twitter share facebook share ۱۴۰۵ تیر ۳۱ 41
هدف ترامپ این است که تفاهم‌نامه‌ای که بر پایه مصالحه شکل گرفته بود، به چارچوبی برای گرفتن امتیازهای بیشتر از ایران تحت فشار تبدیل شود. در مقابل، ایران می‌کوشد این راهبرد را ناکام بگذارد

دور تازه رویارویی آمریکا و ایران معمولاً به‌عنوان فروپاشی توافق توصیف می‌شود.

اما از نگاه تهران، مسئله چیز دیگری است. ایران معتقد است دونالد ترامپ پس از امضای تفاهم‌نامه پایان جنگ، تلاش کرده است حدود و مفاد آن را در میدان نبرد به نفع خود تغییر دهد.

دولت ترامپ که نتوانست در جریان جنگ ایران را وادار به تسلیم کند، اکنون می‌کوشد با افزایش دوباره فشارهای نظامی، به همان اهدافی برسد که در مذاکرات از دستیابی به آنها بازمانده بود.

تشدید تنش در لبنان، اختلاف بر سر تنگه هرمز، خودداری آمریکا از آزادسازی دارایی‌های مسدودشده ایران، لغو معافیت‌های تحریمی فروش نفت و ازسرگیری حملات نظامی، رویدادهایی جدا از هم نیستند. مجموعه این اقدامات نشان می‌دهد واشنگتن در پی آن است که پس از امضای تفاهم‌نامه، شرایط عملی اجرای آن را تغییر دهد.

به همین دلیل، ایران معتقد است اگر در برابر این فشارهای تازه واکنشی نشان ندهد، تنها با فشارهای بیشتری روبه‌رو خواهد شد. از این رو، افزایش تنش از سوی تهران به معنای کنار گذاشتن تفاهم‌نامه نیست، بلکه واکنشی به این باور است که ترامپ در تلاش است محتوای واقعی آن را از بین ببرد.

این تفاهم‌نامه پس از دومین جنگ ویرانگری امضا شد که آمریکا و اسرائیل علیه ایران آغاز کرده بودند. آمریکا و اسرائیل از برتری قاطع نظامی برخوردار بودند و توانستند در عمق خاک ایران حمله کنند و خسارت‌های گسترده‌ای به بار آورند. اما برتری نظامی آنها به پیروزی منجر نشد.

ایران نه تسلیم شد و نه همه خواسته‌های مطرح‌شده را پذیرفت. در عوض، با تکیه بر راهبردهای نظامی، موقعیت جغرافیایی، متحدان منطقه‌ای و تاکتیک‌های نامتقارن، دامنه درگیری را گسترش داد و هزینه‌های سنگینی بر دشمنانی وارد کرد که از نظر نظامی بسیار قدرتمندتر بودند.

این جنگ هم آسیب‌پذیری ایران را نشان داد و هم توان مقاومت آن را. آمریکا و اسرائیل توان وارد کردن خسارت‌های سنگین را داشتند، اما نتوانستند ایران را وادار به تسلیم کنند. از سوی دیگر، ایران نیز قادر نبود آنها را در یک جنگ متعارف شکست دهد، اما اجازه نداد به پیروزی سیاسی برسند. همین بن‌بست زمینه امضای تفاهم‌نامه را فراهم کرد.

برای ترامپ، این توافق راهی برای خروج از جنگی پرهزینه و نامحبوب بود؛ جنگی که ثبات منطقه را بر هم زده و بازار جهانی انرژی را تهدید می‌کرد.

برای ایران نیز این تفاهم‌نامه به معنای توقف جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران و ایجاد چارچوبی برای حل اختلاف‌های باقی‌مانده از طریق دیپلماسی، نه زور نظامی، بود.

اما ترامپ بلافاصله پس از امضای توافق با موجی از انتقادها روبه‌رو شد. منتقدان، چه از حزب جمهوری‌خواه و چه از حزب دموکرات، می‌گفتند آمریکا بدون آنکه ایران را وادار به خلع سلاح، کنار گذاشتن برنامه هسته‌ای، قطع روابط با متحدان منطقه‌ای یا پذیرش خواسته‌های سیاسی گسترده‌تر کند، به جنگ پایان داده است.

