twitter share facebook share ۱۴۰۵ تیر ۳۰ 37
محتمل‌ترین مسیر، نه جنگ تمام‌عیار است و نه صلح کامل؛ بلکه چرخه‌ای است از بمباران، پاسخ متقابل، محاصره، مذاکره و سپس دور تازه‌ای از حملات. گاهی به این وضعیت «تشدید کنترل‌شده» گفته می‌شود، اما هیچ تضمینی وجود ندارد که همیشه تحت کنترل باقی بماند.

وقتی در میانه ژوئیه بار دیگر جنگ میان آمریکا و ایران شعله‌ور شد، میدان نبرد دیگر به خاک ایران محدود نبود. در ۱۸ ژوئیه، حملات آمریکا مناطقی از اهواز و یزد تا بندرعباس، قشم و چابهار را هدف قرار داد. تهران نیز اعلام کرد که در پاسخ، تأسیسات نظامی آمریکا در کویت، اردن، عمان، قطر و بحرین را هدف قرار داده و همچنین یک موشک دیگر به سوی پایگاه آمریکایی در عربستان شلیک شده است. در دریا سپاه پاسداران مدعی شد دو نفتکش هنگام عبور از منطقه‌ای مین‌گذاری‌شده در جنوب تنگه هرمز هدف قرار گرفته‌اند. هرچند بسیاری از این گزارش‌ها هنوز محل اختلاف یا تأییدنشده هستند، اما گستره جغرافیایی درگیری‌ها خود گویای واقعیت بود: جنگ دیگر فقط درباره ایران نبود، بلکه سراسر خلیج فارس را دربر گرفته بود.

اندکی بعد نیز درباره بندر ینبع، بزرگ‌ترین پایانه صادرات نفت عربستان در دریای سرخ، هشدارهایی منتشر شد. این بندر در انتهای خط لوله شرق به غرب قرار دارد؛ خط لوله‌ای که عربستان سال‌ها پیش برای انتقال نفت خود بدون نیاز به عبور از تنگه هرمز ساخته بود و بخشی از راهبرد ریاض برای کاهش وابستگی به این گذرگاه محسوب می‌شد. اما اگر جنگ بتواند به ینبع برسد، دیگر حتی مسیر جایگزین هرمز هم امنیت تضمین‌شده‌ای نخواهد داشت.

دونالد ترامپ جنگ را با هدف محروم کردن ایران از توان هسته‌ای، قدرت موشکی، شبکه‌های منطقه‌ای و شاید مهم‌تر از همه، اعتمادبه‌نفس حکومت ایران برای مقاومت در برابر فشارهای آمریکا آغاز کرد. اما ممکن است همین جنگ ناخواسته هدیه‌ای ارزشمند به تهران داده باشد؛ هدیه‌ای که می‌توان آن را «الماس ایران» نامید: تنگه هرمز.

ایران پس از پنج ماه جنگ، با خسارت‌های فراوان، اقتصادی ضعیف‌تر و انزوای بیشتر از گذشته روبه‌رو شده است. زیرساخت‌هایش آسیب دیده، اقتصادش زیر فشار سنگینی قرار دارد و رهبر جمهوری اسلامی کشته شده و جانشینی جای او را گرفته که از زمان انتصاب تاکنون در انظار عمومی ظاهر نشده است. با این حال، همین جنگ باعث شد تهدیدی که ایران دهه‌ها درباره تنگه هرمز مطرح می‌کرد، به واقعیتی تبدیل شود که دولت‌ها، شرکت‌های کشتیرانی، شرکت‌های بیمه و بازارهای نفت ناچارند آن را در محاسبات خود لحاظ کنند. ایران دیگر فقط تهدید نمی‌کند که می‌تواند هرمز را مختل کند؛ اکنون همه مجبورند احتمال عملی شدن این تهدید را جدی بگیرند. ایران ضعیف‌تر شده، اما همزمان نظامی که قرار بود آن را مهار کند نیز آسیب‌پذیرتر از آنچه تصور می‌شد، جلوه کرده است و هنوز مشخص نیست در نهایت کدام یک از این دو واقعیت اهمیت بیشتری پیدا خواهد کرد.

