برخى از اصول سياست خارجى اسلام

609 ۱۳۹۷ خرداد ۲۷ - 2018/06/17

سياست خارجى كشور اسلامى ـ آن‏گونه كه از متون شريعت مقدس يعنى قرآن كريم و سنّت پاك بر مى ‏آيد ـ بر چند اصل استوار است كه ديگر احكام و قوانين غالبا به اين اصول بر مى ‏گردند. اين چند اصل عبارتند از:

1 ـ پذيرفتن فورى اسلام شخص

خداى متعال مى ‏فرمايد: «وَلاَ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَى إِلَيْكُمُ السَّلَـمَ لَسْتَ مُؤْمِنًا؛ و به كسى كه نزد شما [ اظهارِ ] اسلام مى‏ كند، نگوييد: تو مؤمن نيستى».

بنابراين، هركس شهادتين جارى كند و بگويد: «اشهد ان لا اله الا الله وانّ محمدا رسول اللّه‏» جان و مال و عِرض او محفوظ و در امان است. نه بايد كشته شود، نه با او جنگ شود، نه زنان و فرزندان خردسالش اسير شوند، و نه اموالش مصادره شود. البته اگر معلوم شود كه دروغ گفته و نيرنگ زده و شهادتينش صرفا لقلقه زبان بوده است، اين خود، موضوع ديگرى است كه اين مختصر گنجايش بحث همه جانبه از آن را ندارد.

از آن‏جا كه اسلام دين جهانى است و از جانب خداوند براى هدايت همه آحاد بشر آمده است، لذا اقتضا دارد كه فراگير باشد: «وَ مَآ أَرْسَلْنَـكَ إِلاَّ كَآفَّةً لِّلنَّاسِ؛ و ما تو را نفرستاديم مگر براى عموم مردم».

« قُلْ يَـأَيُّهَا النَّاسُ إِنِّى رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعًا؛ بگو: اى مردم، من فرستاده خدا به سوى همه شما هستم».

حال، براى تحقق بخشيدن به اين فراگيرى و هدايتِ بيشترين شمار ممكن از افراد به مسير حق، بايد هركس اظهار اسلام كرد اسلامش پذيرفته شود.

افزون بر اين، تحقق عدالت عمومى نيز مقتضى اين پذيرش است؛ زيرا در ميان كسانى كه اظهار اسلام مى ‏كنند قطعا افراد صادقى وجود دارند و تشخيص دقيق آن‏ها از افراد دروغگو ممكن نيست؛ بنابراين، اگر اسلام اعتراف هر فردى را نپذيرد صداقت آن تعداد از كسانى كه راست مى‏ گويند بيهوده مى ‏شود و اين با تعميم عدالت انسان و احسان خداوند نسبت به بندگانش منافات دارد.

از اين گذشته، بسيارى از كسانى كه نه از صميم دل، بلكه از سر دروغ و فريب اظهار اسلام مى‏ كنند و به مسلمانى اعتراف مى ‏نمايند، بر اثر رفتارهاى انسانى كه در سايه اسلام مى‏ شناسند و مى ‏بينند جذب اسلام خواهند شد و به مسلمانان راستين مبدّل خواهند گشت.

بنابراين، «شهادتين» به سان دهانه كوره زرگرى است كه طلاى ناخالص در آن ريخته مى ‏شود و اندك اندك تصفيه شده و زرِ ناب مى‏ گردد.

2 ـ تعميم عدالت

خداى متعال مى ‏فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاْءِحْسَـنِ؛ همانا خدا به عدالت و نيكى كردن فرمان مى ‏دهد».