ترامپ وعده داده بود که آمریکا دست بالا را خواهد داشت، اما تفاهم‌نامه بیش از آنکه نشانه برتری باشد، نتیجه یک مصالحه بود.

دولت ترامپ نیز به جای دفاع از این مصالحه، تلاش کرد پس از امضای توافق، توازن ایجادشده را به سود خود تغییر دهد.

نخستین آزمون، لبنان بود.

برای ایران، لبنان موضوعی حاشیه‌ای نبود، بلکه یکی از مهم‌ترین جبهه‌های جنگ به شمار می‌رفت. به همین دلیل تهران اصرار داشت وضعیت لبنان در نخستین و مهم‌ترین بند تفاهم‌نامه گنجانده شود.

حزب‌الله در کنار ایران وارد جنگ شده بود و تهران جبهه لبنان را بخشی از همان جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران می‌دانست.

منطق ایران ساده بود: اگر در جنگ کنار هم بوده‌ایم، در صلح هم باید کنار هم باشیم.

بر همین اساس، ایران ادامه عملیات نظامی اسرائیل در لبنان را نقض آشکار تفاهم‌نامه می‌داند.

از دید تهران، آمریکا نمی‌تواند توافقی برای پایان جنگ امضا کند، اما هم‌زمان به نزدیک‌ترین متحد خود اجازه دهد حملاتش را علیه یکی از مهم‌ترین طرف‌های حاضر در همان جنگ ادامه دهد.

در مقابل، آمریکا ظاهراً لبنان را خارج از چارچوب اصلی تفاهم‌نامه می‌دانست یا دست‌کم معتقد بود اسرائیل در این جبهه همچنان اختیار دارد فشار نظامی خود را ادامه دهد.

این اختلاف تنها تفاوتی در برداشت از توافق نبود، بلکه ارزش عملی تفاهم‌نامه را برای ایران تغییر می‌داد. اگر اسرائیل می‌توانست همچنان به حملات خود علیه حزب‌الله ادامه دهد، در حالی که ایران ملزم به رعایت توافق بود، آتش‌بس عملاً تنها دست ایران را می‌بست و آزادی عمل طرف مقابل را حفظ می‌کرد.

مرحله بعدی اختلاف‌ها بر سر تنگه هرمز شکل گرفت.

بر اساس تفاهم‌نامه، ایران با ایجاد سازوکاری هماهنگ با عمان برای تضمین عبور کشتی‌ها از تنگه هرمز موافقت کرده بود. عبارت کلیدی در این توافق «عبور ایمن» بود.

برداشت تهران این بود که عبور کشتی‌ها باید با هماهنگی ایران و عمان، یعنی دو کشوری که در دو سوی این آبراه قرار دارند، انجام شود.

اما آمریکا به سمت ایجاد و تأمین مسیر دریایی مستقلی در بخش عمانی تنگه حرکت کرد؛ مسیری که با اتکای مستقیم به توان نظامی آمریکا اداره می‌شد و عملاً ایران را از این سازوکار کنار می‌گذاشت.

از نگاه تهران، این اقدام نیز تلاشی دیگر برای تغییر مفاد تفاهم‌نامه فراتر از آن چیزی بود که در متن آن آمده است.

به باور ایران، آمریکا می‌خواست توافقی را که بر پایه همکاری مشترک در عبور از تنگه شکل گرفته بود، به نظمی دریایی تبدیل کند که تحت رهبری واشنگتن باشد و نقش ایران را در مدیریت یکی از مهم‌ترین آبراه‌های راهبردی جهان نادیده بگیرد.

مریم جمشیدی، استاد حقوق دانشگاه کلرادو، معتقد است اختلاف بر سر تنگه هرمز را نباید صرفاً یک سوءتفاهم یا اختلاف در تفسیر مفاد تفاهم‌نامه دانست.

