حقوق دگراندیشان در حکومت اسلامی

621 ۱۳۹۶ بهمن ۱۹ - 2018/02/08

در جامعه اسلامی هرگز حقوق شهروندی تابعی از عقاید و اعتقادات مذهبی و دینی نیست و همه به صورت یکسان از حقوق شهروندی برخوردار هستند. این امر در دوران حکومتداری پیامبر اکرم(ص) و امیرمؤمنان علی(ع) به خوبی دیده شد. برای نمونه در پیمان مدینه که بین پیامبر اسلام با همه طوایف اعم از یهودی و مسیحی و مشرک نوشته شد، پیامبر(ص) به صراحت همه افراد را به عنوان اعضای یک جامعه و امت، برخوردار از حقوق مساوی دانست.

در پاره ای از تواریخ آمده است: جمعی از مسیحیان نجران که برای گزارش ها و تحقیقاتی خدمت پیامبر رسیده بودند مراسم نیایش مذهبی خود را آزادانه در مسجد پیامبر در مدینه انجام دادند. وقتی آنها وارد مسجد شدند هنگام نمازشان بود، پس طبق مراسم ناقوس خود را نواختند و به طرف مشرق ایستاده مشغول نماز شدند. گروهی از اصحاب خواستند مانع شوند اما پیامبر فرمود به آنها کاری نداشته باشید.

امیرمؤمنان نیز با مخالفان خود از جمله خوارج در منتهی درجه آزادی و دموکراسی رفتار می کرد حال آنکه حضرت خلیفه است و آنها رعیت؛ هرگونه اعمال سیاستی برای ایشان مقدور است اما زندانشان نکرد، شلاقشان نزد و سهمیه آنان را از بیت المال قطع ننمود. آنها در همه جا در اظهار عقیده آزاد بودند و حضرت آزادانه با آنان روبرو می شد و صحبت می کرد.

شورشیان خوارج، پیش از آن که دست به سلاح ببرند، مدت ها در برابر حکومت علوی به جنگ روانی مشغول بوده و با شیوه های مختلف علاوه بر اعتراض و توهین در اجتماعات، اخلال می کردند و مردم را علیه حکومت، تحریک می نمودند. امیرالمؤمنین در اوج همان اعتراضات، رسماً اعلام کرد که تا در میان ما هستید، حقوقتان قطع نخواهد شد! آگاه باشید، تا با مایید، سه حق شما را رعایت می کنیم: تا با مایید «فیء» را از شما منع نمی کنیم، تا نجنگیده اید با شما نمی جنگیم و شما را از حضور در مساجد که نام خدا در آن ذکر می شود باز نمی داریم. این درحالی است که در نبود وسایل ارتباط جمعی و رسانه ها، حضور و سخن گفتن در مساجد یگانه راه ارتباط و تأثیرگذاشتن بر افکار عمومی بود

بنابراین منطق معصومین در رویارویی با دگراندیشان و مخالفان برخورد فیزیکی و قهری نبود بلکه با نهایت ادب، صبر و متانت به سخنان آنان گوش می سپردند و پاسخی درخور به شبهات و انتقادات مطرح شده می دادند. رمز جذبه، پیروزی و گسترش اسلام نیز در همین نکته نهفته بود؛ چنانکه قرآن خطاب به پیامبر گرامی اسلام می فرماید: «فبما رحمه من الله لنت لهم ولو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک؛ پس به سبب رحمتی از جانب خدا باآنان مهربان و خوشخوی هستی و اگر تند خو و سخت دل بودی مردم از پیرامون تو متفرق می شدند»

در مقدمه حدیث توحید مفضل نقل شده است: کنار قبر پیامبر اسلام بودم که ابن ابی العوجاء وارد شد. هنگامیکه دوستانش اطراف او جمع شدند شروع به سخنان کفرآمیز کرد که نتیجه آن انکار خداوند و نبوت بود. من از شنیدن آن سخنان سخت خشمگین شدم و فریاد زدم ای دشمن خدا راه الحاد پیش گرفتی و خداوند را انکار کردی. ابن ابی العوجاء گفت: توکیستی؟ اگر دانشمند علم کلامی دلیل بیاور، اگر نیستی سخن مگو، اگر از پیروان جعفر صادقی او چنین با ما سخن نمی گوید و مانند تو برخورد نمی کند؛ از این بالاتر از ما شنیده ولی هرگز به ما ناسزا نگفته و خشونت ننموده؛ او مرد بردبار و عاقل و متینی است؛ به خوبی به سخنان ما گوش می دهد و از دلایل ما آگاه می شود؛ بعد هنگامی که حرف خود را زدیم شروع به سخن گفتن می کند و دلایل ما را پاسخ می گوید.