در حديث شريف نيز آمده است كه: «بالعدل قامت السماوات والأرض؛ آسمانها و زمين به عدالت برپاست». اسلام به هيچ قيمتى از عدالت دست بر نمى ‏دارد؛ زيرا عدالت و قرار دادن هرچيز در جايگاه شايسته و مناسب خودش، از اركان اصلى اسلام به شمار مى‏ آيد. به همين دليل، ملاحظه مى ‏كنيم كه اسلام از هرآنچه با عدالت منافات داشته باشد نهى مى ‏كند؛ حال آن‏كه در فعاليتهاى سياسى دنيا، چه درگذشته و چه در زمان حاضر، چنين نهى و ممنوعيتى وجود ندارد. در اين‏جا، براى نمونه، به سه مورد از ممنوعيت‏ هاى جنگى در اسلام اشاره مى ‏كنيم:

الف ـ نيرنگ و خيانت ممنوع:

در اسلام از نيرنگ در جنگ نهى شده است. اين در حالى است كه بسيارى اوقات اين كار باعث به دست آوردن پيروزيهاى سريع مى ‏شود، و سياست جهانى معاصر نيز غالبا بر نيرنگ و فريبكارى استوار است.

از اصبغ بن نباتة روايت شده است كه حضرت على عليه ‏السلام در خطبه ‏اى فرمود: «اگر نبود كه نيرنگ و خيانت زشت است، من زيركترين مردمان بودم، اما هر مكر و خيانتى گناه است، و هر گناهى كفر است، و در روز قيامت هر نيرنگ باز و خيانتكارى را پرچمى است كه با آن شناخته مى ‏شود».

اسلام در پرهيز از مكر و خيانت كه با عدالت اسلامى كه در هر شرايطى معتبر و نافذ است، منافات دارد، بسيار فراتر از اين مى ‏رود؛ بدين ترتيب كه اگر دو گروه كافر، محارب با مسلمانان باشند و يكى از آنها به ديگرى خيانت كند، اسلام هرگز به مسلمانان اجازه نمى‏ دهد كه با كمك به آن گروه خيانتكار، با گروه ديگر بجنگند. شايد در تاريخ دنيا و در قاموس هيچ سياستى در كره زمين چنين پايبندى عميقى به عدالت نيابيم.

متن زير را كه از حضرت امام جعفر صادق عليه ‏السلام، روايت شده است با هم مرور مى ‏كنيم:

در خبر طلحة بن زيد از حضرت صادق عليه‏ السلام آمده است كه گفت: از آن حضرت درباره دو گروه از اهل حرب پرسيدم كه هر يك براى خود حاكمى جداگانه دارند و با هم وارد جنگ مى ‏شوند و بعد صلح مى ‏كنند، و سپس يكى از دو حاكم به ديگرى خيانت و پيمان شكنى مى ‏كند و نزد مسلمانان مى ‏آيد و با آنان مصالحه مى ‏كند كه با كمك ايشان به شهر آن ديگرى حمله كنند [آيا اين كار مسلمانان جايز است؟].

حضرت صادق عليه‏ السلام فرمود: «مسلمانان نبايد خيانت كنند، يا به خيانت توصيه كنند، يا در كنار كسانى كه خيانت و عهد شكنى كرده ‏اند بجنگند، بلكه با مشركان، هرجا كه بيابندشان، مى‏ جنگند» و در آخر اين حديث شريف به اين سخن خداوند اشاره شده است كه: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ...؛ مشركان را هرجا كه يافتيد، بكشيد...» تا آخر آيه.

ب ـ مُثله كردن و بريدن اعضا ممنوع:

در اسلام از مُثله كردن اجساد كشتگان دشمن، هرچه باشند و هر دين و مذهبى كه داشته باشند، نهى شده است.

مُثله كردن، عبارت است از قطع كردن اعضا و جوارح بدن، در آوردن چشم و ديگر اقداماتى كه جسد مقتول را ناقص مى ‏كند.

به اين دو روايت توجه كنيد:

از حضرت على عليه ‏السلام روايت شده كه آن حضرت سپاهيان را از مثله كردن نهى مى ‏كرد و مى ‏فرمود: «ولا تمثلوا بقتيل؛ هيچ كشته ‏اى را مُثله نكنيد».

