twitter share facebook share ۱۴۰۴ اسفند ۰۶ 61
اگر گمان کنیم تشدید فشار به «تسلیمِ بی‌قیدوشرط» می‌انجامد؛ زیرا موضوعِ مناقشه فقط اورانیوم نیست. هویتِ بنیادینِ آیت‌الله است. نوشیدنِ جام زهر تغییر سیاست نیست؛ نفیِ خویشتن است. بنابراین، این جام دست‌نخورده خواهد ماند.

در واشنگتن، همچنان این باور وجود دارد که فشار، تحریم، انزوای کافی و افزایشِ خطرِ نظامی سرانجام رهبر جمهوری اسلامی را وادار به عقب‌نشینی خواهد کرد. این فرض، شخصی را که در مرکز نظام سیاسی ایران قرار دارد، به‌درستی نمی‌فهمد.

خامنه‌ای «تسلیمِ بی‌قیدوشرط» را نمی‌پذیرد؛ نه به این دلیل که موازنهٔ قوا را اشتباه می‌فهمد و نه چون از آسیب‌های اقتصادی واردشده به کشورش بی‌خبر است. او تسلیم نمی‌شود چون در جهان‌بینی‌اش، عقب‌نشینی در برابر فشارِ حداکثری، نه اقدامی تاکتیکی، که گسستی وجودی در قدرت و هویت اوست. برای فهم این موضوع، باید نه از سانتریفیوژها و موشک‌ها، بلکه از هویت آغاز کرد.

آخامنه‌ای انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ را رویدادی پایان‌یافته نمی‌داند. او آن را وضعیتی ناتمام می‌بیند؛ کشاکشی که در قالب‌های تازه ادامه دارد. «مقاومت» در واژگان او یک تاکتیک نیست؛ یک هویت شخصی است.

این گرایش صرفاً لفاظی نیست؛ در زندگی‌نامهٔ او ریشه دارد. هویت سیاسی خامنه‌ای در مخالفت با شاه شکل گرفت، با زندان صیقل خورد و در دوران جنگ ایران و عراق تثبیت شد. رنج همراه با مبارزه در روایت او یک اتفاق ناخواسته نیست؛ تأیید اخلاقی است.

سلیقهٔ ادبی او نیز همین ذهنیت را بازتاب می‌دهد. از میان آثاری که علناً تحسین کرده، رمان "دن آرام" اثر میخائیل شولوخوف است؛ داستان قهرمانی به نام گریگوری ملخووف که جنگ جهانی اول، انقلاب روسیه و جنگ داخلی را از سر می‌گذراند و در میانهٔ آشوب، به شرافت و استقامت خود چنگ می‌زند. در جهان شولوخوف، آشوب سازنده است و قهرمان در هرج‌ومرج ساخته می‌شود. این رمان تأملی است بر بقا در دلِ تلاطم. خامنه‌ای مجذوب ناظرانِ بیرونیِ انقلاب نیست؛ به نویسندگانی گرایش دارد که خود از دل انقلاب زاده شده‌اند. برای او، مقاومت زیر فشار، لجاجتِ غیرعقلانی نیست؛ وفاداری به خویشتن است. این برداشت برای سیاست‌گذاری اهمیت دارد. رهبرانی که سازش را تاکتیکی می‌بینند، با فشار به آن تن می‌دهند. اما رهبرانی که تسلیم را فروپاشی هویت می‌دانند، نه.

برای خامنه‌ای، جمهوری اسلامی در بوتهٔ آزمایشی دائمی زیست می‌کند. تحریم، خرابکاری و تقابل، نشانهٔ زنده‌بودن انقلاب‌اند. در ذهن او، تسلیم‌شدن زیر فشار، ثبات را بازنمی‌گرداند؛ تداوم انقلاب را انکار می‌کند.

دلیل دیگری هم هست که خامنه‌ای تسلیم نمی‌شود: سایهٔ سال ۱۳۶۷. پذیرش قطعنامهٔ ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل در پایان جنگ ایران و عراق از سوی آیت‌الله روح‌الله خمینی میراثی پیچیده برجا گذاشت. وقتی بنیان‌گذار انقلاب آن را به «نوشیدن جام زهر» تشبیه کرد، آتش‌بس به‌مثابه ضرورتی دردناک، نه پیروزیِ مذاکره‌شده، قاب‌بندی شد. برای بخشی از پایگاه انقلابی، این واقعه نمادِ هم‌زمانِ تاب‌آوری و امتیازدادن بود.

