گزارشهایی که دوم فوریه منتشر شد مبنی بر اینکه ترکیه و قطر، با همکاری روسیه و مصر، موفق شدهاند حملهٔ آمریکا به ایران را به تعویق بیندازند، بهروشنی از ظهور یک لحظهٔ ژئوپولیتیکی تازه در خاورمیانه پرده برداشت؛ لحظهای که اکنون در آن قرار داریم.
مطالبات دولت ترامپ از ایران عمدتاً بر دو محور متمرکز بوده است: برچیدن برنامهٔ هستهای و محدود کردن توان موشکی بالستیک ایران. بنا بر گزارشها ترکیه و قطر در تلاش برای جلوگیری از بروز درگیری، چارچوب توافقی را تدوین کردهاند که شامل تماس مستقیم میان رئیسجمهور آمریکا دونالد ترامپ و رئیسجمهور ایران، مسعود پزشکیان (هرچند بهصورت آنلاین) میشود. پس از آن، مذاکراتی میان استیو ویتکاف، نمایندهٔ آمریکا، و یک هیئت ایرانی آغاز خواهد شد که طیفی از موضوعات را در بر میگیرد؛ از بنبست هستهای گرفته تا موشکهای ایرانی، متحدان منطقهای ایران و حتی، بهنظر میرسد، صادرات هیدروکربنی تهران. همچنین ممکن است روسیه در این توافق نقشی ایفا کند و غنیسازی اورانیوم ایران را خارج از خاک این کشور و تحت نظارت بر عهده بگیرد.
فارغ از اینکه سرانجام چه رخ دهد، پدیدهای بسیار گستردهتر در حال شکلگیری است؛ پدیدهای که بیانگر یک لحظهٔ کاملاً جدید در منطقه است. برای درک زمینهٔ ژئوپولیتیکی امروز، باید چند سال به عقب بازگردیم. زمانی که ایالات متحده در دوران باراک اوباما روند فاصلهگرفتن از خاورمیانه را آغاز کرد، هم رئیسجمهور و هم نخبگان سیاست خارجی آمریکا ناچار بودند به این بیندیشند که چه چیزی قرار است جایگزین این عقبنشینی شود. اوباما در مصاحبهای با نشریهٔ آتلانتیک در آوریل ۲۰۱۶، در آخرین سال ریاستجمهوریاش، دیدگاه خود را آشکارا بیان کرد. او گفت که ترجیح میداد شاهد نوعی تفاهم میان عربستان سعودی و ایران، و شرکای هر یک از آنها، باشد؛ تفاهمی که نشان دهد میتوانند «راه مؤثری برای حسن هم جواری، تقسیم منافع و برقراری نوعی صلح سرد» بیابند. به بیان دیگر، او امیدوار بود بنیانهای یک موازنهٔ قوا شکل بگیرد.
اما این چشمانداز با دیدگاه اسرائیل و حامیانش در ایالات متحده در تضاد بود. آنها ـ بهدرستی ـ درک میکردند که رئیسجمهور آمریکا در پی بهرسمیت شناختن سهم و جایگاه ایران در خاورمیانه است؛ امری که به معنای پذیرش نفوذ ایران در کشورهای مختلف منطقه بود. آنها همچنین بهدرستی فرض میکردند که توافق هستهای دولت اوباما با تهران میتواند دریچهای برای عادیسازی روابط آمریکا و ایران باشد. این موضوع برای اسرائیل غیرقابلقبول بود و به همین دلیل، با کمک حامیانش در واشنگتن، بهطور جدی برای تضعیف این توافق تلاش کرد. این تلاشها زمانی به نتیجه رسید که دونالد ترامپ در مه ۲۰۱۸ از «برجام» خارج شد.
