twitter share facebook share ۱۴۰۴ اسفند ۰۶ 58
با کاهش محدودیت‌های رسانه‌ای، شبکه‌های اجتماعی نه‌فقط پر از نقد سیاسی، که لبریز از تحریکِ فرقه‌ای شده‌اند. حساب‌های مربوط به اسلام‌گرایان آشکارا به انتقام از علوی‌ها و دیگر اقلیت‌ها فرا می‌خوانند

روزی که رژیم فروپاشید، رشید سعد خانه‌اش را ترک کرد و به جادهٔ بیرونِ «الرصافه» رفت؛ روستایی در قلبِ علوی‌نشینِ سوریه در امتداد ساحل مدیترانه. جاده در هر جهت از خودروهایی پُر شده بود که با آدم‌ها و اسباب‌وسایلشان بار زده شده بودند.

هوا به‌شدت سرد بود، اما آنچه بیش از همه در ذهنش مانده، نه سرما، که «یک جور ترس بود؛ ترس از چیزی ناشناخته.»

زندگی در روستا هرگز آسان نبود. رشید فقیر بود و کار به‌سختی پیدا می‌شد. اما در دوران بشار اسد، علوی‌هایی مثل او نگران جانشان نبودند. «همین از همه مهم‌تر بود».

در دمشق و در بخش‌های بزرگی از سوریه، فروپاشی دولت اسد در دسامبر ۲۰۲۴ به‌عنوان طلیعه آزادی جشن گرفته شد. پس از ۱۳ سال جنگ داخلی و بیش از نیم قرن حاکمیت خاندان اسد، سقوط رژیم فرصتی برای بازسازی کشوری به‌دست داد که سال‌ها با سرکوب، جنگ و بحران اقتصادی دست به گریبان بود.

در سالی که گذشت، بخشی از آن خوش‌بینی بی‌راه هم نبود. بیش از یک میلیون پناهجوی سوری بازگشتند. زندانیان سیاسی آزاد شدند. ایست‌های بازرسی که سال‌ها رفت‌وآمد را سخت کرده بودند، جمع شد. روزنامه‌نگاران شروع به انتقاد از دولت جدید کردند. دولت‌های غربی تحریم‌ها را برداشتند و برای تعامل با رهبری تازهٔ سوریه پیش‌قدم شدند. رئیس‌جمهور موقت سوریه، احمد الشرع، به سازمان ملل متحد اطمینان داد که دولتش در حال ساخت «کشوری برای همهٔ شهروندان» است.

اما برای اقلیت‌ها، گذار با نااطمینانی همراه بود. الشرع—که پیش‌تر با نام ابومحمد الجولانی شناخته می‌شد—رهبر شاخهٔ القاعده در سوریه بود؛ جنبشی جهادی با سابقهٔ هدف‌گرفتنِ جوامع غیرسنی. مسیحیان، دروزی‌ها، کردها و دیگران با احتیاط این تحولات را نظاره می‌کردند. برای علوی‌ها—فرقه‌ای که خاندان اسد از آن برخاست—ابهام از آینده قوی تر بود: وقتی پس از دهه‌ها قدرت دست‌به‌دست می‌گردد، سرنوشتِ جامعه‌ای که نزدیک‌ترین پیوند را با آن قدرت داشت چه می‌شود؟

رشید خیلی زود به پاسخ رسید. ظرف چند هفته، خبرهایی از ربایش‌، قتل‌ و تحقیرهای علنی علویان از دمشق، حمص و حلب رسید.

سه ماه بعد، خشونت به الرصافه رسید. طی دو روز، مردان مسلح خانه‌به‌خانه رفتند، غیرنظامیان را کشتند، هرچه می‌توانستند غارت کردند و باقی را سوزاندند. رشید گفت: «میدان جنگ بود.»

جمعه، سراغ پسر بزرگ رشید، سلیمانِ ۲۶ ساله، آمدند. ده مرد وارد خانه شدند، او را جدا کردند و بردند. رشید به یاد می‌آورد که گفتند: «این یکی برای سلاخی است.»

