فرهنگ و جامعه

پایان عصر خواندن فرا رسیده است

کاهش مطالعه با نوعی تفکر کم‌تحمل‌تر، کم‌تحلیل‌تر و سطحی‌تر همراه شده است. با کاهش نقش متن، سیاست نیز تغییر می‌کند. رسانه‌های اجتماعی به محتوای ساده، احساسی و تحریک‌کننده پاداش می‌دهند. در چنین محیطی، توضیح پیچیده یک مسئله، شانس کمتری برای دیده شدن دارد.

حدود ۲۳۰۰ سال پیش، بنا بر یک روایت تاریخی، بطلمیوس اول، پادشاه مصر، از یکی از مشاورانش خواست مجموعه‌ای جامع از نوشته‌های جهان گردآوری کند. او که پیش‌تر در سپاه اسکندر مقدونی خدمت کرده بود، می‌خواست کتابخانه‌ای بسازد که گنجینه دانش بشر را برای آیندگان حفظ کند.

جانشینان او نیز این مأموریت را ادامه دادند. نیروهای سلطنتی هر کشتی‌ای را که وارد اسکندریه می‌شد بازرسی می‌کردند تا اگر نوشته یا طوماری همراه آن بود، آن را برای کتابخانه بگیرند. این آثار در «موسِیون» نگهداری می‌شد؛ مرکزی علمی و مذهبی که با الهام از مدرسه ارسطو ساخته شده بود. گفته می‌شود حتی مجموعه کتاب‌های خود ارسطو نیز در آنجا نگهداری می‌شد.

ما می‌دانیم که این مرکز یکی از مهم‌ترین کانون‌های علمی جهان باستان بود. حکومت به دانشمندان پول می‌داد تا در آنجا زندگی و تحقیق کنند و مجموعه کتابخانه در اختیار هر کسی که مشتاق آموختن بود قرار داشت. اراتوستن در همین مرکز محیط زمین را محاسبه کرد و زنودوتوس نخستین نسخه‌های معتبر از حماسه‌های هومر را تدوین کرد. اقلیدس، نویسنده کتاب معروف «اصول هندسه»، نیز احتمالاً در همین محیط به مطالعه پرداخته بود.

اما این دوران درخشان علمی دوام نیاورد. تا سال ۴۰۰ میلادی، کتابخانه از میان رفته بود. بسیاری از پژوهشگران نابودی آن را یکی از بزرگ‌ترین خسارت‌های تاریخ دانش می‌دانند. برای قرن‌ها تصور می‌شد که جنگ عامل اصلی نابودی کتابخانه بوده است. در جریان محاصره اسکندریه در سال ۴۸ پیش از میلاد، آتش‌سوزی‌ای که به دستور یا در جریان عملیات ژولیوس سزار رخ داد، دست‌کم ۴۰ هزار طومار را از بین برد. کتابخانه بعدها در شکلی محدودتر به حیات خود ادامه داد تا اینکه در قرن چهارم میلادی، پیروان اسقف اسکندریه معبدی را که بخشی از نسخه‌های باقی‌مانده در آن نگهداری می‌شد، ویران کردند.

اما تاریخ‌نگاران معاصر بیشتر به توضیحی ساده‌تر توجه دارند: کتابخانه نه یک‌باره، بلکه بر اثر بی‌توجهی از میان رفت. نگهداری چنین مجموعه عظیمی هزینه زیادی داشت. رطوبت، موش‌ها و حشرات به‌تدریج طومارهای پاپیروس را نابود می‌کردند و کاتبان مجبور بودند مرتباً نسخه‌های قدیمی را بازنویسی کنند. سرانجام، نگهداری کتابخانه دشوارتر از اراده‌ای شد که برای حفظ آن وجود داشت.

به تعبیر تاریخ‌نگار کلاسیک، راجر بگنال، مسئله این نبود که نابودی کتابخانه باعث آغاز دوران تاریکی شد؛ بلکه اینکه جامعه اجازه داد کتابخانه از بین برود، خود نشانه‌ای بود از اینکه آن دوران تاریک از قبل آغاز شده بود.

آیا دوباره وارد دوران تاریکی شده‌ایم؟

حدود دو هزار سال بعد، در شرایطی کاملاً متفاوت، نشانه‌های همان تاریکی دوباره در حال ظهور است. آمریکایی‌ها که زمانی جامعه‌ای عمیقاً اهل مطالعه بودند، امروز بسیار کمتر از گذشته کتاب می‌خوانند. طبق آمار بنیاد ملی هنر آمریکا، در سال ۲۰۲۲ کمتر از نیمی از بزرگسالان آمریکایی گفته‌اند که در طول سال دست‌کم یک کتاب خوانده‌اند. تنها ۳۸ درصد رمان یا داستان کوتاه خوانده بودند.