الماس تنگه هرمز

سال‌ها بود که هر بار تنش میان ایران و آمریکا بالا می‌گرفت، تهران هشدار می‌داد اگر بیش از حد تحت فشار قرار گیرد، تنگه هرمز را خواهد بست. این تهدید آن‌قدر تکرار شد که کم‌کم اثر خود را از دست داد. همه می‌دانستند ایران دلایل زیادی دارد که هرگز تنگه را به طور کامل نبندد؛ زیرا بخش بزرگی از تجارت خود ایران نیز از همین مسیر انجام می‌شود، مشتریانی مانند چین آسیب می‌بینند و بستن کامل تنگه می‌تواند واکنش گسترده آمریکا را در پی داشته باشد؛ واکنشی که تهران مایل به وقوع آن نبود. به همین دلیل، تصور رایج این بود که هرمز بیشتر یک ابزار تهدید است تا یک گزینه عملی. اما جنگ این تصور را تغییر داد.

ایران دریافت که لازم نیست تنگه را کاملاً ببندد؛ کافی است آن را به منطقه‌ای نامطمئن تبدیل کند.

برای افزایش هزینه بیمه، لازم نیست یک نفتکش غرق شود. برای دلسرد شدن سرمایه‌گذاران نیز لازم نیست بندری ویران شود. حتی اگر کشتیرانی کاملاً متوقف نشود، همین که ناخداها مسیرهای خود را تغییر دهند، دولت‌ها برای دسترسی به مسیرها وارد مذاکره شوند و معامله‌گران هزینه ریسک جنگ را به قیمت نفت اضافه کنند، هدف تا حد زیادی محقق شده است.

تا اواخر آوریل، گزارش‌هایی منتشر شد که شرکت‌های بیمه از برخی کشتی‌ها می‌خواستند برای دریافت پوشش بیمه جنگ، از مسیرهایی استفاده کنند که مورد تأیید ایران باشد. تهران نیز اعلام کرد درآمدهایی را از عبور کشتی‌ها از این آبراه دریافت می‌کند. صرف‌نظر از اینکه این ادعا از نظر حقوقی تا چه اندازه معتبر باشد، پیام سیاسی آن روشن بود: بازیگران تجاری به جای آنکه منتظر حل مشکل از سوی واشنگتن بمانند، خود را با نفوذ ایران در این آبراه تطبیق می‌دادند.

آمریکا تلاش کرد با فشار نظامی و محدودیت‌های دریایی این روند را معکوس کند. اما محاصره زمانی موفق است که طرف محاصره‌کننده بتواند پیامدهای آن را بیش از طرف مقابل تحمل کند. ایران وابستگی شدیدی به خلیج فارس دارد و بیش از ۹۰ درصد تجارت خارجی‌اش از همین مسیر انجام می‌شود. با این حال، این کشور طی دهه‌ها تحریم یاد گرفته چگونه با دشواری زندگی کند؛ شبکه‌های قاچاق، کانال‌های غیررسمی پرداخت و دستگاه اداری‌ای ایجاد کرده که برای مدیریت کمبودها آموزش دیده است. اقتصاد ایران ابتدا انعطاف نشان می‌دهد و شکستن آن زمان می‌برد.

از سوی دیگر، فشارها تنها در داخل ایران باقی نمی‌ماند. اگر واشنگتن بحران اقتصادی ایران را به ابزاری برای اعمال فشار تبدیل کند، تهران نیز آن را به بحرانی برای همه تبدیل می‌کند. در نتیجه، کشتیرانی خطرناک‌تر می‌شود، قیمت نفت افزایش می‌یابد، پایگاه‌های آمریکا به هدف حملات تبدیل می‌شوند و کشورهای عربی خلیج فارس این پرسش را مطرح می‌کنند که آیا هزینه فشار بر ایران در نهایت از جیب آنها پرداخت می‌شود یا نه.

در قلب این جنگ، همین رقابت راهبردی قرار دارد. آمریکا می‌خواهد فشار را آن‌قدر بر ایران متمرکز کند که مذاکره برای تهران از مقاومت کم‌هزینه‌تر شود. در مقابل، ایران می‌کوشد این فشار را میان دیگر بازیگران منطقه توزیع کند تا شرکای واشنگتن به این نتیجه برسند که سازش با تهران هزینه کمتری نسبت به ادامه سیاست فشار آمریکا دارد.

کشورهای عربی خلیج فارس به معنای واقعی کلمه گروگان ایران نیستند، اما به گروگان این رویارویی تبدیل شده‌اند.

سال‌ها توافق نانوشته آنها با آمریکا روشن بود: پایگاه‌های نظامی آمریکا مانع وقوع جنگ‌های بزرگ می‌شوند و در مقابل، این کشورها می‌توانند در سایه این چتر امنیتی، فرودگاه‌های بزرگ، بنادر پیشرفته و اقتصادهای گردشگری خود را توسعه دهند.