در کتاب «جعفرصادق مغز متفکر جهان شیعه» آمده است: ابن راوندی یک دانشمند شیعه بود اما کم کم نه تنها تشیع را زیر سؤال برد بلکه تا آنجا پیش رفت که خدا را انکار کرد و مرتد شد. وی در پایتخت خلیفه عباسی متهم به کفر شد و مجبور به اصلاح نظرات خود گردید؛ اما در مناطقی که فرهنگ مذهب جعفری رواج داشت هیچکس مزاحم او نشد، عقاید او را جزء بحث های فلسفی به شمار می آوردند و فقط به او جواب می دادند و برعکس عقیده داشتند که این گفت و گوها سبب تقویت دین می شود.

این طرز تفکر را برخی از اندیشمندان معاصر نیز داشته اند چنانکه استاد مطهری در یکی از سخنرانی های خود می گوید: باید یک کرسی دانشکده الهیات را اختصاص به مارکسیسم داد. بروید استادی که واقعا مارکسیسم را شناخته و مؤمن به مارکسیسم باشد و مخصوصا به خدا اعتقاد نداشته باشد، به هر قیمتی شده پیدا کنید، حقوق گزاف به او بدهید بیاید در همین دانشکده الهیات اینها را تدریس کند. بعد ما هم می‏آییم، حرفی اگر داشته باشیم می‏گوییم و منطقمان را عرضه می‏داریم. هیچ کس هم مجبور نیست که منطق ما یا منطق آنها را بپذیرد.

بنابراین آزادی بیان، عقیده و مذهب جزء حقوق اولیه و اساسی انسان است که هیچکس اجازه سلب آنها را ندارد. آنگونه که در تفسیر نمونه بیان شده، اسلام در سه مورد توسل به قدرت نظامی را جایز شمرده است: محو آثار شرک و بت پرستی، جهاد دفاعی و کسب آزادی در تبلیغ. بر این اساس هر آیینی حق دارد آزادانه خود را به صورت منطقی معرفی کند و اگر کسانی مانع این کار شدند می توان با توسل به زور این حق را بدست آورد.

به گفته حجت الاسلام قائم مقامی قرآن کریم با وضوح تمام در آیه ای که از روشن ترین محکمات قرآن است دستور دفاع را در برابر کسانی می داند که مومنان را بدون هیچ جرمی و فقط به علت اینکه سلطه عقیدتی آنان را نپذیرفته و به خداوند ایمان آورده اند مورد شکنجه و آزار قرارداده و از خانه ها و شهرهایشان اخراج می کنند «الذین اخرجوا من دیارهم بغیر حق الا ان یقولوا ربنا الله». جالب آنکه بلافاصله برای آنکه گمان نشود که این حساسیت فقط نسبت به ایمان اسلامی و مسلمانان وجود دارد، بلافاصله به یک حکم کلی و قاعده عقلایی اشاره می کند که اگر دستور خداوند به این جهاد و دفاع نبود و برخی از مردم در برابر تجاوز و زیاده خواهی گروهی دیگر مقاومت نمی کردند، نه کلیسا و صومعه راهبان مسیحی باقی می ماند، نه کنیسه و معبد یهودیان؛ نه مساجد مسلمانان، یعنی آزادی های مذهبی کاملاً از بین می رفت؛ و جالب اینکه مساجد مسلمانان را در آخر بیان می کند. «وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ کَثِیرًا-حج/۴۰»

ایران کشوری است که اقوام، مذاهب و طریقه‌های گوناگون قرن های متمادی در کنار یکدیگر به صورت مسالمت آمیز در آن زندگی کرده اند. یکی از این طریقه ها سلسله نعمت‌اللهی گنابادی است. رهبران (اقطاب) سلسله های گوناگون تصوف بر اين عقيده اند که امور طريقت ملت، از طرف امام معصوم بر عهده اقطاب تصوف قرار گرفته و آنان جانشينان ائمه در اين امر می باشند. سلسله نعمت اللهی نيز از اين امر مستثنی نبوده و نسبت اقطاب خود را به امام هشتم عليه السلام و از ايشان به حضرت امير عليه السلام می رسانند.

اکثر احکام آن‌ها تقريبا با مذهب شيعه اثنی عشری مشابه است اما بزرگترين تفاوتشان با ما شيعيان اثنی عشری اين است که در زمان غيبت حضرت قائم عجل الله فرجه تا زمان فعلی معتقد به قطبيت 40 نفر هستند و خود را پيرو این اقطاب می دانند. آن‌ها در واقع با روحانيت و مراجع تقليد اختلاف داشته و به جای پذیرش اصل مرجع تقليد، قطب خود را رهبر طريقت می دانند که همه بايد مريد همان قطب باشند. به عبارت دیگر ولايت در ديدگاه آنان عبارت است از پذيرش بيعت امامان معصوم و در زمان غيبت پذيرش بيعت اقطاب، تا کسی اين بيعت را انجام ندهد گرچه همه عمر به عبادت و طاعت مشغول باشد، فايده‌ای ندارد.