پژوهشی که بیش از ۲۳۶ هزار پاسخ در نظرسنجی «نحوه استفاده آمریکایی‌ها از زمان» را بررسی کرده، نشان می‌دهد سهم آمریکایی‌هایی که در یک روز معمول برای لذت مطالعه می‌کنند، از ۲۸ درصد در سال ۲۰۰۴ به ۱۶ درصد در سال ۲۰۲۳ کاهش یافته است. این کاهش فقط مربوط به جوانان نیست. افراد بازنشسته، زنان و فارغ‌التحصیلان دانشگاه که همیشه از پرمطالعه‌ترین گروه‌ها بوده‌اند نیز با افت چشمگیر مطالعه روبه‌رو شده‌اند.

حتی کتاب‌هایی که هنوز خوانده می‌شوند، به‌طور کلی ساده‌تر شده‌اند. جملات کتاب‌های پرفروش امروز بسیار کوتاه‌تر از یک قرن پیش هستند. کوتاه بودن جمله به‌خودی‌خود ایرادی ندارد، اما این تغییر نشان می‌دهد که توانایی و تمایل جامعه برای خواندن متون پیچیده کاهش یافته است. برای مثال، در سال ۱۹۵۸ رمان «دکتر ژیواگو» نوشته بوریس پاسترناک پرفروش‌ترین رمان سال آمریکا بود؛ کتابی با جمله‌های طولانی و ساختار پیچیده. در مقابل، یکی از پرفروش‌ترین رمان‌های سال گذشته، جدیدترین جلد مجموعه نوجوانانه «هانگر گیمز» بود. در میان آثار پرفروش، کتاب‌های کودک و رمان‌های فانتزی عاشقانه نیز جایگاه بالایی دارند.

مسئله این نیست که این کتاب‌ها ارزش خواندن ندارند. مسئله این است که کتاب‌های دشوارتر و پیچیده‌تر، که از خواننده تمرکز و تلاش ذهنی بیشتری می‌خواهند، دیگر مانند گذشته جایگاه مرکزی در فرهنگ عمومی ندارند.

حتی شیوه دریافت اخبار نیز تغییر کرده است. در سال ۱۹۷۵ تقریباً نیمی از جوانان بیست‌وچندساله می‌گفتند هر روز روزنامه می‌خوانند. امروز این رقم به کمتر از ۱۰ درصد رسیده است. بیشتر آمریکایی‌ها اخبار را از تلفن همراه و لپ‌تاپ دریافت می‌کنند و حدود ۴۰ درصد می‌گویند ترجیح می‌دهند اخبار را به‌جای خواندن، به شکل ویدئو یا صوت دنبال کنند.

معمولاً از این وضعیت با عنوان «بحران سواد» یاد می‌شود. مهارت خواندن در آمریکا رو به کاهش است. نمرات دانش‌آموزان پایه چهارم و هشتم در آزمون‌های خواندن طی یک دهه گذشته افت کرده است. در سال ۲۰۲۴، تنها ۳۵ درصد دانش‌آموزان سال آخر دبیرستان در آزمون ملی توانستند در سطح «مسلط» قرار بگیرند؛ یعنی بتوانند مثلاً موضوعات پیچیده یک داستان را تحلیل کنند یا استدلال نویسنده را ارزیابی کنند. حدود ۳۰ درصد بزرگسالان آمریکایی نیز نمی‌توانند از یک متن چندصفحه‌ای به‌درستی نتیجه‌گیری یا آن را با زبان خودشان بازگو کنند.

اما در اینجا یک تناقض جالب وجود دارد: آمریکایی‌ها احتمالاً امروز بیش از هر زمان دیگری کلمه می‌خوانند. ایمیل، پیامک، پست‌های ایکس، ردیت، کپشن‌های اینستاگرام و ده‌ها شکل دیگر از متن دائماً جلوی چشم ما هستند. بنابراین مشکل این نیست که مردم دیگر هیچ متنی نمی‌خوانند؛ مشکل این است که نوع خواندن آنها تغییر کرده است. ما حجم عظیمی از متن‌های کوتاه را می‌بینیم، اما کمتر پیش می‌آید که مدت طولانی روی یک متن پیچیده تمرکز کنیم.

مریَن ولف، دانشمند علوم شناختی، می‌گوید انسان‌ها در حال از دست دادن توانایی «عمیق فکر کردن درباره نوشته‌ها» هستند. این به معنای آن نیست که دیگر نمی‌توانیم کلمات را بخوانیم؛ بلکه توانایی‌های سطح بالاتر مانند درک، ترکیب اطلاعات، دنبال کردن یک استدلال و رسیدن به نتیجه در حال تضعیف است. به بیان دیگر، آمریکا بی‌سواد نشده است؛ وارد عصر «پساسواد» شده است.

نسلی که دیگر با کتاب بزرگ نمی‌شود

وضعیت نسل بعدی حتی نگران‌کننده‌تر است. معلمان مهدکودک می‌گویند بسیاری از کودکان دیگر حتی شعرهای کودکانه و افسانه‌های معروف را نمی‌شناسند. از سال ۱۹۸۴ تا ۲۰۲۵، سهم نوجوانان ۱۳ساله‌ای که گفته‌اند به‌ندرت یا هرگز برای تفریح مطالعه نمی‌کنند، از ۸ درصد به ۲۹ درصد رسیده است. هرچه کودکان بزرگ‌تر می‌شوند، علاقه آنها به مطالعه کمتر می‌شود.

