رفق و مدارای پیامبر(ص)، رمز هدایت دشمنان اسلام

twitter sharefacebook share۱۳۹۵ آذر ۲۶ - 2016-12-16

چگونه یک نفر تنها بدون برخورداری از پشتوانه‌های قومی و مادی، به آن سرعت توانست از مردمانی چنان جاهل و بدکردار انسان‌هایی در اوج کرامت و ایثار بسازد؟!

از مهم‌ترین پرسش‌هایی که درباره پیامبر اسلام(ص) مطرح است، رمز موفقیت وی در ایفای رسالت و ابلاغ دعوتی است که برعهده داشت. چگونه یک نفر تنها بدون برخورداری از پشتوانه‌های قومی و مادی، به آن سرعت توانست از مردمانی چنان جاهل و بدکردار انسان‌هایی در اوج کرامت و ایثار بسازد؟!

 این پرسشی است که از گذشته‌های دور، مستشرقان و متفکران غربی را نیز به خود مشغول ساخته است. یکى از آنان می گوید: «اگر ما سه چیز را در نظر بگیریم آن وقت اعتراف خواهیم کرد که در دنیا مانند محمّد صلى الله علیه و آله رهبرى وجود نداشته است. یکى اهمیت و عظمت هدف. هدف بزرگ بود، زیر و رو کردن روحیه و اخلاق و عقاید و نظامات اجتماعى مردم بود. دوم، قلّت وسایل و امکانات. از وسایل چه داشته است؟ همان خویشان نزدیک خودش با او طرف بودند. نه پولى داشت، نه زورى و نه همدستى. یک به یک افراد را به خود مؤمن ساخت و دور خود جمع کرد تا به صورت بزرگترین قدرت جهان درآمد. عامل سوم سرعت وصول به هدف بود، یعنى در کمتر از نیم قرن بیش از نیمى از مردم دنیا تسلیم دین او شدند و ایمان آوردند.»

یکی از شاخصه های پر اهمیت در پیشرفت اسلام اخلاق نیک و کلام دلاویز و پرجاذبه پیامبر اکرم (ص) با انسان ها بود، این خلق نیکو تا بدان حدی بود که معروف شد سه چیز در پیشرفت اسلام نقش به سزایی داشت: 1- اخلاق پیامبر (ص) 2- شمشیر و مجاهدات حضرت علی (ع) 3- انفاق ثروت حضرت خدیجه (س). در قرآن مجید، به نقش اخلاق پیامبر (ص) در پیشرفت اسلام و جذب دل ها تصریح شده است، آن جا که می خوانیم: «فبما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فی الامر; ای رسول ما! به خاطر لطف ورحمتی که از جانب خدا، شامل حال تو شده، با مردم مهربان گشته ای، و اگر خشن و سنگدل بودی، مردم از دور تو پراکنده می شدند، پس آن ها را ببخش، و برای آن ها طلب آمرزش کن، و درکارها با آن ها مشورت فرما.»

پیامبر اسلام (ص) علاوه بر این که ارزش های اخلاقی را بسیار ارج می نهاد، خود در سیره عملی اش مجسمه فضایل اخلاقی و ارزش های والای انسانی بود، او در همه ابعاد زندگی با چهره ای شادان و کلامی دلاویز با حوادث برخورد می کرد

«زید بن شعبه» از یهودیان عصر پیامبر دلیل مسلمان شدن خود را اینگونه باز گو می کند: «تورات را می خواندم، به آیاتی که در مورد اوصاف محمد (ص) بود رسیدم، با خود گفتم بهتر آن است که نزد محمد (ص) روم و او رابیازمایم، و بنگرم که آیا او دارای آن ویژگی ها که یکی از آنها«حلم و خویشتن داری» بود هست یا نه؟ چرا که درتورات خوانده بودم: «حلم محمد (ص) بر خشم او غالب است، جاهلان هرچه به او جفا کنند، از او جز حلم و خویشتن داری نبینند.»

روانه مسجد شدم، دیدم عرب بادیه نشینی سوار بر شتر به آنجا آمد، وقتی که محمد (ص) را دید، پیاده شد و گفت: «من از میان فلان قبیله به اینجا آمده ام، خشکسالی و قحطی باعث شده که همه گرفتار فقر وناداری شویم، به ما احسانی کن».

