دوگانه «خودی و غیرخودی» دیگر صرفاً مرزی میان حکومت و مخالفان آن نیست؛ بلکه به ابزاری برای بازتوزیع قدرت در درون حکومت تبدیل شده است: دایرهای کوچکتر، امنیتیتر و سپاهمحورتر از «خودیها» در یک سو، و گروه جدیدی از «غیرخودیها» در سوی دیگر که زمانی خودشان بخشی از این حلقه بودند
از زمان تأسیس جمهوری اسلامی، تقسیمبندی میان خودی و غیرخودی یکی از ابزارهای اصلی نظام برای تعریف هویت خود، مشخص کردن مرزهایش و مدیریت فضای سیاسی از درون بوده است.
جمهوری اسلامی مشروعیت و اقتدار خود را فقط بر قانون اساسی، انتخابات یا نظریه ولایت فقیه بنا نکرده است. بخش مهمی از این اقتدار به یک حلقه عمیق و ریشهدار از وفاداری نیز وابسته بوده است؛ حلقهای که مشخص میکند چه کسی حق دارد از درون نظام انتقاد کند و چه زمانی این انتقاد از نظر حاکمیت به تهدیدی برای موجودیت آن تبدیل میشود.
از این منظر، «خودی» صرفاً یک مقام دولتی، نماینده مجلس یا وزیر نیست. خودی کسی است که محدودیتهای تعیینشده برای انقلاب از سوی رهبری و مراکز قدرت، بهویژه نهادهای امنیتی و نظامی، را میپذیرد. در مقابل، «غیرخودی» لزوماً یک مخالف خارج از کشور یا دشمن آشکار جمهوری اسلامی نیست. حتی ممکن است فردی از درون خود نظام آمده باشد، اما وارد حوزهای شود که نظام اجازه نزدیک شدن به آن را نمیدهد؛ برای مثال، کشور را بر انقلاب، جامعه را بر امنیت، سیاست را بر ایدئولوژی یا سازش را بر بسیج و رویارویی مقدم بداند.
بنابراین، مرز میان خودی و غیرخودی ثابت نیست، بلکه دایرهای متغیر است که بسته به نیازها و نگرانیهای نظام بزرگتر یا کوچکتر میشود. زمانی که حکومت برای بسیج حمایت داخلی به افراد بیشتری نیاز دارد، این دایره گستردهتر میشود؛ اما زمانی که تهدید نه از خیابان یا خارج از کشور، بلکه از سوی کسانی میآید که زمانی بخشی از حلقه داخلی قدرت محسوب میشدند، دایره تنگتر میشود.
در دوران رهبری علی خامنهای، این مفهوم مرز میان وفاداری به انقلاب و زیر سؤال بردن مبانی آن را مشخص میکرد. خودی کسی بود که ولایت فقیه را میپذیرفت، جایگاه محوری انقلاب را تأیید میکرد و نظام را بر هر ملاحظه دیگری مقدم میدانست. غیرخودی نیز میتوانست هر کسی باشد که انتقادش از نگاه حاکمیت، در نهایت به چالش کشیدن پایههای جمهوری اسلامی منجر شود.
اما جنگ، مرگ خامنهای و انتقال پرتنش قدرت پس از آن، این مفهوم را وارد مرحله تازهای کرده است. مسئله دیگر فقط این نیست که چه کسی با نظام است و چه کسی علیه آن. پرسش مهمتر این است که اکنون چه کسی اختیار دارد خودِ نظام را تعریف کند و تعیین کند چه کسی خودی محسوب میشود.
خامنهای برای دههها داور نهایی قدرت در ایران بود. او نفوذ گستردهای به سپاه داده بود، اما در نهایت خودش مرزهای این نفوذ را تعیین میکرد. با نبود او، مسئله دیگر صرفاً جایگزین کردن یک فرد نیست، بلکه جایگزین کردن نقشی است که او در ساختار قدرت ایفا میکرد. مسئله اصلی این نیست که چه کسی بر کرسی رهبری مینشیند، بلکه این است که چه کسی میتواند در شرایط جنگ، فشار اقتصادی و آسیبپذیری اجتماعی، همان نقش متعادلکننده را ایفا کند.
در این چارچوب، روی کار آمدن مجتبی خامنهای اهمیت زیادی دارد. انتخاب او بیش از آنکه یک جانشینی موروثی و خانوادگی باشد ــ چیزی که با آرمانهای ضدسلطنتی انقلاب در تضاد است ــ راهحلی امنیتی برای عبور از یک بحران استثنایی بود. مراکز قدرت به شخصیتی نیاز داشتند که بتواند به آنها مشروعیت بدهد، بدون آنکه آزادی عملشان را محدود کند؛ چهرهای که تداوم نظام را حفظ نماید، اما الزاماً رهبری پدرش را تکرار نکند.
سپاه در این میان نقش تعیینکنندهای داشت؛ نه بهعنوان نهادی تابع رهبری جدید، بلکه بهعنوان بازیگری که بیش از دیگران توانایی تعیین شرایط فعالیت رهبر جدید را دارد.