رابرت تاونسند از آکادمی علوم و هنرهای آمریکا در گفت‌وگو با دانش‌آموزان دبیرستانی درباره مطالعه برای لذت بردن از کتاب پرسید. بیشتر آنها مطالعه را کاری غریب و بیگانه می‌دانستند.

حتی در دانشگاه‌های نخبه نیز وضعیت تغییر کرده است. یکی از کارکنان دانشگاه هاروارد برای دانشجویی توضیح می‌داد که چرا خواندن یک متن دشوار، با استفاده از خلاصه یا هوش مصنوعی قابل جایگزینی نیست. دانشجو برای خواندن رمان «پرتقال کوکی» از ChatGPT خواسته بود متن را به زبان ساده‌تری بازنویسی کند.

در کلاس دیگری، استاد جامعه‌شناسی هاروارد از دانشجویانش خواسته بود توضیح دهند چرا خواندن متن کامل کتاب اهمیت دارد. او مجبور بود برای دانشجویان توضیح دهد که خلاصه‌ها نمی‌توانند عمق و پیچیدگی یک اثر اصلی را منتقل کنند.

مشکل از جایی جدی می‌شود که برخی دانشجویان دیگر مطالعه را روش طبیعی کسب دانش نمی‌دانند. از نگاه آنها، استاد با مجبور کردنشان به خواندن، اطلاعات را بی‌دلیل در قالبی دشوار به آنها ارائه می‌کند.

چرا خواندن این‌قدر مهم است؟

ممکن است دفاع از کتاب و مطالعه برای نویسنده‌ای که از راه نوشتن زندگی می‌کند، خودخواهانه به نظر برسد. اما مسئله بسیار بزرگ‌تر از منافع نویسندگان است. خواندن فقط یک مهارت یا یکی از روش‌های ارتباط نیست. رسانه‌ای که با آن فکر و ارتباط برقرار می‌کنیم، بر شکل ذهن و جامعه ما اثر می‌گذارد.

انسان هزاران سال فقط با زبان گفتاری ارتباط برقرار می‌کرد. پیدایش نوشتن و خواندن این وضعیت را تغییر داد. خواندن، امری کاملاً طبیعی برای مغز انسان نیست. مغز ما از ابتدا برای تبدیل حروف به کلمات ساخته نشده است. انسان مجبور شد بخش‌هایی از مغز را که برای زبان و تشخیص اشیا استفاده می‌شد، برای خواندن به کار بگیرد.

نوشتن نیز تفاوت مهمی با گفتار دارد. وقتی حرف می‌زنیم، کلمات همان لحظه از بین می‌روند؛ اما نوشته باقی می‌ماند. نویسنده می‌تواند مکث کند، جمله را تغییر دهد، استدلالش را بررسی کند و دوباره به آن برگردد. خواننده هم می‌تواند یک متن را بارها بخواند و هر بار معنای تازه‌ای از آن پیدا کند. به همین دلیل، نوشتن به شکل‌گیری نوعی تفکر منظم، منطقی و تحلیلی کمک کرد.

والتر اونگ، پژوهشگر تاریخ ارتباطات، معتقد بود نوشتن بیش از هر اختراع دیگری آگاهی انسان را تغییر داده است. به گفته او، فرهنگ مکتوب زمینه را برای تمرکز طولانی، استدلال منطقی و تفکر تحلیلی فراهم کرد. پیدایش فرهنگ مکتوب همچنین به ظهور فلسفه، علم مدرن، تاریخ‌نگاری و نقد هنری کمک نمود.

گسترش سواد فقط زندگی فکری انسان را تغییر نداد؛ سیاست را هم دگرگون کرد. در آمریکا، روزنامه‌ها و جزوه‌های سیاسی در شکل‌گیری جنبش استقلال از بریتانیا نقش مهمی داشتند. بنیامین فرانکلین می‌گفت سخنرانان دوران باستان فقط می‌توانستند برای کسانی سخن بگویند که صدایشان را می‌شنیدند، اما مطبوعات این امکان را فراهم کرده‌اند که بتوان با ملت‌ها سخن گفت.

پدران بنیان‌گذار آمریکا جامعه‌ای را تصور می‌کردند که شهروندان آن برای مشارکت سیاسی، اطلاعات را از طریق متن دریافت و بررسی می‌کنند. البته این به معنای آن نبود که فرهنگ مکتوب همیشه منطقی و عاقلانه بوده است. روزنامه‌ها در همان دوران نیز محل انتشار دروغ، حمله سیاسی و تبلیغات بودند. دسترسی به سواد نیز برای همه برابر نبود و در ایالت‌های جنوبی، جلوگیری از باسواد شدن سیاه‌پوستان بخشی از ساختار تبعیض نژادی بود.

با این حال، کتاب و ادبیات برای نسل‌های زیادی منبع مهم سرگرمی، معنا و ارتباط اجتماعی بود. مردم مجموعه‌ای مشترک از ارجاعات ادبی و فرهنگی داشتند و کتاب‌ها به نوعی زبان مشترک جامعه تبدیل شده بودند.