اما مشکل زمانی آغاز می‌شود که موشک‌ها از دل همین چتر امنیتی عبور کنند. یک پایگاه هوایی آمریکا در قطر یا کویت در زمان صلح می‌تواند عامل بازدارندگی باشد، اما در زمان جنگ همان پایگاه به هدفی برای حملات ایران تبدیل می‌شود. یک بندر بزرگ تا زمانی مزیت است که موشک‌ها شرکت‌های کشتیرانی را از ورود به آن منصرف نکنند. تأسیسات آب‌شیرین‌کن که حیات شهرهای مدرن خلیج فارس به آنها وابسته است نیز به دلیل همین وابستگی، به نقاط آسیب‌پذیر تبدیل می‌شوند.

همان تمرکزی که ثروت را برای کشورهای خلیج فارس به ارمغان آورد، امروز شکنندگی آنها را نیز افزایش داده است. آنچه ایران به دست آورده، سلطه بر خلیج فارس نیست، بلکه توانایی ایجاد ترس در کل این سامانه منطقه‌ای است؛ و این خود نوعی قدرت متفاوت به شمار می‌رود.

راهبردی که هنوز پایانش مشخص نیست

آمریکا از نظر نظامی مشکل آشکاری در برابر ایران ندارد. این کشور توانایی حمله به ایران را دارد؛ پرسش اصلی این است که پس از آن چه اتفاقی می‌افتد. از ماه فوریه، نیروهای آمریکایی نشان داده‌اند که می‌توانند تأسیسات ایران را نابود کنند، زیرساخت‌های آن را هدف بگیرند و صادرات نفتش را در منطقه‌ای بسیار گسترده تحت فشار قرار دهند. روی کاغذ، برتری آمریکا کاملاً آشکار است، اما جنگ‌ها روی کاغذ تعیین تکلیف نمی‌شوند.

مشکل دونالد ترامپ این است که تقریباً هر موفقیت نظامی آمریکا، یک پرسش سیاسی تازه به وجود آورده است. اگر تأسیسات هسته‌ای ایران نابود شوند، چه چیزی مانع بازسازی آنها خواهد شد؟ اگر اقتصاد ایران به‌شدت تحت فشار قرار گیرد، آیا این فشار به امتیازدهی تهران منجر می‌شود یا به تشدید درگیری؟ اگر آمریکا با زور تنگه هرمز را دوباره باز کند، چه کسی ماه آینده امنیت آن را حفظ خواهد کرد؟ و اگر حکومت ایران سقوط نکند، گام بعدی چه خواهد بود؟

دولت ترامپ در طول این بحران میان چند راه‌حل مختلف در نوسان بوده است؛ گاهی خواهان امتیازهای گسترده از ایران شده، گاهی امیدوار بوده حکومت از درون فروبپاشد، سپس به مذاکرات، آتش‌بس و حتی ارائه طرحی برای مدیریت تنگه هرمز روی آورده است. این تغییر مسیرها بیش از آنکه نشانه انعطاف تاکتیکی باشد، نشان می‌دهد که آمریکا هنوز درباره مقصد نهایی خود در این جنگ به جمع‌بندی نرسیده است.

اوایل آوریل، پس از ۴۰ روز نبرد پرهزینه، نخستین آتش‌بس به‌عنوان یک موفقیت بزرگ معرفی شد. اما در واقع، این تنها تعویق مرحله بعدی درگیری بود. ترامپ پذیرفت حملات برنامه‌ریزی‌شده به زیرساخت‌های ایران را متوقف کند و در مقابل، تنگه هرمز تحت ترتیباتی که درباره آن اختلاف نظر وجود داشت، دوباره بازگشایی شد.

واشنگتن این وقفه را فرصتی برای ازسرگیری رفت‌وآمد کشتی‌ها می‌دید، اما تهران آن را آغاز مرحله‌ای جدید تلقی می‌کرد؛ فرصتی برای تبدیل دوام آوردن در جنگ به دستاوردهای سیاسی که پیش از جنگ امکان دستیابی به آنها را نداشت. همین تفاوت نگاه هیچ‌گاه از میان نرفت.

