی که بار دیگر نادرست بودن آن آشکار شد، این بود که فشار نظامی خارجی میتواند میان حکومت و جامعه شکاف ایجاد کند.
پیش از جنگ اخیر آمریکا و اسرائیل علیه ایران، کشور درگیر شکافهای عمیق داخلی بود. اعتراضهای گسترده با سرکوب شدید پاسخ داده شده بود، هزاران نفر جان خود را از دست داده بودند، دهها هزار نفر بازداشت شده بودند و بسیاری از جوانان و قشر تحصیلکرده نسبت به آینده احساس ناامیدی میکردند.
جنگ این نارضایتیها را از بین نبرد، اما عامل تازهای را وارد معادله کرد که دستکم برای مدتی بر همه آنها غلبه نمود.
وقتی بمبها بر سر محلههای مسکونی فرود آمد، زیرساختهای غیرنظامی هدف قرار گرفت و دونالد ترامپ از نابودی تمدن ایران سخن گفت، بسیاری از ایرانیان ــ حتی کسانی که خود قربانی سرکوب حکومت بودند ــ حاضر نشدند نابودی کشور و میراث تاریخی و فرهنگی آن را راهی برای تغییر سیاسی بدانند.
در آن لحظه، تفاوت میان مخالفت با حکومت و دفاع از ایران برای بسیاری کاملاً روشن شد.
این اتفاق تازهای نیست. در طول تاریخ، هر زمان ایران با تهدید خارجی روبهرو شده، همین حس مشترک ملی بار دیگر خود را نشان داده است؛ احساسی که ریشه در فرهنگ و تاریخ کشور دارد و بسیار عمیقتر از اختلافهای سیاسی روزمره است.
تجربه جنگ، روایت رایج درباره توانایی حکومت را هم تا حدی تغییر داد.
با وجود بمبارانهای مداوم و محاصره دریایی، زندگی روزمره بهطور کامل از هم نپاشید و مردم همچنان به کالاهای اساسی دسترسی داشتند. این موضوع نشان داد که نهادهای حکومتی، برخلاف تصور بسیاری، توانایی بیشتری برای مدیریت شرایط بحرانی دارند.
اما همین مسئله یک تناقض تلخ را هم آشکار کرد؛ حکومتی که توانست اقتصاد کشور را در شرایط جنگی تا حدی اداره کند، در سالهای صلح نتوانسته بود همان موفقیت را در مدیریت اقتصاد داشته باشد و مشکلات معیشتی مردم روزبهروز عمیقتر شده بود.
با این حال، همبستگیای که در دوران جنگ شکل گرفت، موقتی است. نارضایتیهای انباشتهشده جامعه همچنان وجود دارد و با پایان یافتن شرایط اضطراری دوباره خود را نشان خواهد داد. شاید فرصت حکومت برای برداشتن گامهای واقعی در مسیر پاسخگویی، اصلاح و مشارکت دادن مردم، همین حالا هم در حال از دست رفتن باشد.
در کنار تحولات سیاسی و امنیتی، تغییر مهم دیگری نیز آرامآرام در حال رخ دادن است؛ تغییری که کمتر دیده میشود اما میتواند آثار بسیار عمیقی بر آینده ایران بگذارد.
طبقه متوسط، که همیشه ستون اصلی توسعه، فرهنگ، مشارکت مدنی و جریانهای اصلاحطلب بوده، بهتدریج در حال ضعیف شدن است.
بسیاری از این خانوادهها در ظاهر فقیر به نظر نمیرسند. خانه دارند و ارزش اسمی داراییهایشان بهدلیل سقوط ارزش پول ملی چندین برابر شده است. ظاهر زندگیشان هم هنوز شبیه یک خانواده طبقه متوسط است.
اما پشت این ظاهر، فشار اقتصادی سنگینی جریان دارد. هزینه مدرسه، درمان، اجاره و سایر مخارج زندگی آنقدر افزایش یافته که درآمد خانوادهها دیگر پاسخگوی آن نیست. بسیاری مجبور شدهاند داراییهای خود را بفروشند یا از چیزهایی که زمانی بخش طبیعی زندگیشان بود، صرفنظر کنند.
جامعهشناسان این وضعیت را «فقیر شدن پنهان» مینامند.