تلویزیون اولین هشدار بود

در سال ۱۹۶۲، مارشال مک‌لوهان، نظریه‌پرداز مشهور رسانه، پیش‌بینی کرد که جهان غرب روزی وارد عصر «پساسواد» خواهد شد. از نظر او، رسانه‌های الکترونیکی به‌تدریج جای نوشته را خواهند گرفت.

در آن زمان تلویزیون به‌سرعت در حال تبدیل شدن به رسانه اصلی آمریکا بود. اما از نگاه امروز، جامعه آمریکا در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ هنوز به هیچ وجه «پساسواد» به نظر نمی‌رسید. مردم کتاب و مجله می‌خواندند و نویسندگان و روشنفکران جایگاه اجتماعی بالایی داشتند. با این حال، تلویزیون به‌تدریج عادت‌های مردم را تغییر داد.

نیل پستمن در کتاب «سرگرم کردن خود تا سرحد مرگ» استدلال کرد که تلویزیون توجه مردم را ربوده و حتی سیاست را به سرگرمی تبدیل کرده است. از نگاه او، مشکل تلویزیون صرفاً این نبود که موضوعات سرگرم‌کننده نشان می‌دهد؛ مشکل این بود که همه موضوعات را به شکل سرگرمی ارائه می‌کند.

این روند با اینترنت و تلفن هوشمند چند برابر شد. تا همین چند دهه پیش، سرگرمی خانگی محدود بود. برنامه تلویزیونی ساعت مشخصی داشت و اگر می‌خواستید فیلم قدیمی ببینید، باید به فروشگاه می‌رفتید و فیلم تهیه می‌کردید. در چنین شرایطی کتاب هنوز می‌توانست با تلویزیون رقابت کند.

امروز سرگرمی پایان ندارد. یک برنامه به برنامه بعدی وصل می‌شود. هنگام تماشای تلویزیون، تلفن هم در دست ماست و هم‌زمان پیام‌ها و شبکه‌های اجتماعی را بررسی می‌کنیم. در چنین محیطی، مطالعه به اراده و تمرکز بیشتری نیاز دارد؛ و بیشتر مردم دیگر چنین تمرکزی ندارند.

حتی وقتی مردم از طریق تلفن همراه مطالعه می‌کنند، ممکن است اطلاعات کمتری دریافت کنند. اسکرول بی‌پایان، لینک‌ها، اعلان‌ها و امکان رفتن فوری به محتوای دیگری باعث می‌شوند خواندن سطحی شود. پژوهش‌ها نشان داده‌اند که در بسیاری از شرایط، درک مطلب هنگام خواندن روی صفحه دیجیتال از خواندن روی کاغذ پایین‌تر است.

کتاب صوتی هم تا حدی به دلیل همین تغییر محبوب شده است: می‌توان هنگام رانندگی، ظرف شستن یا انجام کارهای دیگر به کتاب گوش داد.

مدارس نیز به‌جای مقابله با این روند، گاهی آن را تقویت کرده‌اند. برنامه‌های آموزشی بیشتر به سمت متن‌های کوتاه رفته‌اند. در بسیاری از مدارس، دانش‌آموزان به‌جای خواندن یک کتاب کامل، مجموعه‌ای از متن‌های کوتاه را می‌خوانند. هم‌زمان، تلفن و تبلت نیز وارد کلاس‌ها شده‌اند.

در یک نظرسنجی نیویورک‌تایمز، بیش از ۸۰ درصد معلمان دبستان گفتند دانش‌آموزان تا زمان ورود به مهدکودک یک وسیله دیجیتال مدرسه‌ای دریافت می‌کنند. در برخی موارد، وابستگی کودکان به این وسایل چنان زیاد شده که حتی جدا شدن از تبلت برایشان دشوار است.

اینترنت زمانی بیشتر متکی بر متن بود اما شبکه‌های اجتماعی به‌سرعت به سمت ویدئو رفته‌اند. تیک‌تاک، یوتیوب و اینستاگرام بخش بزرگی از توجه مردم، به‌خصوص جوانان، را به خود اختصاص داده‌اند. بسیاری از نوجوانان ساعت‌ها در روز در شبکه‌های اجتماعی ویدئو می‌بینند.

حتی پیام‌های متنی نیز بیشتر شبیه گفتار شده‌اند. استفاده از حروف بزرگ برای نشان دادن هیجان، کنار گذاشتن علائم نگارشی و رواج پیام‌های صوتی، همه نشان می‌دهد که نوشتار به‌تدریج ویژگی‌های گفتار را به خود گرفته است.

البته تاریخ نشان داده که نوشتار بارها از فناوری‌های جدید جان سالم به در برده است. اما برخی از مدافعان قدیمی مطالعه اکنون نگران‌اند. مارتین پوخنر، استاد ادبیات تطبیقی در هاروارد که سال‌ها معتقد بود هشدارها درباره پایان مطالعه اغراق‌آمیز است، امروز می‌گوید بازگشت جامعه از ویدئو به متن بسیار بعید به نظر می‌رسد.