ایران فقط برای متوقف شدن بمباران‌های آمریکا مذاکره نمی‌کرد. تهران به دنبال کاهش تحریم‌ها، به رسمیت شناخته شدن حقوق هسته‌ای خود، تضمین‌هایی برای جلوگیری از حملات آینده و همچنین نقشی در امنیت تنگه هرمز بود؛ اهرمی که در جریان جنگ به دست آورده بود و قصد نداشت آن را صرفاً در برابر یک آتش‌بس واگذار کند.

در مقابل، آمریکا نمی‌توانست توافقی را بپذیرد که این تصور را ایجاد کند ایران در ازای ایجاد اختلال در یکی از مهم‌ترین گذرگاه‌های دریایی جهان پاداش گرفته است.

هر دو طرف خواهان صلح بودند، اما نه یک صلح مشابه. ایران می‌خواست از دستاوردهای جنگ بهره‌برداری کند، در حالی که آمریکا می‌خواست جنگ را بدون آنکه چنین به نظر برسد که ایران پیروز شده است، پایان دهد.

یادداشت تفاهمی که در ماه ژوئن مطرح شد، برای مدتی کوتاه راهی میان این دو موضع گشود. در آن، کاهش تحریم‌های نفتی، لغو محاصره دریایی، آزادسازی دارایی‌های بلوکه‌شده و حتی بازسازی ایران مورد بحث قرار گرفت، اما اختلاف بر سر تنگه هرمز هرگز حل نشد.

تهران معتقد بود این توافق، نقش ایران را در مدیریت امنیت و عبور و مرور کشتی‌ها به رسمیت می‌شناسد، اما واشنگتن تأکید داشت که آزادی کشتیرانی یعنی آزادی از هرگونه کنترل ایران.

اختلاف فقط بر سر مقررات دریایی نبود، بلکه درباره معنای سیاسی جنگ بود. اگر ایران پیش از رسیدن به توافقی پایدار، اهرم تازه خود را کنار می‌گذاشت، هزینه سنگین جنگ را بی‌دلیل پرداخته بود. اما اگر آمریکا قواعد مورد نظر ایران را در هرمز می‌پذیرفت، جنگی که قرار بود قدرت ایران را کاهش دهد، در عمل به گسترش مشروعیت همان قدرت منجر می‌شد. تا ماه ژوئیه، این تناقض خود را به‌طور کامل نشان داد.

پس از تازه‌ترین دور درگیری‌ها در اواسط ژوئیه، ترامپ اعلام کرد نمایندگان آمریکا و ایران ۱۱ ساعت در عمان مذاکره کرده‌اند. اما تهران این موضوع را رد کرد و گفت هیچ گفت‌وگوی مستقیمی با آمریکا انجام نشده و مقام‌های ایرانی فقط با مسئولان عمانی دیدار کرده‌اند.

احتمال دارد هر دو روایت بخشی از حقیقت را بازگو کنند. عمان سال‌هاست در فراهم کردن شرایطی تخصص دارد که ایران و آمریکا بتوانند بدون آنکه رسماً مذاکره مستقیم را بپذیرند، با یکدیگر گفت‌وگو کنند.

اینکه چه کسی در کدام اتاق حضور داشته، اهمیت چندانی ندارد. مهم‌تر این است که هر دو دولت به دلایل سیاسی مجبورند روایت متفاوتی ارائه دهند.

ترامپ می‌خواهد نشان دهد که راه صلح را پیشنهاد داده اما ایران آن را نپذیرفته است. در مقابل، تهران باید نشان دهد که هنگام بمباران حاضر نشده برای مذاکره به آمریکا بازگردد، زیرا برای حکومتی که مشروعیت خود را بر پایه مقاومت تعریف می‌کند، مذاکره زیر آتش تقریباً به اندازه خودِ شرایط توافق خطرناک است.

در نتیجه، هیچ‌یک از دو طرف نمی‌خواهد اعتراف کند که به دیپلماسی نیاز دارد.

کاخ سفید احتمالاً این رویکرد را نوعی «دیپلماسی مبتنی بر اجبار» می‌داند؛ یعنی ابتدا ایران را هدف قرار دهد، هزینه‌ها را افزایش دهد، راه خروجی پیشنهاد کند و اگر ایران نپذیرفت، دوباره حمله کند.

این راهبرد لزوماً غیرمنطقی نیست، اما هر بار که این چرخه تکرار می‌شود، دامنه درگیری گسترده‌تر از قبل می‌شود.

جدیدترین عملیات آمریکا از نظر جغرافیایی گسترده‌تر شده و زیرساخت‌های بیشتری را هدف گرفته است. ایران نیز در پاسخ، دامنه حملات خود را به پایگاه‌های آمریکا و تأسیسات کشورهای حاشیه خلیج فارس گسترش داده است.