از پيامبر خدا(ص) نيز روايت است كه فرمود: «اياكم والمثلة ولو بالكلب العقور؛ از مثله كردنِ حتّى سگِ درنده بپرهيزيد».

ج ـ كشتن ده گروه ممنوع:

اسلام از كفّارى كه با مسلمانان در حال جنگ هستند ده گروه، و به نظر عده ‏اى ديگر از فقها، چهارده گروه را مستثنا كرده است كه نبايد كشته شوند. و اين از عملكردهاى خاصّ اسلام است كه نظير آن در فرهنگ سياسى معاصر، تقريبا يافت نمى ‏شود؛ و اين گروهها عبارتند از:

1 ـ پيرمرد فرتوتى كه قادر به حمل سلاح نيست.

2 ـ زنى كه در جنگ شركت ندارد، هرچند مجروحان و جنگجويان را كمك مى ‏كند و به آنها خوراك و پوشاك و امثال اينها مى‏ رساند.

3 ـ كودكانى كه هنوز به سنّ بلوغ شرعى نرسيده ‏اند. بلوغ شرعى براى دختران ده سالگى و براى پسران، غالبا پانزده سال تمام است.

4 ـ افراد فلج و زمينگير.

5 ـ افراد نابينا.

6 ـ بيمارانى كه بر اثر بيمارى زمينگير و خانه ‏نشين شده ‏اند.

7 ـ فرستاده ‏اى كه از طرف كفّار محارب براى مسلمانان نامه و پيام مى‏ آورد.

8 ـ راهبانى كه سرگرم عبادت خود هستند، هرچند طرفدار محاربان باشند و براى پيروزى آنان دعا كنند اما عملاً در جنگ شركت نكنند.

9 ـ ديوانگان.

10 ـ تمام كسانى كه كشتن آنها نفعى در پيروزى نداشته باشد.

همان‏طور كه گفتيم ، تعدادى از فقهاى اسلام چهار گروه ديگر را نيز افزوده ‏اند كه اينها نيز نبايد كشته شوند:

11 ـ دهقانان و كشاورزانى كه زمين را كشت و زرع مى‏ كنند.

12 ـ صنعتكاران، مانند مهندسان و مخترعان و امثال آنان.

13 ـ صاحبان حرفه، مانند نجّاران و زرگران و امثال آنان.

14 ـ افراد خنثى.

دليل استثنا شدن اين گروه‏ها، احاديث و رواياتى است كه در دايره ‏المعارف‏ هاى حديثى و كتب فقهى، مثل «وسائل الشيعة» و «مستدرك الوسائل» و «جواهر الكلام» و غيره، به تفصيل آمده است.

3 ـ نجات دادن مستضعفان

يكى از اصول ثابت در سياست خارجى حكومت اسلامى، نجات دادن مستضعفان است در هر نقطه ‏اى از جهان كه باشند و هر دين و اعتقادى كه داشته باشند، حتى اگر نامسلمان و مشرك و بت ‏پرست و... باشند.

اساس اين اصل، اين فرموده خداى متعال است كه: «وَ مَا لَكُمْ لاَ تُقَـتِلُونَ فِى سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ؛ شما را چه مى ‏شود كه در راه خدا و مستضعفان نمى‏ جنگيد».

پس، همچنان كه جنگيدن در راه خدا واجب است، جنگيدن براى نجات مستضعفان نيز واجب مى‏ باشد. اگر در جايى از دنيا حكومت كافرى باشد و ملّتش نيز كافر باشند، اما حكومت، به مردمش ستم كند و آنها را به استضعاف بكشاند، مسلمانان موظّفند با آن حكومت ستمگر بجنگند و ملّت بيچاره را از چنگال ستم برهانند. اسلام به سخنانى از قبيل اين كه اين كار دخالت در امور داخلى كشورها
و دولتهاى ديگر است گوش نمى‏ دهد؛ چرا كه از نظر اسلام، محور انسان است، و يكى از اركان سياست اسلام، نجات دادن مستضعفان است درهر جا و با هر دين و مرامى كه باشند.