وقتی مغز دیگر تمرین نمی‌کند

خواندن، ذهن مدرن را شکل داده است. بنابراین کنار گذاشتن آن نیز ذهن را تغییر خواهد داد. دانشمندان علوم شناختی معتقدند مغز انسان مهارت‌هایی را که مرتب تمرین می‌کند، تقویت می‌کند. اگر زمان خود را با ویدئوهای کوتاه پر کنیم و کمتر کتاب بخوانیم، توانایی خواندن و درک متون پیچیده نیز به‌تدریج ضعیف می‌شود.

کتاب خواندن نوعی تمرین برای توجه است. هرچه بیشتر بخوانید، خواندن آسان‌تر می‌شود و از درک مطالب جدید لذت بیشتری می‌برید. برعکس، هرچه کمتر بخوانید، خواندن متن‌های طولانی دشوارتر می‌شود.

شبکه‌های اجتماعی دقیقاً نقطه مقابل این روند عمل می‌کنند. آنها پاداش فوری می‌دهند. یک ویدئوی کوتاه تمام می‌شود و بلافاصله ویدئوی بعدی ظاهر می‌شود. گزارش شده که میانگین مدت تمرکز افراد روی یک صفحه نمایش از حدود دو دقیقه و نیم در سال ۲۰۰۴ به کمتر از یک دقیقه در سال‌های اخیر رسیده است. مغز به تغییر سریع محتوا عادت کرده است.

ممکن است تصور کنیم ویدئو چون اطلاعات بیشتری نسبت به متن دارد، باید یادگیری بیشتری ایجاد کند. اما الزاماً چنین نیست. ویدئو صدا، تصویر و حرکت را هم‌زمان در اختیار مغز می‌گذارد، اما همین حجم اطلاعات می‌تواند مانع تمرکز شود.

در یک پژوهش، مغز کودکان سه تا پنج‌ساله هنگام تماشای یک داستان متحرک با زمانی که همان داستان را با تصاویر ثابت و فایل صوتی دنبال می‌کردند، مقایسه شد. هنگام تماشای ویدئو، بخش‌هایی از مغز که با تخیل و یادگیری ارتباط دارند، فعالیت کمتری نشان دادند. دلیلش ساده است: وقتی ویدئو همه‌چیز را به ما نشان می‌دهد، مغز مجبور نیست به همان اندازه تصویرسازی و تفسیر کند.

کودکانی که زمان بیشتری را پای صفحه نمایش و زمان کمتری را صرف مطالعه می‌کنند نیز در برخی نواحی مغز مرتبط با زبان و عملکردهای اجرایی رشد کمتری نشان داده‌اند. این مسئله در مدرسه خود را به شکل کودکانی نشان می‌دهد که می‌توانند اطلاعات را پیدا یا کلمات را بخوانند، اما در درک معنای متن، ارتباط دادن ایده‌ها و نتیجه‌گیری از مطالب مشکل دارند.

بیش از ۸۰ درصد معلمان پایه سوم تا هشتم در یک نظرسنجی گفته‌اند توانایی دانش‌آموزان برای مطالعه طولانی و حفظ تمرکز از سال ۲۰۱۹ کاهش یافته است. وقتی این دانش‌آموزان به دانشگاه می‌رسند، استادان با نسلی روبه‌رو هستند که گاهی حتی نیاز دارد دوباره یاد بگیرد چگونه یک متن را بخواند و بفهمد.

یک پژوهش در دو دانشگاه ایالت کانزاس از دانشجویان خواست هفت پاراگراف ابتدایی «خانه قانون‌زده» اثر چارلز دیکنز را بخوانند. متن دیکنز سرشار از استعاره، اشاره تاریخی و جمله‌های پیچیده است. دانشجویان حتی با وجود دسترسی کامل به اینترنت، در درک آن مشکل جدی داشتند. برخی استعاره‌های متن را کاملاً تحت‌اللفظی برداشت کرده بودند و تصور کرده بودند دایناسورها واقعاً در خیابان‌های لندن قرن نوزدهم راه می‌رفته‌اند. برخی دیگر حتی نمی‌دانستند شخصیت‌های متن در یک فضای قضایی قرار دارند. در نهایت تنها ۵ درصد دانشجویان توانستند درک دقیق و نسبتاً کاملی از متن ارائه دهند. مشکل فقط ناآشنایی با واژه‌ها نبود. بسیاری از آنها حتی نمی‌دانستند برای فهمیدن چیزی که نمی‌فهمند، باید دنبال چه چیزی بگردند.

نشانه‌های مشابه در میان بزرگسالان نیز دیده می‌شود. توانایی آمریکایی‌ها در پاسخ به پرسش‌های منطقی، استدلال و تحلیل الگوها بین سال‌های ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۸ کاهش یافته است. دایره واژگان بزرگسالان نیز نسبت به افرادی با سطح تحصیلات مشابه در چند دهه قبل کوچک‌تر شده است.حتی «اثر فلین» -اصطلاحی در روان‌شناسی که به افزایش تدریجی میانگین نمرات آزمون‌های هوش در نسل‌های مختلف اشاره دارد- در سال‌های اخیر در برخی کشورها متوقف یا معکوس شده است.