در اواخر دورهٔ نخست ریاستجمهوری ترامپ، او مسیر جایگزینی را برای سیاست خروج آمریکا از خاورمیانه برگزید: تأیید و تقویت برتری اسرائیل در منطقه. ابزار اصلی او برای تضمین این نتیجه، توافقهای موسوم به «پیمان ابراهیم» در سال ۲۰۲۰ بود؛ توافقهایی که قرار بود سلطهٔ اسرائیل را از طریق صلح با دولتهای عربی تثبیت کند، بیآنکه مسئلهٔ فلسطین یا ادامهٔ اشغال سرزمینهای عربی توسط اسرائیل را در نظر بگیرد. این رویکرد صرفاً خواست جمهوریخواهان نبود؛ در واشنگتن از حمایت دوحزبی برخوردار بود. زمانی هم که جو بایدن به قدرت رسید، تلاش کرد با ترغیب عربستان سعودی به پیوستن به این توافقها، آنها را تکمیل کند. او همچنین با ابتکارات اقتصادی، مانند تشکیل گروه I2U2 و پیشنهاد ایجاد کریدور هند–خاورمیانه، در پی تقویت این روند برآمد.
در نتیجه، چه در دوران ترامپ و چه در دورهٔ بایدن، جایگزین خروج آمریکا از خاورمیانه، آمادهسازی منطقه برای نوعی «صلح آمریکاییِ اسرائیلمحور» بود تا خلأ ایجادشده را پر کند. این موضوع هیچگاه بهاندازهٔ پس از آغاز جنگ غزه در سال ۲۰۲۳ آشکار نبود؛ زمانی که دولت بایدن تمامقد از اسرائیل در برابر آنچه چالشی از سوی ایران تلقی میشد حمایت کرد. آمریکا بدون هیچ قید و شرطی اسرائیل را مسلح نمود و در این درحالی بود که نقض سیستماتیک حقوق بشر توسط اسرائیل، از نظر قانونی مانع چنین حمایتی میشد. در طول جنگ غزه، ایالات متحده نهتنها چندین بار کنگره را دور زد تا سلاح به اسرائیل منتقل کند، بلکه در هدفگیری غزه به اسرائیل کمک کرد، با تمام مسیرهای حقوقی برای پاسخگو کردن مقامهای اسرائیلی مخالفت ورزید و حتی در ایجاد نهادی موسوم به «بنیاد بشردوستانه غزه» مشارکت داشت؛ نهادی که در عمل فلسطینیهای گرسنه را به قتل رساند و بهعنوان مقدمهای برای بیرونراندن مردم غزه از سرزمینشان، تلاش کرد آنها را در گوشهای از غزه متمرکز کند.
این سرمایهگذاری آمریکا در اسرائیل فراتر از تقویت یک متحد بود. پس از اکتبر ۲۰۲۳ آشکار شد که تا چه اندازه برداشتها و تفسیرهای اسرائیل از واقعیتهای ژئوپولیتیکی خاورمیانه، بر تصمیمگیری سیاستگذاران و مقامهای آمریکایی اثر گذاشته است. برای نمونه، در چارچوب آتشبس غزه که ترامپ در اکتبر ۲۰۲۵ پیشنهاد داد، مسئلهٔ فلسطین به چند اشارهٔ کلی و تشریفاتی تقلیل یافت. در دوران بایدن نیز توافقهایی شکل گرفت که بهشدت به نفع اسرائیل بود. نمونهٔ بارز آن، توافق آتشبس با لبنان در نوامبر ۲۰۲۴ است که عملاً آتشبسی یکطرفه بود و اسرائیل تقریباً هر روز آن را نقض میکند. ایالات متحده بعدها همچنین از تلاش دیرینهٔ اسرائیل برای حذف نیروهای حافظ صلح سازمان ملل در لبنان (یونیفل) حمایت کرد تا اسرائیل بدون نظارت یک نیروی بینالمللی، آزادی عمل بیشتری در لبنان داشته باشد.
شاید اوج نفوذ اسرائیل بر سیاست آمریکا در منطقه، موفقیت این کشور در کشاندن ایالات متحده به حمله به ایران در ژوئن ۲۰۲۵ بود. هنگامی که ایران در جریان این درگیری، با شلیک موشکهای خود با ضعف فزایندهٔ پدافند هوایی اسرائیل، خسارات گستردهای به شهرهای این کشور وارد کرد، این آمریکا بود که بهسرعت مداخله نمود و آتشبسی را بر ایران تحمیل کرد. همین مسئله توضیح میدهد که چرا بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، در سفرش به واشنگتن در دسامبر گذشته تا این حد مشتاق بود مجوز آمریکا را برای آغاز درگیریهای جدید با ایران بگیرد. او بهدنبال نابودی توان موشکی بالستیک ایران است.