این روند معمولاً بهصورت تدریجی اتفاق میافتد. خانوادهها ابتدا تفریح را کنار میگذارند، بعد هزینه کلاسهای آموزشی و مهارتآموزی فرزندانشان را حذف میکنند، سپس کیفیت خدمات درمانی را پایین میآورند، از خرید کتاب، رفتن به سینما و فعالیتهای فرهنگی صرفنظر میکنند و در نهایت حتی کیفیت مواد غذایی مصرفیشان هم کاهش پیدا میکند.
هر بار با خود میگویند این وضعیت موقتی است، اما در عمل، سبک زندگی و آرزوهایی که هویت طبقه متوسط را شکل میداد، آرامآرام از بین میرود.
این فقط یک مشکل اقتصادی نیست. طبقه متوسط معمولاً مهمترین حامی قانونگرایی، نهادهای مدنی، مطالبه شفافیت و پاسخگویی و همچنین سرمایهگذاری بر آموزش و سرمایه انسانی است. اگر این طبقه تضعیف شود، پایههای اجتماعی هرگونه اصلاح جدی نیز سست خواهد شد و بازسازی آن ممکن است دههها زمان ببرد.
جنگ نیز این روند را سرعت بخشیده است؛ زیرا در کنار تورم و تحریم، بسیاری از کسبوکارها از بین رفتهاند و زنجیرههای تأمین کالا نیز آسیب دیده است.
جامعه مدنی ایران هنوز از بین نرفته، اما زیر فشار شدیدی قرار دارد.
فعالان مدنی، تشکلها و انجمنهای صنفی نه کاملاً آزاد هستند و نه کاملاً خاموش شدهاند. آنها در فضایی فعالیت میکنند که هر روز با فشارهای امنیتی، محدودیتهای قانونی، مشکلات اقتصادی، جنگ و قطع اینترنت کوچکتر میشود.
برای نمونه، معلمان که یکی از بزرگترین گروههای سازمانیافته کشور هستند، بارها با بازداشت و پروندههای قضایی روبهرو شدهاند. به جای آنکه حکومت به مشکلات معیشتی و مطالبات صنفی آنها رسیدگی کند، فعالیتهای سازمانیافتهشان را تهدیدی علیه امنیت کشور تلقی میکند.
بسیاری از انجمنهای دانشجویی نیز در اعتراض به بیاثر شدن ساختارهای رسمی، فعالیت خود را متوقف کردهاند. آنها اعلام کردهاند حاضر نیستند به نهادهایی که دیگر کارکرد واقعی ندارند، مشروعیت ببخشند.
حتی سامانههای اینترنتی جمعآوری امضا که به یکی از راههای بیان مطالبات مردم تبدیل شده بودند، با پیگرد قضایی و فیلترینگ روبهرو شدهاند.
الگوی برخورد حکومت تقریباً در همه این موارد یکسان است؛ هر تشکل مستقلی که بخواهد خارج از چارچوب رسمی فعالیت کند، بهتدریج بهعنوان یک تهدید امنیتی شناخته میشود.
آنچه همچنان جلب توجه میکند، این است که با وجود همه فشارها، روحیه مشارکت و مسئولیتپذیری اجتماعی در ایران از بین نرفته است. در سالهای گذشته، گروههای مختلف جامعه بارها تلاش کردهاند خواستههای خود را بهصورت مسالمتآمیز و سازمانیافته مطرح کنند. همین سابقه نشان میدهد که جامعه ایران هنوز به حق خود برای اظهار نظر و مشارکت در سرنوشت کشور باور دارد.
اما پرسش اصلی این است که آیا این انرژی اجتماعی میتواند دوباره در قالب نهادهای مؤثر و مستقل سازمان پیدا کند یا نه. پاسخ این سؤال، یکی از مهمترین عواملی است که آینده ایران را رقم خواهد زد.
بخش دیگری از بحث، به آینده اصلاحات در ایران مربوط میشود؛ اینکه آیا هنوز میتوان امیدوار بود که تغییرات اساسی از درون ساختار موجود اتفاق بیفتد یا این مسیر به پایان رسیده است.
جریان اصلاحطلبی زمانی بر چند فرض مهم استوار بود: اینکه ساختار سیاسی هنوز ظرفیت تغییر تدریجی را دارد، اصلاحطلبان درون حکومت میتوانند بر تصمیمها اثر بگذارند و عادی شدن روابط ایران با جهان نیز موقعیت آنها را تقویت خواهد کرد.