بنابراین شواهد نشان می‌دهند که کاهش مطالعه با نوعی تفکر کم‌تحمل‌تر، کم‌تحلیل‌تر و سطحی‌تر همراه شده است.

بازگشت به فرهنگ شفاهی

والتر اونگ در سال ۱۹۸۲ از چیزی به نام «شفاهی‌شدن ثانویه» سخن گفت؛ یعنی جامعه‌ای که زمانی باسواد و مکتوب بوده، دوباره به برخی ویژگی‌های جوامع پیش از رواج نوشتار بازمی‌گردد.

در فرهنگ‌های شفاهی، چون کلمات پس از گفته شدن ناپدید می‌شوند، تکرار اهمیت زیادی دارد. داستان‌گوها از عبارت‌های ثابت و شعارها استفاده می‌کنند. در این فرهنگ‌ها، خشونت نیز به دلیل قابلیت بالاتر برای به خاطر سپرده شدن، بیشتر در روایت‌ها دیده می‌شود.

سبک ارتباطی دونالد ترامپ شباهت زیادی به چنین فرهنگی دارد. لقب‌هایی مانند «جو خواب‌آلود» ساده، تکرارشونده و به‌یادماندنی‌اند. نوشته‌های او نیز اغلب تفاوت چندانی با زبان گفتاری ندارند و پست‌هایش پر از تصاویر، حروف بزرگ و علامت تعجب است.

از این منظر، می توان او را «نخستین رئیس‌جمهور پساسواد آمریکا» دانست؛ به این معنا که سبک ارتباط سیاسی او با محیطی سازگار است که در آن تصویر، ویدئو، عبارت کوتاه و پیام احساسی بر متن طولانی و استدلال مکتوب غلبه دارد.

با کاهش نقش متن، سیاست نیز تغییر می‌کند. رسانه‌های اجتماعی به محتوای ساده، احساسی و تحریک‌کننده پاداش می‌دهند. در چنین محیطی، توضیح پیچیده یک مسئله، معمولاً شانس کمتری برای دیده شدن دارد. ایده‌هایی مانند «همه سیاستمداران فاسدند»، «مهاجران شغل‌ها را می‌گیرند» یا «مشکلات سیاسی راه‌حل‌های ساده و بدیهی دارند» راحت‌تر از تحلیل‌های تخصصی و چندلایه منتشر می‌شوند.

سیاستمداران چپ و راست هر دو یاد گرفته‌اند از این ویژگی استفاده کنند. وقتی هدف جلب توجه و کسب قدرت است، پیچیدگی می‌تواند یک مشکل تلقی شود. همان‌طور که یکی از تحلیلگران سیاسی می گوید: «دشمن را مشخص کن و جامعه را دوقطبی کن. جایی برای ظرافت و پیچیدگی باقی نگذار.»

این دقیقاً برخلاف چیزی است که بنیان‌گذاران آمریکا تصور می‌کردند: جامعه‌ای که شهروندان باسواد و مطلع بتوانند ادعاهای سیاسی را بررسی کنند و فریب شعارهای ساده را نخورند. امروز حتی برخی مشاوران سیاسی توصیه می‌کنند هر ایده‌ای را آن‌قدر کوتاه کنید که در یک پست اینستاگرام یا یک ویدئوی ۱۰ثانیه‌ای قابل انتقال باشد.

شاید این توصیه برای پیروزی در رقابت انتخاباتی مؤثر باشد؛ اما برای مشارکت آگاهانه شهروندان در اداره کشور، پیامدهای نگران‌کننده‌ای دارد.

و حالا هوش مصنوعی

فناوری‌های دیجیتال پیش از این توجه ما را به‌شدت تحت تأثیر قرار داده و مطالعه عمیق را دشوار کرده‌اند. اما هوش مصنوعی یک تفاوت مهم دارد: این بار خودِ نوشتن در معرض تهدید است.

نوشتن دشوار است. جورج اورول آن را به دوره‌ای طولانی و دردناک از بیماری تشبیه کرده بود. هوش مصنوعی راه ساده‌ای پیشنهاد می‌کند: چرا خودمان بنویسیم وقتی ماشین می‌تواند متن را برایمان تولید کند؟

اما مشکل اینجاست که نوشتن فقط تبدیل افکار آماده به کلمات نیست. ما هنگام نوشتن است که بسیاری از افکارمان را شکل می‌دهیم. نوشتن مجبورمان می‌کند ایده‌ها را مرتب کنیم، استدلال‌های ضعیف را کنار بگذاریم و ارتباط‌هایی را ببینیم که پیش از نوشتن متوجه آنها نشده بودیم. به همین دلیل، دشواری نوشتن بخشی از فرایند یادگیری است.

اگر هوش مصنوعی تمام این دشواری را حذف کند، ممکن است خودِ یادگیری نیز کاهش پیدا کند. پژوهش‌های اولیه نیز نشانه‌هایی از این مسئله نشان داده‌اند. در یک پژوهش، دانشجویانی که برای مطالعه از هوش مصنوعی استفاده کرده بودند، در آزمونی که بدون اطلاع قبلی از آنها گرفته شد، عملکرد ضعیف‌تری نسبت به دانشجویانی داشتند که بدون هوش مصنوعی مطالعه کرده بودند.