4 ـ جنگ ‏افروزى ممنوع!

اسلام از اين كه مسلمانان در برابر كفّارى كه به روى ايشان شمشير نكشيده‏ اند و مسلمانان را از خانه و كاشانه‏ شان بيرون نكرده ‏اند و در بيرون كردن آنها به يكديگر كمك نكرده ‏اند، آغازگر جنگ باشند نهى كرده است. دليلش هم اين آيات شريفه است:

«لاَّ يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَـتِلُوكُمْ فِى الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُم مِّن دِيَـرِكُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ * إِنَّمَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ قَـتَلُوكُمْ فِى الدِّينِ وَ أَخْرَجُوكُم مِّن دِيَـرِكُمْ وَ ظَـهَرُوا عَلَى إِخْرَاجِكُمْ أَن تَوَلَّوْهُمْ وَ مَن يَتَوَلَّهُمْ فَأُولَـئِكَ هُمُ الظَّــلِمُونَ؛ خدا شما را از كسانى كه در كار دين با شما نجنگيده ‏اند و شما را از ديارتان بيرون نكرده ‏اند، باز نمى ‏دارد كه به آنان نيكى كنيد و با
ايشان عدالت ورزيد زيرا خدا دادگران را دوست مى ‏دارد. فقط خدا شما را از دوستى با كسانى باز مى ‏دارد كه در كار دين با شما جنگ كرده و شما را از خانه ‏هايتان بيرون رانده و در بيرون راندن با يكديگر همپشتى كرده ‏اند و هركس آنان را به دوستى گيرد آنان همان ستمكارانند».

5 ـ برترى اسلام

يكى ديگر از اصول ثابت سياست خارجى اسلام اين است كه اسلام بايد هميشه و همه‏ جا و در همه زمينه ‏ها برتر و بالاتر از هر دين يا حكومت و يا نظام ديگرى باشد؛ چرا كه پيامبر(ص) مى ‏فرمايد: «الإسلام يعلو ولا يعلى عليه؛ اسلام بالا دست است و زير دست نيست».

بنابراين، اسلام بايد پيوسته در حال تعالى باشد به طورى كه هميشه از همه اديان و امّتها برتر و بالا دست همه آنها باشد، در همه جنبه ‏ها و در تمام عرصه ‏ها.

همان‏ گونه كه اسلام تنها دينى است كه خداى متعال آن را براى همه انسانهاى پس از بعثت خاتم الانبياء محمد(ص) برگزيده است، تعالى و برترى مسلمانان در همه عرصه‏ ها نيز بايد با اين فرا دستى هميشگى دين اسلام هماهنگ باشد. براى مثال، مسلمانان بايد در اقتصاد، كشاورزى، جامعه، روان ‏شناسى، مديريت، جنگ، صلح، تأليف، انتشارات، صنعت، پزشكى، مهندسى، فيزيك، شيمى، علوم فضايى، اتم و خلاصه در تمام زمينه‏ ها برتر از ديگران باشند.

در فقه اسلامى نكاتى وجود دارد كه در ضمن اصل «برترى اسلام» مى ‏گُنجند و در اين‏جا به بعضى از آن‏ها مختصرا اشاره مى ‏كنيم:

الف ـ وجوب هجرت:

چنانچه مسلمانى مقيم سرزمين كفر باشد و در آنجا نتواند شعائر اسلامى را به جاى آورد، موظف است كه از آن‏جا به كشور اسلامى مهاجرت كند.