بعدتر، رشید پیکر سلیمان را در جاده یافت. قلبش را از سینه‌اش بیرون آورده بودند. چهار پسرعموی سلیمان هم در حمله‌ها کشته شدند.

رشید گفت: «بی‌هیچ دلیلی کشتندش. فقط به‌خاطر هویت و مذهبش.»

این کشتارها هم‌زمان با گسترش خشونت در جوامع علویِ ساحل مدیترانه رخ داد. شماری از سربازان سابق رژیم و شبه‌نظامیان علوی قیامی کوتاه علیه مقامات جدید به راه انداختند. شورش به‌سرعت سرکوب شد، اما پس از آن موجی از تلافی‌جویی سراسر روستاهای علوی را فرا گرفت. رویترز برآورد کرد نزدیک به ۱۵۰۰ علوی کشته و ده‌ها نفر ناپدید شدند.

رشید می‌گفت بیرون از جامعهٔ علوی واکنش چندانی ندید. «هر آدم معمولی باید این را محکوم کند، اما سکوت بود.»

او ادامه داد: «واضح است این اقدامات عمدی بوده. اسمش مجازات جمعی است یا اگر دقیق بگوییم، پاکسازی قومی. چون فقط همین مهم است که علوی باشی.»

خشونت علیه علوی‌ها شکل‌های گوناگونی داشت. فعالان حقوقی ربایش‌های فراوانی را ثبت کرده‌اند؛ از زنان تا کودکانی که در راه مدرسه ربوده شدند .

پدری که پسرش ربوده شده بود، گفت: «علوی‌بودن حالا معنای دیگری دارد. حالا حس می‌کنیم شهروند درجه‌پنج نه، درجه‌دهم هستیم.» خانواده‌اش برای آزادی پسر پول دادند و حالا دنبال راهی برای خروج از سوریه‌اند.

او افزود: «می‌گویند ده سال ما می‌کشتیم، تجاوز می‌کردیم، سلاخی می‌کردیم و حالا نویت ما است که کشته شویم. اما این جنایت‌ها را آدم‌های اسد کردند. انتقامشان را از بشار اسد بگیرند، نه از ما.»

رژیم اسد ده‌ها هزار نفر را در بازداشتگاه‌هایی مثل زندان صیدنایا زندانی کرد، و مورد شکنجه قرار داد. نیروهای امنیتی در ۲۰۱۱ به معترضان مسالمت‌جو تیراندازی کردند و جنگ داخلی را شعله‌ور ساختند؛ جنگی که صدها هزار کشته بر جا گذاشت. بمب‌های بشکه‌ای محله‌های مخالفان را ویران کرد و سلاح‌های شیمیایی علیه غیرنظامیان به‌کار رفت.

اکنون سوریه را هیئت تحریر الشام اداره می‌کند؛ ائتلاف شورشی سابق به رهبری الشرع. با وجود تثبیت قدرت در دمشق، رهبری جدید در مهار یا مجازاتِ گروه‌های مسلحِ متهم به خشونت تلافی‌جویانه در مناطق علوی ناتوان بوده یا نخواسته که مقابله کند. مقامات می‌گویند حملات فرقه‌ای کارِ عناصرِ خودسر است. اما بسیاری از علوی‌ها می‌گویند نبودِ بازداشت و پیگرد، اعتمادشان را به توان یا ارادهٔ دولت برای مهارِ متحدانش از بین برده است.

نظرسنجی ماه مهِ مؤسسهٔ اتانا نشان داد تنها ۲۱ درصد علوی‌ها گفته‌اند زیر حاکمیت فعلی احساس امنیت می‌کنند؛ در حالی که این رقم برای اهل سنت ۸۵ درصد است.

در سوریهٔ امروز، گناه اغلب شهروندان نه بر اساس عمل، که بر پایهٔ تولد نسبت داده می‌شود. حسن احمد این را بهتر از همه می‌داند.

حسن، فعال علویِ اهل طرطوس، از نوجوانی با رژیم اسد مخالفت کرد، موضعی که سرانجام به بازداشتش انجامید. او بازداشت شد، کتک خورد و ماه‌ها ناپدید بود.

پس از آزادی فهمید پدرش در دوران بازداشت او جان باخته است.