آنچه واشنگتن «تشدید کنترل‌شده» می‌نامد، برای تهران دلیلی است تا پاسخ متقابل بدهد. اما خطر اینجاست که تشدید پیاپی تنش، هر دو طرف را وارد وضعیتی کند که دیگر مهار آن از توانشان خارج باشد.

ایرانِ ضعیف‌تری که شکست دادنش دشوارتر شده است

ایران از این جنگ قدرتمندتر بیرون نیامده است. ادعایی که برخی محافل در تهران مطرح می‌کنند، به‌سختی قابل دفاع است. اقتصاد کشور فقیرتر شده، زیرساخت‌های نظامی آن آسیب دیده، مردم ماه‌ها حملات و نااطمینانی را پشت سر گذاشته‌اند، علی خامنه‌ای کشته شده و شبکه منطقه‌ای جمهوری اسلامی که طی دهه‌ها شکل گرفته بود، به‌ویژه در لبنان، با فشاری بی‌سابقه روبه‌رو شده است.

با این حال، همان‌قدر نادرست است که این جنگ را شکست قاطع و نهایی ایران بدانیم؛ شکستی که دشمنانش انتظار آن را داشتند. حکومت همچنان پابرجاست و این موضوع اهمیت زیادی دارد، زیرا بخش بزرگی از منطق اولیه جنگ بر این فرض استوار بود که اگر فشار نظامی به اندازه کافی افزایش یابد، سرانجام به فروپاشی سیاسی نظام منجر خواهد شد؛ یعنی رهبر کشته شود، سپاه آسیب ببیند، اقتصاد فلج شود و در نهایت ساختار حکومت از هم بپاشد.

اما چنین اتفاقی رخ نداد.

جمهوری اسلامی بار دیگر نشان داد که دوام آن بیش از آنکه به افراد وابسته باشد، بر نهادها استوار است. شورای عالی امنیت ملی، سپاه پاسداران و دستگاه‌های امنیتی، حتی پس از حذف تعدادی از مقام‌های ارشد، همچنان به کار خود ادامه دادند. این ساختار طی دهه‌ها شکل گرفته بود، زیرا آیت‌الله خامنه‌ای هیچ‌گاه از کاریزمای شخصی آیت‌الله خمینی برخوردار نبود و نظام از همان ابتدا برای تداوم خود، بر نهادها تکیه کرده بود.

البته بقا نیز دام‌های خود را دارد. ممکن است یک حکومت از جنگ جان سالم به در ببرد، اما کشوری که بر آن حکومت می‌کند، به تدریج فرسوده شود.

نمونه‌ای از این وضعیت را می‌توان در پژوهشی محرمانه دید که گفته می‌شود با علی ربیعی، مشاور رئیس‌جمهور، ارتباط دارد. هرچند اصالت این گزارش تأیید نشده و آمارهای آن را باید با احتیاط نگریست، اما تصویری که ارائه می‌دهد، با ارزیابی بسیاری از اقتصاددانان و روزنامه‌های ایرانی همخوانی دارد.

بر اساس این گزارش، ۸۱ درصد پاسخ‌دهندگان برای تأمین نیازهای غذایی خود با مشکل روبه‌رو هستند، میانگین رضایت از زندگی تنها ۵.۵ از ۱۰ است و حدود سه‌چهارم مردم معتقدند بیشتر افراد جامعه قابل اعتماد نیستند.

جنگ عامل ایجاد این وضعیت نبود. این جنگ بر جامعه‌ای تحمیل شد که پیش از آن نیز زیر بار تورم، تحریم و فرسودگی سیاسی قرار داشت و اکنون نابودی امید به آینده نیز به مشکلاتش افزوده شده است.

وقتی مردم دیگر نه به نهادها اعتماد دارند و نه حتی به یکدیگر، به شبکه‌های کوچک خانوادگی و روابط شخصی پناه می‌برند. در چنین شرایطی، ایران در مقیاس خانواده و اجتماع‌های کوچک تاب‌آورتر می‌شود، اما در مقیاس ملی شکننده‌تر؛ جامعه با اتکا به خانواده، آشنایان و ابتکارهای فردی به زندگی ادامه می‌دهد، نه با تکیه بر دولت.

همین داده‌ها از تغییر دیگری نیز حکایت دارند. گفته می‌شود اکثریت مردم دیگر از ادامه حمایت از آنچه حکومت «جبهه مقاومت» می‌نامد، پشتیبانی نمی‌کنند.