اکنون نوعی توافق ظریف در حال شکلگیری است. رهبر جدید مشروعیت خود را از نام خانوادگی، جایگاه مذهبی و خود نهاد رهبری میگیرد، اما بیش از گذشته به سپاه وابسته است. سپاه نیز لزوماً نمیخواهد جایگاه رهبری را تضعیف کند؛ هدف آن بیشتر تغییر کارکرد این جایگاه است.
رهبر جدید همچنان در رأس ساختار قرار دارد، اما بیشتر بهعنوان منبع مشروعیت سیاسی و مذهبی و نه لزوماً تنها تصمیمگیرنده. در این نقطه، مفهوم خودی نیز دچار تغییر اساسی میشود: وفاداری به انقلاب جای خود را به وفاداری به مرکز قدرت امنیتی میدهد.
کسانی که پس از جنگ درون نظام باقی ماندهاند، یک بلوک یکپارچه نیستند و دیگر وزن سیاسی یکسانی هم ندارند. هرچه هزینههای جنگ، فشار خارجی و نگرانیهای داخلی بیشتر شود، قدرت بیشتر به سمت نهادهایی حرکت میکند که توانایی وادار کردن دیگران به اطاعت را دارند، نه لزوماً نهادهایی که سیاستگذاری میکنند.
در ایران پس از جنگ، خودی به مفهومی بسیار محدودتر تبدیل میشود. صرفاً عضویت در نظام یا اعلام وفاداری کافی نیست؛ فرد باید منطق جنگ را بهعنوان معیار مشروعیت بپذیرد و سپاه را دروازه اصلی بقای نظام بداند، نه صرفاً یکی از نهادهای حکومت.
در مقابل، غیرخودیِ جدید لزوماً مخالف نظام، اصلاحطلب رادیکال یا عامل منافع خارجی نیست. ممکن است رئیسجمهوری باشد که معتقد است کشور به توافق و کاهش تنش نیاز دارد؛ دیپلماتی باشد که به این نتیجه رسیده هزینه رویارویی بیش از حد بالاست؛ یا تکنوکراتی باشد که درباره مدیریت اقتصاد و رفاه مردم سخن میگوید، در حالی که بخش امنیتی حاکمیت بر ادامه جنگ و رویارویی تأکید دارد.
در این میان، مسعود پزشکیان روشنترین نمونه است. او محصول همین نظام است، نه یک فرد خارج از آن، و نمیتوان او را دشمنی بیرونی معرفی کرد. با این حال، تنشهایی که در پی افزایش نفوذ سپاه در سیاست ایجاد شده و همچنین گمانهزنیها درباره استعفای او، نشان میدهد نقش دولت در سیاست در ساختاری که به سمت امنیتیتر شدن حرکت میکند، در حال محدود شدن است.
پزشکیان از نظر ساختاری همچنان خودی است، اما ممکن است دیگر با تعریف جدید سپاه از خودی همخوانی نداشته باشد.
این تفاوت اهمیت زیادی دارد. در شرایط عادی، ریاستجمهوری در حوزه اقتصاد، خدمات عمومی و مدیریت تنشهای اجتماعی اختیارات قابل توجهی دارد. اما در شرایط جنگ و انتقال قدرت، رئیسجمهور بیشتر به مدیری برای تحمل هزینههای بحران تبدیل میشود تا کسی که تصمیمهای راهبردی را شکل میدهد.
هزینههای داخلی جنگ بر دوش ریاستجمهوری میافتد، اما حوزههای حیاتی مانند جنگ، بازدارندگی، مذاکرات و تعیین استراتژی در اختیار سپاه باقی میماند. رئیسجمهور همچنان درون حلقه قدرت حضور دارد، اما دیگر مرزهای این حلقه را تعیین نمیکند.
عباس عراقچی، وزیر امور خارجه، نمونه دیگری برای آزمودن این تغییر است. وقتی دستگاه دیپلماسی بر باز نگه داشتن تنگه هرمز تأکید میکند اما سپاه آن را مشروط یا حتی بیاثر میکند، مسئله صرفاً اختلاف میان دو مقام یا دو موضع نیست؛ مسئله این است که چه کسی حرف آخر را در امنیت ملی میزند.
یک دیپلمات تا زمانی برای ساختار امنیتی قابل قبول است که تصمیمهای نهادهای امنیتی را به زبان دیپلماتیک منتقل کند؛ اما وقتی بخواهد حوزه مستقلی برای اثرگذاری ایجاد کند، محدود میشود. در ایران پس از جنگ، همین استقلال و امکان تصمیمسازی مستقل چیزی است که جریان سختگیر حاکم از آن هراس دارد.
محمدباقر قالیباف بُعد دیگری از این ماجرا را نشان میدهد. او نه یک سیاستمدار کاملاً غیرنظامی است و نه یک فرمانده فعال نظامی، بلکه چهرهای ترکیبی است که در دورههای بیثباتی میتواند برای نظام مفید باشد.