خداى متعال مى ‏فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّــهُمُ الْمَلَـئِكَةُ ظَالِمِى أَنفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنتُمْ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِى الْأَرْضِ قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَ سِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا فَأُولَـئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَآءَتْ مَصِيرًا؛ كسانى كه بر خويشتن ستمكار بوده ‏اند [ وقتى  ]فرشتگان جانشان را مى‏ گيرند، مى ‏گويند: در چه حال بوديد؟ پاسخ مى‏ دهند: ما در زمين از مستضعفان بوديم. مى ‏گويند: مگر زمين خدا وسيع نبود تا در آن مهاجرت كنيد؟ پس آنان جايگاهشان دوزخ است، و [ دوزخ ] بد سرانجامى است».

از پيامبر(ص) نيز روايت شده است كه فرمود: «إني بريء من كل مسلم نزل مع مشرك في دار الحرب؛ من از هر مسلمانى كه در دارالحرب در كنار مشركان زندگى كند، بيزارم».

نيز فرمود: «لا ينزل دارالحرب إلا فاسق برئت منه الذمة؛ در دارالحرب اقامت نكند مگر فرد فاسقى كه ديگر در امان نيست».

از آن‏جا كه ملاك استنباط در خصوص اين حكم، اصل «برترى اسلام» است، زيرا فقها، توانايى اجراى شعائر اسلامى را به عنوان شرط، ذكر كرده ‏اند، فقها در اين مسأله فروعى را آورده‏ اند كه دانستن برخى از آن‏ها شايسته است:

در موسوعة «الفقه» آمده است: «آيا ملاك در وجوب هجرت، شهر كفر است يا كشور كافر؟ به قرينه آيات و روايات پيش گفته، على الظاهر ملاك شهر كافر است؛ پس، اگر در يك كشور كافر، يك شهر مسلمان‏ نشين وجود داشته باشد به طورى كه مسلمان بتواند شعائر اسلام را در آن برپا دارد، هجرت واجب نيست، و اگر بالعكس، كشور مسلمان باشد اما شهر كافرنشين باشد، در اين صورت نيز، چنانچه مسلمان بتواند شعائر اسلام را برپا دارد، هجرت كردن واجب نمى ‏باشد.

آيا اين حكم به خانه هم سرايت مى‏ كند؛ يعنى اگر مثلاً، فردى در يك سرزمين اسلامى، در خانه ‏اى كه اهل آن كافرند خدمتكار باشد و نتواند در آن خانه شعائر اسلامى را آشكارا برپا دارد، آيا خارج شدن از آن خانه بر او واجب است؟ با توجه به متن گذشته كه دليل عقلى نيز آن را تأييد مى‏ كند ، ظاهرا واجب است كه هجرت كند».

ب ـ فراخواندن به اسلام:

فقها گفته ‏اند: مسلمانان حق ندارند پيش از دعوت كردن كفّار به اسلام و اتمام حجّت، با آنان آغاز جنگ كنند.

اين مطلب، به طور كلى، مورد اختلاف و اشكال نيست و در كليّت آن اتفاق نظر است.

آنان براى اثبات اين حكم خود به ادلّه چهارگانه؛ يعنى قرآن كريم و سنت پاك [روايات پيامبر و اهل بيتش عليهم ‏السلام] و اجماع فقها و دليل عقل، استدلال كرده‏ اند:

قرآن مى ‏فرمايد: «وَ مَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً * وَ إِذَآ أَرَدْنَآ أَن نُّهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا فَفَسَقُوا فِيهَا فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَـهَا تَدْمِيرًا؛ و ما تا پيامبرى بر نينگيزيم به عذاب نمى ‏پردازيم. و چون بخواهيم شهرى را هلاك كنيم خوشگذرانانش را وا مى‏ داريم تا در آن به انحراف [ و فساد ] بپردازند و در نتيجه عذاب بر آن [ شهر ] لازم گردد، پس آن را زير و زبر كنيم».