پژوهش دیگری در بریتانیا میان استفاده مکرر از هوش مصنوعی برای کارهای شناختی و توانایی تفکر انتقادی رابطه منفی پیدا کرده است.

البته بسیاری از کارهای نوشتاری روزمره را می‌توان بدون هزینه جدی به ماشین سپرد. اما اگر انسان به‌طور مداوم برای فکر کردن و نوشتن به هوش مصنوعی متکی شود، ممکن است مهارتی را از دست بدهد که در آینده ارزشمندتر از همیشه خواهد بود: توانایی فکر کردن مستقل.

هوش مصنوعی اکنون حجم عظیمی از متن تولید می‌کند. تعداد کتاب‌هایی که هر ماه در آمازون منتشر می‌شوند، از زمان ظهور ChatGPT چند برابر شده است. مقالات علمی نیز افزایش چشمگیری داشته‌اند و بخشی از آنها با کمک هوش مصنوعی نوشته شده‌اند.

متن تولیدشده توسط هوش مصنوعی معمولاً روان، مرتب و حرفه‌ای است. اما همین متن ممکن است فاقد اصالت یا حتی نادرست باشد. بنابراین در آینده، توانایی تشخیص، ارزیابی و فهمیدن متن از همیشه مهم‌تر خواهد شد؛ دقیقاً همان توانایی‌هایی که استفاده بیش از حد از هوش مصنوعی ممکن است تضعیف کند.

البته یک نکته مهم وجود دارد. صدها سال است که مردم از ظهور فناوری‌های جدید می‌ترسند و می‌گویند این فناوری‌ها مطالعه و تفکر را نابود خواهند کرد.

۱۲۶ سال پیش، مجله «آتلانتیک» مقاله‌ای منتشر کرد که در آن روزنامه را دشمن تفکر عمیق معرفی می‌کرد. نویسنده معتقد بود صفحات ورزشی، شایعات و داستان‌های کوتاه روزنامه‌ها جای کتاب و مجلات ادبی را گرفته‌اند. پیش از آن نیز برخی روشنفکران رمان را تهدیدی برای مطالعه جدی می‌دانستند. توماس جفرسون حتی معتقد بود علاقه زنان به داستان‌های تخیلی یکی از موانع آموزش آنهاست.

بنابراین ممکن است نسل‌های آینده نیز مقاله امروز را بخوانند و بگویند نویسنده بیش از حد نگران بوده است. کتاب‌ها هنوز هم کاملاً از بین نرفته‌اند. فروش کتاب‌های چاپی بیشتر از یک دهه قبل است. کتاب‌فروشی‌های مستقل دوباره رشد کرده‌اند، باشگاه‌های کتاب‌خوانی محبوب شده‌اند و کتاب صوتی به صنعتی میلیارددلاری تبدیل شده است.

اما این آمار یک نکته مهم را پنهان می‌کند: کتاب در میان بخش کوچکی از جامعه رونق دارد، در حالی که همان بخش کوچک بخش بسیار بزرگی از کل کتاب‌ها را می‌خواند. تنها حدود ۲۰ درصد بزرگسالان بیش از ۸۰ درصد کتاب‌های سال گذشته را خوانده‌اند.

به گفته یکی از پژوهشگران تاریخ مطالعه، کتاب‌خوانی در حال تبدیل شدن به نوعی سرگرمی خاص و محدود است؛ شبیه جمع‌آوری تمبر یا پرورش گل‌های کمیاب. کسانی که همچنان کتاب می‌خوانند، حتی ممکن است امروز بیشتر از گذشته مطالعه کنند. اما آنها دیگر نماینده جریان اصلی جامعه نیستند؛ به نوعی یک خرده‌فرهنگ تبدیل شده‌اند.

حتی اصطلاح «مطالعه نمایشی» در فضای آنلاین برای تمسخر کسانی به کار می‌رود که به نظر می‌رسد کتاب را بیشتر برای نشان دادن تحصیلات یا سلیقه فرهنگی خود در دست گرفته‌اند.

این وضعیت تا حدی ما را به گذشته بازمی‌گرداند. زمانی که جامعه از فرهنگ شفاهی به فرهنگ مکتوب رفت، تنها اقلیتی توانایی خواندن داشتند و همین مهارت جایگاه اجتماعی و اقتصادی بالایی برای آنها ایجاد می‌کرد. امروز نیز خواندن دوباره در حال تبدیل شدن به مهارتی است که میان اقلیت متمرکز شده است، اما این بار کتاب‌خوان بودن لزوماً جایگاه اجتماعی بالایی ایجاد نمی‌کند. برعکس، بسیاری از مشاغل مرتبط با فرهنگ مکتوب در حال کاهش‌اند. اشتغال روزنامه‌نگاری طی دو دهه گذشته به‌شدت افت کرده و مشاغل دانشگاهی در علوم انسانی نیز کاهش یافته‌اند.