محمد (ص) به حضرت علی (ع)فرمود: آیا از فلان وجوه چیزی نزد تو مانده است؟ حضرت علی (ع) گفت: نه، پیامبر (ص) حیران و غمگین شد، همان دم من به محضرش رفتم عرض کردم ای رسول خدا! اگر بخواهی با تو خرید و فروش سلف کنم، اکنون فلان مبلغ به تو می دهم تا هنگام فصل محصول، فلان مقدار خرما به من بدهی، آن حضرت پیشنهاد مرا پذیرفت، و معامله را انجام داد، پول را از من گرفت و به آن عرب بادیه نشین داد.

من هم چنان در انتظار بودم تا این که هفت روز به فصل چیدن خرما به صحرا رفتم، در آنجا محمد (ص)را دیدم که در مراسم تشییع جنازه شخصی حرکت می کرد، سپس درسایه درختی نشست و هر کدام از یارانش در گوشه ای نشستند، من گستاخانه نزد آن حضرت رفتم، و گریبانش را گرفتم و گفتم: «ای پسر ابو طالب! من شما را خوب می شناسم که مال مردم را می گیرید و در بازگرداندن آن کوتاهی و سستی می کنید، آیا می دانی که چند روزی به آخر مدت مهلت بیشتر نمانده است؟»

ناگاه از پشت سر آن حضرت، صدای خشنی شنیدم، عمر بن خطاب را دیدم که شمشیرش را از نیام برکشیده، به من رو کرد و گفت: «ای سگ! دور باش.» عمرخواست با شمشیر به من حمله کند، محمد (ص) از او جلوگیری کرد و فرمود:«نیازی به این گونه پرخاش گری نیست»، آن گاه به عمر فرمود: «برو از فلان خرما فلان مقدار به زید بده.»

عمر مرا همراه خود برد و حق مرا داد، به علاوه بیست پیمانه دیگر اضافه بر حقم به من خرما داد. گفتم: این زیادی چیست؟ گفت: چه کنم حلم محمد (ص) موجب آن شده است، چون تو از نهیب وفریاد خشن من آزرده شدی، محمد (ص) به من دستور داد این زیادی را به تو دهم، تا از تو دلجویی شود، و خوشنودی تو به دست آید. هنگامی که آن اخلاق نیک و حلم عظیم محمد (ص) را دیدم مجذوب اسلام و اخلاق زیبای محمد (ص) شدم، و گواهی به یکتایی خدا، و رسالت محمد (ص) دادم و در صف مسلمانان درآمدم.

پیامبر(ص) با دشمنان خود نیز با گذشت، بزرگواری و مهربانی رفتار می نمود؛ نمونه‌ کم‌نظیر، و شاید بی‌نظیر تاریخی که کمتر گفته شده است ماجرایی است که در خصوص «عکرمه» فرزند ابوجهل اتفاق افتاد:

ابوجهل یکی از دشمن‌ترین مردم نسبت به رسول خدا بود که در جنگ به دست مسلمانان کشته شد. داستان‌های زیادی از دسیسه‌های وی علیه رسول خدا در کتب حدیث نقل شده است و کثرت آزاری که به آن بزرگوار رساند، مشهور است.  در روایتی از رسول خدا (ص) نقل شده است که فرمود: «او در مقابل خدا گردن‌کش‌تر از فرعون بود؛ چراکه فرعون، آن‌گاه که مرگ را پیش‌روی خود دید، ایمان آورد. امّا این شخص در آن هنگام نیز به لات و عُزّی پناه آورد».

 ابوجهل پسری داشت به نام «عِکرِمَه» که به گفته مورخان اسب‌سواری ماهر بود و مانند پدر عداوتی شدید با فرستاده خدا داشت؛ تا آنجا که پیامبر رحمت و مدارا، خون او و سه نفر دیگر را مباح اعلام کرد و دستور داد که هر کس و در هرجا او را یافت، به قتل برساند؛ حتی اگر بر پرده کعبه آویخته شده باشد. عکرمه در جنگ با مسلمانان شکست خورد و برای پناهندگی به سوی یمن گریخت.