او به روزنامه «العربی الجدید» گفت: «این تفاهم‌نامه توافق جامعی درباره نحوه مدیریت تنگه هرمز نیست و قرار هم نبوده چنین باشد. آمریکا از نظر حقوقی هیچ اختیاری بر تنگه هرمز ندارد. اما این تفاهم‌نامه نشان می‌دهد که آمریکا پذیرفته است ایران و عمان دو کشوری هستند که مسئولیت اصلی این آبراه را بر عهده دارند.»

جمشیدی افزود: «بند پنجم تفاهم‌نامه در این زمینه کاملاً روشن است. اینکه آمریکا برداشت دیگری از آن ارائه می‌دهد، تفسیر نادرستی از این بند است. تصمیم واشنگتن برای تحت فشار قرار دادن عمان به منظور ایجاد مسیر جایگزین در تنگه هرمز، از نگاه ایران نقض تعهدات آمریکاست؛ زیرا این اقدام، نقش ایران را در مدیریت این آبراه که سال‌هاست همراه با عمان بر عهده داشته، نادیده می‌گیرد.»

از دید تهران، ترامپ می‌کوشید با استفاده از زور، همان چیزی را در تنگه هرمز تحمیل کند که ایران در مذاکرات حاضر به پذیرش آن نشده بود؛ یعنی کنترل نامحدود آمریکا بر آبراهی راهبردی که ایران به دلیل موقعیت جغرافیایی و توان نظامی خود در آن نفوذ قابل توجهی دارد.

به همین دلیل، افزایش تنش از سوی ایران در تنگه هرمز با هدف وادار کردن آمریکا به بازگشت به چارچوب تفاهم‌نامه انجام شد.

تهران می‌خواست نشان دهد که واشنگتن نمی‌تواند سازوکاری موازی ایجاد کند، آن را با قدرت نظامی به دیگران تحمیل نماید و در عین حال انتظار داشته باشد ایران همچنان مطابق توافق رفتار کند.

تشدید فشارهای اقتصادی

لغو معافیت‌های تحریمی فروش نفت، اختلاف‌ها را وارد مرحله تازه‌ای کرد.

فشار اقتصادی همواره یکی از ابزارهای اصلی سیاست آمریکا در قبال ایران بوده است، اما بازگرداندن این فشارها پس از امضای تفاهم‌نامه، این باور را در تهران تقویت کرد که دولت ترامپ به جای اجرای توافق، دوباره به سیاست فشار و اجبار روی آورده است.

پیامی که ایران از این اقدام دریافت کرد روشن بود؛ واشنگتن می‌خواست از مزایای تفاهم‌نامه، یعنی کاهش اقدامات نظامی ایران و افزایش ثبات منطقه، بهره‌مند شود، اما هم‌زمان فشارهای اقتصادی را ادامه دهد تا ایران امتیازهای بیشتری بدهد.

پس از آن، تهدیدهای نظامی از سر گرفته شد و در نهایت بار دیگر درگیری‌های مستقیم نظامی آغاز شد.

ترتیب این رویدادها اهمیت زیادی دارد. ترامپ ابتدا تفاهم‌نامه را امضا کرد، سپس با انتقادهای سیاسی روبه‌رو شد و بعد تلاش کرد با نمایش دوباره برتری نظامی، نشان دهد که امتیاز نداده است.

او به جای خروج رسمی از توافق، کوشید با استفاده از قدرت نظامی، دامنه و مفاد آن را به سود آمریکا گسترش دهد.

هدف این بود که ایران بدون آنکه آمریکا وارد جنگی گسترده و پرهزینه شود، تحت فشار قرار گیرد و سرانجام تسلیم شود.

اما این همان راهبردی بود که آمریکا و اسرائیل پیش‌تر نیز امتحان کرده بودند.

آنها در جنگی طولانی و ویرانگر، توان نظامی، رهبران سیاسی، زیرساخت‌ها و متحدان منطقه‌ای ایران را هدف قرار دادند و با اتکا به برتری فناوری و تجهیزات نظامی، خسارت‌های گسترده‌ای وارد کردند.

با این همه، ایران تسلیم نشد.