در سال ۲۰۲۴ تنها ۸ درصد فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌های آمریکا مدرک کارشناسی خود را در یکی از رشته‌های علوم انسانی گرفته بودند. تعداد فارغ‌التحصیلان رشته‌های انگلیسی و تاریخ نیز نسبت به سال ۲۰۱۲ حدود ۴۰ درصد کاهش یافته بود. برخی تاریخ‌نگاران حتی نگران‌اند که نسل آنها آخرین نسلی باشد که به‌طور منظم و حرفه‌ای گذشته را مطالعه می‌کند.

قدرت فرهنگی از کتاب به اینفلوئنسرها منتقل شده است

در گذشته کتاب منبع مهم دانش، حافظه، اخلاق و خرد بود. نسل‌های قدیمی‌تر دانش خود را از طریق کتاب به نسل‌های جوان منتقل می‌کردند. اما امروز اطلاعات بیشتر به‌صورت افقی منتقل می‌شود؛ یعنی از یک جوان به جوان دیگر. به همین دلیل چهره‌هایی مانند یوتیوبرها، پادکسترها و اینفلوئنسرها به نگهبانان جدید فرهنگ عمومی تبدیل شده‌اند.

جو روگان مخاطبی دارد که بسیاری از روزنامه‌نگاران حتی تصورش را هم نمی‌توانند بکنند. مستربیست صدها میلیون بازدید برای ویدئوهایش می‌گیرد. استریمرهای بازی‌های ویدئویی نیز به چهره‌های مهم فرهنگی تبدیل شده‌اند.

این افراد فقط سرگرمی تولید نمی‌کنند؛ آنها بر اینکه جوانان درباره چه چیزی حرف بزنند، به چه چیزی علاقه‌مند شوند و حتی چگونه صحبت کنند، اثر می‌گذارند.

یک نظرسنجی در سال ۲۰۲۳ نشان داد نزدیک به ۶۰ درصد اعضای نسل Z گفته‌اند اگر امکانش را داشته باشند، ترجیح می‌دهند شخصیت شبکه‌های اجتماعی باشند. در برخی دانشگاه‌ها حتی دوره‌هایی برای تربیت «اینفلوئنسر» ایجاد شده است. جهان جدیدی در حال شکل‌گیری است که در آن شهرت و نفوذ دیگر الزاماً از مسیر کتاب، روزنامه یا دانشگاه نمی‌گذرد؛ بلکه از مسیر صفحه نمایش عبور می‌کند.

با این حال، ورود کامل به عصر پساسواد هنوز قطعی نیست. برخی مردم متوجه شده‌اند که در حال از دست دادن چه چیزی هستیم و آگاهانه مسیر دیگری را انتخاب کرده‌اند. بیش از ده ایالت آمریکا استفاده از تلفن همراه را در مدارس محدود یا ممنوع کرده‌اند. پس از اجرای ممنوعیت تلفن همراه در مدارس تگزاس، یکی از مناطق آموزشی دالاس شاهد افزایش نزدیک به ۲۵درصدی امانت گرفتن کتاب از کتابخانه‌ها بود. برخی معلمان نیز دوباره کتاب‌ را به برنامه درسی بازگردانده‌اند و در برابر جایگزین شدن آنها با جزوه مقاومت می‌کنند. کتابخانه‌های عمومی هم هنوز مخاطب دارند. حتی برخی کودکان و نوجوانان دوباره کتاب چاپی را به نسخه دیجیتال ترجیح می‌دهند.

شاید این تلاش‌ها در برابر موج عظیم فناوری ناچیز به نظر برسد، اما اگر جامعه در حال حرکت به سمت فرهنگ پساسواد باشد، کسانی که در برابر آن مقاومت می‌کنند چیزی برای از دست دادن ندارند.

وقتی کتابخانه اسکندریه از میان رفت، دانش ثبت‌شده روی طومارهایش برای همیشه نابود شد. امروز چنین خطری وجود ندارد. تقریباً تمام دانش کتابخانه‌های بزرگ جهان را می‌توان روی یک تراشه ذخیره کرد. حتی قدیمی‌ترین و تخصصی‌ترین کتاب‌ها و مقالات دانشگاهی نیز اسکن و دیجیتالی شده‌اند. کتابخانه‌هایی مانند Google Books و Internet Archive مجموعه‌هایی عظیم در اختیار ما قرار داده‌اند که با چند کلیک می‌توان به آنها دسترسی پیدا کرد.

امروز دیگر رطوبت و موش‌ها نمی‌توانند دانش بشر را به‌راحتی نابود کنند. اما خطر دیگری وجود دارد: بی‌تفاوتی. مسئله این نیست که کتاب‌ها ناپدید شده‌اند. مسئله این است که ممکن است دیگر حوصله و توانایی خواندن آنها را نداشته باشیم. ما اکنون وارث حجم شگفت‌انگیزی از دانش، تجربه و خرد هستیم؛ میراثی که نسل‌های بسیاری برای ثبت و حفظ آن تلاش کرده‌اند. سرنوشت این میراث، در نهایت، به انتخاب خود ما بستگی دارد.

منبع: آتلانتیک


دیدگاه خوانندگان