از ويژگی های بارز اين سلسله اين است که به خلاف ديگر سلاسل تصوف، گوشه گير نبوده و در مسائل اجتماعی و سياسی حضور فعال دارند و خود را از جامعه دور نگاه نمی دارند، مانند برخی از سلاسل ديگر چون خاکساريه دارای لباس خاص و خرقه پشمينه نمی باشند و جامه مخصوص ندارند، به کسب و کار اهميت داده و مانند برخی از سلاسل به گدايی و دريوزگی نمی پردازند و اين که خود را شيعه اثنی عشری دانسته و مقيد به احکام شرعی معرفی می نمايند.

در ديدگاه ايشان هر سخنی که قطب بگويد در حکم احاديث ائمه اطهار بوده و لازم است تبعيت شود. همچنین اقطاب در بعضی از احکام نظير حرام بودن همسران پيامبر بر مؤمنان ديگر، با ايشان شريک بوده و در نتيجه همسران آنان بر مريدان حرام می باشند و بعد از وفات اقطاب کسی حق ازدواج با همسران آنان را ندارد. اقطاب اين سلسله بر اين عقيده اند که ديگر سلاسل تصوف بر حق نبوده و تنها راه طی کمال و رسيدن به خداوند از طريق سير و سلوک اقطاب اين سلسله امکان دارد.

يکی از اعتقادات جدی اين فرقه، پرداخت عشريه به قطب به جای خمس و زکات است. به اين ترتيب که هر صوفی بايد يک دهم درآمد خود را به قطب يا نماينده قطب بپردازد. در اين سلسله بر خلاف سلاسل ديگر صوفيه، سماع و غنا ممنوع می باشد. تعدد زوجات نیز در اين سلسله ممنوع است. آنان مقيد به بلند گذاشتن سبيل خود بوده و اين برای اقطاب اجباری است. بر طبق باور اين سلسله مريد و قطب مشغول طواف محبوب است و در طواف کوتاه کردن موها ممنوع می باشد، و اين مطلب در ديدگاه ايشان فقط بر شارب (سبیل) صدق می کند. البته شايد شارب به عنوان سمبلی برای چنين عقيده ای باشد.

مريد عقيده دارد که قطب، عالم به غيب بوده و حتی در پنهان می تواند اعمال مريد را ببيند و اعمال بد مريد حکم خنجری در قلب قطب می باشد. یکی از اشکالات اين سلسله، جدايی طريقت از شريعت از زمان معصوم است. آنان معتقدند که شريعت بعد از معصوم به فقها رسيده و طريقت به اقطاب اين سلسله. از جمله اشکالات ديگر اين فرقه، مقام بالايی است که برای اقطاب خود قائل بوده و آنان را همطراز امامان می شمارند. پس می بینیم که گرچه بسياری از عقايد اين سلسله با شيعه و دين ما مطابقت دارد اما با بدعت هايی در آميخته است.

اما همچنانکه پیشتر اشاره کردیم این تفاوت ها لزوم برخورد قهری و امنیتی با این فرقه و سلب حقوق شهروندی و آزادی های آنان را توجیه نمی کند. حدود 12 سال است که دراویش نعمت اللهی تبدیل به «کیس امنیتی» و وارد اخبار سیاسی شده‌اند. در 25 بهمن سال 84 دراویش گنابادی در قم متوجه شدند که حسینیه آنها و دو خانه مجاورش که به دو تن از دراویش و خویشاوندان متولی حسینیه تعلق داشته، به صورت شبانه به آتش کشیده و تخریب شده است.

در زمان ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد برخورد با این اقلیت دینی و تخریب حسینیه هایشان شدت گرفت و روی کارآمدن دولت حسن روحانی تغییری در وضعیت آنان ایجاد نکرد. چندی پیش نیز خیابان گلستان هفتم محل برخوردی بود که بدنبال تلاش نیروهای امنیتی برای ایجاد یک ایست بازرسی در محدوده خانه نورعلی تابنده «قطب» دراویش گنابادی، بین دراویش و نیروهای امنیتی صورت گرفت.

این برخوردهای سلبی درحالی است که سال گذشته سردار قاسم سلیمانی در همایش «حوزه انقلابی، بیم ها و امیدها» که در سالن اجتماعات مدرسه علمیه دارالشفاء قم برگزار شد اظهار داشته بود: «امروز جا دارد که نگاه ما به فرق شیعه عوض شده و پاره سنگ هایی همچون زیدیه یمن در ترازوی جمهوری اسلامی قرار بگیرند». ظاهرا اما برای ترازوی جمهوری اسلامی جایی برای دراویش و اهل حق و سایر اقلیت های مذهبی موجود در ایران نیست.

نظر شما
تغییر رمز

فیسبوک