فروپاشی رژیم امیدی کوتاه آورد، اما زود رنگ باخت. با انتشار خبرهای قتل و ناپدیدشدن در مناطق علوی، حسن شروع به ثبت شهادت‌ها و پاسخگو نمودن مسئولان کرد و در پی این فعالیت ها به مرگ تهدید شد.

او می گوید: «مشکل من سنی یا علوی نیست. مشکل من هر دولتی است که مردم سوریه را می‌کشد، گرسنه می‌کند و پول و جانشان را می‌دزدد.»

با تغییر فضا، کارِ حسن دشوارتر شده است. با کاهش محدودیت‌های رسانه‌ای، شبکه‌های اجتماعی نه‌فقط پر از نقد سیاسی، که لبریز از تحریکِ فرقه‌ای شده‌اند. حساب‌های مربوط به اسلام‌گرایان آشکارا به انتقام از علوی‌ها و دیگر اقلیت‌ها فرا می‌خوانند. مقامات جدید عمدتاً از برخورد با نفرت‌پراکنی خودداری کرده‌اند، سکوتی که بسیاری از علوی‌ها آن را تأیید ضمنی می‌دانند.

سقوط رژیم اسد بیش از سرنگونی یک دولت بود؛ نظمی اجتماعی را برهم زد که بیش از ۵۰ سال یک اقلیت را به دولت گره زده بود. علوی‌ها هرگز یک‌دست نبودند. بسیاری، مثل رشید، فقیر بودند. برخی، مثل حسن، مخالف رژیم بودند. اما شمار زیادی در نهادهای امنیتی کار می‌کردند. با اینکه حدود ۱۰ درصد جمعیت‌ علوی هستند، بر بدنهٔ افسران و یگان‌های نخبه مسلط بودند و در بوروکراسی دولت حضور پررنگ داشتند.

برای بسیاری از اهل سنت، خشونت‌های پس از سقوط نه از سر نفرت فرقه‌ای، بلکه تسویه‌حسابِ دیرهنگام تلقی می‌شود. زندان‌ها، سرکوب و حملات شیمیایی تجربهٔ زیسته بود، نه امر انتزاعی. در چنین زمینه‌ای، خشم به معادله‌ای ساده ختم شد: علوی یعنی وفادار؛ وفادار یعنی هم‌دست.

اما این منطق خطر خودش را دارد. اگر جامعه‌ای که زمانی به دولت نزدیک بود احساس کند به‌طور جمعی مجازات یا از نظر سیاسی طرد می شود، دوران گذار به‌جای ساخت نظم ملی تازه، سبب تثبیت شکاف‌های نو می شود.

مقامات، کمیته‌های آشتی با وعدهٔ عفو تشکیل داده‌اند. اما بسیاری از علوی‌ها، با این پرسش بنیادین مواجه هستند که آیا اصلاً جایی در سوریهٔ جدید دارند یا نه؟

بسیاری به این نتیجه رسیده‌اند که ندارند.

ده‌ها هزار علوی به آن سوی مرز، به درهٔ بقاع لبنان گریخته‌اند و حالا در سکونتگاه‌های غیررسمی زندگی می‌کنند. در آپارتمانی کوچک در بعلبک، با بیش از دوازده پناهجوی علوی نشستم که از چراییِ رفتن و ناممکن‌بودنِ بازگشت گفتند.

صبحی که کشتارها آغاز شد، «لینا»—نام مستعارِ زنی جوان از جبله—شروع به نابودی هرآن چیزی کرد که خانواده‌اش را به رژیم قدیم پیوند می‌داد. «عکس‌ها، کتاب‌ها—هرچه نشان می‌داد علوی هستیم—سوزاندیم.»

تا ساعت شش صبح، فریاد «الله‌اکبر» در خیابان‌ها پیچید. چند روز قبل‌تر، در سوپرمارکت، مردان مسلح برادرش را متوقف کرده و پرسیده بودند علوی است یا نه. وقتی گفته بود بله، گفته بودند: «خودت را برای سلاخی آماده کن و خواهرت را برای بردگی.»