از اميرمؤمنان على عليه ‏السلام روايت است كه فرمود: «زمانى كه رسول خدا(ص) مرا به يمن فرستاد، فرمود: اى على! تا كسى را به اسلام دعوت نكرده ‏اى با او نجنگ. به خدا سوگند اگر خداى عزوجل يك نفر را به دست تو هدايت كند برايت بهتر از تمام آن چيزى است كه خورشيد بر آن طلوع و غروب مى‏ كند، و تو را بر او حق ولايت باشد اى على».

از پيامبر(ص) نيز روايت شده است كه فرمود: «لا تقاتل الكفار إلا بعد الدعاء؛ با كفّار جنگ مكن مگر بعد از دعوت كردن [آنان به اسلام]».

اين نكته نيز خود، بيانگر اصل «برترى اسلام» در عرصه ‏هاى گوناگون فكرى، نظامى و اجتماعى است.

ج ـ حرمت فرار از جنگ:

گريختن از ميدان جنگ، از بزرگترين محرّمات و يكى از گناهان كبيره است كه خداوند براى آن‏ها وعده آتش داده است.

خداى متعال مى‏ فرمايد: «يَـأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفًا فَلاَ تُوَلُّوهُمُ الأَْدْبَارَ * وَمَن يُوَلِّهِمْ يَوْمَـئِذٍ دُبُرَهُ إِلاَّ مُتَحَرِّفًا لِّقِتَالٍ أَوْ مُتَحَيِّزًا إِلَى فِئَةٍ فَقَدْ بَآءَ بِغَضَبٍ مِّنَ اللَّهِ وَمَأْوَهُ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ؛ اى كسانى كه ايمان آورده ‏ايد، هرگاه [در ميدان نبرد] به كافران برخورديد كه [به سوى شما] روى مى ‏آورند به آنان پشت مكنيد. و هركه در آن هنگام به آنان پشت كند ـ مگر آن كه [هدفش] كناره‏ گيرى براى نبردى [مجدّد] يا پيوستن به جمعى [ديگر از همرزمانش] باشد ـ قطعا به خشم خدا گرفتار خواهد شد و جايگاهش دوزخ است، و چه بد سرانجامى است».

از مولايمان امام على بن موسى الرضا عليه‏ السلام روايت شده است كه آن حضرت در پاسخ به پرسشهاى محمد بن سنان نوشتند: «خداوند فرار از ميدان نبرد را حرام كرد چون اين كار مايه ضعف دين و كوچك شمردن پيامبران و ائمه دادگر  عليهم ‏السلام و يارى نكردن آنان در برابر دشمنان، و موجب كيفر است؛ زيرا كه آن، انكار چيزى است كه به آن فرا خوانده شده‏ اند يعنى: اقرار به خداپرستى و آشكار نمودن عدالت و فرو نهادن ستم و از ميان بردن فساد، و اين‏ها سبب تجرّى دشمن بر مسلمانان و در نتيجه اسارت و كشتار و از ميان رفتن دين خداى عزوجل و ديگر مفاسد مى ‏شود».

اين حديث شريف، در واقع، تفصيل مضمون «الإسلام يعلو ولا يعلى عليه؛ اسلام برتر است و زير دست نيست» و تأكيد بر آن است.

6 ـ وحدت مسلمانان

در منطق قرآن و اسلام همه مسلمانان، يك امّت هستند.

خداى متعال مى ‏فرمايد: «إِنَّ هَـذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَ حِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ؛ همانا اين امّت شما امّت واحدى است، و من پروردگار شما هستم، پس مرا بپرستيد».

و مى ‏فرمايد: «وَ إِنَّ هَـذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَ حِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ؛ همانا اين امت شما امت واحدى است و من پروردگار شما هستم، پس از من پروا كنيد».