ممکن است ایرانیان بیش از گذشته برای دفاع از خودِ ایران مصمم شده باشند، اما این به معنای حمایت بیشتر از پروژه منطقه‌ای جمهوری اسلامی در لبنان، عراق، سوریه و یمن نیست؛ پروژه‌ای که سال‌ها با عنوان «دفاع پیش‌دستانه» یا «دفاع در عمق» توجیه می‌شد.

اگر بخش بزرگی از جامعه به این نتیجه برسد که این شبکه منطقه‌ای نتوانسته مانع رسیدن بمب‌های آمریکا و اسرائیل به شهرهای ایران شود، دفاع از این سیاست برای حکومت بسیار دشوارتر خواهد شد.

تهران اکنون بیش از گذشته حاضر به پذیرش ریسک است و بیش از پیش باور دارد که فشار می‌تواند نتیجه بدهد. اما هیچ کشوری نمی‌تواند برای مدت طولانی از دل اقتصادی رو به زوال، قدرت خود را در خارج از مرزها حفظ کند.

اینکه در تهران این روزها از «بازسازی اجتماعی» سخن گفته می‌شود، خود گویای شرایط است، هرچند این شعار به‌تنهایی کافی نیست. خانواده‌ای که توان خرید گوشت ندارد، با پیام‌های تبلیغاتی قانع نمی‌شود. ایران اکنون باید آسیب‌هایی را ترمیم کند که حتی پیش از ورود آمریکا نیز وجود داشتند.

برندگان خارج از میدان نبرد

پس از هر جنگ، معمولاً همه به دنبال یافتن برنده در میان طرف‌های درگیر هستند. اما برندگان واقعی این جنگ، کشورهایی بودند که تا حد زیادی از میدان نبرد دور ماندند.

ترکیه روشن‌ترین نمونه است. آنکارا نه با ویرانی‌هایی در مقیاس ایران روبه‌رو شد و نه با ناامنی گسترده کشورهای خلیج فارس. با این حال، تقریباً هر تغییری که جنگ ایجاد کرده، جایگاه ترکیه را تقویت کرده است.

منطقه‌ای که به دنبال شرکای نظامی تازه می‌گردد، بیش از گذشته به ترکیه توجه می‌کند. اختلال در مسیرهای تجاری خلیج فارس، اهمیت کریدورهای جایگزین را افزایش داده و خاورمیانه‌ای که دیگر مانند گذشته به یک حامی واحد یعنی آمریکا اطمینان ندارد، فضای بیشتری برای کشوری مانند ترکیه ایجاد کرده است؛ کشوری که عضو ناتو است، اما همواره اصرار داشته به‌عنوان یک قدرت مستقل عمل کند.

پاکستان نیز به شکلی غیرمنتظره سود برده است. این کشور از نقش میانجی، به‌تدریج به جایگاه یک تأمین‌کننده امنیت نزدیک شده است.

گزارش‌هایی درباره گفت‌وگوهای کویت برای گسترش همکاری دفاعی با اسلام‌آباد، مطرح شدن ایده همکاری سه‌جانبه ترکیه، پاکستان و عربستان و همچنین علاقه بحرین و اردن به چنین ترتیباتی، نشان می‌دهد بازار امنیت در منطقه با سرعت در حال تغییر است.

البته هیچ‌کس انتظار ندارد نیروهای پاکستانی جایگزین نیروهای آمریکایی شوند. کشورهای عربی خلیج فارس صرفاً در حال ایجاد گزینه‌های بیشتر برای خود هستند.

سال‌ها ساختار امنیتی خلیج فارس حالتی سلسله‌مراتبی داشت؛ آمریکا در رأس قرار داشت و شرکای منطقه‌ای تقریباً انتخاب دیگری نداشتند. اما اکنون این کشورها به اطراف خود نیز نگاه می‌کنند و دیگر «غیرقابل جایگزین بودن» آمریکا به معنای «بی‌رقیب بودن» آن نیست.

البته پاکستان نیز باید محتاط باشد. هرچه اسلام‌آباد بیشتر در امنیت خلیج فارس نقش بگیرد، حفظ جایگاه خود به‌عنوان میانجی میان ایران و کشورهای عربی دشوارتر خواهد شد.