خامنه‌ای در سال ۱۳۶۸، بدون کاریزمای خمینی و بدون جایگاه بالای فقهیِ او، قدرت را به ارث برد. دهه‌هاست که زیر سایهٔ بنیان‌گذار حکومت کرده است. برخلاف خمینی، اقتدار او کمتر بر کاریزما و بیشتر بر انسجام ایدئولوژیک و کنترل نهادی استوار است. پذیرش توافقی که «تسلیمِ بی‌قیدوشرط» تلقی شود، نه‌فقط این انسجام را می‌شکند، بلکه تمایزی را که او با دقت میان خود و رهبر مؤسس ساخته، فرو می‌ریزد. از این منظر، نیاشامیدنِ جام زهر فقط دربارهٔ آمریکا نیست؛ تلاشی است برای رهایی از سایهٔ خمینی.

خامنه‌ای همچنین قرائت خاصی از سال ۱۳۵۷ دارد. او فروپاشی رژیم پهلوی را نه محصول کمبود زور شاه، بلکه نتیجهٔ تردید او می‌داند. در حافظهٔ درونی جمهوری اسلامی، تردید—نه سرکوب—سقوط را شتاب داد. درسی که خامنه‌ای از این تاریخ می‌گیرد روشن است: عقب‌نشینی زیر فشار، فشارِ بیشتر می‌آورد؛ امتیاز دادن نشانهٔ شکنندگی است؛ و شکنندگی سقوط را تسریع می‌کند. این اثر تاریخی، امتناع او از تکرارِ «نوشیدنِ زهر» را شکل می‌دهد.

بعد دیگری هم هست که در مباحث غربی کمتر دیده می‌شود: سیاستِ شهادت. سیاست‌گذاران آمریکایی اغلب می‌پندارند تهدید نظامی، به اعتدال می‌انجامد. اما این فرض بر این پیش‌فرض استوار است که بقا بالاترین ارزش است.

در جهان معناییِ آیت‌الله، شهادت به‌مثابه پیروزی اخلاقی تقدیس می‌شود. مرگ در مسیر مقاومت نشانهٔ شکست نیست. در چنین روایتی، احتمال ترور یا کشتار هدفمند الزاماً بازدارنده نیست؛ می‌تواند قدسی‌ساز باشد.

این به معنای آن نیست که خامنه‌ای مشتاق مرگ است؛ اما یعنی او سرمایهٔ نمادینِ شهادت را می‌شناسد. اگر در تقابل با آمریکا یا اسرائیل کشته شود، میراثش احتمالاً به «مقاومتِ نهایی» بازخوانی خواهد شد و از حاکمی در محاصره به نگهبانِ شهیدِ کرامت بدل می‌شود.

چنین سرنوشتی می‌تواند به نحو متناقضی به تثبیت میراث او بینجامد. کاستی‌ها و ناکامی‌های دوران رهبری‌اش، از رکود اقتصادی و افزایش نارضایتی عمومی گرفته تا بن‌بست اصلاحات سیاسی و فرسایش «محور مقاومت»، در روایتی ساده‌تر و اخلاقی‌تر محو شود: ایستادگی و فداکاری تا واپسین لحظه.

شهادتِ آیت‌الله، در عین حال، ممکن است دامنهٔ اختیار جانشینانش را گسترش دهد. رهبری که پس از خامنه‌ای بر سر کار می‌آید و میراثی قدسی از یک «رهبرِ شهید» را به ارث می‌برد، احتمالاً آزادی عمل بیشتری برای بازتنظیم سیاست‌های داخلی، هسته‌ای یا منطقه‌ای خواهد داشت، بی‌آن‌که فوراً به ضعف یا عقب‌نشینی متهم شود. از این منظر، سر باز زدنِ امروز خامنه‌ای از تسلیم، الزاماً راهِ دگرگونی را نمی‌بندد؛ بلکه آن را به آینده موکول می‌کند.

بیشتر تحلیل‌ها از برنامهٔ هسته‌ای ایران از منظر بازدارندگی نگریسته می‌شود: تهران به‌دنبال اهرم و بیمه است. در این نگاه، پروندهٔ هسته‌ای ابزاری است برای چانه‌زنی یا سپری در برابر آسیب‌پذیری. اما این تفسیرها، بُعدی مهم از جهان‌بینی خامنه‌ای را از قلم می‌اندازند.