و باز مى ‏فرمايد: «يَـأَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَـكُم مِّن ذَكَرٍ وَ أُنثَى وَ جَعَلْنَـكُمْ شُعُوبًا وَ قَبَآئِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَـكُمْ؛ هان اى مردم! ما شما را از مرد و زنى آفريديم، و شما را ملّت ملّت و قبيله قبيله گردانيديم تا با يكديگر شناسايى متقابل حاصل كنيد. همانا ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست».

در تفسير «نور الثقلين» هنگام ذكر اين آيات شريفه، احاديث مستفيضى آورده است كه در اين‏جا به برخى از آنها، به عنوان نمونه، اشاره مى‏ كنيم:

در تفسير على بن ابراهيم آمده است: آيه «هان اى مردم، ما شما را از مرد و زنى آفريديم و شما را ملّت ملّت و قبيله قبيله قرار داديم تا با يكديگر شناسايى متقابل حاصل كنيد».

[على بن ابراهيم قمى مى ‏گويد:] مقصود از «شعوب» غير عرب است و از «قبايل»، عرب. و اين فرموده خدا كه: «همانا گرامى‏ ترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست» پاسخى است به كسانى كه به حسب و نسب مى ‏نازند.

پيامبر خدا(ص) در روز فتح مكّه فرمود: «اى مردم! خداوند به بركت اسلام نخوت جاهليت و فخر فروشى به آباء و اجداد را از شما برد. عربى بودن به پدر و مادر نيست بلكه عربى يك زبان است. پس هر كه به آن تكلم كند او عرب است. بدانيد كه شما از آدم هستيد و آدم از خاك و گرامى ‏ترين شما نزد خدا باتقواترين شماست».

در روضه كافى، به سندش از امام باقر عليه ‏السلام آورده است كه: «سلمان فارسى با گروهى ازقريش در مسجد نشسته بود. آن عده هر يك از نسب خود مى‏ گفت و به ذكر اصل و نسب خويش مى ‏پرداخت تا به سلمان رسيد. عمر بن خطاب به او گفت: تو از نَسبَت براى من بگو. پدرت كيست؟ و اصل و تبارت چه كسانى هستند؟

سلمان گفت: من سلمان، پسر بنده خدا هستم. گمراه بودم و خداى عزوجل به واسطه محمد(ص) هدايتم نمود؛ فقير بودم و خداوند به بركت محمد(ص) بى ‏نيازم كرد؛ غلام بودم و خداوند به واسطه محمد(ص) آزادم كرد. اين است حسب و نسب من.

حضرت فرمود: در اين هنگام پيامبر(ص) آمد و فرمود: اى گروه قريش! حَسَب مرد، دين اوست، و شخصيتش اخلاق او، و نَسَبش خرد او. خداى عزوجل فرموده است: «ما شما را از مرد و زنى
آفريديم و شما را ملّت ملّت و قبيله قبيله گردانيديم تا يكديگر را باز شناسيد. همانا گرامى ‏ترين شما در نزد خدا پرهيزگارترين شماست».

پيامبر(ص) سپس به سلمان فرمود: هيچ يك از اينان را بر تو برترى نيست مگر با تقواى الهى. و اگر تو از آنان باتقواتر باشى پس تو برترى».

بنابراين، قوميتها و مناطق جغرافيايى در اسلام جايى ندارد. كشورهاى اسلامى همگى يك كشورند و قانون يكى است، و همگى يك امّت هستند، هرچند زبان و قوميت و رنگهايشان گوناگون باشد. همگى يك خدا و يك پيامبر و يك قرآن و يك سنّت و يك قبله و... دارند.

عليهذا، هرگونه تفرقه و جدا سازى ميان مسلمانان، از بدترين محرّمات در اسلام به شمار مى ‏آيد، و موجب تشتت و پراكندگى امّت واحده و هموار كردن راه براى تسلّط كفار بر جهان اسلام و مسلمانان خواهد بود، خواه تفرقه ‏افكنى قومى باشد و بگوييم: عرب و ترك و فارس و كُرد و هندى و... .