دسته‌بندی عربستان آسان نیست. این جنگ تا حد زیادی درستی برداشت محمد بن سلمان را تأیید کرد؛ اینکه عربستان برای تأمین امنیت خود به استقلال راهبردی بیشتری نیاز دارد. سیاست ریاض برای متنوع کردن شرکای بین‌المللی و تقویت توان دفاعی داخلی، اکنون بیش از گذشته نه یک اقدام احتیاطی، بلکه نوعی بیمه به نظر می‌رسد.

با این حال، عربستان هم دریافته است که در برابر جغرافیا نمی‌توان بیمه کامل خرید. قرار بود با انتقال صادرات نفت از طریق بندر ینبع، وابستگی به تنگه هرمز کاهش یابد، اما حالا خود ینبع نیز در معرض تهدید قرار گرفته است.

امارات نیز هرچند منابع مالی لازم برای بازسازی تقریباً هر نوع خسارتی را دارد، اما نمی‌تواند به‌سادگی اعتبار خود را به‌عنوان منطقه‌ای امن و دور از آشوب‌های خاورمیانه حفظ کند. دبی و ابوظبی بر این وعده بنا شده‌اند که تنش‌های سیاسی منطقه بیرون از مرزهای آنها باقی می‌ماند و تجارت و سرمایه‌گذاری در داخل بدون اختلال ادامه خواهد یافت. اما افزایش هزینه‌های بیمه جنگ و اختلال در حمل‌ونقل هوایی، این تصویر را به همان اندازه زیر سؤال برده که حملات به زیرساخت‌ها.

بحرین از این هم آسیب‌پذیرتر است. کویت و قطر نیز با وجود ثروت عظیم خود، نمی‌توانند موقعیت جغرافیایی‌شان را تغییر دهند و از همسایگی ایران فاصله بگیرند.

کشورهای عربی خلیج فارس، حتی اگر خسارت فیزیکی محدودی دیده باشند، بازنده این جنگ هستند؛ زیرا مهم‌ترین سرمایه آنها هرگز فقط نفت نبوده، بلکه اعتماد و احساس امنیتی بوده است که این جنگ آن را تضعیف کرده است.

چین نیز تا حدی از این وضعیت سود می‌برد. هر بار که کشورهای خلیج فارس نسبت به اتکای کامل به آمریکا دچار تردید می‌شوند، فرصت تازه‌ای برای گفت‌وگو با پکن فراهم می‌شود. همچنین هر ناو هواپیمابر آمریکایی که در خاورمیانه درگیر بماند، به معنای کاهش تمرکز واشنگتن بر آسیاست.

با این حال، چین قصد ندارد جای آمریکا را بگیرد. پکن فقط می‌خواهد صادرات نفت ادامه یابد و ایران نیز فرو نپاشد و علاقه چندانی ندارد که نیروهای نظامی خود را میان ایران و کشورهای عربی مستقر کند.

وضعیت اسرائیل پیچیده‌تر است. این کشور خسارت‌های سنگینی به ایران و شبکه‌های منطقه‌ای آن وارد کرد؛ دستاوردی که نمی‌توان آن را نادیده گرفت. اما اسرائیل برای مقابله با تهدید ایران وارد جنگ شد و اکنون نیز همچنان با همان تهدید روبه‌روست. حکومت ایران پابرجا مانده، توان موشکی آن به اندازه‌ای حفظ شده که همچنان اهمیت داشته باشد و تنگه هرمز نیز نسبت به گذشته نقش پررنگ‌تری در معادلات منطقه پیدا کرده است.

اسرائیل شاید در بسیاری از نبردها پیروز شده باشد، اما همزمان محیط راهبردی پیرامون خود را بی‌ثبات‌تر کرده است.

آمریکا نیز با تناقضی مشابه، اما در مقیاسی بزرگ‌تر روبه‌روست. واشنگتن نشان داده که می‌تواند هر زمان بخواهد ایران را هدف قرار دهد و به آن خسارت وارد کند، اما هنوز نتوانسته مشخص کند که پس از این حملات، ایران قرار است به چه کشوری تبدیل شود.

این جنگ ایران را به معنای متعارف کلمه قدرتمندتر نکرده است. اگر ایران واقعاً قوی‌تر شده بود، باید امروز اقتصادی سالم‌تر، شهرهایی امن‌تر، زیرساخت‌هایی دست‌نخورده و مردمی امیدوار به آینده می‌داشت؛ در حالی که هیچ‌یک از این ویژگی‌ها را ندارد.

اما تضعیف یک کشور، لزوماً به معنای حل مشکلی نیست که آن کشور ایجاد می‌کند.