این تصور که اندکی فشار بیشتر اکنون می‌تواند نتیجه‌ای را به دست آورد که جنگی بسیار بزرگ‌تر نتوانست به آن برسد، با واقعیت محاسبات سیاسی و راهبردی ایران سازگار نیست.

تهران افزایش فشارهای آمریکا را نشانه بی‌فایده بودن مقاومت نمی‌داند، بلکه آن را دلیلی بر این باور می‌داند که واشنگتن تنها زمانی به محدودیت‌ها پایبند می‌شود که ناچار به این کار باشد.

رهبران ایران معتقدند عقب‌نشینی در برابر فشار، تنها به فشارهای بیشتر منجر می‌شود، اما پاسخ متقابل، هزینه‌ای ایجاد می‌کند که طرف مقابل را به بازگشت به میز مذاکره وادار خواهد کرد.

به همین دلیل است که ایران هم‌زمان با افزایش تنش، همچنان پیام‌هایی مبنی بر آمادگی برای دیپلماسی ارسال می‌کند.

هدف تهران شکست نظامی آمریکا نیست؛ زیرا ایران می‌داند توان نظامی آمریکا بسیار فراتر از توان خود اوست.

هدف اصلی این است که نشان دهد برتری نظامی به‌تنهایی نمی‌تواند پیروزی سیاسی به همراه داشته باشد.

ایران آماده است خسارت‌های بیشتری را تحمل کند و هم‌زمان هزینه‌هایی بر آمریکا تحمیل نماید تا ترامپ به این نتیجه برسد که فشار بیشتر، ایران را وادار به تسلیم نخواهد کرد.

محاسبه تهران این است که اگرچه آمریکا از قدرت نظامی بیشتری برخوردار است، اما توان تحمل یک درگیری طولانی، اختلال اقتصادی، افزایش قیمت انرژی و پیامدهای سیاسی یک جنگ دیگر در خاورمیانه را کمتر از ایران دارد.

البته این به معنای آن نیست که ایران خواهان ازسرگیری جنگ است.

تفاهم‌نامه همچنان برای تهران ارزشمند است، زیرا راهی برای پایان دادن به جنگ و کاهش فشارهای نظامی و اقتصادی فراهم می‌کند.

اما ایران توافقی را که به ابزاری برای وادار کردنش به تسلیم تبدیل شود، نمی‌پذیرد.

از دید تهران، اگر تفسیر گسترده‌تر ترامپ از تفاهم‌نامه پذیرفته شود، سابقه‌ای خطرناک شکل خواهد گرفت.

در آن صورت آمریکا می‌تواند توافقی را امضا کند، هزینه‌های فوری جنگ را کاهش دهد و سپس با ادامه فشارهای سیاسی، اقتصادی و نظامی، ایران را وادار کند به‌تدریج از تمام مواضعی که در میدان نبرد حاضر به عقب‌نشینی از آنها نشده بود، صرف‌نظر نماید.

به همین دلیل اعتماد مقام‌های ایرانی به ترامپ بسیار اندک است.

آنها هنوز خروج ترامپ از توافق هسته‌ای در دوره نخست ریاست‌جمهوری‌اش را به خاطر دارند.

به باور آنها، تجربه کنونی نیز همان نگرانی را تقویت می‌کند؛ اینکه توافق با ترامپ یک راه‌حل نهایی نیست، بلکه توافقی موقت است که ممکن است هر زمان با تغییر شرایط سیاسی داخلی آمریکا یا فشارهای سیاسی، دوباره تفسیر یا دگرگون شود.

یک مقام ارشد ایرانی به روزنامه «العربی الجدید» گفت: «در حملات اخیر آمریکا، ده‌ها نظامی و شهروند ایرانی کشته یا زخمی شده‌اند و صدها مرکز و زیرساخت در نقاط مختلف کشور هدف حمله قرار گرفته است. آمریکا برخلاف تعهدات قطعی خود، معافیت‌های تحریمی فروش نفت را لغو کرده و سایر بندهای تفاهم‌نامه، از جمله بند پنجم مربوط به تنگه هرمز، را نیز نقض کرده است. بنابراین، در عمل آتش‌بسی که بر پایه این تفاهم‌نامه شکل گرفته بود، دیگر وجود ندارد.»