او به جریان سختگیر حاکم یک چهره سیاسی میدهد، به مجلس رنگوبوی امنیتی میبخشد و میان سپاه و نهادهای رسمی حکومت پل ایجاد میکند. با این حال، داشتن یک مقام مهم در ایران لزوماً به معنای برخورداری از قدرت واقعی نیست؛ گاهی یک مقام مهم فقط یکی از ابزارهای اعمال قدرت است.
از این منظر، میتوان از چند نوع «خودی» سخن گفت: خودیِ غیرنظامی که امور داخلی را اداره میکند، خودیِ دیپلماتیک که در خارج از کشور برای نظام زمان میخرد، خودیِ پارلمانی که برای آن مشروعیت فراهم میکند و خودیِ نزدیک به سپاه که سلاح، میدان عملیات و در نهایت تعریف منافع ملی را در اختیار دارد.
پس از جنگ، همین گروه آخر در حال تبدیل شدن از یکی از اجزای نظام به معیاری برای تعریف خودِ نظام است.
شاید مهمترین تحول در مسیر جمهوری اسلامی همین باشد. نظام الزاماً به سمت یک کودتای آشکار یا حذف کامل نهادهای رسمی حرکت نمیکند. آنچه در حال رخ دادن است بیشتر نوعی «کوچکشدن مدیریتشده» است: ظاهر و نهادهای رسمی همچنان پابرجا میمانند، اما تصمیمگیری متمرکزتر میشود، نفوذ سپاه افزایش مییابد و رهبری جدید بیش از آنکه مرکز واقعی قدرت باشد، به منبع مشروعیت تبدیل میشود.
ریاستجمهوری، وزارت خارجه، مجلس و قوه قضائیه همچنان به فعالیت خود ادامه خواهند داد، اما تا زمانی که هیچکدام به یک مرکز مستقل برای تعریف «منافع عالی کشور» تبدیل نشوند.
«غیرخودی» جدید نیز دیگر شبیه مخالفان گذشته نخواهد بود؛ مخالفانی که عمدتاً در میان تبعیدیان، معترضان خیابانی، رسانهها یا جریان اصلاحطلب قرار داشتند. این بار ممکن است مخالفان از درون خود نظام بیرون بیایند و میان کسانی شکل بگیرد که معتقدند حفظ جمهوری اسلامی به کاهش حسابشده تنش، دیپلماسی خارجی و اصلاحات اقتصادی نیاز دارد برخلاف کسانی که هرگونه سازش را نخستین شکاف در دیوار دفاعی نظام میدانند.
بنابراین، نزاع آینده الزاماً میان «وفاداری» و «شورش» نخواهد بود، بلکه میان دو راهبرد متفاوت برای بقا شکل میگیرد: یک طرف به دنبال گشودگی کنترلشده است و طرف دیگر بر بستهتر شدن ساختار و تکیه بیشتر بر قدرت امنیتی تأکید دارد.
توازن قدرت نیز ظاهراً به نفع گروه دوم است. جنگ به نفع کسانی است که قدرت نظامی و ابزار اعمال زور را در اختیار دارند؛ ترس از بیثباتی به نهادهای امنیتی اجازه میدهد تعیین کنند چه چیزی تهدید محسوب میشود؛ و مرگ رهبر پیشین، رهبری جدید را بیش از پیش به کسانی وابسته کرده است که میتوانند بقای آن را تضمین کنند.
در نتیجه، دوگانه «خودی و غیرخودی» دیگر صرفاً مرزی میان حکومت و مخالفان آن نیست؛ بلکه به ابزاری برای بازتوزیع قدرت در درون حکومت تبدیل شده است: دایرهای کوچکتر، امنیتیتر و سپاهمحورتر از «خودیها» در یک سو، و گروه جدیدی از «غیرخودیها» در سوی دیگر که زمانی خودشان بخشی از این حلقه بودند، اما دیگر با تعریف جدید آن سازگار نیستند.
بنابراین جنگ فقط یک رویداد نظامی نیست؛ نقطه عطفی سیاسی است که میتواند مسیر آینده جمهوری اسلامی را تعیین کند. اهمیت آن فقط در خسارتهای مادی، پیامدهایش برای تنگه هرمز یا تأثیر آن بر مذاکرات با واشنگتن خلاصه نمیشود. جنگ بار دیگر بنیادیترین پرسش جمهوری اسلامی را به میان آورده است: در نهایت، «نظام» چیست؟ رهبر، سپاه، نهادهای رسمی حکومت یا خودِ انقلاب؟
هرچه پاسخ به این پرسش محدودتر شود، دایره «خودیها» نیز کوچکتر خواهد شد و احتمال اینکه نسل بعدی مخالفان جمهوری اسلامی از درون خود ساختار قدرت ظهور کند، بیشتر میشود.


دیدگاه خوانندگان