آمریکا و اسرائیل توانسته‌اند ایران را ضعیف‌تر کنند، اما نتوانسته‌اند آن را از نظر راهبردی بی‌اهمیت سازند. حتی در یک زمینه، نتیجه کاملاً برعکس بوده است. آنها با تبدیل تنگه هرمز از یک تهدید لفظی به واقعیتی عملی، به تهران کمک کرده‌اند نشان دهد که حتی ایرانی زخمی و آسیب‌دیده نیز می‌تواند هزینه‌های سنگینی بر همسایگان خود تحمیل کند.

کشورهای عربی خلیج فارس نیز درس مهمی گرفته‌اند. حمایت آمریکا می‌تواند بخشی از آسیب‌پذیری آنها در برابر ایران را کاهش دهد، اما نمی‌تواند واقعیت جغرافیا را از میان ببرد؛ شاید ماندگارترین نتیجه این جنگ همین باشد.

نظم منطقه‌ای نیز دیگر مانند گذشته ساده و شفاف نیست. آمریکا همچنان بزرگ‌ترین قدرت نظامی منطقه است، اما شرکایش دیگر تنها به واشنگتن تکیه نمی‌کنند. ترکیه در حال افزایش نفوذ خود است، پاکستان بیش از گذشته مورد توجه قرار گرفته، عمان و قطر از نقش میانجی‌گری خود سرمایه‌ای راهبردی ساخته‌اند، عربستان فضای مانور بیشتری برای خود ایجاد می‌کند و چین نیز در حاشیه، فرصت‌ها را زیر نظر دارد.

در این میان، ایران به‌عنوان یک کشور ضعیف‌تر شده، اما شاید در یک استدلال دست بالا را پیدا کرده است: برای مسئله ایران، راه‌حل نظامی ارزان و سریعی وجود ندارد.

آنچه در ادامه رخ خواهد داد، مشخص می‌کند که این برداشت تا چه اندازه دوام می‌آورد.

دو طرف ممکن است بار دیگر به مذاکرات جدی بازگردند؛ در واقع، ارتباط میان آنها هیچ‌گاه کاملاً قطع نشده، هرچند هر دو طرف خلاف آن را ادعا می‌کنند.

در ساختار سیاسی ایران، فارغ از مخالفت‌های پر سر و صدا، اختلاف اصلی بر سر اصل کاهش فشارها نیست؛ بحث بر سر این است که با چه هزینه‌ای، در چه زمانی و چگونه می‌توان به توافقی رسید که نشانه تسلیم تلقی نشود.

ترامپ نیز با مسئله‌ای مشابه روبه‌روست. او به توافقی نیاز دارد که این تصور را ایجاد نکند که ماه‌ها بمباران در نهایت به پذیرش حق وتوی ایران بر تنگه هرمز از سوی آمریکا انجامیده است.

هر دو دولت به دیپلماسی نیاز دارند، اما هر دو از این بیم دارند که اعتراف به این نیاز، نشانه ضعف تلقی شود.

در نتیجه، محتمل‌ترین مسیر، نه جنگ تمام‌عیار است و نه صلح کامل؛ بلکه چرخه‌ای از بمباران، پاسخ متقابل، محاصره، مذاکره و سپس دور تازه‌ای از حملات.

گاهی به این وضعیت «تشدید کنترل‌شده» گفته می‌شود، اما هیچ تضمینی وجود ندارد که همیشه تحت کنترل باقی بماند.

یک موشک که شمار زیادی از نیروهای آمریکایی را بکشد، حمله‌ای که شهری در خلیج فارس را با کمبود آب روبه‌رو کند، حادثه‌ای بزرگ برای یک نفتکش در تنگه هرمز، حمله به بندر ینبع یا آغاز عملیات نظامی جدید اسرائیل در لبنان، هر کدام می‌تواند ظرف یک روز ماهیت این درگیری را تغییر دهد.

جنگ‌های منطقه‌ای معمولاً همین‌گونه گسترش پیدا می‌کنند؛ نه به این دلیل که همه بازیگران از ابتدا خواهان جنگی بزرگ‌تر بوده‌اند، بلکه چون هر طرف تصمیمی گرفته که در همان لحظه قابل مدیریت به نظر می‌رسیده است.

جنگ ترامپ با ایران آغاز شد، اما بزرگ‌ترین خطر آن این است که سرانجام به جنگی تبدیل شود که همه منطقه را دربر بگیرد.

منبع: gfsise


نظر شما