اما همسرش، امّ ‌حکیم، که به همراه تعدادی دیگر از زنان تسلیم گشته و مسلمان شده بود، در ملاقاتی با پیامبر خدا (ص) برای شوهرش امان طلبید؛ و گفت: «ای رسول خدا! عکرمه از دست شما به سوی یمن گریخته است و می‌ترسد که شما او را بکشید. لطفاً امانش دهید.» این خواسته بی‌درنگ پذیرفته شد.

ام‌حکیم به سرعت در پی عکرمه روان شد و سرانجام وی را در یکی از بنادر ساحلی تهامه و درحالی یافت که می‌خواست سوار بر کشتی شود. ام‌حکیم جریان را به همسرش گفت. عکرمه با سابقه‌ای که از خود سراغ می دانست، حق داشت که لطف پیامبر را باور نکند. اما بالاخره در اثر اصرار ام‌حکیم، با او به سوی رسول خدا برگشت.

خبر بازگشت عکرمه که به پیامبر رسید، به مسلمانان فرمود: «اکنون عکرمه می‌آید؛ در حالی که مومن شده و به سوی خدا هجرت می‌کند. مبادا به پدرش دشنام دهید که دشنام دادن به مُرده موجب آزار زندگان است و به مُرده هم نمی‌رسد».

مورخان نوشته اند: «چون رسول خدا (ص) عکرمه را دید، در حالى که بر تن ایشان رداء نبود از خوشحالى برخاست. آنگاه رسول خدا (ص) نشست و عکرمه در مقابل ایشان ایستاد و ام حکیم هم در حالى که نقاب بر چهره داشت، همراه او بود. عکرمه گفت: اى محمد این زن به من خبر مى‏ دهد که تو مرا امان داده‏ اى. فرمود: راست مى‏ گوید. تو در امانى … .

سپس رسول خدا (ص) فرمودند: امروز هر چه از من بخواهى که به دیگران داده‏ ام به تو خواهم داد. عکرمه گفت: من از شما مى‏ خواهم که هر دشمنى که نسبت به شما ورزیده‏ ام و هر راهى که بر خلاف شما پیموده ‏ام و در هر جنگى که رویاروى شما ایستاده‏ ام و ناسزاهایى که در حضور و غیاب شما گفته‏ ام همه را ببخشى.

پیامبر (ص) فرمود: پروردگارا هر ستیزه‏ اى را که او با من کرده است و هر اقدامى را که براى خاموشى نور تو کرده است بیامرز و هر آنچه را که منافات با آبروى من داشته و در حضور یا غیاب من گفته و انجام داده است بیامرز! عکرمه گفت: اى رسول خدا، سخت راضى شدم. اى رسول خدا، چند برابر آنچه که درباره جلوگیرى از دین خدا خرج کرده ‏ام در راه خدا خرج خواهم کرد، و چند برابر جنگ‌هایى که کرده ‏ام در راه اسلام جنگ خواهم کرد».

به رغم دستور آشکار پیامبر، ظاهراً باز هم مسلمانان تحمل پذیرش عکرمه را نداشتند و به عنوان کنایه و سرزنش، او را «فرزند دشمن خدا» و «عکرمه‌ بن ابی‌جهل» صدا می‌زدند. او نزد رسول خدا (ص) آمد و از این رفتار مسلمانان گلایه‌ کرد. پیامبر دوباره مسلمانان را از این رفتار ناپسند نهی کرد. عکرمه نیز تلاش کرد تا گذشته خود را جبران کند و مسلمانی شایسته شود؛ تا آن‌جا که رسول خدا او را متولی اخذ صدقات از مردم هَوازِن کرد.

عکرمه، پس از رحلت رسول خدا نیز به خدمات خود ادامه داد و مسئولیت‌های مختلفی از سوی خلفا به وی داده شد. عکرمه سرانجام در جنگ یرموک (و بنا به نقلی در جنگ اجنادین شام) به شهادت رسید.

این جریان را کتاب‌های معتبر بسیاری ذکر کرده‌اند. بنابر بعضی کتب تاریخی عکرمه از جمله کسانی است که وقتی در زمان شهادت برای او آب آوردند، برای نفر بعدی و او برای نفر بعدی خود فرستاد و تا اینکه همگی با لب تشنه به دیدار خدا شتافتند.

 *خبرگزاری نبأ