twitter share facebook share ۱۴۰۵ اردیبهشت ۰۶ 88
اندیشه سیاسی معاصر میان «توجیه قدرت حاکمان» و «قیمومیت به نام دین» گرفتار شده و عملاً انسان را از کانون مشروعیت حذف کرده است. راه برون‌رفت از این بن‌بست، بازشناسی انسان به‌عنوان منبع اصلی قدرت و پذیرش دین به‌عنوان مرجع اخلاقی، در قالب الگوی «حاکمیت ملی ارزش‌مدار» است.

بحران اندیشه سیاسی عربی و اسلامی نه در کمبود مفاهیم، بلکه در فهم نادرست از جهت‌گیری و پایه‌های بنیادین آن نهفته است. در حالی که این اندیشه در تولید ابزارهای «توجیه قدرت» به پیشرفت‌های شگرفی دست یافته، در بنای یک نظریه سیاسی که شأن انسان را ارتقا دهد و او را در مرکز فرآیند قدرت قرار دهد، دچار عقب‌ماندگی مزمن شده است. بدون بازگرداندن اعتبار به «انسان» به عنوان منبع اصلی مشروعیت و غایت نهایی نظام سیاسی، این تفکر در تولید الگویی مدرن که با تحولات عصر حاضر سازگار باشد، ناتوان خواهد ماند.

 

۱. دوگانه حاکمیت حاکم و حاکمیت الهی: بن‌بستِ مرجعیت

رابطه میان دموکراسی و دین از چالش‌برانگیزترین مسائل در اندیشه سیاسی معاصر است. این چالش بیش از آنکه ناشی از پیچیدگی ذاتی این دو مفهوم باشد، محصول رویکردهایی است که به‌جای پی‌ریزی یک چارچوب نظری منسجم برای تعریف رابطه میان «قدرت، دین و انسان»، در دایره‌ای بسته میان دو نظریه اصلی سرگردان مانده‌اند:

نظریه اول؛ توجیه اقتدار حاکم (حاکمیتِ فرمانروا): بخش بزرگی از اندیشه سیاسی سنتی، تلاش خود را صرف تثبیت مشروعیت حاکمان و پاسخ به تمایلات آن‌ها کرده است؛ حتی اگر این قدرت با زور عریان به دست آمده باشد (نظیر قاعده «هر کس چیره شد، طاعتش واجب است»). این گرایش با تکیه بر مفاهیمی چون طاعت، استقرار و پرهیز از فتنه، نوعی «حاکمیت حاکم» را بنیان نهاد که در آن سیاست از ابزاری برای نقد و تغییر، به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به واقعیت موجود تبدیل شد. نتیجه این رویکرد، به حاشیه راندن انسان به عنوان یک فاعل سیاسی و تبدیل او به یک «دریافت‌کننده محض» بود که حق مشارکت در تولید یا نظارت بر قدرت را ندارد.

نظریه دوم؛ حاکمیت الهی و بحران قیمومیت: این دیدگاه با نسبت دادنِ حاکمیت به خداوند، نظام سیاسی را تجسم اراده الهی می‌داند. اما پارادوکس اینجاست که این تصور نتوانست چالش قدرت را حل کند، بلکه آن را در شکلی جدید بازتولید کرد. دیری نپایید که نخبگان مختلفی ظهور کردند که مدعی انحصار در تفسیر متون دینی بودند. در نتیجه، قدرت عملاً به خداوند منتقل نشد، بلکه در دستان کنشگران بشریِ غیرمعصومی قرار گرفت که به نام دین، حق قیمومیت بر دیگران را برای خود قائل بودند. این وضعیت به نوعی استبدادِ مبتنی بر «تأویل دینی» منجر شد که از استبداد مبتنی بر قدرت فیزیکی، پیچیده‌تر و ریشه‌دارتر است.

 

۲. پاردوکسِ کرامت اخلاقی و غیبت سیاسی

بزرگترین تفاوت در اینجاست که اندیشه دینی با وجود غنای مفاهیم اخلاقی در تکریم انسان، نتوانست این ارزش‌ها را به شالوده یک نظریه سیاسی تبدیل کند که در آن انسان «محور» نظام باشد، نه «موضوع» آن. در هر دو گرایش فوق، انسان به عنوان منبع مشروعیت سیاسی غایب است و میان دو لبه گازانبر گرفتار شده است: قدرت سیاسی که به نام «حاکمیت حاکمان» قبضه می‌شود و قدرت دینی که به نام «وصایت الهی» توجیه‌گرِ قیمومیت بر اوست.