تهدیدها خیلی زود واقعی شد. طی دو روز، مردان مسلح در محله‌شان چرخیدند، ساکنان را کشتند و خانه‌ها را سوزاندند. در ژوئن، لینا و خانواده‌اش همراه هزاران نفر دیگر به لبنان گریختند.

برای برخی علوی‌ها، خشونت حتی پس از تلاش برای آشتی هم ادامه یافت. صدها سرباز سوری که هنگام سقوط اسد در عراق مستقر بودند، پس از وعدهٔ عدم مجازاتِ دولت جدید به سوریه بازگشتند. اما در مرز بازداشت شدند. نیروهای امنیتی آنها را با میله‌های آهنی زدند، وادارشان کردند از میان صف‌های مردانِ چوب‌به‌دست سینه‌خیز بروند و دو ماه بدون حمام در سلول‌هایی تنگ نگهداری شدند. مجبورشان کردند مثل سگ پارس کنند و هر روز تهدید به اعدام شدند.

یکی از سربازان سابق در بعلبک گفت: «الشرع گفته بود مجازات نمی‌شویم. اما همه‌چیز را گرفتند، گوشی‌ها، پول، لباس‌ها. ساعت‌ها کتکمان زدند.»

در لبنان، پناهجویان با ناامنیِ دیگری روبه‌رو هستند. بدون وضعیت قانونی، نه می‌توانند رسمی کار کنند و نه آزادانه رفت‌وآمد. کارفرماها کسری از دستمزد معمول را می‌دهند. لینا گفت: «هیچ‌کس به تو اهمیت نمی‌دهد. تنهایی. نه سازمانی، نه خیریه‌ای. همهٔ دنیا نگاه می‌کند، اما کسی دربارهٔ ما چیزی نمی‌گوید.»

آن‌ها از بازگرداندنِ اجباری می‌ترسند. گفت: «هر لحظه ممکن است دولت بگوید: برگردید کشورتان.»

برای بسیاری در بعلبک، مشاهده دیدار مقام‌های غربی با الشرع احساسِ خیانتِ نهایی بود. نیروهای الشرع زمانی با سربازان آمریکایی جنگیده بودند. زنی جوان گفت: «امید داشتیم ترامپ از جهادی‌ها بدش بیاید. اما وقتی الجولانی را در کاخ سفید دیدیم، شوکه شدیم. با مردی دست می‌دهید که مردم‌تان را کشته؟»

لینا می‌گوید بازگشت را تصور هم نمی‌تواند بکند: «چطور در جایی زندگی کنم که همسایه‌ام کشته شده، خانه‌هایمان سوخته؟»

مکث کرد. «من کسی را نکشتم. به کسی کاری نکردم. چرا باید این‌طور زندگی کنم؟»

پسرعمویش گفت فقط اگر دولت امنیتش را تضمین کند و آنچه را از او گرفته‌اند برگرداند، بازگشت را بررسی می‌کند.

لینا سر تکان داد: «برای آن‌ها شاید بشود برگشت. برای من فکر می‌کنم به درمان نیاز دارم.»

قرار بود گذارِ سوریه سرکوب را با آشتی جایگزین کند. اما در جوامع علوی—از رصافه تا بعلبک—داستانِ در حال شکل‌گیری، آوارگی است نه ادغام. خروجِ ده‌ها هزار نفر نشان می‌دهد که نمی توان سوریه ای را تصور کرد که در آن نزدیکی به رژیم سابق داغی همیشگی و پاک ناشدنی نباشد.

اگر مجازاتِ جمعی جای مسئولیتِ فردی را بگیرد، کشور خطرِ تشدید همان شکاف‌هایی را دارد که انقلاب می‌خواست ترمیمشان کند.

در بعلبک، لینا و خانواده‌اش در برزخ مانده‌اند، نه توانِ بازگشت دارند، نه جایی برای ماندن. انقلابی که دیکتاتوری را سرنگون کرد، اکنون با کاری دشوارتر روبه‌روست: اثبات این‌که آنان که زمانی به قدرت نزدیک بودند می‌توانند نه به‌عنوان مظنون، بلکه به‌عنوان شهروند زندگی کنند.

منبع: americanconservative


نظر شما