برای او، جمهوری اسلامی صرفاً دولتیِ در پیِ بقا نیست؛ پروژه‌ای انقلابی است که مشروعیتش بر مقاومت در برابر سلطهٔ آمریکا استوار است. بنابراین، برنامهٔ هسته‌ای در روایت او نه اساساً دربارهٔ بقاست و نه دربارهٔ بمب؛ دربارهٔ «انقلابی‌بودن» کشور و دولت است.

در سخنرانی‌هایش، فشارِ غرب نه به دلیل اختلاف بر سر پاره ای موضوعات، که به دلیل خصومت با موجودیت جمهوری اسلامی تصویر می‌شود. تسلیم در برابر مطالبات حداکثری، «تحقیر» است؛ و تحقیر در گفتمان خامنه‌ای خطرناک‌تر از محرومیت اقتصادی است.

این نوع نگاه، منطق رفتار ایران در چرخه‌های مذاکره را توضیح می‌دهد. توافق هسته‌ای ۲۰۱۵ تا آن‌جا پذیرفتنی بود که غنی‌سازی حفظ می‌شد و تصویرِ تسلیم ساخته نمی‌شد. وقتی دونالد ترامپ از توافق خارج شد، بدبینی دیرینهٔ خامنه‌ای—این‌که آمریکا قابل اعتماد نیست و امتیاز دادن مطالبات تازه می‌آورد—دوباره در تهران تأیید شد.

بر اساس این نگاه، وقتی نزاع بر سر موجودیت جمهوری اسلامی است، سازش زیر اجبار، به خیانت تفسیر می‌شود. به همین دلیل است که تهران مذاکره می‌کند و توافق امضا می‌کند، اما از تسلیمِ دائمی سر باز می‌زند. حتی توافق ۲۰۱۵ نیز «نرمش قهرمانانه» نام گرفت، نه عقب‌نشینی. انعطاف مجاز بود؛ تسلیم نه.

به همین دلیل است که منطق بازدارندگیِ نظامی کارایی خود را از دست می‌دهد. اگر با معیار هزینه و فایده نگاه کنیم، برنامهٔ هسته‌ای از زمان افشایش در سال ۲۰۰۲ تا امروز، هم هزینه‌های اقتصادی سنگینی بر کشور تحمیل کرده و هم خطر تقابل نظامی را افزایش داده است. اما تعهدات برخاسته از هویت را نمی‌توان به‌سادگی با امتیازات مادی معامله کرد. در روایت خامنه‌ای، غنی‌سازی نه یک انتخاب فنی، بلکه نمادی از کرامت، استقلال و امتناع از «زانو زدن» در برابر فشار خارجی است.

اینکه از همه اینها نتیجه بگیریم توافق با ایران در هر شرایطی ناممکن است، درست نیست. تاریخ ایران نمونه‌های تعدیلِ عمل‌گرایانه دارد. با توجه به این‌که پروژهٔ هسته‌ای بیشتر بی‌ثباتی آفریده تا ثبات و «محور مقاومت» تا آستانهٔ فروپاشی رفته، این فشارها می‌تواند خامنه‌ای را به «انعطافِ ممکن» سوق دهد.

اما به همان اندازه خطاست اگر گمان کنیم تشدید فشار به «تسلیمِ بی‌قیدوشرط» می‌انجامد؛ زیرا موضوعِ مناقشه فقط اورانیوم نیست. هویتِ بنیادینِ آیت‌الله است. نوشیدنِ جام زهر تغییر سیاست نیست؛ نفیِ خویشتن است. و بنابراین، این جام دست‌نخورده خواهد ماند.

در نهایت، معضلِ واشنگتن صرفاً ژئوپولیتیک نیست؛ روان‌شناختی هم هست. به همین دلیل است که فراخوان‌های تسلیمِ بی‌قیدوشرط، جنبه روانیِ منازعه را نمی‌فهمند. ایالات متحده با رهبری روبه‌روست که سازش زیر اجبار را شکستِ وجودی می‌داند و ممکن است حتی خطر مرگ را بر تسلیمِ نمادین ترجیح دهد.

منبع: فارین پالیسی


 


نظر شما