در نتیجه، موضوع اصلی این نیست که ایران و آمریکا برداشت‌های متفاوتی از یک متن مبهم دارند.

مسئله این است که آیا ترامپ حاضر است به همان محدودیت‌هایی که هنگام امضای تفاهم‌نامه پذیرفته بود، پایبند بماند یا نه.

آنچه تاکنون رخ داده، نشان می‌دهد او در تلاش است این محدودیت‌ها را تغییر دهد.

به همین دلیل، آمریکا از موضوعاتی مانند لبنان، تنگه هرمز، تحریم‌ها و تهدیدهای نظامی استفاده می‌کند تا نتیجه‌ای را که در مذاکرات پذیرفته بود، به نفع خود تغییر دهد.

هدف این است که تفاهم‌نامه‌ای که بر پایه مصالحه شکل گرفته بود، به چارچوبی برای گرفتن امتیازهای بیشتر از ایران تحت فشار تبدیل شود.

در مقابل، ایران می‌کوشد این راهبرد را ناکام بگذارد.

تهران می‌خواهد واشنگتن بپذیرد که نمی‌توان جنگ را روی کاغذ پایان‌یافته اعلام کرد، اما آن را با روش‌های دیگر ادامه داد.

همچنین نمی‌توان از ایران خواست خویشتنداری کند، در حالی که آمریکا و اسرائیل همچنان آزادی عمل نظامی خود را حفظ کرده‌اند.

از سوی دیگر، تهران معتقد است فشارهای اقتصادی و نظامی نیز نمی‌تواند نتیجه‌ای را به دست آورد که جنگی بسیار گسترده‌تر از دستیابی به آن ناتوان بود.

خطر اصلی این است که ترامپ برای رسیدن به پیروزی‌ای که شاید اساساً دست‌یافتنی نباشد، به تشدید تنش‌ها ادامه دهد.

در مقابل، ایران نیز که نمی‌خواهد زیر فشار تسلیم شود، به واکنش‌های خود ادامه خواهد داد.

هرچند هر دو طرف ممکن است تلاش کنند سطح درگیری را کنترل کنند، اما تکرار رویارویی‌های نظامی می‌تواند به‌تدریج از کنترل خارج شود.

منبع: العربی الجدید


ازسرگیری جنگ به معنای شکست دیپلماسی ایران نیست

تنها سه هفته پس از آنکه ایران و آمریکا «تفاهم‌نامه اسلام‌آباد» را امضا کردند، دو کشور بار دیگر وارد جنگ شدند.

از زمان فروپاشی آتش‌بس در ۸ ژوئیه، ایران به نفتکش‌ها در تنگه هرمز حمله کرده، آمریکا بنادر و شهرهای جنوب ایران را بمباران کرده و محاصره دریایی خود را دوباره برقرار ساخته است. در نتیجه، رفت‌وآمد کشتی‌ها در مهم‌ترین گذرگاه انتقال نفت جهان تقریباً متوقف شده است.

موضع‌گیری‌های مقام‌های ایرانی نیز همسو با این تشدید تنش بوده است.

مجتبی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، در پیامی که در آخرین روز مراسم تشییع پدرش منتشر کرد، گفت انتقام «خون پاک» رهبر شهید «قطعاً باید گرفته شود».

یک هفته بعد نیز اعلام کرد که نقض‌های مکرر تفاهم‌نامه از سوی آمریکا، بار دیگر نشان داده است که «امضای رئیس‌جمهور آمریکا تا چه اندازه بی‌اعتبار و بی‌ارزش است.»

در نگاه نخست، ممکن است چنین به نظر برسد که جریان تندرو که از همان ابتدا با تفاهم‌نامه مخالفت می‌کرد، اکنون پیروز شده و مسیر دیپلماسی به پایان رسیده است.

اما واقعیت پیچیده‌تر از این است.