بحران معرفتی در اینجاست که مفهوم روشنی از «انسان» به عنوان یک مرجعِ هنجارگذارِ مستقل وجود ندارد؛ انسانی که قادر به تولید مشروعیت و تعیین شکل نظام سیاسی باشد. در دموکراسی مدرن، انسان منبع قدرت و صاحب حقِ انتخاب و بازخواست است، اما در بسیاری از ادبیات عربی و اسلامی، انسان تنها در خطاب اخلاقی مکرم است، اما در بنای سیاسی، یک «فاعلِ آزاد» محسوب نمی‌شود.

 

۳. تقلیل دموکراسی به «شورا»؛ فرار از نهادسازی

این اختلال ساختاری در لایه مفاهیم نیز خود را نشان می‌دهد؛ به‌ویژه در خلط میان «شورا» و «دموکراسی». بسیاری شورا را معادل اسلامی دموکراسی معرفی می‌کنند، بدون آنکه تفاوت‌های بنیادین آن‌ها را نقد و تحلیل کنند. شورا، علیرغم برخی اجتهادات فقهی، هرگز به یک نظام نهادینه مبتنی بر «الزام‌آور بودنِ رأی اکثریت» یا «گردش مسالمت‌آمیز قدرت» تبدیل نشد؛ در حالی که دموکراسی بر ساختارهای پیچیده مؤسساتی استوار است که مشارکت، نظارت و پاسخگویی را تضمین می‌کنند. این ساده‌انگاری، مانع از تولید یک مدل سیاسی نوین می‌شود که بتواند ارزش‌های اصیل را با دستاوردهای خرد جمعی مدرن پیوند بزند.

 

۴. چالش حاکمیت، قانون‌گذاری و حقوق بنیادین

در حوزه «حاکمیت» و «قانون‌گذاری» نیز نوعی سردرگمی نظری حاکم است. در اندیشه دموکراتیک، حاکمیت از آنِ مردم است، اما در اندیشه سنتی، انتساب آن به خداوند بدون ارائه سازوکاری عملی برای پیاده‌سازی در دولت مدرن، بن‌بست ایجاد کرده است. پرسش‌هایی نظیر «مرز دخالت متن دینی در سیاست کجاست؟» یا «حق تشریع بر عهده کیست؟» به دلیل غیبت یک پاسخ روش‌مند، راه را برای تأویل‌های متعارضی باز کرده که غالباً در خدمت توجیه تمامیت‌خواهی قرار می‌گیرند.

همین برخورد گزینشی در مواجهه با «آزادی‌های فردی» و «حقوق بشر» نیز دیده می‌شود. اندیشه سیاسی معاصر به‌جای درک عمیق مفاهیمی چون «عقد اجتماعی» یا «اراده عمومی» و بازخوانی آن‌ها در بستر اسلامی، غالباً در موضع تدافعی یا توجیهی باقی مانده است.

 

۵. به سوی الگوی «حاکمیت ملی در چارچوب ارزش‌ها»

عبور از این بن‌بست مستلزم بازسازی رابطه دین و سیاست بر پایه‌هایی جدید است؛ به‌گونه‌ای که انسان محور نظام باشد، بدون آنکه نقش ارزشی دین حذف شود. چالش واقعی، جایگزینی «سلطه خدا» با «سلطه انسان» نیست، بلکه تعریف توازنی است که در آن:

دین: منبع الهام‌بخشِ ارزش‌ها و استانداردهای اخلاقی باشد.

انسان: منبع مشروعیت سیاسی، صاحب حق انتخاب و مرجع نظارت و بازخواست باشد.

الگوی مطلوب برای جوامع ما، «حاکمیت مردمیِ چارچوب‌مند با ارزش‌ها» است؛ الگویی که در آن ارزش‌های دینی به ابزاری برای قیمومیت تبدیل نمی‌شوند و اراده انسان نیز به نفع تفاسیرِ انحصاریِ یک طبقه خاص مصادره نمی‌گردد.

 

نتیجه‌گیری

بحران تفکر سیاسی ما در این است که در تولید ابزار برای «توجیه قدرت» سرآمد بوده، اما در بنای نظریه‌ای که انسان را غایتِ حکومت بداند، ناتوان مانده است. تا زمانی که انسان به عنوان منبع مشروعیت و معیار موفقیت نهادهای حکومتی بازشناخته نشود، این تفکر همچنان در تولید یک مدل حکمرانی کارآمد که توازن میان دین و دموکراسی را محقق کند، عاجز خواهد بود.

نظر شما