این تصورها صرفاً خیالپردازی نبود. در اواخر دهه ۱۳۷۰، فضای سیاسی کشور نسبت به هر زمان دیگری بازتر شده بود. رسانهها آزادی بیشتری داشتند و گفتوگوی سیاسی در جامعه رونق گرفته بود.
اما آن دوره فقط به دلیل مقاومت جریانهای تندرو پایان نیافت. خود جریان اصلاحات هم ضعفهایی داشت. نتوانست با صبر و حوصله، نهادهای اجتماعی و مدنی را تقویت کند و در عوض، بیش از حد بر تغییرات در رأس حکومت تمرکز کرد؛ تغییراتی که شرایط سیاسی کشور امکان تحقق سریع آنها را نمیداد.
به بیان دیگر، اصلاحات به جای آنکه از جامعه آغاز شود و پایههای اجتماعی خود را مستحکم کند، بیشتر تلاش کرد ساختار قدرت را از بالا تغییر دهد؛ رویکردی که در نهایت به نتیجه مطلوب نرسید.
پس از آن، هر موج جدید اعتراض و هر دور تازه سرکوب ــ از سالهای ۱۳۸۸، ۱۳۹۶، ۱۳۹۸، ۱۴۰۱ و سپس ۲۰۲۶ ــ فاصله میان جامعه و حکومت را بیشتر کرد. در چنین شرایطی، دفاع از این ایده که اصلاحات همچنان راهحل عملی است، دشوارتر از گذشته شده است.
برخی تحلیلگران معتقدند حکومت به جایی رسیده که اداره کشور بر پایه تصمیمهای امنیتی و شرایط فوقالعاده، دیگر یک وضعیت موقتی نیست، بلکه به شیوه دائمی حکمرانی تبدیل شده است. اگر چنین باشد، اصلاحطلبی در شکل گذشته خود دیگر معنایی نخواهد داشت.
در مقابل، گروهی دیگر استدلال میکنند که اصلاحات یک اتفاق ناگهانی نیست، بلکه فرآیندی زمانبر است. آنها یادآوری میکنند که در تاریخ ایران بارها فضای سیاسی از دل شرایطی که کاملاً بسته به نظر میرسید، دوباره باز شده است. به باور این گروه، اگر از همین امروز اعلام شود که اصلاح دیگر ممکن نیست، جامعه عملاً خود را از هر امکان تغییر مسالمتآمیز محروم خواهد کرد و میدان برای رویارویی نیروهای تندرو بازتر میشود؛ رویاروییای که معمولاً به محدودیتهای بیشتر میانجامد.
با این حال، امروز بار اثبات این ادعا بیش از هر زمان دیگری بر دوش کسانی است که هنوز به امکان اصلاح باور دارند. این دیگر فقط یک بحث نظری یا دانشگاهی نیست، بلکه مستقیماً با زندگی میلیونها ایرانی گره خورده است؛ مردمی که آیندهشان به این بستگی دارد که آیا تغییرات تدریجی و مسالمتآمیز هنوز امکانپذیر است یا نه.
ایران بیش از هر چیز به یک توافق و تفاهم تازه میان حکومت و جامعه نیاز دارد؛ توافقی که واقعیت بحرانهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور را بپذیرد، مردم را پس از سالها کنار گذاشته شدن، دوباره در تصمیمگیریهای مهم شریک کند و اعتماد از دسترفته میان جامعه و حاکمیت را بازسازی کند.
چنین تغییری بدون اقداماتی مانند آزادی زندانیان سیاسی، ایجاد آزادی واقعی برای رسانهها، به رسمیت شناختن فعالیت احزاب و مخالفان، اجرای سیاستهای اقتصادی در خدمت رفاه مردم ــ نه صرفاً نهادهای امنیتی ــ و همچنین اتخاذ سیاست خارجیای که به رفع تحریمها بینجامد، ممکن نخواهد بود.
اگر این مسیر در پیش گرفته نشود و نارضایتیهای انباشته، وخامت اوضاع اقتصادی، فشار بر جامعه مدنی و حذف سیاسی بخش بزرگی از جامعه همچنان ادامه پیدا کند، ایران ممکن است با سطحی از بیثباتی روبهرو شود که نه مردم داخل کشور و نه بازیگران خارجی هنوز ابعاد واقعی آن را بهدرستی درک نکردهاند.


نظر شما