جناح تکنوکرات و اقتصادمحور در ساختار قدرت ایران همچنان نقش اصلی را ایفا می‌کند و جنگ کنونی نه به معنای کنار گذاشتن راهبرد این جریان، بلکه ادامه همان سیاست با ابزارهای دیگر است.

ساختار اصلی قدرت در ایران را مجموعه‌ای تشکیل می‌دهد که از پیوند سپاه پاسداران، نهادهای امنیتی و بنیادهای بزرگ اقتصادی وابسته به حکومت شکل گرفته و طی دو دهه گذشته نفوذ گسترده‌ای بر اقتصاد و سیاست ایران پیدا کرده است.

درون این مجموعه، شکافی قدیمی وجود دارد که بسیار پیش از انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۲۰۲۴ شکل گرفته بود.

در یک سو، محمدباقر قالیباف قرار دارد که نماد جناح تکنوکرات و اقتصادمحور به شمار می‌رود.

در سوی دیگر، سعید جلیلی قرار دارد که نماینده جریان ایدئولوژیک و حداکثری است.

جنگ چهل‌روزه تا حدی این اختلاف‌ها را پنهان کرد، اما امضای تفاهم‌نامه دوباره آنها را آشکار ساخت؛ به‌ویژه در موضوعاتی مانند تنگه هرمز، برنامه هسته‌ای ایران و صندوق ۳۰۰ میلیارد دلاری پیشنهادی برای بازسازی و توسعه.

جناح تکنوکرات معتقد است بقای نظام در گرو احیای اقتصاد و بازگشت تدریجی ایران به اقتصاد جهانی از طریق کاهش تحریم‌هاست.

راهبرد این جریان بر دو پایه استوار است؛ گسترش همکاری با چین و روسیه، و در عین حال حفظ حداقلی از تعامل با غرب برای جلوگیری از تشدید رویارویی.

محمدباقر قالیباف بیش از هر چهره دیگری نماینده این دیدگاه است.

مسیر سیاسی او نیز همین روند را نشان می‌دهد؛ از فرماندهی قرارگاه سازندگی خاتم‌الانبیا، تا شهرداری تهران، ریاست مجلس و اکنون نیز مسئولیت مذاکره با آمریکا و نمایندگی ویژه ایران در امور چین.

در مقابل، جناح ایدئولوژیک که محور آن جبهه پایداری است، باور دارد آمریکا قابل اعتماد نیست، مذاکره با واشنگتن بی‌فایده است و سرمایه‌گذاری غرب در ایران همچون اسب تروا عمل می‌کند؛ یعنی در ظاهر فرصت اقتصادی است، اما در عمل استقلال کشور و بقای نظام را تهدید می‌کند.

از نظر سیاسی، هر دو جناح خود را اصولگرا معرفی می‌کنند، اما واژه‌هایی که برای توصیف یکدیگر به کار می‌برند، عمق اختلافشان را نشان می‌دهد.

جریان قالیباف خود را «نواصولگرا» می‌نامد و اعضای آن معتقدند حفظ جمهوری اسلامی بیش از هر چیز به توسعه اقتصادی و سیاست خارجی واقع‌بینانه نیاز دارد، نه صرفاً شعارهای ایدئولوژیک.

در مقابل، این جریان، رقبای خود را «ابرانقلابی» می‌خواند؛ اصطلاحی که بار منفی دارد و به گروهی اشاره می‌کند که بیشتر به شعار دادن مشغول‌اند تا عمل.

قالیباف پیش‌تر درباره این افراد گفته بود: «نه برای انقلاب سیلی خورده‌اند، نه سختی کشیده‌اند، نه کاری انجام داده‌اند؛ فقط فریاد می‌زنند.»

نخستین اقدام جریان حاکم برای مهار انتقادها این بود که مسئولیت تفاهم‌نامه را متوجه مسعود پزشکیان کند و در عین حال از قالیباف، که هدایت مذاکرات با جی‌دی ونس، معاون رئیس‌جمهور آمریکا، را بر عهده داشت، حمایت نماید.

اما این حمایت نیز به تدریج در حال تضعیف شدن است.