خواه جداسازى در سرزمين و مرز باشد و بگوييم: اين جا عراق است ، آن‏جا ايران است آن‏جا خليج است، آن جا سوريه است، اين جا مصر است، اين‏جا حجاز است و... .

خواه جدا سازى نژادى باشد و بگوييم: نژاد اين عراقى و او ايرانى و او مصرى و هكذا.

و يا هر جداسازى ديگرى. همه اينها در اسلام، با شدّت و قاطعيت تمام، نفى و طرد شده است.

7 ـ ولايت فقهاى عادل

ولايت فقهاى عادل، يكى از اصول ثابت و استوار اسلام است و معنايش آن است كه هرگونه رهبرى و اداره كشور و مردم را به اشخاصى پيوند زده است كه از دو ويژگى برخوردار باشند:

اوّل: شناخت دقيق و عميق و اجتهادى از اسلام.

دوم: عدالت؛ و عدالت عبارت است از: نيروى دينى و ملكه اسلامى در خوددارى از ستم كردن به خود و به ديگران، و حركت در مسير اسلام و عمل بر طبق آن، در هر عمل كوچك و بزرگى.

با اين «ولايتِ» استوار در نظر و عمل، اسلام مى ‏تواند نظام كشور را به گونه‏ اى برنامه ‏ريزى كند كه هرگز از جاده عدالت و فضيلت منحرف نشود.

پس، معيار دو چيز است: «فقاهت» و «عدالت» ، و فرقى نمى ‏كند كه اين دو معيار در چه شخصى فراهم باشند، و آن شخص از چه مليّتى باشد، به چه زبانى سخن بگويد، و رنگ و نژادش چه باشد. بنابراين، نه شخص معيار است، نه مليّت، نه منطقه جغرافيايى، نه زبان، نه رنگ و نه امثال اينها.

بديهى است كه اگر بيش از يك فقيه جامع الشرايط وجود داشته باشد، در اين صورت، ولايت با شوراى فقها خواهد بود و كشور و مردم را به اتفاق آراء، و در صورت نرسيدن به اجماع، با اكثريت آراء اداره مى ‏كنند.

و بدين سان اسلام مى‏ تواند بيشترين شمار افراد جامعه بشرى را تحت پوشش نظام عادلانه خود درآورد و دنيايى سعادتمند و آخرتى بهتر برايشان فراهم آورد.

در مورد ولايت فقهاى عادل، نصوص عديده‏ اى در شريعت اسلام وارد شده است كه اكنون ما در صدد ذكر همه آنها نيستيم، بلكه تنها به پاره ‏اى از آنها، به عنوان نمونه اشاره مى‏ كنيم:

از امام حسين عليه ‏السلام روايت شده است كه: «مجاري الأمور و الأحكام بيد العلماء باللّه‏ الأمناء على حلاله وحرامه؛ مجارى امور و احكام، به دست خداشناسان امين بر حلال و حرام اوست».

از امام صادق عليه‏ السلام روايت شده است كه: «فأما مَن كان من الفقهاء صائنا لنفسه، حافظا لدينه، مخالفا على هواه، مطيعا لأمر مولاه، فللعوام أن يقلّدوه؛ هر يك از فقها كه خويشتندار، و مدافع دين، و مخالف هواى نفس، و فرمانبردار مولايش باشد، عموم مردم بايد از او تقليد كنند».

از مولايمان حضرت وليّعصر(عج) در يكى از توقيعات شريفش آمده است: «وأما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها إلى رواة أحاديثنا، فإنهم حجتي عليكم وأنا حجة اللّه‏ عليهم؛ در رخدادهاى پيش آمده، به راويان احاديث ما مراجعه كنيد؛ زيرا كه آنان حجت من بر شما، و من حجّت خدا بر ايشان هستم».

*برگرفته از کتاب اسلام و سیاست؛ نوشته آیت الله سید صادق شیرازی

نظر شما
تغییر رمز