اما موفقیت اسرائیل در تعیین دستور کار آمریکا در خاورمیانه اکنون پیامدهای معکوس خود را نشان میدهد. یکی از نشانههای بارز این غرور بیش از حد، تصمیم نتانیاهو برای بمباران دفترهای حماس در دوحه در سپتامبر گذشته بود. هرچند ترامپ مدعی شد از این اقدام اسرائیل بیاطلاع بوده، اما برای بسیاری از کشورهای خلیج فارس، این حمله پرسشهای جدی دربارهٔ اتحادشان با ایالات متحده ایجاد کرد؛ کشوری که نتوانست آنها را در برابر رفتار تهاجمی اسرائیل محافظت نماید. برای کشوری مانند عربستان سعودی، امروز پیوستن به یک شراکت منطقهای، منطقیتر از تکیه بر آمریکایی است که هژمونی منطقهای اسرائیل را تسهیل میکند و آن را بر دیگر کشورها تحمیل مینماید.
چنین طرز فکری اکنون در منطقه فراگیر شده است. ترکیه، مصر، قطر، ایران و حتی پاکستان، بهعنوان «متحدان موقتی»، هدف مشترکی دارند: مهار اسرائیلی که از حمایت آمریکا برخوردار است. در همین راستا، ترکیه و عربستان سعودی اخیراً با حمایت از عملیات دولت سوریه در شمال و شمالشرق این کشور علیه کردها، در برابر تمایل اسرائیل برای تجزیهٔ سوریه بر اساس خطوط قومی–مذهبی ایستادگی کردند. بهطور مشابه، عربستان با مداخلهٔ نظامی در جنوب یمن نشان داد حاضر نیست اجازه دهد اسرائیل و امارات متحدهٔ عربی عملاً بر تنگهٔ بابالمندب، گذرگاه ورود به دریای سرخ، تسلط پیدا کنند. همچنین گزارشهایی منتشر شده که نشان میدهد ترکیه، عربستان و پاکستان در حال بررسی تشکیل یک پیمان دفاعی هستند؛ پیمانی که هدف اصلی (هرچند ناگفتهٔ) آن جلوگیری از هژمونی منطقهای اسرائیل است.
برای مطالعه بیشتر در این زمینه رجوع کنید به: دو اردوگاه رقیب در خاورمیانه
این همراستایی اکنون میکوشد مانع حملهٔ آمریکا به ایران شود؛ حملهای که از نگاه این کشورها، جز تقویت اسرائیل و ایجاد بیثباتی گسترده در منطقه، دستاوردی نخواهد داشت. این به آن معنا نیست که عربستان، ترکیه و ایران متحدانی دائمی هستند؛ چنین چیزی اصلاً واقعیت ندارد. شرایط ممکن است تغییر کند. اما در حال حاضر، همهٔ آنها در حفظ وضع موجودی منافع مشترک دارند که اجازه ندهد توازن قوا بیش از این به سود اسرائیل تغییر کند، بهویژه در شرایطی که ایالات متحده اغلب آماده است اولویتهای اسرائیل را تأیید و تثبیت نماید.
مزیتهای اسرائیل در این بازی محدود است. در برابر ترجیح اسرائیل به تجزیه، کشورهایی مانند ترکیه، عربستان و مصر خواهان دولتهای یکپارچه با حاکمیتهای مشخص و متمرکز هستند. با این حال، اسرائیل یک امتیاز مهم دارد: گوش همیشه شنوا در واشنگتن. در حال حاضر، اسرائیل از بهتعویق افتادن حملهٔ آمریکا به ایران خشنود نیست، اما این به آن معنا نیست که از تلاش برای پیشبرد چنین حملهای دست بردارد. رقبای اسرائیل شاید فعلاً در متوقف کردن این حمله پیروز شده باشند، اما جنگ هنوز به پایان نرسیده است.
برای مطالعه بیشتر در این زمینه رجوع کنید به: سازوکار اجبار


نظر شما