۱۸ ژوئیه، فؤاد ایزدی، از چهره‌های نزدیک به جریان تندرو، تفاهم‌نامه را «بزرگ‌ترین فریب قرن» توصیف کرد و هشدار داد: «اصولگرای غرب‌گرا از اصلاح‌طلب غرب‌گرا خطرناک‌تر است.»

این تندترین حمله‌ای بود که تاکنون از سوی جریان تندرو مستقیماً متوجه قالیباف شده است.

اما صرف جنجال رسانه‌ای به معنای در دست داشتن قدرت نیست.

دو تحول نشان می‌دهد که جریان ایدئولوژیک و تندرو، امروز نسبت به هر زمان دیگری از آغاز جنگ، نفوذ کمتری در ساختار تصمیم‌گیری پیدا کرده است.

نخستین تحول، تغییرات در مجلس شورای اسلامی بود.

۱۴ ژوئیه، هنگام انتخاب هیئت‌رئیسه کمیسیون‌های مجلس، اعضای کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی، محمود نبویان را از سمت نایب‌رئیس اول و ابراهیم رضایی را از سمت سخنگوی کمیسیون کنار گذاشتند.

این دو نفر از سرسخت‌ترین مخالفان مذاکره با آمریکا به شمار می‌رفتند.

نبویان تنها یک منتقد بیرونی نبود.

او در نخستین دور مذاکرات اسلام‌آباد حضور داشت، اما بعدها به مخالف توافق تبدیل شد و حتی با استناد به نامه‌های محرمانه رهبر جمهوری اسلامی استدلال کرد که مذاکره‌کنندگان از حدود اختیارات خود فراتر رفته‌اند.

کنار گذاشتن او در واقع به معنای حذف یکی از مخالفان از درون خود ساختار قدرت بود.

رسانه «رجانیوز» که به جبهه پایداری نزدیک است، این تغییرات را «دیکتاتوری تفاهم‌نامه» توصیف کرد.

برخی دیگر از چهره‌های تندرو نیز از آن با عنوان «کودتای نرم» یاد کردند.

اگرچه جریان تندرو همچنان در رسانه‌ها و برخی نهادهای حکومتی شبکه‌ای از نیروهای وفادار به خود دارد، اما در مهم‌ترین کمیسیون مجلس که مسئول نظارت بر مسائل جنگ و سیاست خارجی است، اعضای همان کمیسیون به نفع افرادی همسو با قالیباف رأی دادند و مخالفان مذاکره را کنار گذاشتند.

دومین تحول، که اهمیت بیشتری دارد، ازسرگیری جنگ است.

برخلاف آنچه ممکن است تصور شود، بازگشت درگیری‌ها به معنای پیروزی مخالفان مذاکره نیست.

از نگاه بخش نظامی و امنیتی حاکمیت، اگر ایران کنترل مؤثر بر تنگه هرمز را در اختیار نداشته باشد، در مذاکرات پس از تفاهم‌نامه نیز اهرم فشاری نخواهد داشت.

در تفاهم‌نامه پیش‌بینی شده بود که تنگه هرمز تحت سازوکارهای مورد توافق ایران برای عبور کشتی‌ها باز بماند.

اما ۲۷ ژوئن، «مرکز مشترک اطلاعات دریایی» که زیر نظر نیروی دریایی آمریکا فعالیت می‌کند، از ایجاد مسیر دریایی گسترده‌تری در امتداد سواحل عمان خبر داد؛ مسیری که از آن با عنوان «بزرگراه جنوبی» یاد شد و هدف آن این بود که کشتی‌ها بتوانند بدون ورود به آب‌های تحت کنترل ایران از تنگه عبور کنند.

در تهران، این اقدام تلاشی برای گرفتن آخرین اهرم فشار ایران تلقی شد.

سپاه پاسداران تأکید کرد که تنها ایران حق تعیین مسیر حرکت کشتی‌ها را دارد و پس از آن، نیروهای ایرانی حمله به نفتکش‌هایی را که از مسیر مورد حمایت آمریکا استفاده می‌کردند، آغاز کردند.

در واقع، این جنگ بیش از هر چیز نبردی بر سر تنگه هرمز است.

آمریکا می‌خواهد نفوذ ایران را از این آبراه راهبردی کاهش دهد و ایران در پی آن است که کنترل خود بر تنگه را تثبیت کند.

قالیباف نیز ۱۵ ژوئیه همین منطق را بیان کرد.

او گفت ایران هیچ‌گاه خواهان جنگ نبوده است، اما این تصور که تنها باید یکی از دو گزینه «مذاکره» یا «جنگ» را انتخاب کرد، یک اشتباه راهبردی است.

در عین حال، تأکید کرد که «سازوکارهای ایرانی» در تنگه هرمز همچنان بخش مهمی از امنیت ملی کشور به شمار می‌رود.

از دید جناح تکنوکرات، جنگ در واقع ادامه مذاکره با ابزارهای دیگر است.

این جریان معتقد است اگر ایران بتواند کنترل خود را بر تنگه هرمز تثبیت کند، در آن صورت با دست برتر به میز مذاکره بازخواهد گشت.

اظهارات مجتبی خامنه‌ای نیز با همین رویکرد هماهنگ است.

او همان الگویی را دنبال می‌کند که پیش‌تر پدرش نیز به کار می‌برد؛ اجازه دادن به دیپلماسی، اما بر عهده نگرفتن مسئولیت مستقیم آن.

در سخنان او، تفاهم‌نامه به توافقی میان «رؤسای جمهور ایران و آمریکا» نسبت داده می‌شود و هیچ اشاره‌ای به قالیباف، که هدایت مذاکرات را بر عهده داشت، نمی‌شود.

اگر این راهبرد موفق شود، اعتبار آن به نام قالیباف ثبت خواهد شد؛ شخصی که روابط نزدیکی با رهبر جمهوری اسلامی دارد.

اما اگر شکست بخورد، رهبر می‌تواند در کنار بدنه هواداران حکومت قرار گیرد و بگوید که از ابتدا نیز امضای رئیس‌جمهور آمریکا ارزشی نداشته است.

تندروها سخنان او را نشانه تأیید مواضع خود می‌دانند، اما تنها بخشی از آن را برجسته می‌کنند.

خامنه‌ای در همان پیام ۱۷ ژوئیه که آمریکا را به نقض تفاهم‌نامه متهم کرد،  هشدار داد که نباید به مسئولان بی‌گناه ظلم شود و نباید وحدت و انسجام اجتماعی آسیب ببیند.

این بخش از سخنان او در واقع هشداری به حملات جریان تندرو علیه مسئولان بود، نه تأییدی بر آنها.

البته این راهبرد ممکن است با شکست روبه‌رو شود.

احتمال دارد تنش‌ها به جنگی فراگیر در سراسر منطقه تبدیل شود.

همچنین ممکن است طرح عمان برای ایجاد دو مسیر عبور در تنگه هرمز، در نهایت بر اثر فرسایشی شدن درگیری‌ها عملی شود.

اگر ایران نتواند شرایط مورد نظر خود را درباره تنگه هرمز تثبیت کند، جریان ایدئولوژیک و تندرو این وضعیت را تأییدی بر مواضع خود خواهد دانست و در نتیجه، توازن قدرت در درون حاکمیت نیز ممکن است به سود این جریان تغییر کند.

اما در شرایط کنونی، همان افرادی که تفاهم‌نامه را امضا کردند، اکنون نیز مدیریت جنگ را بر عهده دارند.

آنها این جنگ را با این هدف پیش می‌برند که در نهایت با حفظ کنترل بر تنگه هرمز، دوباره به میز مذاکره بازگردند.

در این میان، کنترل تنگه هرمز اهمیت تعیین‌کننده‌ای پیدا کرده است.

هر طرفی که بتواند بر این آبراه راهبردی تسلط و نفوذ بیشتری داشته باشد، در دور بعدی مذاکرات نیز دست بالاتر را خواهد داشت و در نتیجه، مسیر آینده جمهوری اسلامی نیز تا حد زیادی بر همان اساس تعیین خواهد شد.

منبع: العربی الجدید


نظر شما